Faded Tune
Open in Telegram
اینجا یه چنل هنری نیست. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6428613258
Show more214
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
214
این پیام رو فوروارد کنید و من یک آهنگ که وایب این تابستونی که دارید میگذرونید رو میده تقدیمتون میکنم💞
214
Helen Levitt, one of the most influential street photographers of the 20th century, spent decades documenting local communities in her native New York, capturing everyday urban life in neighborhoods such as the Lower East Side, the Bronx, and Spanish Harlem. Active from the 1930s to the 1990s, Levitt created an extensive body of work spanning projects and media ranging from photographs to art books, and was an early pioneer of avant-garde filmmaking. From her early photographs of chalk drawings to portraits of New York subway commuters and vivid color photographs, this retrospective brings together key works from her lifetime.
214
Repost from "مردی به نامِ قاف"
❗️این متنو فوروارد کنید و یه متن،عکس یا کار مورد علاقه از خودتون رو مشخص کنید تا منم اینجا بزارم❗️
214
Repost from "مردی به نامِ قاف"
«نام: گوشه نشین»ماریان عزیز! این روزها تک ستاره نزدیک ماه هم، دیگر کرشمه های گذشته را ندارد تا برای اندک نوری خودش را بدکاره کند. و من انگار میتوانم تمام زندگی را در لحظه ای به دست باد بسپارم. هرلحظه منتظرم یک چیز کوچک خراب شود تا به کشتن خودم فکر کنم. این آخرین راه هم اگر نباشد، ساده ترین راه است... دیگر هم کشتی هایم غرق نمیشود؛زیرا که همهشان را دادهام رفته... خودم را از زیر بار همه چیز نجات دادم و میخواهم در کمترین مچاله شدن مغزی، قهوه ام را سر بکشم. گند بزنند این زندگی را که دائم میروی و نمیرسی! حالا دیگر نمیخواهم جایی بروم؛همین گوشهی خانه که رسیده ام را میچسبم و سیگارم را دود میکنم. گور پدر همهشان! _ از رایان،آخر شب ها
214
Surely, goodness and mercy
Will follow me all the days of my life
And I will dwell on this earth forevermore
Said I walk beside the still waters
And they restore my soul
But I can't walk on the path of the right
Because I'm wrong
214
غم یکجوری تمام وجود من رو فرا گرفته که احساس میکنم هیچ جوره قرار نیست من رو رها کنه. انگار که همیشه همراهمه.
زمانی که میخندم،برای لحظاتی پشت چشمهام قایم میشه.
زمانی که شروع میکنم به نظافت کردن تا شاید برای مدتی من رو رها کنه،روی شونه هام خونهاش رو پیدا میکنه.
بعد از پایان مکالماتی که لذتبخش بودن و باعث شده بودن که مدتی،کمی بخشی از خودم رو که پنهان کرده بودم،نشون بدم توی تمام وجود من رسوخ میکنه و من رو توی سکوت میبلعه؛
صبح هایی که بعد از کمی خوابیدن چشمهام رو باز میکنم،من رو به آغوش سرد خودش دعوت میکنه. به سکوتِ طولانی همیشگی. به افکاری که تمام وجود من رو گرفتند؛
قبل ها احساس میکردم میتونم از این همه غمی که هست فرار کنم. اما الان فهمیدم که لایه به لایهی وجود من رو غم گرفته؛
و من از چیزی که هستم نمیتونم فرار کنم!
