en
Feedback
محفل مقدس یاوه های ارگانیک

محفل مقدس یاوه های ارگانیک

Open in Telegram

در هر واژه، جهانی از عشق و اندیشه نهفته است.

Show more
2 285
Subscribers
-1024 hours
+3077 days
+29730 days
Posts Archive
🗒 ترجمه: از خودم عذر می‌خواهم؛ برای تمام وقت‌هایی که از ترسِ از دست دادن کسانی که دوستشان داشتم، خودم را گم کردم؛ برای روزهایی که صرف کسانی کردم که حتی ارزش یک لحظه فکر کردن هم نداشتند؛ برای اینکه حتی از اعتراف به خستگی‌ام شرم داشتم؛ برای اشک‌هایی که نیمه‌شب در بالش پنهان کردم و صبح، چنان رفتار کردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ برای اینکه در تلاش برای مرهم گذاشتن بر زخم‌های دیگران، گذاشتم زخم‌های خودم آن‌قدر عمیق شوند که به قانقاریا برسند؛ برای اینکه با وعده‌ی «دفعه‌ی بعد»، زیباترین سال‌های عمرم را یکی‌یکی به فردا سپردم؛ برای اینکه وقتی قلبم می‌شکست، باز هم لبخند زدم و گفتم: «چیزی نیست»؛ برای اینکه آن‌قدر ساده‌دل و خوش‌نیت بودم که حتی دست‌هایی را که زهر با خود داشتند، هنوز نشانه‌ای از مهربانی می‌دانستم؛ و برای تمام این‌ها، از خودم عذر می‌خواهم.
Video posted by "ebrutuncaile" in Instagram

این شوخی نامردان است که امید می‌دهند و سپس باز پس می‌گیرند. و بر نومیدشدگان، از تهِ دل می‌خندند.
مرگ یزدگرد بهرام بیضایی

چه کسی پیروز جنگ است؟ نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم چه کسی پیروز است اما بی‌شک کسانی که جوانی را باخته‌اند، ماییم.

این گوشه نشینی،ثمر جمع نشینی است، در جمع نبود آنچه که در کنج سکوت است، یک مشت سخن بود و دو خروار کدورت، هر راه بجز فاصله،در بند سقوط است.
سید‌ محمد‌ علی طباطبایی

ما عادت نمی‌‌کنیم، مگر آنکه چیزی درونمان بمیرد. فکرش را بکن چه‌ چیز ها درونمان مردند تا توانستیم به همه‌‌ٔ آنچه پیرامونمان است، عادت کنیم.
ممدوح‌ عدوان

هـمـچـنـان بـه زنـدگـی ادامـه مـی‌دهـم، امـا آوای قلبم به زیبایی روز های گذشته نیست
الاویلر ویلکاکس

مکان‌ها هیچ ارزشی ندارند وقتی از وجود کسانی که دوستشان داریم خالی‌اند. محمود درویش

گیرم برون از من تاکِ شب از انگورِ صدها کهکشان، پر بار گیرم خُمِ مهتاب هم، سرشار... من با که نوشم‌ دُردِ شادی یا غمِ خود را؟
اسماعیل خویی

دل سویِ تو آورده پناه از غمِ دنیا این طفل یتیم است، در آغوش بگیرش…
فاضل نظری

برای کُشتن که حتماً لازم نیست انسان هفت‌تیر بردارد و تق‌تق، شلیک کند! من به این طرز کشتن، معتقد نیستم. ‏انسان می‌تواند کسی را در قلبش بکشد. اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد، او را در قلب خود کشته است.
درخت زیبای من ژوزه مائورو ده واسکونسلوس

حال دیگر دشوار است که شفق را زیبا ببینیم وقتی که تو ستارگان را مانند دکمه‌های پیراهن اعدامیان دیده‌ای وقتی که تو برانکاردها را دیده‌ای که از شب بالا می‌روند وقتی که تو شب را دیده‌ای که نمی‌گوید "فردا" وقتی که تو دیده‌ای "آزادی، چه دشوار به‌دست می‌آید" اکنون چیزهای ساده آموخته‌ایم بسیار ساده این‌که آسمان از آزادی آغاز می‌شود این‌که عادلانه نیست برخی نان در بیاورند و برخی نان بخورند مردگان‌مان این‌ها را بهتر از همه می‌دانند هر شب سکوت‌شان این چیزها را فریاد می‌زند چیزهایی ساده ما دانا نیستیم ژولیو چیزهای ساده می‌گوییم بسیار ساده بیان‌شان می‌کنیم این‌که می‌ارزد آدم زندگی کند و بمیرد به‌خاطر آزادی
یانیس ریتسوس

به پنجره اشاره‌ای کرد و گفت: آفتاب را می‌بینی؟ می‌توانی بیرون بروی و در آفتاب بایستی. می‌توانی مثل یک کودک، دور خانه بدوی. اما من نه می‌توانم در آفتاب بایستم و نه می‌توانم دورِ خانه بچرخم، زیرا توانش را ندارم. اما می‌دانی چیست؟ “من قدرِ آن پنجره را بیش‌تر از تو می‌دانم.”
سه‌شنبه‌ها با موری میچ آلبوم

روزی که نمانَد دگری بر سر کویت دانی که ز اغیار وفادارترم من
وحشی بافقی

شرح غمِ دل سوختگان کار سخن نيست زين سوزِ نهان، خلق به جز آه نديدند...
هوشنگ ابتهاج

تو نور منی به این تاریکیا بتاب

به این نتیجه رسیدم که به هیچکس نباید اهمیت بدم، چون وقتی یکی برام مهمه میمیرم اگه رفتارش یذره باهام عوض شه.

به‌ندرت به جای زخم‌ها فکر میکنی اما هر وقت به یادشان می‌افتی می‌دانی که علامت‌های زندگی‌اند... نامه‌هایی از الفبایی نهان‌اند که داستان هویتت را باز می‌گویند! زیرا هر جای زخم یادبود زخمی‌ست که التیام یافته و هر زخم بر اثر برخوردی نامنتظر با جهان ایجاد شده یعنی یک تصادف یا چیزی که لازم نبوده اتفاق بیفتد... امروز صبح که به آینه نگاه میکنی پی می‌بری سراسر زندگی چیزی به‌جز تصادف نیست... و تنها یک واقعیت محرز است این‌که دیر یا زود به پایان خواهد رسید...
پل آستر

«شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلما حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.»
نازنین داستایفسکی

حالم را نپرس... از من تا حال خوب، مسافت زیادی باقیست، برسم خبر میدهم...
امیر اخوان

و دیگر جوان نمی‌شوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو چه نامرادی تلخی ودریغا چه تلخِ تلخ فرو می‌ریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش...
محمدرضا عبدالملكيان