دنیای رمان های ممنوعه عاشقانه افغانی و ایرانی
Open in Telegram
هر نوع رمان های ممنوعه با ژانر های مختلف، عاشقانه، اجتماعی، مافیایی، اربابی، وحشتناک و دوستانه را هم از افغانی و ایرانی را از کانال رمان های ممنوعه عاشقانه ما دنبال کنین.
Show more1 049
Subscribers
No data24 hours
+407 days
+16330 days
Posts Archive
رمان : #فریاد_بی_صدای_لیلی
نویسنده : #عسل_طاهری l #فاطمه_دلیریان
ژانر : #عاشقانه #اکشن #هیجانی #رازآلود
خلاصه :
داستان راجب دختری به نام لیلی که توسط پدرش توی یک قمار به مردی که ۱۴سال از خودش بزرگ تره فروخته میشه.
مرد یک برادر روانی داره.
هرشب توی زیر زمین عمارت صدای جیغ های دخترایی بلند میشه که از درد فریاد می کشنند!!
اخه توی زیرزمین چه خبره...
➤ ♡☆
#آتش سوزان
قسمت دوم
نویسنده : سلیمان
صبور یک بچه چرتی بود همیش چرت میزد و فکر میکد همیش فکر ای ره به سر داشت که چی رقم بتانه به خواهرش یک آینده خوب جور کنه
هیچ کسی هم نداشت . پدر صبور عضو ارتش بود قبل از بدنیا آمدن مروه شهید شده بود و مادرش هم در وقت بدنیا آوردن مروه وفات کده بود
کاکا اندر صبور قاسم شاه یک مردی دوست دار مال دنیا آدم کنجوس و حریصی بود از شرم زمانه برادر زاده های خوده یکی دو سالی همراه خود نگاه کرد چون دید از اینا هیچی برش حاصل نمیشه برعکس مصرف هم دارن وقتی مروه یکمی بزرگتر شد صبور و مروه ره ازخانه کشید
صبور 13 ساله خواهر خوده گرفته و به یک جای دور رفتن بچه گگ خورد نمیفهمید که چی کنه آواره با یک طفل 4 ساله کوچه به کوچه با یک پندک از کالای های کهنه شان شب اول ره در یک پارک خوابیدن صبح امو روز صبور در حالی که خواهرش مانده شده بود ره در بغلش و پندک در پشت اش روان بود با یک پیر مرد رو به رو شد که یک بوتش در پایش است و یک پای دگه اش لچ است
صبور طرف پیر مرد سیل میکرد که پیر مرد متوجه صبور شد
پیر مرد : چطو حیران حیران سیل میکنی بچیم فقد که از خارج آمده باشی و ای بوت دزدی کردن ها ره هیج ندیده باشی به نام مسلمان هستن مگم از پیش خانه خدا بوت مردم ره دزدی میکنن خداوند خودش هدایت شان کنه
صبور : کاکا باز چرا فقد یکی از جوره های بوت ته دزدی کردن
پیر مرد : خو مه هم به امی خاطر میگم که هر دویشه میبرد دزد خدا نترس که بر خودش هم فایده میشد . و خنده کردن هردویشان وقتی پیر مرد صبور ره با یک طفل و پندک که در پشت اش بود دید ازش پرسان کد
صبور هم کل گپا ره برش قصه کد
پیر مرد : یعنی واقعا انسان امقه پست شده میتانه که اتو یک کار ره کنه ، بیا صبور بچیم از پشت مه بیا د او کوچه بالا دوکان دارم بیا یک چند دقه بشین
صبور هم جز رفتن به دوکان چاره ای دگری نداشت و میترسید هم چون خودش یک بچه خورد نمیتانست از خود محافظت کنه مجبور شد که از پشت پیر مرد بره
پیر مرد از دوکان خود به صبور و مروه کمی کیک توته کرد که بخورن
پیر مرد : خو بچیم شب ها د کجا میباشین ، چی میخورین ، چی میپوشین
صبور : شب د پارک خواب کدیم امشب هم یک جای شاید پیدا کنیم به خواب کردن وله کاکا هیچ نمیفهمم چی کنم پیسه هم نداریم که چیزی بخریم
پیر مرد : بچیم مه یک خانه دارم و دو نفر هستیم مه و خانم ام خیر شما حالی خانه ما برین تا که بیبینیم چی میشه
صبور : خیر بیبینی کاکا خدا ازت راضی باشه راستی نامت چیست ؟
پیر مرد : نامم ویس است
خدایا جهان پادشاهی تو راست
ز ما خدمت آید خدائی تو راست
پناه بلندی و پستی توئی
همه نیستند آنچه هستی توئی
همه آفریدست بالا و پست
توئی آفریننده هر چه هست
تلاش، آن جوهری است که در راه رسیدن به آرزوها و اهداف ما، به ما کمک میکند. تلاش، آن نقطه قوتی است که ما را از دست افتادن و ناامیدی نجات میدهد. هر قدمی که با تلاش برمیداریم، یک قدم نزدیکتر به رسیدن رویاهایمان است. تلاش، آن نوری است که در تاریکی شبهای بیپایان ما را هدایت میکند. پس بگذارید تلاش، همراه و همدم ما باشد تا به سرزمین پر از موفقیت و خوشبختی دست یابیم.
اینک اولین نوشته های خود را میخواهم با شما عزیزان که با ارزش ترین ثروت ( زمان ) خود را در اختیار خواندن آن قرار دادین تقدیم کنم به لطف و مهربانی ایزد منان توانستم این داستان که اکثریت آن واقعیت های جامعه ای امروزی مان را بیان میکند تحت نام ( آتش سوزان ) را به بهترین شکل و با زبان عامیانه بنویسم
#آتش سوزان
قسمت اول
نویسنده : سلیمان
کوره ای آتش ، گرمی تابستان ، دوکان خورد و بچه ای که در حال چکش زدن است عرق از سر و رویش میچکه
خلیفه آهنگر :
او بچه پیر شدی میر نی یک عمر است درست چکش زدن ره یاد نگرفتی دهنم موی سبز کد از دست که گفتم سعی چکش بزن بخاطر ویس نمیبود وقت رخصت ات کده بودم امدفه باز مجبور میشم به جایت یک نفر دگه بیارم باز توره راهت مره راهم
صبور که از ترس ای که از کار کشیده نشه خیلی احتیاط کده چکش میزنه
خیلفه آهنگر : او بچه امو حمید خان یک داس فرمایش داده بود بخاطر درو کردن گندم ها تو بخیز حله یک توته آهن بان داخل کوره فکرته بگی که امدفه او داس دگه واری جور نکنی . صبور هم از جایش بلند شده و کاری که خلیفه اش گفتیش انجام میته
آفتاب نزدیک غروب کردن است دوکان هم آهسته آهسته نزدیک به تاریک شدن
وقت کار صبور خلاص میشه و خلیفه آهنگر هم دستمزد روزانه اش ره داده و رخصتش میکنه
خلیفه آهنگر : بگی او بچه ای پیسه امروز ته و فردا کوشش کو وقت بیایی که یک عالم کار داریم
صبور طرف پیسه دیده خوش خوشان طرف خانه روان میشه
د راه سر کراچی ها هر رقم میوه ره دیده ولی وقتی طرف پیسه ای که د دست داره سیل میکنه چشم خوده از میوه ها دور میکنه داخل دوکان سر کوچه میشه
صبور : کاکا ویس سلام و علیکم و رحمت الله
کاکا ویس : و علیکم سلام و رحمت الله صبور بچیم خوب هستی بخیر آمدی چی کار داری بچیم
صبور : کاکا ویس از امو کتابچه های ۴۰ ورقه خو یکدانه بتی کتی یک قلم
کاکا ویس : باش یک رنگ دخترانه شه بتم که مروه ره خوشش بیایه
صبور: خیر بیبینی کاکا ویس اینی پیسه ره بگی رفتم به اجازیت
کاکا ویس : برو بچیم اگه نداری گپی نیست
صبور : نی کاکا ویس خیر بیبینی همیش کتی مه کمک کدی خدا ازت راضی باشه حالی خوبس پیسه دارم کمی اتو خو نمیشه همه چی ره مفت بگیرم خودت ضرر میکنی و راستی کاکا ویس بگی اینی هم پیسه امروز کرایه خانه
صبور که دار و ندارش از دنیا فقد یک خواهرش بود
مروه 7ساله صنف دو مکتب بود
صبور 17 ساله خوده از درس و تعلیم محروم کده بود تا بتانه کار کنه و خرچ و مصرف فامیل کوچک دو نفره خودش ره پوره بتانه خواندن و نوشتن ره یاد داشت اما با بسیار مشکلات
صبور طرف خانه روان شد . خانه رسید و دروازه خانه ره تک تک کرد
مروه : کی است ؟
صبور : جان لالا مه هستم
مروه : اگه برم کتابچه ناوردی دروازه ره برت باز نمیکنم
صبور : جان بیدر باز کو دروازه ره برت آوردیم یک قلم هم آوردیم کتیش
مروه : هووورا چقه رنگ مقبول داره ای کتابچه
صبور : کتابچه ره دیده سلام یادت رفت خو خیر بیا قلم ره نگرفتی
مروه : لالا چرا ازو قلم های که رسمکا داره ازو ناوردی
صبور : کاکا ویس خلاص کده بود ازونا ای قلمت که رنگش خلاص شد دگه دفه باز برت ازو میارم
مروه : اگه ناوردی باز دروازه ره برت واز نمیکنم
صبور : سیس جان لالایش راستی جان لالا امروز کسی نامده بود خانه
مروه : نی کسی نامده بود
صبور : جان لالا امو افتابه ره بیار دست و رویمه بشویم
مروه : مه کتی فیروزه گیرکان میکدیم د پایم خور چپه شد هیچ آب نمانده حالی
صبور : خی برو امو ستل ره بیار که از مسجد یک ستل آب بیارم
مروه : سیس لالا
مال حرام...!
مال حرام بسان حلوای پشمی است؛ حجم دارد ولی برکت ندارد. یک لقمه بیشتر نیست.
بیائید مراقب لقمه هایمان باشیم!
رمان؛ #دختری_با_نشان_اژدها
نویسنده؛ #استیگ_لارسون
ژانر ؛ #تخیلی #عاشقانه #هیجانی #ماجراجویی
خلاصه؛
دختری به ظاهر معمولی ؛ اما دارای رازی پنهان ، رازی که سالهاست در گوشه ای از قلبش مخفی شده و هیچکس حتی خودش اطلاعی از اون راز نداره !!
اما روزی میرسه که حقیقت فاش میشه و این دختر شجاع رو به سرزمینی دیگه میکشونه ؛ به سرزمینی اسرار آمیز !!
در راه جدیدی که پیش روشه اتفاقات عجیبی براش پیش میاد که بعضی اوقات براش خوشایند و بعضی اوقات تلخ و دشواره !!
اون برای موفقیت در این راه از چه کسی میتونه کمک بگیره و به چه کسی میتونه اعتماد کنه!! ؟
من یه دخترم ... نه یه دختر معمولی .. یه شاهزاده .. شاهزادهای که هیچوقت شکست رو قبول نمیکنه ... دختری مثل کوه محکم و استوار و مثل باد چابک و زرنگ ... من اورینا ، الهه عناصر زمین هستم !!
داستان از زبان سوم شخص ... اورینا ... كِين و شخصیتهای دیگهی داستان هست...
.
.
.
بعدا که حالم خوب شد،، یادم میمونه چجوری هر کسی که کاری از دستش برمیومد، فقط نشست و نگاه کرد.....
🍂🌺🍂
شب
قشنگترین اتفاقیست
که تکرار میشود تا آسمان
زیباییش را به رخ زمین بکشد
خـــدایا
در این شب
ستاره هاے آسمـــانت را
سقف خانه دوستانم ڪــن
تا همیشہ زندگیشان زیبا باشد
#شبتان_آرام_زیــبا🌱
.
رمان: #خائن
ژانر: #عاشقانه #اروتیک #بزرگسال
نویسنده:# تیم_مترجم_اکو
خلاصه:
لوکاس ثورن، خیانت کار به دنیا نیومده بود. اما فقط یه لحظه طول کشید...یه اتفاق فاجعه بار که درست شب قبل از عروسیش رخ داد... و بوووم. اعتبارش برای همیشه از بین رفت. پس حالا اون دیگه یه خائنه. هر شب یه زن پیششه،( به جز یکشنبه ها- که روز خداست)، و قوانینش ساده اند: نه تعهدی، نه استثنائی.
ولی یه دختر حاضر جواب سکسی کله خراب با موهای مسی رنگ قراره همه چیزو خراب کنه.
ایوری بلک هیچوقت لوکاس رو به خاطر خیانت به خواهرش نبخشیده. و ناگهان مجبور شدن به کار با همون آدم؟ تقریبا مثل کابوسه میمونه.
البته اینجوری یه فرصت پیش اومده که زندگی لوکاس رو تا جایی که ممکنه براش سخت کنه. ولی هیچ انتقامی بدون هزینه و تاوان نیست. چون لوکاس ثورن بدون یاد گرفتن بعضی چیزا درمورد زن ها، لوکاس ثورن معروف نمیشد!
حالا شهوت ایوری برای انتقام تبدیل شده به، خوب، شهوت! و اگه لوکاس خیانت کردن رو تموم کنه، قطعا به خاطر این نیست که عاشق شده....بلکه....
➤ ♡☆
رمان #یک_سیب_و_دو_آدم
نویسنده : #مهدیه_سیف_الهی
ژانر : #عاشقانه
خلاصه :
رمان ِ "یک سیب و دو آدم" روایتگر زندگی دختری ساده به نام " آلما " است که نه شیطنتهایش
همه را کالفه کرده و نه زندگی رویایی دارد؛ او دختری مهربان و ساده در یکی از کوچه پس کوچه های
وسط شهر شیراز در یک خانهی ساده، کنار خانوادهای رنجدیده و پدری که در چنگال اعتیاد اسیر
است، زندگی میکند. آلما، همان سیب ممنوعهای است که وسوسهی چیده شدن را به دلِ آدمی
میاندازد که اگر چیده شود، آدمی ]همانند حضرت آدم[ محکوم به حبس ابد در زمین است... یک
سیب و دو آدم؟!... سرانجام چه میشود؟
➤
خوب دوستا نظر به نظر سنجی بیشترین رای را رمان های عاشقانه گرفته
ولی دوستا با وجود 1030 نفر ممبر
وقتی ما یک رمان درخواستی و یا یک مطلب خوب و هرچه دگر که خود تان تقاضا دارین و یا ما میمانیم
فقط چهار و یا شش لایک میگیره چرا بیشتر نی
ما از ۱۰۰۰ ممبر حد اقل ۱۰۰ لایک حق نداریم که داشته باشیم
ای کار شما باعث میشه که ما دلسرد شویم و پیش خود فکر کنیم حتما رمان های ما مورد پسند شان نبوده که هیچ عکس العملی نشان نمیتن
رمان #معشوقه_16_ساله
ژانر : #عاشقانه #طنز
نویسنده: #ناشناس
خلاصه
مثل همیشه جاخالی داد!تیرداد داداشم بود!داداشی که از ته دلم دوسش داشتم و عاشقش بودم!این گفت و گو ها مال وقتی بود که تیرداد داشت به من اصرار میکرد که بیام تو شرکتشون و روباتیک تدریس کنم!تیرداد یه شرکت داشت که روبات درست میکردن و هرسال چندین تیم رو برای شرکت تو مسابقات آماده میکردن!سابقه کاریش هم عالی بود!چندتا تیم رو تونسته بود به مقام جهانی برسونه!خلاصه داشت رو مخ من یورتمه میرفت که من برای تدریس همکاری کنم!آخه منم چندساله که دارم روباتیک کار میکنم!تا همین امروز تیرداد معلمم بود اما امروز دیگه به درجه ای رسیدم که تیرداد ازم میخواد که تدریس بخش دخترونه شرکتشو من قبول کنم!
بایدحسابی فکر میکردم!سنی هم نداشتم و برای معلمی خیلی زود بود!شاید باورتون نشه اما من اون موقع 16 سالم بود!
➤ ♡☆
