خاکستری.
Open in Telegram
200
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
200
تو در من تکرار خواهی شد
در خواب هایم که سقفی ندارند
در لرزش بی امان دست هایم
از فاجعهٔ زیستن در غربت تو
از بی معنایی در "رفتن"
چرا که گریختن از تو در تو باقیست.
هر آنچه در تو باقیست،
از آوازی تکراریست
که هر شب زیر گوشم خواندی
و من محکوم به شنیدن بودم.
هر آنچه در تو باقیست،
از آوازه ی فریادیست
که در در و دیوارت تنیده شدند
و من هرشب به آنها خیره شدم و گریستم
که پناهگاه من،
معنی خویش را از دست میدهد
و در من تکرار میشود
تو در من تکرار خواهی شد
تو با من هستی
غربت من میمانی
در کوچه های آشنای شهر، چه بسا که دور از خانه.
200
Repost from آثار زیرپوستی
امید و آرزو رخت بست از این زندگانی، نه من ماندم و نه شخصی که قرار بود بماند.
200
صبح بعد باز نخواهم گشت
من مشغول بازی با شاپرک سردرگمی هستم
که از گلی مرده
رایحه ای دلنشین دزدیده است
صبح بعد باز نخواهم گشت
من در خواب هستم
آینه را در خواب میشکنم
چرا که میدانم گر صبح بعد باز گردم
در آینه خود را میبینم
و نمیتوانم آینه را بشکنم
200
صبح بعد بازنخواهم گشت
به آن ساحل خالی میروم
که موج هایش غریبند
دریایش خالی از آدمیست
صبح بعد باز نخواهم گشت
من به خواب میروم
شب تاریک را روشنی ای میچینم
روشنی از تاریکی اش میدزدم
باز هم در تاریکی به خواب میروم
200
قلم تا پایان همراه من است، مرگ را مینویسد و زیبایش میکند چنانچه مرگ سر آغاز من است.
قلم دیوانه ای سردرگم است که زنده زنده کلمه را میکِشد و میکُشد و میداند انقضایی برای کلمات وجود ندارد.
حالا که کلمات خود آشفته اند، من آشفته ام چرا که قلم با این کلمات آشفته نمیداند چه کند، پس قلم خفه میشود، چه بسا که قلم هنوز هم تا پایان، همراه من است.
200
فقر و اقتصاد ضعیف فقط دو دلیل دارد! یا حاکمان احمق هستند یا احمق ها حاکم! جنگ و خشکسالی بهانه است.
[ وینستون چرچیل ]
200
حالا دیگر دیر است، من نام هایم را فراموش کرده ام، من خودم را پشت سر گذاشته ام، نامه هایم بی مقصدند و مینویسم چرا که شما بخوانید و قلمِ بدبختم تنها نماند.
من میدانم، من میفهمم، در نهایت وقتی که از همه چیز گذشت میکنم، دفترم را باز میکنم و خودم را میخوانم، بعد، خودم را تکه پاره میکنم و تا صبح آنقدر خویش را میزنم که گویی من بالاخره با من رو به رو شده است، تازه میفهمد "حقارت" چیست.
200
میخواهم بروم یا فقط میلی به ماندن ندارم؟ به هر حال، عزیزکم، میدانم که جای من اینجا نیست، خوب میدانم به وجود آمدم که یک روز پا به فرار بگذارم و کیلومتر ها دور شوم چه بسا، باز هم میدانم دلتنگ میشوم. مگر آخر، شما دلتنگ غم های قدیم نمیشوید؟ دلتنگ روزنه های امید چموشی که نداشتید ولی به آغوش میکشیدید؟ همه دلتنگ نمیشوند؟ پس من هم با تمام وجود دلتنگ حقارتی میشوم که دیروز و امروز داشتم، فردا دارم و شاید حتی زمانی که رفتم. و میروم، از تمام وجودم خداحافظی میکنم چه بسا که من میروم و رفتن من بازگشتی ندارد، حمل خاطرات فقط باعث عذاب آدمی است، چرا که خاطرات همه باهم بوی حقارت میدهند. فکر میکنم، آخر و عاقبتم چون برفی در دل تابستان بشود، آخر و عاقبتم یک اندوه شبانه بشود که در دل روز و میان کسانی که با آنان خوشحال بودم سراغم را میگیرد. و چه افسوس که من، باز نمیگردم.
و چه افسوس که من باز نمیگردم.
200
چه خاکستریست که چشمانم را خونی میکند و چه خاکستری است که مرا هم خاکستر میکند و خونم را رنگین تر میکند، آن اندازه ای رنگین که خودم من را طرد میکنم، آن اندازه رنگین که نمیدانم این خاکستر است یا خاکستری.
200
همهٔ دنیا به درک واصل شود یا من چایم را ننوشم؟ من میگویم بگذار دنیا به درک واصل شود اما من باید همیشه چایم را بنوشم!
[ یادداشت های زیرزمینی، فیدور داستایفسکی ]
