نیکولای آبی
Open in Telegram
1 088
Subscribers
No data24 hours
+17 days
No data30 days
Posts Archive
1 088
مردههایمان را میکاریم و هر کدام درختی میشوند که اگر شاخه و تنهاش را هم ببُرند، از چوب آن تیر و تبر میسازیم و به جنگ ظلم میرویم. مردههایمان ریشه در خاک دارند؛ روزی دوباره سبز میشوند و هوای جهان را تازه میکنند. آن روز ما زیر سایهی مردههایمان نفس راحتی خواهیم کشید.
1 088
همین یک نکته که ما چند سالیست از جنازه نمیترسیم، نشان میدهد چه به سر روح و روانمان آمده...
1 088
با ما کاری کردهاند که هروقت میخندیم یا میرقصیم، صدایی توی سرمان میگوید: «کاش کسی تصویر این لحظه را برای بعد از مرگمان ثبت میکرد!» ما همینقدر غمانگیز شادیم و همینقدر با مرگ آشنا.
1 088
گفت: از اینکه توی این اوضاع بچهدار شدی، پشیمونی؟
گفتم: پشیمون نه، ولی شرمندهام. انگار اول مهره و من کفش نو پوشیدم، اما بقیه پابرهنه اومدن مدرسه...
1 088
میخواستم توی یادداشت گوشیام بنویسم «خستهام»، دیدم آخرین یادداشتم بیست و شش روز قبلش این بوده: «خستهام...»
یک «هنوز» به اول جمله اضافه کردم و صفحه را بستم.
1 088
یه اتفاق رو بگو که توی اون، آدم خودش به تنهایی بتونه برای صفر تا صد ماجرا تصمیم بگیره و واسه خوشحالی خودش نقشه بکشه.
تا وقتی بچهای دیگران تصمیم میگیرن تولدت چطور باشه. تولد توئه ولی استقلال نداری و دستت توی جیب خانواده است؛ پس حق تصمیم با اونهاست.
عروسیت مال خودت نیست. عروسی توئه ولی شأن و آبروی خانواده و اینکه قبلاً کجا دعوت شدن، تعیین میکنه تو چی بپوشی، کجا مراسم بگیری و کی رو دعوت کنی.
زایمانت یه اتفاق مثلاً خوشحالکننده برای دیگرانه که باعث میشه حتی وقتی تو داری مامان میشی، بقیه برای چطور اتفاق افتادن این ماجرا و چطور گذشتن این روز خاص تصمیم بگیرن.
مراسم دفاع پایاننامهات، رونمایی کتابت، افتتاحیهی کسب و کارت، هر موفقیتی که کسب کنی، مال توئه ولی مصلحت و اصول و روابط حرفهایه که به جای تو تعیین میکنه چه تصمیمی بگیری و چطور برگزارش کنی.
حتی وقتی میمیری کسی به حرف خودت کاری نداره، تو مُردی ولی اون غذایی رو میدن دست مردم که رایجتره و اون مدلی مراسم میگیرن که عرف و قانون میگه!
پس کِی، دقیقاً کِی قراره یه چیزی مال ما باشه؟ طبق نظر ما باشه؟ واسه خوشحالی ما باشه؟ هوم؟ یه اتفاق رو بگو فقط!
1 088
اینهایی که بعد از صد سال با آدم کار دارند، پیام احوالپرسی میفرستند و بعد خیلی یکهویی یادشان میآید که میتوانند یک کمکی ازت بگیرند، پیش خودشان چه فکری میکنند؟ مثلاً یارو بعد از سالها پیام میدهد: «سلام عزیزم. خوابت رو دیدم، دلم برات تنگ شد گفتم حالت رو بپرسم.» بعد که تشکر میکنی، میگوید: «راستی فلان کار رو میتونی برام انجام بدی؟»
لابد توقع دارند تو با خودت بگویی: «وای پسر چه تصادف جالبی! درست همین لحظه که بعد از چند سال دلش برام تنگ شده، یه کاری پیش اومده که میتونم کمکش کنم!»
خب لامصب، بیمقدمه پیام بده و کارت را بگو. لازم نیست دلت تنگ شود، خوابم را ببینی، توی خیابان با دیدن کسی یاد من بیفتی و هزار چیز دیگر. نه من خرم، نه تو! آن کار مزخرف را بگو و قال قضیه را بکن!
1 088
در رابطه با میزان نفرتم از تماس تلفنی باید این را بگویم که هربار گوشیام زنگ میخورد، یاد این عکس میافتم و با اینکه نمیدانم کی و کجا اولین بار دیدمش، برای سازندهاش درود میفرستم!
الآن باز چهار نفر زنگ میزنند و میگویند: «کلک! یعنی از دیدن شمارهی ما هم خوشحال نمیشی؟» نه دوست خوبم، نمیشوم؛ باور کن نمیشوم!
1 088
روزی چهار بار قند خونم را میگیرم و روزی سه بار انسولین میزنم و روزی هفت بار به جای سوزن روی دست و پایم نگاه میکنم و یاد دوستم میافتم که دربهدر دنبال انسولین مخصوصش گشت و پیدا نکرد و مُرد!
1 088
چند ماه است به خاطر شرایطم مجبورم روی زمین بخوابم. تشک را انداختهام بین تخت و دیوار؛ همان دیواری که از سقف تا کفاش را عکس چسباندهایم. هر شب که سرم را میگذارم روی بالش، آخرین چیزی که میبینم، و صبحها که از خواب بیدار میشوم، اولین چیزی که به چشمم میخورد، این عکس است. تا میخواهم از دردی آخ بگویم، به این فکر میکنم که آدم از زندگی چه میخواهد؟ جز دیدن خندههای تو، دستهایت دور کمرم و من که دارم میچرخم، میچرخم، میچرخم...
1 088
چند روز تلفن خانهمان قطع بود و من تمام آن مدت به انسانهای نخستین فکر میکردم که تلفن نداشتند، موبایل نداشتند، خانههاشان در و افاف و پنجره نداشت، هروقت حوصلهی کسی را نداشتند، میرفتند توی غار و یک تختهسنگ بزرگ میگذاشتند جلوی ورودی و زندگیشان را میکردند. حالا ما اگر بخواهیم دو ساعت برویم توی غار تنهایی خودمان، باید به صد نفر جواب پس بدهیم. بعد این وسط یک عده هم میآیند و میگویند: «عزیزم یعنی حوصلهی من رو هم نداری؟» و تو مجبوری لبخند بزنی و بگویی: «چرا! منظورم تو نبودی.» در حالیکه حوصلهی همانها را هم نداری و دلت میخواهد یک چیزی پرت کنی طرفشان و بعد ورودی غار را ببندی، اما نمیتوانی؛ چون توی جنگل زندگی نمیکنی!
1 088
هر روز کانال ماری، یکی از وبلاگنویسهای قدیمی رو چک میکنم ببینم چقدر پول جمع شده. بعد ریال رو به دلار تبدیل میکنم و عدد کلی رو از چیزی که جمع شده کم میکنم تا بفهمم چقدر تا مبلغ مورد نیازشون فاصله داره. بعدش به دوازده سال پیش فکر میکنم. دوازده سال از روزهایی که مامانم یهو مریض شده بود، میگذره و من هنوز هروقت و هرجا، پیش هر درمانگری میخوام از دردها و مشکلاتم بگم، اینطوری شروع میکنم: «زندگیم تو بهترین حالت ممکن بود، تا اینکه مامان مریض شد...»
1 088
بعد از صد سال تصمیم گرفتم بهخاطر دل خودم، فقط و فقط بهخاطر دل خودم نه هیچچیز دیگر، یک جلسهی نقد فیلم شرکت کنم. اطلاعیهاش را دیدم، زنگ زدم رزرو کردم، با اینکه شب نخوابیده بودم صبح زود حاضر شدم و رفتم آنجا. چه شد؟ عذرخواهی کردند و گفتند منتقد سرما خورده و جلسه کنسل شده. من زدم زیر خنده. چرا؟ چون یاد فیلم کلاهقرمزی و سروناز افتادم؛ سکانسی که کلاهقرمزی به سروناز میگفت: «سروناز خانم، شما شاهدی که من میخواستم از امشب مسواک بزنم ولی آدمدزدها ما رو دزدیدن و نشد...!»
1 088
هشت ماهی میشود که بچهی همسایهمان مریض است. من از کی فهمیدم؟ از وقتی بابایش گفت برق که میرود و آسانسور نداریم، فلانی وقتی از مدرسه برمیگردد، نمیتواند از پلهها بالا بیاید. پرسیدیم چرا و جواب داد پایش درد میکند. دردی ناشی از یک تومور بزرگ؛ توموری که جهش ژنتیکی زمان رشد ایجادش کرده بود.
توی تمام این هشت ماه سعی کردم نبینمش. نه خودش را، نه پدر و مادرش را. انگار که تقصیر من باشد مریضیاش. از اینکه سالمم و او هر دو هفته یک بار شیمیدرمانی میشود و درد میکشد، خجالت میکشیدم. مثل وقتهایی که کوچک بودم، کفش نو میخریدم و از اینکه بعضیها توی مدرسهمان کفش نو نداشتند، خجالت میکشیدم. همیشه اول مهر کفشهایم را لگد میکردم که کهنهتر به نظر برسد.
هشت ماه خودم را قایم کردم که نبینم موهایش میریزد، ساعت رفت و برگشتش را حساب کتاب کردم که یکوقت توی راهرو نبینم موقع راه رفتن پایش را روی زمین میکشد، به صدای در پارکینگ گوش کردم که مامان و بابایش سر راهم نباشند و مجبور نشوم حالش را بپرسم؛ حالی که خودم میدانستم پرسیدن ندارد! آخر میدانید؟ تصویر را شاید بشود اما صدا را نمیشود حذف کرد. هشت ماه صدای بالا آوردنش را از پنجرهی دستشویی شنیدم و به خودمان فحش دادم که چرا این پنجرهی لامصب را دوجداره نکردهایم. دروغ گفتهاند که شنیدن کی بود مانند دیدن. وگرنه آدم با یک صدای عُق زدن میتواند تا ته ماجرا را پیش چشمش تصور کند و آتش بگیرد...
امروز بعد از هشت ماه معادلاتم به هم ریخت. مادرش در ساعتی که نباید به خانه برمیگشت، برگشت! در آسانسور را باز کردم و با او چشم تو چشم شدم. سلام دادم. طبیعتاً باید از سر راهش کنار میرفتم که سوار شود اما چند ثانیهای مکث کردم و ناگهان همان دهانی که لعنت بهش وقتی بیموقع باز میشود، باز شد و پرسید: «فلانی حالش بهتره؟»
مادرش انگار که منتظر همین عبارت سه کلمهای باشد، بغضش ترکید. ما نیم ساعت لای در آسانسور ایستادیم و اشک ریختیم. نیم ساعت لای در آسانسور ایستادیم و برای تمام بچههای بیمار، برای مادران تمام بچههای بیمار، حتی برای همسایگان تمام بچههای بیمار که دلشان میخواهد اما خجالت میکشند حال و احوال کنند، اشک ریختیم. ما نیمساعت لای در آسانسور ایستادیم و به اندازهی تمام هشت ماه گذشته اشک ریختیم و بعد هر کدام دنبال زندگیمان رفتیم. او دنبال زندگی پر رنج خودش و بچهاش، من دنبال زندگی پر عذابوجدان خودم. راستی، واقعا چرا این نیممتر پنجرهی لعنتی را دوجداره نکردهایم...؟
1 088
بیاین هروقت میخوایم در مورد چیزی نظر بدیم، ده ثانیه وقت بذاریم و توی ذهنمون این چند تا سؤال ساده رو از خودمون بپرسیم:
۱- این موضوع به من مربوطه؟
اگر پاسخ منفیه، سکوت کنیم و اگر مثبته، بریم سراغ سؤال دوم.
۲- کسی نظر من رو در این مورد خواسته؟
اگر پاسخ منفیه، سکوت کنیم و اگر مثبته، بریم سراغ سؤال سوم.
۳- آیا من در این زمینه تخصص دارم؟
اگر پاسخ منفیه، سکوت کنیم و اگر مثبته، با رعایت ادب و به اندازهی سوادمون نظرمون رو بیان کنیم.
کار سختی نیست و قطعاً بیشتر از ده ثانیه وقت نمیگیره؛ قول میدم.
1 088
شما تا حالا هفت صبح به کافههای شلوغ و پرطرفدار شهرتان رفتهاید؟ منظورم همان کافههایی است که به شما القا میکند برای اینکه آدم موفقی به نظر برسید، باید هفت صبح با عجله در کافه را باز کنید و همانطور سرپا و بدون نشستن روی یکی از صندلیها قهوهتان را سفارش بدهید. باید برایتان مهم باشد قهوهتان پنجاه پنجاه است یا هفتاد سی، درجهحرارتش هشتاد و پنج است یا نود. لباستان هم باید لباس خاصی باشد؛ اگر آقا هستید باید شلوارک بپوشید و سوییشرتتان را به شانهتان، کمرتان یا یک جای دیگرتان گره بزنید؛ اگر خانم هستید باید موهایتان را دماسبی ببندید و هدبند و لگ ورزشی داشته باشید. قمقمه هم فراموش نشود، چون بعدش میخواهید بروید بدوید و روزتان را پرشور آغاز کنید! اگر هم کارمند هستید باید حتماً ماشینتان را دوبله پارک کنید و در حالیکه نصف خیابان را بند آوردهاید، بیایید قهوهتان را بگیرید و بعد راهی محل کارتان بشوید؛ چون شما آدم موفقی هستید و چی مهمتر از اینکه ماشین یک آدم موفق خیابان را بسته باشد؟!
اگر دلتان میخواهد یک بار این کافهها را امتحان کنید اما آدم موفقی نیستید، فدای سرتان! اشکالی هم ندارد اگر به جای لباسهایی که گفتم، پیراهن گلگلی با صندل پوشیدهاید! سرتان را پایین بیندازید و بروید داخل. در حالیکه جواب آزمایش و سونوگرافی و اکوی قلب را توی یک دستتان گرفتهاید و پلاستیک گوجه و خیار و سیبزمینی را توی دست دیگرتان، بروید پشت خوشمنظرهترین پنجره بنشینید. به جای قهوه، لقمه نان و پنیر با چای سفارش بدهید. بدون اینکه سگ دنبالتان کرده باشد از سفارشتان لذت ببرید و بعدش با خیال راحت از کافه بیرون بزنید و آدمموفقها را با موفقیتهایشان تنها بگذارید!
1 088
متأسفانه به روزهای خداحافظی با این زیبای دوستداشتنی رسیدیم؛ شلیل شمس.
میوهای که نمیدونم چرا و به چه بهونهای جزو میوههای قرآنی نیست! درحالیکه هم اسمش زیباست، هم رنگ و لعابش و هم طعمش. چقدر قشنگ میشد اگر خدا اول یکی از سورهها میگفت: «والشَلیل الشَمس و طَعمُه» سوگند به شلیل شمس و مزهاش...
1 088
روزی که خیریهی آبشار عاطفهها با یه شمارهی جدید بهم زنگ نزنه، قطعاً روز مبارک و میمونیه! فرقی نمیکنه روز کاری باشه یا تعطیل، صلح باشه یا جنگ، صبح باشه یا شب، هر روز یه شمارهی جدید از آبشار عاطفهها زنگ میزنه و درخواست کمک میکنه.
یک بار حتی براشون توضیح دادم که شما وقتی بیش از حد روی یک چیز پافشاری کنین، مخاطب حالت دفاعی به خودش میگیره و نتیجهی معکوس میده. به عنوان مثال وقتی گیر میدی که کتاب مذهبی بخون، مخاطب نمیخونه؛ وقتی گیر میدی فلان خوراکی رو نخور، مخاطب لااقل برای امتحان کردن میره یه بار میخوره؛ وقتی گیر میدی کمک کن، مخاطب کمک نمیکنه!
خود من اونقدر از این رفتار آبشار عاطفهها متنفر شدم که اگه هزار تومن هم بخوام به جایی کمک کنم، صدها خیریهی دیگه رو در اولویت میذارم، بعدش میرم سراغ نیازمندهایی که توی خیابون میبینم، حتی ترجیح میدم پول رو توی صندوق صدقات بندازم، ولی اون هزار تومن رو به آبشار عاطفهها ندم؛ چون معتقدم اگه پول تلفنهایی رو که به ما میزنن جمع کنن و خرج نیازمندان کنن، خیلی زودتر، بیدردسرتر و با اعصابخردی کمتر جواب میگیرن.
1 088
قدیمها که تشکها اینقدر تنوع نداشت، کارمان راحتتر بود. یک تشک پنبهای میخریدیم و سالی یک بار هم میدادیم لحافدوزی پنبههایش را بزند. حالا اما هزار مدل تشک طبی، فنری، طبیِ فنری، فنری پاکتی و غیره آمده که آدم واقعا نمیفهمد چی به چیست!
داشتم توی فروشگاههای اینترنتی دنبال ویژگیها و تفاوتهای انواع تشک میگشتم که وسط جستوجوهایم، دیدم یکنفر در قسمت پرسش و پاسخ نوشته: «ببخشید داخل تشک کد فلان چیه؟» من هم کنجکاو بودم بدانم داخل تشک به آن گرانی چیست. روی پاسخ کلیک کردم. فروشنده جواب داده بود: «موز!»
نمیدانم از طنازیاش بود یا از بیاعصابیاش، اما آنقدر خندیدم که اگر پول داشتم، قطعأ همان تشک موزی را از فروشندهٔ خلاقش میخریدم و هر شب خوابهای موزی میدیدم.
1 088
هر روز صبح برقمان میرود. امروز که هوا زیادی گرم بود، گفتم به جای توی خانه ماندن و حرص خوردن، بروم چند تا از کارهای بیرون از خانه را انجام بدهم که تا وقتی برمیگردم، برق هم آمده باشد.
اول از همه رفتم مرکز بهداشت. کلی منتظر شدم نوبتم برسد و همین که رسید، برق رفت!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم اشکال ندارد. به طرف مقصد بعدی راه افتادم؛ ادارهٔ بیمهٔ تکمیلی. خوشبختانه آنجا زیاد معطل نشدم چون از بد روزگار، از همان اول برق رفته بود!
دوباره نفس عمیقتری کشیدم و خواستم تاکسی اینترنتی بگیرم و بروم فلان پاساژ جنسی را که خریده بودم و مشکل داشت، تعویض کنم؛ اما اینترنتم بهخاطر بیبرقی منطقه کار نمیکرد. به هر بدبختی بود خودم را به پاساژ آن سر شهر رساندم اما چون آن روز، روز من نبود، آنجا هم برق رفته بود!
بعد از ساعتها بیبرقی و علافی به خانه برگشتم. یک لیوان آب برای خودم ریختم. کولر را زدم و خواستم نفس عمیقی بکشم که دوباره برق خانهمان رفت! حالا چه کار میکنم؟ به قول شاعر نشستهام به در نگاه میکنم، دریچهٔ کولر آه میکشد و من زیر لب فحش میدهم، فحش میدهم، فحش میدهم!
