خـاکستریِتو؛
Open in Telegram
ــــ و آن شب یک ستاره مرده بود. . https://t.me/HarfChatBot?start=bad3f6152687
Show more287
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-3430 days
Posts Archive
Repost from دژم؛
— دوست داشتنش نیایش خاموشی بود در معبدی متروک؛ نه اذانی در کار بود، نه ایمانی باقی؛ فقط دل بود و تمنای نگاهی که هرگز کامل نشد. در آن خلوتِ بیزمان، نامش را چون وِردی مقدس بر لبانم میچرخاندم و هر آهی که از سینهام بیرون میرفت، شمعی میشد در پرستشگاهِ خاموشِ دلم. به او سجده بردم، نه برای نجات، که برای آرامش، اما آن آرامش، لباسی از خاکستر بر تنِ سرنوشتم پوشاند. حال، در این دمی که میگذرد؛ — هر خاطرهاش، کفرنامهایست بر سنگقبرِ دلی که بیفریاد سوخت؛ نه گریهای ماند، نه پناهی برای بازگشت. انگار هرچه بود، جز عشق. افسانهای بود مقدس، در لباسی از فریب؛ باورم را بست تا دروغ را مقدس ببینم و بپرستمَش، و من هنوز اسیرِ عشقیام که "هـیچوقت نجـاتم نداد، فـقط زیبـاتر سوخـتنم را رقـم زد."
Repost from 𝚸𝗍𝖽𝗆𝗂𝗇𝗍. ( انتقال داده شد )
از وقتی که رفت لبهایش مثل شاخهی خشکی که دیگر تاب شکوفه ندارد، بیحس ماندند. خنده از چهرهاش کوچید، مانند پرندهای که لانهی ویرانش را پشت سر میگذارد بی آنکه برگردد.
چشمهایش هنوز دنبال نوری میگردند که روزی به نام عشق آسمانشان را روشن میکرد ؛ اما هر چه میبینند فقط ابر است، ابرهایی سنگین و خسته که باران گریههای بیصدا را هر شب بر دلشان میبارند.
او لبخندش را در کنار رفتن معشوقهش خاک کرد.در گوری که نه سنگی دارد و نه نشانی، فقط خاطرهای که مثل نسیم سرد، هر از گاهی از کنارش میگذرد و استخوانهای دلش را به لرزه میاندازد. دیگر لبخند نزد...لبخندش همچون آیینهای شکسته شد که هر تکه از آن یادآورِ روز هایی لبریز از خنده کنارِ عزیزکردهاش بود. چون چه کسی برای مزرعهی بیباران، آواز زندگی میخواند؟
Repost from اوژنیِ ناپلئوט (closed)
خوب شد که آمدی... نه چون به مانند طلوع آفتابی معمولی بر شهری خسته، که چون برگی از افسانهای گمشده، که ناگهان از دل هزار سال سکوت،بر میز خیال من افتاد. تو آمدی و جهان لحنش را عوض کرد. شد شعر… شد شبنمی بر پیراهن شب، شد آوایی آرام از پیانویی متروک،در دل عمارتهای فراموششدهی قلبم. آمدی و نبودن، معنای خود را گم کرد. تمام خستگیهای شبانهام،در آغوشت چنان فرو ریختندکه گویی هیچگاه نبودند. تو را نه مثل عادتِ دوستداشتن، که شبیه باور به معجزهای دور، در پرانتزِ یک لحظهی بیزمان، درست همانجایی که خدا هم فقط تماشا میکند دوست دارم. خوب شد که آمدی، وگرنه این واژهها، این لحظهها، همه در حسرتِ لمسِ تو به مرزِ فراموشی میرسیدند. از روزی که آمدی، تمام آرزوهایم لحن تو را گرفتند، و من، میان این جهانِ پرهیاهو، تویی را یافتهام که شبیه هیچکس نیست،و شبیه تمام چیزهاییست که همیشه کم داشتم... خوب شد که آمدی… تا بفهمم حضور بعضی آدمها، میتواند آرامآرام، تمام جهان را نجات دهد. تو آمدی… و من از آن روز، نه زندگی میکنم، نه میمیرم؛ من بینِ هر نفس، تو را نفس میکشم.
Repost from اوژنیِ ناپلئوט (closed)
اما در چشمان تهیونگ… ڪسی، از دل گذشته، داشت آرام و بیصدا برمیگشت.
𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐨 𝐫𝐞𝐚𝐝
Repost from آشـیـانـهِ عُـشـاق
فوروارد کنید و تایپ MBTI رو ذکر کنید؛
ویژگی های رفتاری که با پارتنرتون دارید رو بازگو کنم.
جوین باشید، چک میشه.| ظرفیت: محدود.
Repost from N/a
ㅤ𝚬𝖽ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ″ㅤطلسمِ شیطان ″ㅤㅤㅤㅤㅤ
جئون جونگ کوکِ مغرور ک با قمار کردن سرِ عروسکش لذت فراوانی میبرد و به چهره ی تک تک احمق های دورش میخندد؛ باید ببینیم چرخش روزگار چه چیزی برای جئون و کیم تهیونگ میخواهد..
Repost from 𝖬𝖾, 𝖬𝗒 𝖲𝖾𝗅𝖿, 𝖧𝖺𝗒𝗎𝗇
+4
I hadn’t told them about you, but they saw you bathing in my eyes. I hadn’t told them about you, but they saw you in my written words. The perfume of love cannot be concealed!
Repost from خفتهدرتاریکیِ؛
دنبال يه چنل با وايب ... ميگردی؟اينجا برای توعه.
فوركنيد؛طبق وايب براتون كاملش كنم.جوين نشدی فور نکن
Repost from خفتهدرتاریکیِ؛
اين چنل با ... خاصه.
فوركنيد؛طبق وايب كامل كنم و تبليغ بشه.جوين نشدی فور نكن،ظرفيت:1.935
Repost from ڪرآنہ
جریان غم عشق تو همچنان در روح من جاریست .زمانی که توی مسیر فراموش کردنِ کسی قدم میزاری، میدونی ترسناک ترین قسمتش کجاست؟ دقیقا همون جا که دیگه مثل قبل، هر ثانیه ذهنت وجود شخصی که هیچوقت دلیلِ حال خوبش نبودی رو بهت یاداوری نمیکنه؛ در حدی که حتی گاهی حین انجام دادن یه روتین سادهی روزانه یهو به خودت میای و میبینی از یاد بردی که یکی هست مثل خودت زیر همون آسمونی که پایینش تو زندگی میکنی نفس میکشه، اما تو دیگه مثل قبل بابت یادآوری همین شباهت و ارتباط کوچیک، توی دلت ذوق نمیکنی. آره، بالاخره داری گذشته رو رها میکنی و نفست وصل غمی نیست. حسرت و دلتنگیای، کنترل کنندهی ضربان قلبت نیست. ولی یه دفعه مثل تمام لحظاتی که به خواب میری، به محض گذاشتن پلک هات روی هم خوابش رو میبینی، خواب اون قدیما.. زمانی که بود، ولی نه بودنی که برای تو باشه. برمیگشت، ولی نه برگشتی که برای بودن کنار تو باشه، بغلت میکرد و میبوسیدت ولی نه با مهر بلکه برای آرامش قلب خودش. انتظارِ چشم هات و غمِ قلبت توی خواب انقدر ملالآوره که خواب و واقعیت رو نمیتونی از هم تشخیص بدی، و یه بار دیگه غرق شدن توی وجودِ محالی از جنس دریایی طوفانی رو تجربه میکنی.
