549
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
549
بدنم که حسابی به هیکلش جواب داده بود و حالا که قیافهاش رو هم دیدم دیگه کارم تمومه! رسماً نابود شدم. هر چی عقل و هوش داشتم پریده. من میخواستمش و گور بابای عواقبش. آره، خیلی داره تند تند پیش میره، ولی با جاش، لازم نیست ماهها فکر کنم همین چند هفته کافی بود تا تصمیمم رو بگیرم.
اون بهم حس زندگی داد. من رو از اون دنیای خاکستری که توش گیر کرده بودم کشید بیرون و دوباره بهم یاد داد رنگها رو ببینم. بین یه دریا از مرد ها که کمترین تلاشی برای یه رابطه نمیکنن، جاش خیلی فرق داشت و خیلی بیشتر از حد انتظار انرژی میذاشت. دقیقاً همون ضربالمثل اگه کسی چیزی رو بخواد، انجامش میداد، بود. چون کاری رو برام کرده بود که هیچکس دیگه نکرده بود: نه تنها نیازهای فیزیکی و احساسیم رو برآورده میکرد، بلکه ازشون فراتر هم می رفت همیشه من رو سر ذوق میآورد و نمیدونستم دفعه بعد میخواد چیکار کنه. و همهی اینا رو طوری انجام میداد که هم خجالت بکشم و هم بخندم.
معلومه که میخواستم دوست دخرش بشم اصلاً اگه دست من بود، هر لحظهای که سر کار نبودم رو از این به بعد با اون میگذروندم. امیدوارم میفهمید چه دامی براش پهن شده، چون وسواس اون به من تازه شروع شده بود، ولی وسواس من چند ماه بود شروع شده بود، و وقتی که داخل چنگم بیفته، دیگه قصد ندارم ولش کنم.
یه کم اومد جلوتر، جوری که نفس توی سینهام حبس شد و تنم مور مور شد. گفت: «الی؟ دوست داری دوست دخترم باشی؟ این موقعیت شغلی با خودش خوراکی و ارگاسم و یه کم تعقیب یواشکی هم داره.»
یه نیشخند زدم و گفتم: «آره.»
اومد جلو و گونهام رو بوسید، و یادم نمیاد کی انقدر خوشحال بودم. حتی با وجود یه جسد که چند قدم اونورتر بود. حتی وقتی داشتم میرفتم از کسی که اصلاً دلم نمیخواست ببینمش کمک بگیرم. جاش حواسم رو از همهی اون مزخرفات پرت میکرد و باعث میشد حس خوبی داشته باشم شاید این رابطه روی یه پایهی نامطمئن شروع شده باشه، و شاید هنوز چیزهای زیادی مونده که خارج از تعقیب یواشکی همدیگه باید یاد بگیریم، ولی آره گفتن به دوست دختر جاش شدن آسونترین تصمیمی بود که تو یه مدت خیلی طولانی گرفته بودم، و مهم نیست که چه اتفاقی میافته، یا چه رازهایی جاش هنوز پنهون کرده، بعید میدونم چیزی بتونه باعث بشه پشیمون بشم.
549
سرم رو تکون دادم. «کاش بی ربط بود ولی بذار اینجوری بگم، یه دستیار پزشکی قانونی هست که فامیلیش با یه حرف صدادار تموم میشه، و من تقریباً مطمئنم دلیل اصلی استخدام شدن گِرِگ، یه ربطی به نحوه رسیدگی به یه سری جسدها داره. من فقط چند بار گِرِگ رو تو محل کار دیدم، و یه تفاهم نانوشته بینمون هست که تظاهر کنیم همدیگرو نمیشناسیم، که خب، کار سختی هم نیست چون ما فقط تو مراسم ختم مامان همدیگه رو دیدیم. و نه، من نمیخوام الان باهاش آشنا بشم اون داره راه باباشو میره دقیقا مثل بقیه پسر دایی هام، و کار من خیلی مهم تر از اینه که بخوام سر یه سری کثافت کاری های مافیایی که اون توش دست داره، ریسک از دست دادنش رو بکنم.»
جاش پرسید: «پس چرا الان داریم اونا رو وارد قضیه می کنیم؟»
آهی کشیدم:«چون قبل از اینکه بابام بمیره، بهم گفت اگه یه روز تو دردسر جدی افتادم، باید برم پیش داییم نیکو ممکنه یه حرومزاده باشه، ولی هنوزم براش خانواده مهمه، و ظاهراً، اون هیچ وقت دست از تلاش برای آشتی کردن با مامان و پدربزرگ مادربزرگم قبل از مرگشون برنداشته.»
جاش گفت: «وقتی اینجوری میگی، تقریباً دلم براش میسوزه.»
«نباید این حس رو داشته باشی. اون آدم خوبی نیست شاید به بدی برد نباشه، ولی نزدیک به اونه. متاسفانه، فکر می کنم الان یه موقعیت ضروریه و طبق چیزی که بابام بهم گفت، نیکو مقام بالایی تو سازمان نداره، ولی به خاطر کاری که براشون انجام میده، اون بهترین شانس ماست تا بدون اینکه گیر بیفتیم، از این مخمصه ای که توش هستیم، خلاص بشیم.»
جاش پرسید: «چیکار می کنه؟»
چهره ام درهم رفت:«اون یه پاک کننده اس.»
«پولشویی؟»
سرم رو تکون دادم:«بیشتر شبیه استریلیزه کردن صحنه های جرم.»
«آهان.»
«آره.»
«و مطمئنی اینجوری میخوای با این وضعیت صندوق عقبمون کنار بیای؟»
نگاهی بهش انداختم:«فکر کنم بستگی داره نظرت در مورد این چیه که اثر انگشت های برد رو ببُریم، همه دندون هاشو از دهنش بکشیم بیرون، تیکه تیکه اش کنیم، بعد اون تیکه ها رو آتیش بزنیم، و هر چی ازش موند رو بندازیم تو یه رودخونه یا دریاچه؟»
رنگ جاش پرید:«انگار دوباره دارم حالم بد میشه.»
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم:«منم همینطور، با مرگ مشکلی ندارم ولی قطع کردن اعضای بدن؟مطمئن نیستم بتونم تحمل کنم. و از اونجایی که ما آماتوریم، ریسک گیر افتادن تو این پروسه خیلی بالاست که بخوام تحملش کنم. ترجیح میدم حرفه ای ها این کار رو انجام بدن.»
جاش گفت: «من رو هم جزو تیم مافیا حساب کن پس.»
بهش هشدار دادم: «این کار یه هزینه ای داره.»
شونه ام رو گرفت، و وسوسه اینکه برگردم و صورتم رو به دستش بچسبونم، خیلی زیاد بود،
انگشت شستش رو روی گردنم کشید. «میدونی هزینه اش چقدره؟ داریم در مورد پول حرف میزنیم یا مثلاً لطف و مرحمت؟»
«احتمالاً لطف و مرحمت. فقط به خاطر اینکه من فامیلم، معاف از باجگیری و اجبار نیستم. احتمالاً باید بیمارستان رو راضی کنم یه مافیای دیگه رو استخدام کنه یا همچین چیزی.» با نگاهی پشیمون بهش نگاه کردم:«فقط میتونم تصور کنم از کسی که مهارت های هک تو رو داره، چه کاری میخوان.»
شونه ام رو فشار داد. «اگه معنیش این باشه که از زندان و رسانه ها دور بمونم، هر کاری که بخوان انجام میدم.»
وقتی به سمت چپ پیچیدم اخم کردم اون نگران رسانه ها بود؟ فکر اینکه یه روزی تو اخبار سر و کله مون پیدا بشه، اصلاً به سرم نزده بود. هنوزم خیلی نگران این بودم که با یه جسد تو ماشین گیر بیفتم که بخوام به چیزی بیشتر از این فکر کنم، ولی شاید باید میکردم به هر حال برد یه خانواده پولدار داشت پسر بچه های پولدار سفیدپوست همیشه برای رسانه ها خبرسازن. این موضوع من رو بیشتر متقاعد کرد که رفتن پیش نیکو انتخاب درستیه، با وجود هر عواقبی که ممکنه داشته باشه.
جاش گفت: «تو هیچ وقت جواب من رو ندادی.» و من رو از افکار تاریکم بیرون کشید.
«در مورد چی؟»
«اینکه دوست دخترت هستم یا نه.»
نبضم تند شد، و دوباره دلم پیچ خورد. «داری ازم میپرسی که دوست دخترت بشم؟» و دزدکی نگاهی بهش انداختم.
یه لبخند گرگ آسا بهم زد، و راستش رو بخوای، جسد تو صندوق عقب رو فراموش کردم. لعنت بهش، حس می کردم دیدن اون چال گونه ها داشت شیمی مغزم رو به کلی تغییر میداد به طوری که تمام افکار آیندم حول این مرد می چرخید.
549
باهاش بحث کردم:«این درست نیست»
«چرا هست من از بچگی این دغدغه رو داشتم.»
یهو خون تو رگهام یخ بست،کی تو بچگی همچین فکرهایی میکنه آخه؟ «منظورت چیه؟»
گفت:«نه، نه،الان وقتش نیست. اگه بدترین موقع برای تعریف کردن داستان غمانگیز گذشتهی من وجود داشته باشه، دقیقاً بعد از اینه که یه نفر رو کشتیم.»
«نامردیه، من همهی بدبختیهامو برات تعریف کردم.»
یه صدایی از سر کلافگی درآورد:«الی، داستان زندگی من کابوس مردمه.»
نگاهی بهش انداختم و کمکم نگران شدم.«تا حالا کسی رو کشتی؟»
سرشو تکون داد. «نه.»
«تا حالا به کسی آسیب رسوندی؟»
«نه فقط داخل باشگاه هنرهای رزمی، اونم فقط اتفاقی و هیچوقت جدی نبوده.»
«تو خلافکاری؟»
«من هکرم، پس از لحاظ فنی آره. کلی قانون رو زیر پا گذاشتم، ولی بدترین کاری که کردم این بود که دزدکی اومدم تو خونت و تعقیبت کردم.»
ابروهامو براش بالا انداختم و بعد یه نگاه معنادار به صندوق عقب انداختم. «جدی؟ بدترین کارت این بوده؟»
یه لبخند شیطون زد. «آره همینی که گفتم. مگه تو نبودی که میگفتی با کشتن برد یه لطف به دنیا کردیم؟»
لبخند زدم. آره، همینطور بود و خوشحال بودم که یکم از اون شیطنتهای جاش برگشته. «پس همهی چیزی که باید بدونم همینه چون به حسم اعتماد دارم که آدم بدی نیستی و هر چی که باید بهم بگی، میتونه تا وقتی آماده باشی صبر کنه،عجلهای نیست.»
یکم به طرف کنسول وسط خم شد و یه بوسه رو گونهام زد. «تو بهترینی، بهترین دوست دختری که یه آدم میتونه داشته باشه.»
انقدر ابروهام سریع رفت بالا که حس کردم میخوان از پیشونیم جدا بشن: «اِ، این چی بود؟»
گفت«زود پیش رفتم؟میدونی منظورم اینه، میدونم هنوز حرفشو نزدیم، ولی ما یه بچه با هم داریم و حس میکنم سرنگون کردن یه جسد یه کارِ دوستدختر دوستپسریه، نه یه چیزی که با یه رابطهی معمولی انجامش بدی.»
خودمو جمع و جور کردم و پرسیدم:«یعنی میگی اون زوجی که با هم آدم میکشن، با هم میمونن؟»
خندهی ریزی کرد: «خیلی قلمبه سلمبه بود من ترجیح میدم بگم اون زوجی که با هم قتل عام میکنن، با هم میمونن.»
یه خنده خفه از گلوم دراومد درسته ما مستقیم میریم به جهنم.
«راستی، کجا داریم میریم؟حس میکنم میخواستی بهم بگی دقیقاً قبل از اینکه آخرین بار ازت خواستم بزنی کنار تا یکم دیگه عق بزنم.»
خندهام پرید نیم ساعته داشتم زور میزدم که شهامتشو پیدا کنم برای این حرف و هنوز یه راه خوب برای توضیح دادن نقشهی دومم پیدا نکرده بودم. «چقدر در مورد خانوادهی من تحقیق کردی؟»
جاش گفت: «من بعد از تحقیق راجب پدر و مادرت متوقف شدم کند و کاو بیشتر از اون حس میکردم فضولیه.»
بهش نگاه کردم. «جدی؟ همونجا خط قرمز کشیدی؟»
یه شونهاشو بالا انداخت. «چیه؟ باید یه جا تمومش میکردم دیگه ترجیح میدی بیشتر کند و کاو کرده بودم؟»
«راستش آره، چون منو از گفتن یه سری چیزای ناخوشایند در مورد خانوادم نجات میداد.»
دوباره رو به جاده کردم داشتیم وارد حومهی شهر میشدیم و دیگه نمیتونستم هر یک ثانیه برگردم بهش نگاه کنم لعنتی خیلی خوشتیپ بود و حواسمو پرت میکرد.
دستش روی رون پام قرار گرفت و باید خیلی از رستگاری دور شده بودم چون حتی یه لمس راحت و بیضرر اینجوری باعث میشد بخوام تو صندلیم وول بخورم، اگه فقط یکم دستشو میکشید بالاتر…
«الی، هر چیزی که در مورد خونوادت بگی، منو ازت دور نمیکنه.»
«باشه پس دایی نیکوی من تو مافیاست.»
جاش به سمت در چرخید. «بزن کنار. داریم بهم میزنیم.» دستگیره رو تکون داد انگار میخواست درو باز کنه «منو پیاده کن.»
یه ضربه بهش زدم: «بس کن. جدی میگم.»
چرخید سمتم:«فکر کردم دیگه هیچ خانوادهای نداری. هیچ جا تو پروفایل شبکههای اجتماعیت یا هیچ شبکه دیگهای حرفی ازشون نیست.»
این عجیب بود که اعترافهایی مثل این دیگه اصلاً روم اثر نمیذاشت؟
گفتم: «چون دارم وجودشونو نادیده میگیرم نیکو برادر کوچیکتر مادرمه که داخل نوجوونی با یه سری آدم بد راه افتاد و خانواده تقریباً طردش کردن. پدربزرگ و مادربزرگم به خاطر مافیا از سیسیل فرار کردن و اینکه پسرشون به مافیا ملحق بشه، بعد از همهی چیزهایی که از سر گذرونده بودن، مثل یه نفرین بود. آخرین باری که دایی نیکو رو دیدم تو مراسم ختم مامانم بود. فکر میکردم دیگه هیچ وقت ازش خبری نمیشه، ولی چند ماه پیش باهام تماس گرفت و یه جوری راضیم کرد که برای پسردایی کوچیکم، گرگ، یه کار نظافتچی تو بیمارستان پیدا کنم.»
جاش گفت: «چه بی ربط!»
549
سرم رو تکون دادم و گفتم: «این فشار جامعهست. بهت یاد دادن که کشتن کار اشتباهیه و فقط هیولاها این کارو میکنن، ولی این درست نیست. آدما به هزار و یک دلیل آدم میکشن بعضی وقتا تو عصبانیت یه لحظه این اتفاق میافته و تا آخر عمر پشیمون میشن یه وقتایی هم از سر ناچاریه، مثل زنی که شوهر بدرفتارشو میکشه چون میدونه اگه این کارو نکنه خودش آخرش میمیره. بعدم یه وقتایی مثل امشب اتفاقیه، راستش من خیالم راحته که خودمون این کارو کردیم یه گوشه از ذهنم نگران این بود که این آدما به جای اینکه خودشون کار برد رو تمام کنن، زنگ بزنن به پلیس.»
دستمو دراز کردم و زانوی جاش رو گرفتم :«فقط به خودت یادآوری کن که یه اتفاق بود و یه اشتباه کردن به این معنی نیست که آدم بدی هستی. مخصوصاً وقتی نتیجهش حذف یه متجاوز و قاتل بالقوه از روی زمینه. با پول خانوادگیش و جنایت های رو به افزایشش، اگه ما جلوشو نمیگرفتیم حتماً یه نفر دیگه رو هدف قرار میداد. کی میدونه با کشتنش جون چند نفر رو نجات دادیم؟»
جاش جابجا شد و پاش زیر دستم منقبض شد. «تو هی میگی ما، ولی این من بودم که این کارو کردم.»
گفتم: «آره، ولی منم دست کمی ازت ندارم شاید من دهن برد رو با چسب نبستم، ولی از اولش هم نقشه داشتم که یه جوری کارش رو تموم کنم.»
جاش دستشو زیر دستم برد و انگشتامونو تو هم گره کرد. «ممنون که اینا رو گفتی خیلی کمکم کرد.»
«خواهش میکنم و امیدوارم بدونی که چاخان نمیکنم واقعاً باور دارم که با حذف برد از این دنیا، زمین رو جای بهتری کردیم،میدونم عدالت شخصی خیلی مشکلداره ولی بعضی وقتا فکر میکنم ضروریه، مخصوصاً وقتی سیستمی که برای مقابله با مردهایی مثل برد درست شده، به خاطر وجود حفرهها و راههای فرار، کارشو درست انجام نمیده.»
جاش گفت: «رشوه رو هم اضافه کن. برد کلی جرم انجام داد که نادیده گرفته شدن، از جمله دزدکی نگاه کردن به خونهها، آزار حیوونا و آزار جنسی و همه اینا فقط تو دوران نوجوونیش بود. یه نقل قول از یه قاضی خوندم که بعد از اینکه برد تو سال آخر دبیرستان مست کرد و ماشینشو زد داخل خونه همکلاسیش که بهش جواب رد داده بود، بدون هیچ جریمهای ولش کرد. گفته بود:این یه جوون با استعداده و آینده درخشانی پیش رو داره حیف میشه زندگیشو به خاطر یه همچین چیزی خراب کرد!
قاضیه، رفیق گلفبازی بابای برد بود.»
قبل از اینکه انگشتامو از شدت فشار خورد کنه، دستمو از دست جاش کشیدم بیرون. «همین نشون میده که چرا هیچ وقت از این کار پشیمون نمیشم.»
جاش یه صدای آروم و عصبی از خودش درآورد. «این فقط یه کوچولو از کارایی بود که برد از زیرشون در رفت.»
به جاده روبروم خیره شدم: «همش تو این فکرم که چجوری اینقدر طول کشید تا به سزای کاراش برسه . بخاطر اون قاضی؟ میفهمم تو هر شغلی آدمای عوضی پیدا میشن ولی چطور سالهای سال برد از جنایاتش در رفت؟ هیچ کس نمیتونه اینو برام طوری توضیح بده که بفهمم، حتی اگه یه لیست کامل از تمام اشتباهات و کمکاریها بهم بدن.»
جاش گفت: «شاید همهش به خاطر امشب بوده شاید قرار بوده من اونو بکشم.»
اخم کردم:«مثل سرنوشت؟»
گفت: «آره. شاید همیشه قرار بوده من یه قاتل باشم و این اتفاق یه جوری میافتاده.»
چه چرت و پرتی! جاش چطوری میتونه یه همچین فکری بکنه؟ اون؟ مقدر شده باشه که یه قاتل باشه؟ نمیتونستم قبول کنم. اون خیلی خوب و مهربونه، و آره، یه بار اومده بود تو خونم و تعقیبم میکرد، ولی من ازش خواسته بودم که اینکارو بکنه و هیچ وقت بهش نگفتم دست از تعقیبم برداره یه حسی بهم میگه اگه بهش میگفتم، گوش میداد و دیگه مزاحمم نمیشد. شاید وقتی از دور نگاه کنی کاراش شبیه کارای برد باشه، ولی وقتی نزدیکتر بشی، این دو تا آدم نمیتونن از این بیشتر با هم فرق داشته باشن، و من اجازه نمیدم جاش خودشو با یه آشغال مثل برد مقایسه کنه.
549
فصل هفدهم
الی
اگه دو هفته پیش یکی بهم میگفت قراره یه ماشینو با یه جنازه تو صندوق عقبش برونم، من... نمیدونم ، میخندیدم؟ میگفتم عقلشو از دست داده؟ ولی خب، الان داشتم برمیگشتم سمت شهر، با جسد یه قاتل حال بهم زن.
نگاهی به جاش انداختم که کج تو صندلیش ولو شده بود و پیشونیشو چسبونده بود به شیشه:«حالت خوبه؟»
آروم سرشو چرخوند طرفم، انگار باورش نمیشد من همچین سوالی ازش پرسیدم، چون معلوم بود حالش خوب نیست. «من عالیم و اصلاً تو بحران وجودی نیستم تو چطوری؟»
«ناامید.»
یکم سرشو بلند کرد، و اخماش رفت توهم:«چی؟»
شونههامو انداختم بالا و دوباره تمرکز کردم رو جاده، بیرون تاریک تاریک بود و با این شبی که داشتم، دیگه ته بدشانسی بود اگه یه آهو جلومون میپرید. «مرگ برد خیلی ضدحال بود.»
جاش تکرار کرد:«ضدحال؟»
«آره. منظورم اینه، یه آشغالی مثل اون؟ مرگش باید خشنتر میبود، و ایدهآلش این بود که آخرش آتیشش میزدیم.»
این باعث شد جاش یه لبخندی بزنه :«میشد آتیشبازی برد.»
خنده شیطونی کردم و گفتم:«یا باربیکیو بلوم،»
جاش نالید:«ما مستقیم میریم جهنم.»
«خوبه. شاید اونجا یه فرصت دیگه واسه انتقام داشته باشیم.»
نگاهی به صندوق عقب انداختم «یه جورایی دلم میخواد بزنم کنار چند بار چاقو بزنم توش تا حالم بهتر شه.»
جاش با بیحوصلگی گفت:«هاهاها»
یه نگاه بیحالت بهش انداختم که چشماش گرد شد. «یا عیسی مسیح، الی.»
چشمکی زدم تا بفهمه شوخی میکنم البته یه جورایی و دوباره نگاهمو به جاده دوختم.
کنارم تکونی خورد، و صاف نشست رو صندلی :«باورم نمیشه یه نفرو کشتم.»
یه انگشتمو بردم بالا و گفتم :«از نظر فنی، فکر کنم کاری که تو کردی میشه قتل غیرعمد.»
«اوه، خوبه. این خیلی حالمو بهتر میکنه.»
«باید هم بکنه»
پرسید:«چرا؟»
چشمکی بهش زدم:«زندان کمتری میری.»
«تو چطوری در مورد همه این اتفاقا اینقدر خونسردی؟»
جواب دادم:«چون مرگ چیز جدیدی واسه من نیست،من هر هفته میبینمش. بیشترشون آدمای خوبی هستن که خیلی زود به خاطر مریضی یا آسیب فوت میکنن. خیلی از این فقدانهایی که شاهدش هستم بیمعنی و غمانگیزه، و خانوادههای داغدار زیادی به جا میذاره خوبه که یه بارم که شده یه آدمی مثل برد سزای کاراشو ببینه بعید میدونم حتی پدر و مادرش هم براش عزاداری کنن.»
جاش در جواب ساکت شد، نگاهی بهش انداختم و دیدم که داره به منظره برفی که از پنجره رد میشد نگاه میکنه و حرفامو هضم میکنه.
خدایا، این مرد چقدر زیبا بود. نیمرخ صورتش تو نور داشبورد دیدنی بود. باعث میشد فکر کنم چرا اصلاً باید بخواد صورتشو با ماسک بپوشونه.
آدمای مزخرفی تو کامنتهاش چیزایی میگفتن راجع به اینکه مردهایی مثل اون همشون فقط اندامشون خوشگله، و به همین خاطر ماسک میزنن، ولی این در مورد جاش درست نبود، و من ویدیوهای چهرهنمایی کافی از بقیه تولیدکنندههای محتوا دیده بودم که بدونم اون کامنتگذارها اشتباه میکنن. پس چی باعث میشد کسایی که ماسک میزنن این کارو بکنن؟ گمنامی؟ فرصت اینکه یه شخصیت جایگزین رو مثل پوست دوم بپوشن و یه آدم دیگه بشن؟
این به طرز عجیبی برای جاش مناسب بود. اون مثل یه سلطهگر آروم بود تو خیابون مهربون و تو تخت خشن ولی خب، خشن به بهترین شکل، زورگو و متوقع و بیامان، و اوه نه، من داشتم کنار یه جنازه تحریک میشدم.
نگاهمو سریع به جاده برگردوندم این دیگه ثابت کرد من رسماً انقدر بیحس شدم که حتی جسد یه متجاوز مرده هم روم تاثیری نداشت.
دزدکی به صندلی کنارم نگاه کردم، شایدم مشکل از من نبود و جاش انقدر خوشتیپ بود که قوانین اخلاقی در حضورش از بین میرفتن.
گفت:«بدترین قسمتش اینه که من حتی حس بدی ندارم»
«منظورت چیه؟»
«من از اینکه یه نفرو کشتم ترسیدم، ولی ته دلم هیچ عذاب وجدانی ندارم. من یه چیزی فراتر از حالبههمزنم، اگه منظورمو میگیری.»
گفتم:«فهمیدم» داشتیم به یه چهارراه نزدیک میشدیم و نقشه با مهربونی بهم گفت به راست بپیچم، پس راهنما زدم و طبق دستورالعمل پیش رفتم و در حالی که داشتم به یه جواب مفصلتر فکر میکردم گفتم:«من فکر میکنم بیشتر آدما تو موقعیت تو همچین حسی داشته باشن. مرگ همینجوریشم ترسناکه اولین باری که دیدم یه نفر جون میده، بعدش رفتم تو راهرو و تا میتونستم رو زمین بالا آوردم پرستارای تازهکار دیگهام دیدم که غش کردن عکسالعمل تو کاملاً طبیعیه. در مورد اینکه حس بدی نداری هم، چرا باید داشته باشی؟»
برگشت طرفم: «چون من جون یه آدمو گرفتم.»
549
الی زیپ کیف اسنوبردش باز کرد، ولی تا صورت برد معلوم شد، با چشای گرد شده وایساد. یعنی بالاخره به آخر خط رسید؟ تازه فهمیده بود چه غلطی داریم میکنیم و پشیمون شده بود؟
خیلی راه اومده بودیم که بخوایم برگردیم دستمو بردم جلو که بقیه زیپو باز کنم که دستمو گرفت.
گفت:«نکن»
برگشتم طرفش، اخمام تو هم رفت: «اگه میخوای میتونی تو ماشین منتظر بمونی، خودم انجامش میدم.»
سرشو تکون داد و دستمو ول کرد. «باید نقشه دوممو اجرا کنیم.»
گفتم :«نقشه دوم؟» کم کم داشتم گیج میشدم اون که اصلاً حرفی از نقشه دوم نزده بود.
سرشو تکون داد و خم شد جلو، انگشت هاش که پوشیده داخل دستکش بودن گذاشت رو گردن برد انگار داشت نبضشو چک میکرد
صبر کن. چرا داشت نبضشو چک میکرد؟
برگشت طرف من، قیافهش پر از همدردی بود. «چسبو هم رو دهنش زدی هم رو بینیش اون مرده.»
حواسمو جمع کردم و به برد نگاه کردم، وای چه گندی زدیم، الی راست میگفت چشماش باز بود و پلک نمیزد، و پوستش یه برق رنگ پریدهای داشت که تو نور ماه خیلی غیر طبیعی و رنگ پریده به نظر میرسید.
دل و رودهم به هم پیچید.
ماسک رو از سرم کشیدم و دویدم طرف بوتههای نزدیک، دست و پاهامو گذاشتم رو زمین و معدهم سعی کرد هر چی خورده بودم رو بالا بیاره. عالی شد اینم از اینکه نباید ردی از دیانای بذاریم.
الی کنارم زانو زد، کمرمو مالید و صداهای آروم در میاورد وقتی داشتم عق میزدم یهو گفت :«فکر کنم الان وقت خوبی واسه پز دادن بابت اینکه فهمیدم کی هستی، نیست، نه؟»
خندم گرفت و اصلا این شرایط رو برای کسی توصیه نمیکنم یه نفرو کشته بودم، و شریک جرم خل و چلم داشت جوک میگفت،زیر لب گفتم :«فاک بهم»
«چه تایم عجیبی برای همچین پیشنهادیه» الی بدون اینکه مکث کنه گفت:«میشه به فاک دادنت رو بذارم واسه بعد از اینکه از شر جنازه خلاص شدیم و تو فرصت کردی دندوناتو مسواک بزنی؟»
549
من و الی تو کل مسیر تقریبا حرفی نزدیم هر دومون غرق فکر بودیم، فکر اینکه داریم چه غلطی میکنیم و اگه برد موفق میشد کاری که میخواست بکنه رو انجام بده، چه شب بدتری میتونست باشه. همون چند کلمه ای هم که حرف زدیم، من داشتم بهش میگفتم دیشب تو شیفتش، من چی فهمیدم.
«پلیس و بیمارستان خیلی خوب سعی کرده بودن اسم قربانی جدید برد رو مخفی کنن، ولی من تونستم میسی هارولد رو پیدا کنم، یه معلم مدرسه بیست و هفت ساله که شب حمله تو شیکاگو بود تا جشن مجردی یکی از دوستای دانشگاهش رو بگیره. طبق چیزایی که دستیگرم شد، همونجا با برد و دوستاش روبرو شدن و بعد برد روش قفلی زد ظاهراً برای میسی و دوستاش مشروب می خریده، حتی با اینکه سعی میکردن مودبانه رد کنن تسلیم نمیشد یکی از آخرین چیزایی که میسی یادشه این بود که در نهایت یه پیک قبول کرده چون نمیخواسته بیادب به نظر برسه و کمتر از یه ساعت بعد، یکی صدای حمله برد بهش رو تو دستشویی شنیده و در رو شکونده.
میسی و شوهرش تو یه خونه کوچیک کنار خونه پدریش تو یه مزرعه صد هکتاری زندگی میکنن برادری هم که دنبال برد راه افتاده بود، یه جایی نزدیک اونا خونه داشت امیدوارم حتی اگه پدر و شوهر میسی نتونن به برد آسیب بزنن، برادرش بیاد وسط و کارو تموم کنه.»
همهی اینا رو با همون صدای معمولی خودم تعریف کردم، با خودم فکر کردم نکنه صدامو بشناسه. انگار دیگه وقت قایم شدن از الی داره تموم میشه و حس میکنم اگه بتونیم این نقشه رو عملی کنیم، یکی از اولین بحثهایی که وقتی برگشتیم خونهشون داریم، اینه که هویت منو تایید میکنه و میپرسه چرا این همه مدت از گفتن اینکه کی هستم طفره رفتم.
از این مکالمه خیلی میترسیدم الی تا حالا منو به خاطر خیلی چیزا بخشیده، خیلی چیزا رو تحمل کرده. چطور میتونم ازش بخوام بعد از اینکه فهمید بابام کیه و شروع کرد به سوال پرسیدن که چرا پسر یه قاتل سریالی بدنام، خودشو خونی میکنه و ویدیوهای تشنه به خون با چاقو میسازه،من چی باید جواب بدم؟اصلا بازم بهم اعتماد کنه؟ احتمالا فکر میکنه من بابامو میپرستم، در صورتی که همچین چیزی محاله.
چراغای ماشینو خاموش کردم و پیچیدم تو یه جاده خاکی که دو تا مزرعه ذرت رو از هم جدا میکرد، بالاخره رسیدم به یه نوار باریک از درختها که دور یه رودخونه کوچیک رشد کرده بودن، عکسای ماهوارهای که آنلاین دیده بودم، یه راه باریک رو نشون میداد که از بینشون رد میشد و به خونه اصلی میرسید. وایفای خونهی پدری میسی رو هک کردم و هیچ مدرکی از دوربینهای امنیتی پیدا نکردم، ولی با این حال، الی تو ماشین میمونه تا من برد رو بکشونم تو ایوون پشتیشون، اون باید آماده باشه که اگه گندش دراومد و من دوییدم طرف ماشین سریع بزنه به چاک. ماشینو پارک کردم و برگشتم سمت الی:«آمادهای؟»
قیافهاش مضطرب بود: «آره؟»
«اگه بهت بگم منم اینقدر ترسیدم که حس میکنم الان بالا میارم، حالت بهتر میشه؟»
یه نفس لرزون کشید«اوه، چه خوب ولی من کل این مسیر داشتم با حالت تهوع مبارزه میکردم.»
بهش گفتم: «باید نگهش داریم چون نباید یه عالمه دیانای چندش به جا بذاریم که یکی پیداش کنه»
خندید:«پس بزن بریم.»
در صندوق عقب رو باز کردم و از ماشین پیاده شدیم.
549
برد داشت تقلا میکرد و الی سرشو به اون سمت برگردوند صدا از آشپزخونه میومد، جایی که نمیشد ببینیم داره چیکار میکنه، الی گفت:«خیلی خوب میدونم، ولی این حرومزاده اومده بود اینجا تا یه بلایی سرم بیاره که قابل بخشش نیست، منم که کلاً آدم بخشندهای نیستم اغراق نمیکنم اگه بگم خودم میتونم بکشمش و اصلاً هم عذاب وجدان نگیرم.»
بعد سرشو چرخوند طرف من، و اون نور همیشگی توی چشماش نبود یه لحظه خشکم زد، الی کاملا در این باره جدی بود و من الان داشتم توی چشمای یه زن خطرناک نگاه میکردم. فکرشو بکن! من نگران این بودم که زیادی براش خطرناک باشم اصلا دفعه اولی که از طریق کامپیوتر دیدمش چی گفت؟ اینکه فرد فقط از من خوشش میاد چون گربهها جامعهستیزن و اون یکی مثل خودشو تشخیص داده؟ باید همون موقع میفهمیدم منظورش چی بود: فرد از دو نفر خوشش میومد، الی و من یعنی ما دوتا مثل دوتا روح داخل یه بدن میمونیم.
یه پلک زد و دوباره زندگی برگشت به صورتش لبخند کوچیکی زد و سرشو تکون داد: «الان حس میکنم که داری تحریک میشی.»
بی خیال نگاهش کردم، برای اولین بار توی زندگیم این خطرناکی رو پذیرفتم، چون حداقل دیگه تنها نبودم. گفتم: «منم شرط میبندم اگه دستمو بکنم توی شورتت، خیسِ خیسه.»
چشماشو چرخوند و خودشو از بغلم کشید بیرون و ایستاد: «نباید بهت میگفتم که چه بلایی سرم میاری.»
گفتم: «آره، حتماً، همهچی رو بنداز گردن اون.»
چپچپ نگام کرد و میخواستم دوباره بکشونمش روی پام که برد سعی کرد با دهن بسته از روی پارچه داد بزنه.
بیست دقیقه بعد، یه لباس درستحسابی پوشیدیم خدا رو شکر شلوار جینم رو قبل از خواب شسته و خشک کرده بودم به برد از همون کلروفرم خودش دادم، چسب پهن زدم روی دهنش، و چپوندمش توی کاور اسنوبورد وقتی الی داشت قهوه درست میکرد که بزنیم به جاده، من رفتم ماشینمو بیارم. چراغها رو خاموش نگه داشتم و دنده عقب رفتم توی پارکینگش تا جلب توجه نکنم ساعت دو صبح شنبه بود، یعنی احتمال اینکه هنوز کسی بیدار باشه بیشتر از شب های وسط هفته بود چراغای جلوی خونه الی خاموش بود، و خوشبختانه چراغای کریسمسش تایمر داشت و چند ساعت پیش خاموش شده بودن.
این قسمت از محلهشون چراغ خیابون نداشت، ولی بازم ریسک نمیکردم یه خاموشی کوچیک آماده کردم، و درست قبل از اینکه در ماشینمو باز کنم فعالش کردم همین که محله توی تاریکی فرو رفت، در صندوقو زدم بالا و با سرعت رفتم سمت ایوون جلوی خونه الی، وقتی رسیدم الی درو باز کرد، و دوتایی کیسه برد رو کشیدیم و هل دادیم بیرون، انداختیمش توی صندوق عقب و آروم درشو بستیم. کارمون که تموم شد، الی دوباره رفت داخل تا قهوه رو بیاره و منم پریدم پشت فرمون.
چراغای محله درست بعد از اینکه آروم از پارکینگ دراومدم روشن شدن، و من و الی یه نگاه از سر آسودگی خاطر به هم انداختیم که تونستیم فرار کنیم.
الی گفت: «بیا اینم قهوت،تلخ با یکم شکر درسته؟» و یه ماگ مسافرتی داد دستم.
ابروهامو انداختم بالا و قهوه رو گرفتم:«آره»
یه لبخند از سر رضایت زد و روشو کرد سمت جلو: «منم حواسم هست»
این زن هم اهل سکس خشن بود، هم میدونست قهوه رو چطوری دوست دارم، هم حاضر بود توی قتل یه متجاوز کمکم کنه من چیکار کردم که اینقدر خوششانس بودم؟
دوباره تمرکزمو گذاشتم روی جاده و از محله ساکتشون خارج شدم و رفتم توی جاده اصلی که شلوغتر بود. هنوز ماشین رد میشد، ولی هرچی از شهر دورتر میشدیم، ماشین های کمتری میدیدیم. یه ساعت بعد، ما تنها ماشینی بودیم که توی جادههای روستایی و تاریک رانندگی میکردیم، جادهها از بین مزرعههای ذرت پوشیده از برف عبور میکردن.
549
یه بغل دیگه بهش دادم، دلم میخواست تا آخر عمر همونجا نگهش دارم، با جون و تنم از این دنیای لعنتی محافظتش کنم. ولی خب، اون یارو بیهوش که کف پامون افتاده بود، دیگه زیاد بیهوش نمیموند. هرچی زودتر از اینجا میبردیمش بهتر بود.
دستامو از دور الی باز کردم و کنار کولهپشتی برد نشستم:«به نظرت بستنش با طناب خودش یجور عدالت شاعرانه نیست؟»
«بله هست»
شاید الان وقتش نبود که این دو تا کلمه کوچولو دلمو بلرزونه، ولی شنیدنش از زبون الی یه جوری قلبمو گرم کرد که دلم میخواست دوباره ازش بشنوم، ترجیحا جلوی یه محراب، یا توی یه ساحل استوایی، هر کدوم که خودش دوست داشت.فقط من و اون تنهایی»
الی یه جفت دستکش برداشت و همونطور که داشتم زیپ کیف رو باز میکردم، کنارم زانو زد.
وقتی محتویات کیف رو از نزدیک دید، گفت:«پدرسگ،»
انگشتاش میلرزید وقتی دستشو دراز کرد، چاقو رو کنار زد و طناب رو بیرون کشید. «این کارو قبلا هم کرده، مگه نه؟»
بهش گفتم: «طبق پروندههای پلیسی که خوندم، آره.»
«چطور تونسته این همه کارو انجام بده؟»
گفتم: «پول، و این که خنگ نیست بیشتر مدارکی که نشون میده تازگیا جرمی مرتکب شده، غیرمستقیمه. فقط یه بار وقتی نوجوان بوده محکوم شده که اونم از پروندهش پاک شده. حتما اون شب زیادی خیالش راحت بوده.»
با هم بستیمش، من دست و پاهاشو محکم میکشیدم و الی رو راهنمایی میکردم. اگه خودم انجام میدادم سریعتر پیش میرفتیم، ولی این جور چیزا رو همه باید بلد باشن، و بعد از همچین ماجرایی، خیلی دلم میخواست هرچی دربارهی دفاع شخصی و بقا بلدم به الی یاد بدم.
وسط کار پرسید: «میخوام بدونم تو از کجا بلدی این کارا رو؟»
بهش گفتم: « نه، اینجوری نه. این قسمت طناب باید از زیر رد بشه، نه از رو.»
اشتباهشو درست کرد و گفت: «یه ربطی داره به این که نمیخواستی به پلیس زنگ بزنم؟»
گفتم: «نه به این مربوط نیست» و اون سرشو تکون داد.
وقتی برد رو حسابی بستیم، از الی خواستم گرهها رو دوباره چک کنه و هر چی میتونه بکشه که مطمئن شه برذ نمیتونه در بره. دوباره ماسک بالاکلاوا رو سرش کردیم و با الهام از اون ترسی که خودم یهو گرفتم، مثل چشمبند کشیدمش روش چشماش. بعد دهنشو بستیم و من رفتم لپتاپمو از کیفم بیارم.
یه ساعت بعد، همهی جوابهایی که میشد تو این مدت کوتاه پیدا کرد رو داشتیم. گوشی برد هنوز تو خونهش تو یه محلهی پولدارنشین شمال شهر بود. جیپیاس ماشینشو غیرفعال کرده بود، پس ممکنه ماشینش همون نزدیکیها پارک شده باشه، ولی اگه ما پیداش نکردیم، پلیس هم به سختی میتونست پیداش کنه. حتی اگه پیداش میکردن، ثابت کردن اینکه چطوری به اونجا رسیده یا برد بعد از ول کردن ماشین کجا رفته، سخت بود. برای همین دیگه مطمئن بودم که الی گیر نمیافته.
وقتی لپتاپمو بستم و نگاهم به نگاهش گره خورد، گفتم: «تو باید همینجا بمونی.»
اون سرشو تکون داد و قیافهش لجباز شد. «به هیچ وجه. این یه کار دو نفرهست و من نمیذارم تو تنهایی این بار رو به دوش بکشی. یا با هم انجامش میدیم، یا اصلا بیخیال.»
یه نفس عمیق کشیدم و تسلیم شدم صدامو پایین آوردم و کشیدمش از روی صندلی روی پاهام و دستامو دور کمرش حلقه کردم:«ما داریم دربارهی آدمربایی و همدستی توی یه قتل احتمالی حرف میزنیم.»
549
الی پرسید:«گوشی نداره؟»
نشستم رو پاشنههام. «نه، گوشی نداره.»
یه قدم رفت جلو و یه جوری با پاش زد تو تخمای برد که پاهاش از زمین بلند شد و هِقهِق کرد، مثل اینکه داشت به هوش میاومد، چون خودشو جمع کرد. داشتم واسه مرگ اون یارو نقشه میکشیدم، ولی بازم با فکر کردن به اینکه چقدر درد داشته، میخواستم بالا بیارم. قبل اینکه بتونم جلوشو بگیرم، الی یه لگد دیگه هم زد به دندههاش و یه صدای ترک تو اتاق پیچید و بعدش یه نالهی آروم و زجرآور بلند شد درد باعث شد برد بهوش بیاد
الی گفت:«نه، نمیتونی پاشی» و خم شد و یه مشت محکم زد تو شقیقهش، جوری که سر برد چرخید دوباره بیجون شد و الی راست ایستاد و دستشو تکون داد «لعنتی، چه دردی داشت.»
دستشو گرفتم و تو نور کم انگشتاشو بررسی کردم. «حالت خوبه؟»
«نه،» اشک تو چشماش جمع شد.« واقعا تو کیفش طناب و چاقو دیدم؟»
کشیدمش تو بغلم، هردومون از آدرنالین تخلیه نشده و یکمم از ترس میلرزیدیم. «آره.»
الی گفت:«اومده بود اینجا که بهم تجاوز کنه و منو بکشه،»
«به احتمال زیاد.»
محکمتر بغلش کردم، به خاطر اون، به خاطر همهی زنها، از ترس زهرهترک شده بودم، چون مردایی مثل برد چیزی بودن که اونا مجبور بودن دائم نگرانش باشن.
خدایا، من چه عوضیای بودم. شاید برد و من نیتهای یکسانی نداشتیم، ولی هردومون دزدکی وارد خونهی الی شده بودیم، و از اینکه باعث شده بودم اینقدر اذیت بشه، متنفر بودم. کمتر از دو هفته پیش با خودم چی فکر میکردم؟ اینکه هیچوقت از کاری که کردم پشیمون نمیشم؟ الان دلم میخواست برگردم به عقب و یه لگد محکم به خودم میزدم واسه این کارم. این مدل تجاوز غیرقابل بخششه، و باورم نمیشد که الی بهم یه فرصت داده، به جای اینکه یه گلوله تو صورتم خالی کنه، که البته لیاقتش رو داشتم. اگه قرار بود بقیهی زمانی که با هم میگذرونیم رو صرف جبران کنم، با خوشحالی این کارو میکردم.
الی گفت:«برد باید بمیره،» صداش به خاطر اینکه خیلی محکم تو بغلم گرفته بودمش، خفه بود.
با موافقت گفتم :«آره، باید بمیره،ولی من نمیتونم این کارو بکنم، و نمیخوامم تو این کارو بکنی.»
پرسید:«پس چیکار کنیم؟»
«اول، باید دست و پاشو ببندیم و بفهمیم گوشی یا ماشینی جایی قایم کرده یا نه،اگه نکرده بود، میندازیمش جلوی خونهی آخرین قربونیش فامیلای نزدیک اون زن بیرون شهر تو یه مزرعهی بزرگ زندگی میکنن، و با وجود پدرش که قبلاً تو ارتش بوده و شوهرش که تفنگدار دریایی بوده، مطمئنم بقیشو اونا انجام میدن.»
«اگه به پلیسا زنگ بزنن چی؟»
«تا الان، برد هیچکدوم از ما رو ندیده، پس اگه زنده بمونه هم نمیتونه ما رو شناسایی کنه و اصلاً هم نمیتونه به پلیسا بگه آخرین چیزی که یادشه قبل از اینکه بیهوش بشه، این بود که داشته با یه کیف پر از اسلحه دزدکی وارد خونهی یه زن میشد،چون که اصلاً به نفعش تموم نمیشه. بعدش ما یه راه دیگه برای از بین بردنش پیدا میکنیم.»
ازم فاصله گرفت تا بتونه تو چشمام نگاه کنه «تو خوب فکراتو کردی و یه نقشه کشیدی.»
زحمت دروغ گفتن به خودمو ندادم:«آره.» این همون لحظهای بود که میفهمید من چقدر روانیام.
به جای اینکه وحشتزده به نظر برسه، سرشو تکون داد«خوبه چون احتمالا من یه تصمیم عجولانه میگرفتم و سر از زندان در میآوردم.»
بهش گفتم :«هی،» درحالی که داشتم جرأتمو جمع میکردم، چونشو بالا آوردم.
«چیه؟»
«ببخشید این بلا رو سرت آوردم.»
اخم کرد. «تو این کارو با من نکردی.»
«منم دقیقا همین کارو کردم،یا شایدم یادت رفته که برد تنها مردی نیست که دزدکی وارد خونهت شده؟»
یه نفس لرزون کشید و چونشو از تو دستم کشید بیرون: «باور کن یادم نرفته، دفعهی اول، منم درست مثل برد آماده بودم که بهت شلیک کنم. ولی،» روشو برگردوند و لب پایینیشو بین دندوناش گرفت و نگران بود، «بعد از اون، هیچوقت حس نکردم که بخوای بهم آسیب برسونی. نمیتونم توضیحش بدم، و میدونم احمقانه و غیرمنطقیه و خطرناکه، و، خدایا معلومه هست، ولی یه حسی تو وجودم بهم گفت بهت اعتماد کنم.»
خم شدم و پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم: «به خاطر خوراکیها بود، مگه نه؟»
یه خنده یواشکی کرد: «چی بگم؟ من عاشق مخلوط آجیل خونگیام.»
549
نه الی اینکارو نکرده اما در کمال تاسف دندونهامو رو هم فشردم و برگشتم دیدم الی، در حالی که اسلحهش رو سمت مزاحم گرفته، کمتر از دو متر باهاش فاصله داره. معلومه که گوش نداده و همونجا تو اتاقش نمونده
چشمهامو براش تنگ کردم، ولی اون زوم کرده بود روی مرد بیهوش و توبیخ توی نگاهم رو ندید: «صد در صد داریم یه دعوای دیگه راه میندازیم.»
صورتش توی تاریکی رنگ پریده بود، حالتش نشون میداد که واقعاً ترسیده و به جای یه جواب تند و تیز، با اسلحهش به مرد اشاره کرد: «نقابشو بردار.»
با احتیاطی که مثل یه مار دور ستون فقراتم میپیچید، گفتم: «الی...»
با لحن تند و تیز گفت: «انجامش بده.»
خم شدم و بالاکلاوای مرد رو کشیدم
خدایا... لعنت بهت...اون بردلی بلام بود.
صورتش هنوز از کتک های قبلی متورم بود، و حالا دماغش هم داغون شده بود، خون از دهن و چونش سرازیر بود، ولی هیچ شکی نبود که اون همون متجاوزه یا به احتمال زیاد قاتلی بود که الی دیشب باهاش درگیر شده بود،
اینجا بودنش حتما برای یه کار وحشتناک بود چون الی عصبانیش کرده بود، بهش گفته بود ترسو، و اون تعقیبش کرده بود تا چیکار کنه؟ انتقام بگیره؟ اون رو قربانی بعدیش کنه؟ اگه زنگ خطری که تنظیم کرده بودم نبود، شاید با صدای شکستن در پشتی از خواب بیدار میشدیم و ممکن بود غافلگیرمون میکرد و قبل از اینکه بفهمم چه خبره، یه بلایی سر الی میآورد.
صدای مسلح کردن اسلحهاش منو از فکر بیرون آورد چرخیدم سمت الی، دستهامو جلوی بدن بیجون بردلی باز کردم. «تو نمیتونی بهش شلیک کنی.»
اون بلافاصله اسلحه رو به سمت زمین گرفت، ولی هنوز باهاش به من اشاره میکرد. «برو کنار.»
با صدای عادی خودم گفتم: «نه الی، گوش کن.» برای حرف زدن مجبور بودم صدامو عین بتمن تغییر بدم که گلومو درد آورده بود، و من اونقدر سوتی داده بودم که مسخره بود بخوام به این نمایش ادامه بدم«اگه بهش شلیک کنی، کل محله بیدار میشن، و بعد یه نفر به پلیس زنگ میزنه.»
ضامن اسلحه رو بست و گذاشتش روی میز کنارش. «باشه تا حد مرگ کتکش میزنیم اونم بیصدا، من آدمهایی رو میشناسم که میتونن از شر جنازهش خلاص شن.» نگاهی که موقع قدم برداشتن به سمتم داشت، نشون میداد که کاملاً جدیه.
دستهامو بالا بردم تا متوقفش کنم. «یه لحظه فکر کن ببین اون یه کوله پشتی داره.»
در حالی که انگشتهاش رو مشت کرده بود و صورتش مثل آسمون ابری تیره شده بود، جلوی پاهای بردلی ایستاد. «خب که چی؟»
گفتم: «خب، ممکنه توش یه گوشی داشته باشه و اگه داشته باشه و بعد ناپدید بشه، ردش مستقیم به خونه تو میرسه یه جفت از اون دستکشهای لاتکس رو برام بیار تا بتونم چکش کنم.»
حالت چهرهش پر از مقاومت بود، ولی بعد از یه لحظه پر تنش، پاشو کوبید و از من دور شد و به سمت یکی از کشوهای آشپزخونه رفت و دستکشهایی که خواسته بودم رو آورد.
دستکشها رو کشیدم و کوله پشتی بردلی رو گشتم، خشمم ده برابر شد وقتی فهمیدم دارم به یه کیت قتل نگاه میکنم: بست کمربندی، طناب، یه بطری کلروفرم، کیسههای زباله، یه چاقوی دندانهدار، سفید کننده، پارچه کهنه و همه چیزهایی که برای کشتن یه نفر و تمیز کردن صحنه جرم بهش احتیاج داری. این منو مطمئن کرد که بردلی قبلاً هم آدم کشته.آدم اینقدر جسور نمیشه مگر اینکه چند بار ازش جون سالم به در برده باشه.
من اینو بهتر از هر کسی میدونستم وقتی شش سالم بود، یکی از قربانیهای بابام رو توی فریزر زیرزمینمون پیدا کردم و اون گفت یه مانکنه و میخواد مامان رو باهاش بترسونه، و اگه بهش بگم، منو کتک میزنه، برای همین دهنم رو بسته نگه داشتم و فقط وقتی دستگیر شد فهمیدم واقعاً چی دیده بودم.
به سمت جیبهای کوچکتر رفتم، ولی اونجا هم گوشی نبود، برای همین کوله رو گذاشتم پایین و بردلی رو برگردوندم و شلوار و ژاکتش رو چک کردم. هیچی نبود اون اونقدرها هم بیدقتی نمیکرد که هم باعث خوشحالی بود و هم باعث نگرانی. از یه طرف، ممکنه فرصت پیدا کنم که نقشم برای از بین بردنش رو عملی کنم؛ از طرف دیگه، هنوز این خطر وجود داشت که گوشیش یه جای نزدیک باشه، احتمالاً توی یه ماشین پارک شده.
549
«اصلاً نمیخوام بپرسم از کجا میدونی همه سلاحهای من کجاست.» وسط راه رفتن به سمت میز کنار تختش مکث کرد و برگشت طرف من و با انگشت اشاره کرد: «و جرئت نداری آسیب ببینی!»
گفتم: «سعی میکنم.ولی فقط برای اینکه خیالم راحت شه، من تنها مرد نقابداری هستم که ازش خواستی بیاد قفل خونهت رو بشکنه، درسته؟ نمیخوام از روی سوءتفاهم برم یه بدبخت بیگناه رو لت و پار کنم.»
نگاهش از من رد شد و حالت چهرهش متفکرانه شد: «مرد نقابدار؟ نه.ولی یه طنابباز لخت و یه دو تا آتشنشان هم بودن.»
ستون فقراتم سفت شد: «زن، بهتره شوخی کنی، وگرنه باید یه دعوای دیگه راه بندازیم.»
یه بالش به طرفم پرت کرد: «شوخی میکنم گورت رو گم کن روانی، قبل از اینکه نظرم عوض شه و باهات بیام.»
برگشتم و در رو بستم، در حالی که زمزمهش رو شنیدم: «لطفاً مراقب باش.»
تو دلم گفتم: بخاطر تو همیشه مراقبم.
درخت کریسمس که الی هنوز جمع نکرده بود، مسیرم رو توی اتاق نشیمن روشن کرد. یه لحظه فکر کردم دوشاخه رو بکشم ولی منصرف شدم؛ ممکنه کسی که بیرون هست متوجه خاموش شدن چراغها بشه و بفهمه یکی بیداره و منتظرشه بهترین شانسم برای اینکه آسیب نبینم این بود که غافلگیرش کنم
به دیوار دورتر نزدیک شدم، طوری که از در پشتی دیده نشم، و آروم آروم به سمت آشپزخونه رفتم، جایی که در پشتی اونجا بود صدای تقتق کردن دستگیره،مثل ناقوس مرگ هر امیدی بود که این فقط یه حیوون باشه از بین برد، واضح بود یه نفر نصف شب بیرون خونه الی داشت قفلش رو باز میکرد.
خشم چنان شدیدی در وجودم زبانه کشید که شروع کردم به لرزیدن میخواستم اون لعنتی رو بکشم، نه صبر کن ممکنه تهش منو بندازن زندان، و اونوقت فقط میتونم الی رو توی ملاقاتیها ببینم.
یه صدای کوچیکه امیدوار کننده توی سرم گفت: اگه گیر نیفتی چی؟
سرم رو تکون دادم الان وقت بحث و جدل درونی با افکار مزاحمم نبود هیچ دلیلی وجود نداشت که این فقط یه دزدی ساده از خونه نباشه نرخ جرم و جنایت توی این قسمت از شهر متوسط بود نه به اندازه بعضی از قسمتها بالا بود و نه به اندازه بقیه جاها امن. ماشین الی توی پارکینگ نبود چون با اوبر اومده بود خونه پس احتمالاً کسی که اون طرف در بود فکر میکرد خونه خالیه، فقط این اضطراب مزمن من بود که باعث میشد فوراً حس کنم یه چیز شومتر در کاره.
تمرکزمو روی در گذاشتم، و وقتی بهش نزدیک شدم خودم رو به دیوار چسبوندم زمانی که دزد احتمالی دستگیره رو باز کنه، متوجه میشه که هنوز یه قفل اضافیم هست، و نمیخواستم در الی رو بشکنه و کل محله رو با صدای بلند بیدار کنه پس آروم و بیصدا، دستم رو دراز کردم و با دقت زبونه قفل رو باز کردم.
حالا فقط باید تصمیم بگیرم وقتی میخواد وارد بشه چیکار کنم؟ همینجا با یه اسلحه توی صورتش وایسم، یا یه جایی نزدیکش قایم شم و یه دفعه از جام بپرم و بهش حمله کنم ؟
یه دفعه در باز شد.
من غریزی واکنش نشون دادم، همه افکار از سرم بیرون رفت، بدنم به لطف سالها تمرین هنرهای رزمی خودش شروع به حرکت کرد. مشتم مثل پیستون بیرون اومد، همون لحظه یه مرد با یه بالاکلاوا شبیه مال من ظاهر شد. تمام وزنم رو پشت مشتم انداختم، و توی ذهنم تصور کردم که چطوری انگشتهای مشتم از سرش رد میشن، درست همونطوری که اولین معلم کاراتهم سالها پیش بهم یاد داده بود.
مشتم محکم توی صورتش فرو رفت و با یه ضربه ناکاوتش کردم، و اون مثل یه عروسکی که نخهاش پاره شده باشه، توی چارچوب در افتاد.
برای اینکه مطمئن شم بیهوشه، لباسش رو گرفتم و بلندش کردم و تکونش دادم. سرش یه جوری بیجون این طرف و اون طرف میرفت که نمیشد الکی وانمود کرده باشه. با دقت گذاشتمش روی زمین و در رو پشت سرش بستم، و دوباره قفل شببند رو انداختم، مبادا یه شریک دیگه هم داشته باشه که منتظر باشه. با این بالاکلاوا و کوله پشتی بزرگی که همراهش بود، قضیه داشت بیشتر شبیه دزدی از خونه میشد.
صدای یه نفس حبس شده منو سر جام میخکوب کرد
549
«یکی جلوی در پشتی خونته.»
یه پوزخند زد. «نه، اون مال شب قبل بود.»
«جدی میگم،فکر کنم یکی داره سعی میکنه وارد خونت بشه.»
با یه صدای آروم و جیغ مانند گفت:«چی؟»
فقط با یه باکسر از تخت پریدم بیرون لعنتی فرد کجاست ؟ نگاهم به اون شکل سیاه و سفیدش افتاد، که روی صندلی راحتی جمع شده بود. برداشتمش و دادم به مادرش،
بهش گفتم:«از بچه محافظت کن،»
گفت:«منظورت چیه؟» فرِد رو محکم بغل کرده بود: «داری چیکار میکنی؟»
«میخوام برم بیرون.»
«به هیچ وجه،باید به پلیس زنگ بزنیم.»
وسط پوشیدن اون شلوار گرمکن خیلی کوچیکی که بهم قرض داده بود، خشکم زد. «نه پلیس نه. الان نمیتونم توضیح بدم، ولی... پلیس نه فقط بگو نزدیکترین اسلحه پر کجاست؟»
«کشو پایینی میز توالت،و قطعا بعد برمیگردیم به چیزی که الان گفتی.»
«همین فکر رو میکردم.»
شلوار گرمکنو بالا کشیدم، بعد با قدم های بلند رفتم سمت میز. اسلحه الی درست همون جایی بود که گفته بود، و من از تو کشو قاپیدمش و یه گلوله تو لوله جا دادم تا اومدم به سمت اتاق برگردم، اون از تخت بیرون اومده بود و داشت شلوار پیژامه میپوشید.
گفتم:«تو همینجا میمونی،»
با لحن تند جواب داد:«عمراً،»، و به سمتم اومد.
اسلحه رو به سمت زمین گرفتم و با دست دیگهام شونشو گرفتم، و در حالی که خم میشدم تا تو چشماش نگاه کنم، وسط راه متوقفش کردم فکر اینکه اون از این اتاق خواب بیرون بره حتی بیشتر از اینکه یه نفر بخواد وارد خونش بشه باعث وحشتم میشد و میدونستم این برام چه معنایی داشت
«تو یه آدم خفن لعنتی هستی و شکی ندارم که اگه مجبور باشی میتونی از پسش تنهایی بر بیای ولی ازت خواهش میکنم، بخاطر حفظ تعادل روانیم، لطفاً اینجا بمون.» تکونش دادم تا حرفم جا بیفته، گوشام تیز شده بود چون نمیدونستم چقدر دیگه وقت داریم تا کسی که بیرونه بخواد درو بشکنه. «خواهش میکنم، الی.»
گفت:«این کارو دوست ندارم،» با نگرانی آشکار به من اخم کرده بود.
«میدونم عزیزم، ولی اگه تو با من بیرون باشی، خیلی حواسم پرت میشه در حالی که تمام تمرکزم باید روی هرکسی که ممکنه بیرونه باشه.»
لب پایینیشو گاز گرفت، ابروهاش در هم گره خورده بود لعنت بهش اگه قرار بود بمیرم، قبل از اینکه لبای شیرینشو روی لبام حس کنم نمیمردم،شب قبل بهش نه گفته بودم میخواستم لحظهای که بالاخره همدیگه رو میبوسیم به تاخیر بندازم تا وقتی که بخاطرش التماس کنه، ولی حالا این من بودم که مستاصل شده بودم.
ماسکمو تا بالای دهنم کشیدم و لبامو با شدت روی لباش کوبوندم با ولع و طمع باهام همراهی کرد، دستاش شونههامو چنگ زد و منو بیشتر به سمت خودش کشید. سرم گیج رفت، خون مستقیم به کیرم سرازیر شد وقتی لباشو باز کرد و ازم استقبال کرد، زبونامون با هم برخورد کردن.
شاید من از قبل مرده بودم چون بوسیدن الی خیلی شبیه بهشت بود. بدنش خیلی عالی با بدن من جور شده بود طوری که انگار ما یه جفت بودیم که برای همدیگه ساخته شده بودیم.دهنامون با هم هماهنگ کار میکردن انگار قبلاً این کارو صدها بار انجام داده بودیم و دقیقاً میدونستیم چطوری همدیگه رو دوست داریم. این بهترین بوسه زندگی لعنتیم بود، و باعث شد مصممتر بشم که مطمئن بشم هزاران بار یا نه یک میلیون بار دیگه همونجوری ازش بوسه میگیرم، دقیقاً همونجوری.
جدا شدم، هردومون نفس نفس میزدیم، دنیام حول محور خودش میچرخید چون قطب نمای اصلیم دوباره تنظیم شده بود، و مستقیم به سمت زنی که تو بغلم بود اشاره میکرد
یه بوسه آخر به لباش زدم:«درو پشت سرم قفل کن و اون یکی اسلحه رو از تو کشوی میز کنار تختت در بیار اگه بلایی سرم اومد.»
پلک زد، چشماش اندازه نعلبکی شده بود. «شاید فقط یه راکون باشه.»
خودمو مجبور کردم ازش دور بشم: «آخرین باری که چک کردم، راکون ها بلد نیستن چطوری دوربین ها رو بپوشونن.» یه نفس عمیق کشید وقتی به سمت درگاه باز قدم برداشتم مکث کردم تا شاید آخرین نگاهم رو بهش بندازم، تا دیدنش که اونجا با پیژامه چروکش ایستاده بود، موهاش دورش ریخته بود،و لب هاش از بوسه من متورم شده بود، رو حفظ کنم. « اون یکی اسلحه رو بردار، الی.»
549
فصل شانزدهم
جاش
صدای ناهنجار یه آلارم منو از خواب پروند مثل فنر از جام پریدم، و برای یه لحظه، هیچی نمیدیدم ترس تمام وجودمو گرفت نکنه لنزا موقع خواب چرخیده باشن پشت چشام و عصب بیناییمو قطع کرده باشن؟ اصلاً همچین چیزی ممکنه؟
الی یه جایی نزدیکم نالید. «این چه صداییه؟»
با صدایی که ترس ازش میبارید گفتم:«نمیدونم. کور شدم» لعنتی، این دومین بار بود که یادم رفت صدامو تغییر بدم
«چی؟» الی با یه جیغ پرسید، و تشک با حرکتش تکون خورد.
نالیدم:«کمک کن،»و آره، درست به همون اندازه که به نظر میرسه مضحک بود.
یه خنده لرزون گفت:«خدای من،تو کور نشدی اون باقلوا مسخرهت سر خورده رفته اونور.»
خیالم راحت شد و از شدت آسودگی ولو شدم عقب، صورت اخمو الی بالای سرم قرار گرفت وقتی ماسکو سرجاش چرخوندم توی اتاق اونقدر تاریک بود که حتماً کل روزو خوابیده بودیم، و حالا دوباره شب شده بود یادم نمیومد آخرین باری که اینقدر پشت سر هم خوابیده بودم کی بود، اما بعد از اینکه از اون صبحونهای که الی اصرار داشت درست کنه خوردیم، توی تخت کوچیکش همدیگرو بغل کردیم و به محض اینکه سرم به بالش رسید، بیهوش شدم.
بهش گفتم:«بهش میگن بالاکلاوا،»
پرسید:«مگه من چی گفتم؟»
«گفتی باقلوا یکی ماسکه و اون یکی یه دسر خوشمزه.»
«هرچی.» دستشو دراز کرد از روم رد شد، و مجبور شدم با این حس بجنگم که دستامو دورش حلقه کنم و بکشمش روی سینهام .
الی گفت :«حتماً یادت رفته آلارمتو خاموش کنی.»
یهو خشکم زد، گوشیم آلارمهای زیادی داشت، اما این یکی که خیلی بلند و به خصوص ناهنجار بود، به سیستم امنیتی الی وصل بود یعنی به دوربین در پشتی خونش، تنظیماتو یه جوری تغییر داده بودم که فقط وقتی کسی توی سی سانتیمتری سنسور باشه و چند ثانیه همونجا بمونه آلارم به صدا دربیاد، اینطوری با رد شدن حیوونا از زیرش به صدا در نمیومد
یه دفعه، کاملاً هوشیار شدم، قبل از اینکه الی بتونه بهش دست بزنه گوشیمو از روی میز کنار تخت قاپیدم، اضطراب و آدرنالین داخل وجودم با هم میجنگیدن صداشو قطع کردم و قفل صفحه رو باز کردم منظرهای که دیدم باعث شد یه رگه یخ توی رگهام جاری بشه دوربین تاریک بود و نه تاریکی شب، بلکه یه جور تاریکی که فقط بخاطر پوشیده شدن با چیزی میاد.
فحش دادم الی پرسید:«چی شده؟»
549
چشماش موقع خندیدن جمع شد و گفت:«اگه اونجوری که من میخوام پیش بره، انقدر منو تو این دو هفته میبینی که آخرش از دستم کلافه میشی.»
سرم رو تکون دادم و یه نگاه سر تا پاش انداختم و گفتم: «خیلی بعیده.»
انگشتشو به طرفم گرفت و گفت: «نه نه از این خبرا نیست باید بریم یه آبی به سرو صورتمون بزنیم، بعدشم غذا و خواب شب بدی داشتی و خستهای الان چشات هم خوابالوئه، هم یه جورایی آدمو تحریک میکنه.»
یه حسی مثل بال زدن پروانه تو دلم حس کردم. پرسیدم: «میمونی؟»
بلند شد و منم با خودش کشید بالا گفت: «میخوای بمونم؟»
من... یه لحظه کلمهها تو گلوم گیر کرد. امشب انقدر احساساتمو رو کرده بودم که دیگه بیشتر از این برام سخت بود حس میکردم لخت و عریانم، ولی بعد فکر کردم شاید لازم باشه که از زبون من بشنوه، چون تا حالا فقط خودش بود که بیدعوت سر و کلهاش پیدا میشد پس گفتم: «آره میخوام بمونی.»
یه صدایی داد که انگار نفس راحت کشید، و حس کردم تصمیم درستی گرفتم.
گفت:«پس میمونم.» بعد بغلم کرد و بردتم تو حموم، اونجا جفتمونو تمیز کرد بعدش من لباس خواب راحت پوشیدم و سعی کردم جلوی خندهمو بگیرم وقتی داشت زور میزد شلوار گرمکنهایی که بهش قرض داده بودم رو بپوشه. اون شلوارها واسه من گشاد بودن، ولی تن اون انگار شلوارک شده بود این یارو هیکل یه مدافع رو داشت.
یه صدایی مثل زوزه از پشت در اتاق خوابم اومد، بعدش صدای چنگ زدنهای فرد به در بلند شد راستش، تعجب کرده بودم که اینقدر دوام آورده؛ فرد معمولاً پنج دقیقه بعد از اینکه درو میبستم شروع میکرد به غر زدن.
جاش رو به در کرد و یه صدایی مثل بتمن درآورد: «یکم به خلوت ما احترام بذار!»
زوزه...
جاش جواب داد: «من نمیخوام با تو بحث کنم، جوون!»
زوزه بیشتر
«باشه ببخشید جناب، نبینم وقتی من نیستم اینجوری با مادرت حرف بزنی.»
من سرمو تکون دادم، وقتی رفت سمت در و یهو بازش کرد فرد درست اون طرف بود داشت دمشو تکون میداد و یه میو بلند سر داد.
جاش گفت: «تمومه.»بعد بغلش کرد و از جلوی چشمم دورش کرد. «آخ. عیسی مسیح یکم آرومتر فرد، دوباره داری پیرهنمو چنگ میزنی آره، میدونم از دیدنم خوشحالی.» صداش هرچی دورتر میشد آرومتر میشد.«آره، منم دلم برات تنگ شده بود، ولی داد و بیداد راه انداختن راه ابراز علاقه نیست، و حق نداری به تعقیب کردن های من اشاره کنی ما الان داریم درباره رفتارهای عجیب و غریب تو حرف میزنیم، نه بابات.»
وقتی داشتم به حرفاش گوش میدادم یه حسی داشتم انگار قلبم سه برابر بزرگتر شده نباید انقدر بامزه باشه، وگرنه یه مشکلی پیش میاد.
صدا زد:«عزیزم؟ دوباره تخم مرغ و بیکن میخوری؟»
وای نه،هول شدم و از اتاق رفتم بیرون سعی کردم یه جوری مودبانه بهش بگم که لطفاً دیگه هیچ وقت برام آشپزی نکنه.
549
ولی باید تمومش میکردم جاش راست میگفت، مامانم اینو واسه من نمی خواست اگه مامانمو میشناختین، الان تو اون دنیا داشت بهم فحش میداد که چرا اینقدر دارم کار میکنم و زندگیم به فنا رفته انگار صداشو می شنوم:«فقط چون مردم دلیل نمیشه ازت نوه نخوام!»
همین فکر باعث شد اشکام بند بیاد هر کیو دیدم که عزیزشو از دست داده بود، از مرده هاشون مثل قدیسه ها تعریف میکردن ولی مامان من یه آتیش پاره بود: تند و تیز، بی پروا حرفشو میزد و شجاع ترین زنی بود که تو عمرم دیده بودم. یه بار دیدم با یه دزد که میخواست کیفشو بزنه، چجوری درگیر شد دستشو کرد تو کیفش و داد زد: «چاقوتو دیدم، حالا یه اسلحه روت میذارم، حرومزاده!» اونم پا گذاشت به فرار، و مامانم ریز ریز خندید، در حالیکه من از ترس خشکم زده بود. تو کیفش اسلحه نبود.
به جاش گفتم: «ممنونم. فکر کنم لازم داشتم بشنوم که اشکال نداره ناراحت باشم.»
دستشو روی کمرم کشید و گفت:«خواهش میکنم،یه لحظه ترسیدم همه چیو خراب کرده باشم.»
نشستم و ماسک روی چشمم رو کندم کلاه نقابدارش دوباره سرجاش بود، و از اینکه مجبور بودم به جای اون چشمای قهوه ای گرمی که پشتش پنهون کرده بود، تو اون آبی یخی لنزاش زل بزنم، بدم میومد. بهش گفتم: «حتی اگه بخوای هم نمیتونی.»
روش رو ازم برگردوند، ابروهاش توهم رفتن، انگار باور نمیکرد.
صورتشو به طرف خودم برگردوندم. «کاری که الان کردیم منو عوض کرد.»
خنده ای از سر رضایت کرد« منم همینطور، هیچوقت صحنه ای قشنگتر از تو که روی اون چاقو میخکوب شده بودی ندیدم ببین.» سرشو یه تکون داد به سمت پایین، و منم نگاهشو دنبال کردم، درست رسیدم به اون خیسی روی شلوارش.
اخمامو تو هم کشیدم. «تو...؟»
«وقتی کونت دور انگشتم منقبض شد و یه جوری ارضا شدی که آبت پاشید روم منم آبم اومد تو شلوارم؟ صد در صد تو زیادی منو دیوونه خودت کردی عزیزم حتی لازم نیست بهم دست بزنی تا منو حشری کنی.»
نگاهمو دوباره به چشماش دوختم. «اگه الان اینجوریه، وقتی بالاخره بیای داخلم چی میشه؟»
ناله ای کرد و سرشو انداخت عقب رو تشک «احتمالاً قطب ها جا به جا میشن و ما مسئول یه انقراض دسته جمعی میشیم.»
نتونستم جواب بدم. حالا که اشکام روی گونه هام خشک شده بودن، دو تا چیزو فهمیدم: هنوز لخت بودم، و مرد رویاهام زیرم پهن شده بود دیدنش بعد از اینکه اینقدر از زیباییش محروم شده بودم، حیرت آور بود نگاهم محو این شد که چجوری ماهیچه هاش زیر تیشرتش کشیده میشن، بعد رسید به اون منظره زیبای رنگارنگی که روی بازوهاش خالکوبی شده بود بدنش یه اثر هنری بود.
همین الان دنیامو زیر و رو کرده بود، و منم همین الان رو سینش زار زده بودم، ولی هنوز تشنه اش بودم دوباره میخواستمش اونم الان این دفعه همشو، گور بابای صبر کردن.
جاش گفت: «اونجوری نگام نکن.»
«تو که الان منو نمی بینی.»
سرشو بالا آورد. «آره، ولی حس میکنم داری با چشمات لباسمو در میاری.»
انگشتمو وسط تیشرتش کشیدم. «میشه سرزنشم نکنی؟ تو الان دو بار منو لخت دیدی، و من هنوز یه بار هم تو رو ندیدم.»
549
اگه این پسره دلمو میشکست بدبخت میشدم چون حس میکردم واسه همیشه هوسای جنسیمو عوض کرده.
گفت: «الی، من هیچوقت بهت آسیب نمیزنم.»
ای وای گندش بزنن، فکر کنم این آخری رو بلند گفتم ولی دیگه خیلی دیر شده بود که بخوام پسش بگیرم یا آرومش کنم، چون داشتم ارضا میشدم، کونم مثل دیوونه ها بالا پایین می رفت، از لبام ناله میومد، جلوی چشمام ستاره ها داشتن میرقصیدن و لذت یه جوری تو وجودم پیچید که گوشام زنگ زد.
از خجالت آب شدم، اشکام سرازیر شد. نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم این خیلی خوب بود،یه تخلیه روحی حسابی بعد از همه کار هایی که امشب یا نه بهتره بگم چندین ساله که سر خودم آوردم، همه اون احساساتی که تو خودم نگه داشته بودم مثل سیل سرازیر شدن بیرون.
جاش گفت:«الی، لعنتی خوبی؟»و من خودمو تو بغلش جمع کردم. «صبر کن عزیزم.»
انگشتشو آروم از داخلم کشید بیرون، رونامو گرفت و منو از روی چاقو بلند کرد مثل یه بچه گمشده خودمو تو بغلش قایم کردم.
گفت: «من پیشتم.» و بلند شد. یه دستشو دور کمرم حلقه کرد و دست دیگشو زیر باسنم انداخت.
یه دقیقه طول کشید تا کلیدای دستبندو از کیفش دربیاره، چون اصلاً نمیخواست منو ول کنه ،منو محکم به خودش چسبونده بود و دولا شد و تو کیفش دنبال کلید گشت تا پیداشون کرد همین که آزاد شدم، دستامو دور گردنش حلقه کردم و شروع کردم به هق هق گریه کردن یا عیسی مسیح، چه مرگم شده بود؟
گفت:«"باید بهم میگفتی که وایستم.» و نشست رو لبه تخت و منو رو خودش نشوند.
من با بغض گفتم: «اوه، خدای من، نه تو عالی بودی. همه چیز عالی بود فقط همه اتفاقای امشب یهویی ریخت سرم.»
یه نفس عمیق کشید و محکم بغلم کرد. «فقط امشب؟ یا چیزای دیگه ای هم هست که تو خودت نگه داشتی؟»
اون چطور منو اینقدر خوب میشناخت؟ حتی نمیتونستم تقصیر تعقیب کردناش بندازم آدم فقط میتونه یه چیزایی رو از طریق فیلم و بی صدا دید زدن یا خوندن فایلای آنلاین یاد بگیره. پس نه، این مرد یه درک ذاتی از من داشت، انگار بهتر از بقیه میتونست مشکلات رو تشخیص بده و تا ته وجود آدمو ببینه.
دستمو نوازش کرد و گفت: «اشکالی نداره بذاری بریزن بیرون.»
گفتم: «نمیتونم. الان بدترین موقع است.»
گفت: «اتفاقاً بهترین موقع است یه تخلیه باعث یه تخلیه دیگه شد حالا خودتو رها کن بهت که گفتم، من پیشتم عزیزم.»
لعنت بهش اون باعث نابودیم میشد، مگه نه؟ فقط شنیدن این حرف باعث شد حس کنم بالاخره اجازه دارم دیگه پنهون نشم، دیگه همه چیو تو خودم نریزم و خودمو بی حس نکنم. امشب افتضاح بود دیشب تقریباً به همین بدی بود کل این ماه یه گهی بود که پشت سرهم اتفاق افتاد ، به جز این مردی که منو بغل کرده بود، اون تنها نور امید تو این تاریکی بود.
و من چیکار کردم؟ سعی کردم از خودم دورش کنم. چرا فکر میکردم حق ندارم چیزای خوب داشته باشم؟ شاید به خاطر اینکه خیلی چیزا رو تو سن کم ازم گرفته بودن، فوت بابا بر اثر سکته قلبی، فقط چند ماه بعد از اینکه مامان تو تصادف مرد؟ شاید از همون موقع بود که دیگه نذاشتم کسی وارد زندگیم بشه و همه رو از خودم روندم، فقط برای اینکه به خودم ثابت کنم آخرش همه ترکم میکنن.
