en
Feedback
خاکستری.

خاکستری.

Open in Telegram

سکوت انباشته چنان رنگی باطل.

Show more
Iran240 219The category is not specified
200
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
sticker.webp0.00 KB

تو در من تکرار خواهی شد در خواب هایم که سقفی ندارند در لرزش بی امان دست هایم از فاجعهٔ زیستن در غربت تو از بی معنایی در "رفتن" چرا که گریختن از تو در تو باقیست. هر آنچه در تو باقیست، از آوازی تکراریست که هر شب زیر گوشم خواندی و من محکوم به شنیدن بودم. هر آنچه در تو باقیست، از آوازه ی فریادیست که در در و دیوارت تنیده شدند و من هرشب به آنها خیره شدم و گریستم که پناهگاه من، معنی خویش را از دست می‌دهد و در من تکرار می‌شود تو در من تکرار خواهی شد تو با من هستی غربت من می‌مانی در کوچه های آشنای شهر، چه بسا که دور از خانه.

امید و آرزو رخت بست از این زندگانی، نه من ماندم و نه شخصی که قرار بود بماند.

صبح بعد باز نخواهم گشت من مشغول بازی با شاپرک سردرگمی هستم که از گلی مرده رایحه ای دلنشین دزدیده است صبح بعد باز نخواهم گشت من در خواب هستم آینه را در خواب می‌شکنم چرا که می‌دانم گر صبح بعد باز گردم در آینه خود را می‌بینم و نمی‌توانم آینه را بشکنم

صبح بعد بازنخواهم گشت به آن ساحل خالی می‌روم که موج هایش غریبند دریایش خالی از آدمیست صبح بعد باز نخواهم گشت من به خواب می‌روم شب تاریک را روشنی ای می‌چینم روشنی از تاریکی اش می‌دزدم باز هم در تاریکی به خواب می‌روم

قلم تا پایان همراه من است، مرگ را می‌نویسد و زیبایش می‌کند چنانچه مرگ سر آغاز من است. قلم دیوانه ای سردرگم است که زنده زنده کلمه را می‌کِشد و می‌کُشد و می‌داند انقضایی برای کلمات وجود ندارد. حالا که کلمات خود آشفته اند، من آشفته ام چرا که قلم با این کلمات آشفته نمی‌داند چه کند، پس قلم خفه می‌شود، چه بسا که قلم هنوز هم تا پایان، همراه من است.

photo content

4_5958336837578659420.mp35.50 MB

photo content

فقر و اقتصاد ضعیف فقط دو دلیل دارد! یا حاکمان احمق هستند یا احمق ها حاکم! جنگ و خشکسالی بهانه است. [ وینستون چرچیل ]

sticker.webp0.00 KB

حالا دیگر دیر است، من نام هایم را فراموش کرده ام، من خودم را پشت سر گذاشته ام، نامه هایم بی مقصدند و می‌نویسم چرا که شما بخوانید و قلمِ بدبختم تنها نماند. من می‌دانم، من‌ می‌فهمم، در نهایت وقتی که از همه چیز گذشت می‌کنم، دفترم را باز می‌کنم و خودم را می‌خوانم، بعد، خودم را تکه پاره می‌کنم و تا صبح آنقدر خویش را می‌زنم که گویی من بالاخره با من رو به رو شده است، تازه می‌فهمد "حقارت" چیست.

photo content

می‌خواهم بروم یا فقط میلی به ماندن ندارم؟ به هر حال، عزیزکم، می‌دانم که جای من اینجا نیست، خوب می‌دانم به وجود آمدم که یک روز پا به فرار بگذارم و کیلومتر ها دور شوم چه بسا، باز هم می‌دانم دلتنگ می‌شوم. مگر آخر، شما دلتنگ غم های قدیم نمی‌شوید؟ دلتنگ روزنه های امید چموشی که نداشتید ولی به آغوش می‌کشیدید؟ همه دلتنگ نمی‌شوند؟ پس من هم با تمام وجود دلتنگ حقارتی می‌شوم که دیروز و امروز داشتم، فردا دارم و شاید حتی زمانی که رفتم. و می‌روم، از تمام وجودم خداحافظی می‌کنم چه بسا که من می‌روم و رفتن من بازگشتی ندارد، حمل خاطرات فقط باعث عذاب آدمی است، چرا که خاطرات همه باهم بوی حقارت می‌دهند. فکر می‌کنم، آخر و عاقبتم چون برفی در دل تابستان بشود، آخر و عاقبتم یک اندوه شبانه بشود که در دل روز و میان کسانی که با آنان خوشحال بودم سراغم را می‌گیرد. و چه افسوس که من، باز نمی‌گردم.
و چه افسوس که من باز نمی‌گردم.

sticker.webp0.00 KB

چه خاکستریست که چشمانم را خونی می‌کند و چه خاکستری است که مرا هم خاکستر می‌کند و خونم را رنگین تر می‌کند، آن اندازه ای رنگین که خودم من را طرد می‌کنم‌، آن اندازه رنگین که نمی‌دانم این خاکستر است یا خاکستری.

فکر کنم دوباره بخوام بنویسم.

همهٔ دنیا به درک واصل شود یا من چایم را ننوشم؟ من می‌گویم بگذار دنیا به درک واصل شود اما من باید همیشه چایم را بنوشم! [ یادداشت های زیرزمینی، فیدور داستایفسکی ]

photo content

𝖠𝗍 𝗅𝖾𝖺𝗌𝗍 𝖨'𝗆 𝗉𝗋𝖾𝗍𝗍𝗒 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝖨'𝗆 𝖼𝗋𝗒.