en
Feedback
پنجه‌یِ‌قرمز

پنجه‌یِ‌قرمز

Open in Telegram

بگو اندکی شعر دوست داشتی و بسیاری مرا.. https://t.me/XBCHATBot?start=sec-bjabeheedg pv: @lueSKYb

Show more
478
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-930 days
Posts Archive
اغاز، همون پایان بود.

تنظیم میکنیم فوکوس یا تار. میبینیم یه گندم زار که نیست یه شهر کثافته، اشکال نداره.. زیاد فکر نکردم راجع این ماجرا چون میدونستم قطعا یه متن بند انگشتی هست اینجا که زمین گیرمون کنه.. اینجا اتفاقات زیادی افتاده.. از وقتی که من نویسنده‌ی این چنل بودم و خالق ستاره‌ی قرمز و پروانه‌ی آبی، خیلی چیزها تغییر کرده. متاسفانه بعضی از شرایط غمناک تر از اونه که بشه راحت به عنوان بخشی از هویت پذیرفتش. اگه قرار بود دوباره به دنیا بیام ترجیح میدادم گوزن باشم. رفقا‌ی پنجه‌ی قرمز بی ادعا برام قشنگترین اتفاق بودید. با بعضیاتون اشنا شدم صحبت کردم. من فراموشتون نمیکنم و شما ۴۸۴ نفر قشنگترین خواننده‌ای بود که ادبیات پیچیده به بازی من رو تحمل کردید. شرمنده که بار سفر سنگینه. اما گمونم میخوام این چنلو پاک کنم... دوستتون دارم خیلی زیاد از طرف پری کوچولوی غمگینی که میشناسم.

آنقدر برایت مینویسم تا خودکارم تمام شود.

اون عاقلان بهشون بَر میخوره، ما عاشقیم.

پنجره‌ی من نمای یه خیابون پر تنش رو نداره. پنجره‌ی من خودش درگیر قفسه و هیچ ماشینی مثل گلوله از جلوی چشام رد نمیشه. این نور باریکه نا امیدی میگه قصه‌ها یا درحال دور شدنن یا تموم شدن و همچنان من زیر این پنجره امیخته با بستری بی قصه‌ام!

امیدها در غروب دفن میشوند.

کاغذ باطله‌ام کدوم رنگ میتونه هنر ببخشه به من؟

متفاوته. من فقط زمانی که مجبور باشم شجاعم. در غیر این صورت کاربردی ندارم.

Repost from گذشته*
شدنی بنظر میومد ولی واقعا شدنی بود؟

میدونی من از چی خسته شدم هری؟ از هیچکس بودن خسته شدم

حق با توئه جوکر، هرچی تورو نکشه، فقط عجیب ترت میکنه.

هویت من از چشمانت چکید و روی این آسفالتِ مرده پخش شد. و رفتی تمام زندگانی‌ام خشک شد شاید درِ این خانه باز با آمدنت شکفتن یادم داد. زود برگرد تنها امید من همین انتظار کشیدن است

غرب، جنوب، مابین حواشی. عین، شین، قاف. تاخت زده شد. مغلوب دو دستم شد عین، ذال، الف، ب. از تمامی جهات جاری میشوی و تنها صورت خیسم از سه جهت تو را شامل میشود. غرب، جنوب و مابین این بی نظمی. در انتهای تاریکی و گندم‌زار سرما در جهت جریان اتومبیل ها حرکت میکردم. هواشناسی عقربه فشار بی وزنی را زیاد حساب کرده بود. همه جا یخ بسته بود انا انها هنوز با دستان من آشنا نشده بودند. دانه.های برف حامل آتش بود. روی صورتم که مینشست ردی از دستان داغ ابلیس به جای میگذاشت. من نوازش میشدم از جانب او و خدا تازیانه میزد. یک. یکدانه سرگردان. بی لرزش و دیوانه. بر روی لبهایم نشست.. زمان ایستاد. چشمانم کمرنگ شد و لب هایم سوخت. مُرد خدا. من خدا را بوسیدم‌. سرم را بالا گرفتم. جهات گسترده شد، غم گسسته شده از چشمانم دیگر جنوب را برای سرازیر شدن برنگزید و من از سمت چپ جنگل برایت گریستم... وجودم بی رنگ بود و هوا میکشید. زندگی از من عبور کرد و من شاهد طلوع نوری بودم که فقط فرصت کردم چشمانم را ببندم..

وقتشه هویتمو برگردونم.

بزرگترین ترسم از دست رفتن معنای اوستاکریم پس کله‌ام بود.

جای خالیت رو به عنوان آخرین ستاره‌ای که عاشقش بودم میبوسم و چشمامو میبندم تا یادم بره کی بودی چی بودی و چقدر دنباله‌داری!

بیزارم از روحی که پیوند خورده به تن من اما در پی تو اسمون به ریسمون میبافه.

کشیدم نقشتو جرم شناسی شد.