en
Feedback
روایت یک مَرگ

روایت یک مَرگ

Open in Telegram

اینجا٫ نیمه تاریک ِ من جایی برای بیرون ریختن طراوشات ذهن @Narrative_of_death_bot

Show more
1 026
Subscribers
-224 hours
-107 days
-4630 days
Posts Archive
دلم برای کلمات تنگه٫ برای نوشتن٫ برای بودن٫برای زندگی٫ حس کردن٫ چشیدن٫ برای روزمره‌گی٫ تکرار٫ رویا؛ برای زیستن٫ ساده‌گی٫ معاشرت٫ دیالوگ…

این مدت مثل یه مسافرت کوتاه بود که تهش با جمله “ آخیش؛ بلاخره خونه” تموم شد. با خودم فکر می‌کردم زدن از خونه بیرون و عوض کردن محیط می‌تونه یه چیزایی رو اون بالا تغییر بده؛ داد. ولی تاثیرش اونقدر گذرا و فرار بود که به مسیر برگشت هم نکشید. آدم نمی‌تونه همیشه مسافر باشه؛ با بعضی مسائل هر چقدر بیشتر و سخت‌تر کلنجار بری خسته‌تر میشی و انعکاس اون خستگی منعکس میشه توی تمام لحظه‌های روزمر‌گی. حرفاشو شنیدم -برای معدود دفعات- اینجایی بود و منطقی. دیدم همینکه بهش گوش دادم انگار نصف مشکل در بست حل شده. آخرش که خواستیم به نتیجه برسیم دیدیم نتیجه گیری برای اینجای مسیر نیست و هنوز کلی پیج و خم و پستی بلندی مونده که به تهش برسیم. حرف بزنید با خودتون؛ ما همه مستاجر ذهنمونیم؛ گاهی باید با صاحب‌خونه دو کلوم اختلات کرد تا اساسمونو نریزه تو کوچه؛ خونه به دوش بودن کار راحتی نیست.

باید برم تا وقتی که چیزی برای گفتم داشته باشم٫ حس ‌می‌کنم خالی‌ام از زندگی٫ از حرف٫ از اتفاق. کلمه‌‌هام نمی‌رقصن٫ روح ندارن و فقط کنار هم زنجیر میشن. راستش زیاد بهش فکر نکردم٫ ولی زود به نتیجه رسیدم. نمی‌دونم چند روز یا چند ماه. اینجا روایت ِ یه زندگیه؛ هر وقت زندگی بهم برگشت به این روایت ادامه میدم. نمی‌خوام بیشتر از این آلوده به تکرار و این چرخه باطل بشید.

تسلیم شدم؛ منی که باختنت آخرین تصویرِ ذهنم بود.

منو با دست کی کُشتی؟

می‌گفت: یه دردی سوخت تو سینم که تو از خاطرم بردی من اون زخمی رو خوردم که تو از حس کردنش مُردی

امروز بوی موهات تو هوا بود.

خواستم برگردم بهت؛ دیدم من دیگه اون من نمیشم. خواستم بهت بگم بیا فراموش کنیم؛ دیدم فراموش شدیم. چی مونده جز چند خط خاطره‌ آلوده به لبخند و حسرت. واقعیت بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست.

بارِ آرزوهام روی زندگی سنگینی می‌کنه.

جسمت زیر خروار خروار سال و ماه پوسید؛ با تصویر نامیرای نگاهت چه کنم؟

انعکاسی از گذشته‌ام؛ تُهی از آینده.

نمی‌دونم شاید آخر هفته‌ها بیای یه سر به من تو قبرستون دلت بزنی. امیدوارم نشونیمو گم نکرده باشی. همون قطعه همیشگی٫ کنار همون نهال بی‌جون.

خواب می‌بینم دفن شدم تو لحظه‌ای که باید جای سکوت دستتو می‌گرفتم؛ اونجایی که با تبر افتاده بودی به جونمون. من همون تنه جدا شده از درختم که از آتیشِ جنگل جون سالم به در برد٫ من همون شاخه سبزم که از خاکستر جوونه میزنه.

مثل ماهی دنبال قلابت می‌گردم. مثل دیوانه‌ها دنبال صیاد خودم می‌گردم. می‌دونم تو آب زنده نمی‌مونی، ولی من تو هوای تو حداقل چند لحظه کنارت نفس می‌کشم.

خیالی برای خیال‌پردازی نمونده؛ انگار رویاهام دربست رفتن ته‌ دره.

اسير بودن در عين آزادى، غمگين بودن در عين شادى، تنها بودن در عين شلوغى، غريب بودن در عين آشنایی. تعریف چند خطی این روزها…