en
Feedback
Dostaneh❤️

Dostaneh❤️

Open in Telegram
180
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
May '26
May '260
in 0 channels
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+8
in 1 channels
Get PRO
January '26
+9
in 1 channels
Get PRO
December '25
+17
in 1 channels
Get PRO
November '25
+6
in 1 channels
Get PRO
October '25
+8
in 1 channels
Get PRO
September '25
+28
in 1 channels
Get PRO
August '25
+28
in 1 channels
Get PRO
July '25
+30
in 1 channels
Get PRO
June '250
in 1 channels
Get PRO
May '250
in 1 channels
Get PRO
April '250
in 1 channels
Get PRO
March '250
in 1 channels
Get PRO
February '250
in 1 channels
Get PRO
January '25
+187
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
17 May0
16 May0
15 May0
14 May0
13 May0
12 May0
11 May0
10 May0
09 May0
08 May0
07 May0
06 May0
05 May0
04 May0
03 May0
02 May0
01 May0
Channel Posts
صبحِ جمعه ڪه مے شود پر مے شوم از هواے خواستنت و من فارغ از تمام دنیا به تماشایِ خورشید حضورت مے نشینم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #رهی🌹🍃

2
هرگز به هیچکس اجازه نده تا باعث شه، حس کنی، لایق چیزی که میخوای نیستی... .
27
3
.پروردگارا🌷 سپاس از صبح امروز🌷 که باز هم سلامت عزیزانم قشنگترین هدیه زندگی من است و دل انگیز ترین نغمه است شنیدن صدای نفسهایشان🌷 برحریر زندگی و این همه را سپاس سلام صبحتون بخیر🌷 طاعات قبول و التماس دعا🌸☺️🙏
27
4
‏یه دیالوگ قشنگی تو سریال ‎لوسیفر بود که می‌گفت : "باخت و ناراحتی‌ای که باعث بشـه آدم‌هارو بشناسی خودش یه برگ برنده‌ست! " اگـر هـمین‌رو بفهمیم زندگی بسیار ساده تر‌ میشـه.
29
5
‏یه دیالوگ قشنگی تو سریال ‎لوسیفر بود که می‌گفت : "باخت و ناراحتی‌ای که باعث بشه آدم‌هارو بشناسی خودش یه برگ برنده‌ست! " اگـر همین‌رو بفهمیم زندگی بسیار ساده تر‌ میشـه.
1
6
‌‌سوء تفاهم یک بار پیش میاد بقیه‌اش بی‌احترامیه
29
7
ســـلام صبح چهار شنبه زیباتون بخیر 🌸 الهی که ضربان قلب تـون  🌸 به لبخند های مکرر تکرار بشه و هرچی توی دلتون آرزو کردید بدون بهانه مال شما بشه🌸 صبحتون پراز لبخند🌸
32
8
اینکه شاید روی خوب زندگی ما هم از را برسه وما شادزیستن رو بلد نباشیم وحشتناکه🖤
32
9
همیشه یک دلیل هست برای اینکه کسی را غیرِ معمولی دوست بداریم مثلا لبخندش ، مثلا چشم‌هایش مثلا حرف‌هایش... سلام . صبح شما بخیر🙋‍♂🙏
45
10
Voice message
6
11
چـه شب زيبـایـی خـواهد بـود وقتی بـرای دوستان و عـزیـزانمـان آرامـش مـوفقيت و سلامتی بخواهيم بـا آرزوی شبـی سـرشـاراز آرامـش بـرای شمـا عـزیـزان شبتون گرم از نگاه خــدا 🍃♥️🍃♥️
371
12
sticker.webp
57
13
مهم نیست کوه چقدر بلند باشه، خورشید همیشه طلوع می‌کنه... 👤آلبر کامو
69
14
این پسر قدیر پسر شاه بوشه.mp3
74
15
sticker.webp
68
16
⚜️ داستان ⚜️ *خرش اَز پل گذشت* 🫏 در زمان ناصرالدین شاه قاجار، پیرمردی اهل حنیفقان کنار رودخانه موردکی آسیاب آبی داشت که با آسیاب کردن گندم روزگار خوبی را می‌گذراند￸. پیرمرد یک گاو، هشت گوسفند و چهل درخت خرما و تعدادی مرغ داشت که در آن زمان وضع مالی خوبی بود￸. روزی، دزدی سوار خر خود بود که چند شتر و چند کیسه طلا را دزدیده بود و برای فرار از دست سربازان شاه به کلبه‌ی پیرمرد رسید￸. دزد به پیرمرد گفت￸ : می‌خواهم از رودخانه گذر کنم و اگر تو برای من یک پل درست کنی یک کیسه طلا به تو می‌دهم￸. پیرمرد که چشمش به کیسه طلا افتاد به رویاهایش فکر کرد که با فروختن طلاها، خانه‌ی بزرگی در شهر می‌خرد و ثروتمند زندگی می‌کند، برای همین قبول کرد￸. از فردای آن روز، پیرمرد شروع به ساختن پل کرد و درختان خرمای خود را بُرید تا برای ساختن ستون‌های پل از آنها استفاده کند￸. روزها تا دیر وقت سخت کار می‌کرد و پیش خود می‌گفت دیگر به کلبه، آسیاب و حیوانات خود نیاز ندارم. ￸پس، هر روز حیوانات خود را می‌کشت و غذاهای خوب برای خودش و دزد درست می‌کرد￸. حتی در ساختن پل از چوب‌های کلبه و آسیاب خود استفاده می‌کرد￸، طوری که بعد از گذشت یک هفته ساختن پل، دیگر نه کلبه‌ای برای خود جا گذاشت نه آسیابی... به دزد گفت: پل تمام شد و تو می‌توانی از روی پل رد شوی. دزد به پیرمرد گفت: من اول شترهای خود را از روی پل رد می‌کنم که از محکم بودن پل مطمئن بشوم و ببینم که به من و خرم که کیسه‌های طلا بار دارد، آسیب نزند. پیرمرد که از محکم بودن پل مطمئن بود به دزد گفت: تو بعد از گذشتن شترها خودت نیز از روی پل رد شو که خوب خاطر جمع بشوی و بعد کیسه طلا را به من بده. دزد هم همین کار را کرد و به پیرمرد گفت: وقتی با خرم از روی پل رد شدیم تو بیا آن طرف پل و کیسه‌ی طلا را از من بگیر، پیرمرد قبول کرد و همانطور که دزد نقشه در سر کشیده بود اتفاق افتاد. وقتی در آخر دزد با خرش به آن طرف پل رسید پل را به آتش کشید و پیرمرد این سوی پل تنهای تنها ماند. وقتی سربازان پیرمرد را به جرم همکاری با دزد نزد شاه بردند، ناصرالدین شاه به پیرمرد گفت: جریان را تعریف کن ، پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت: همه چی خوب پیش می‌رفت، فقط نمی‌دانم چرا وقتی خرش از پل گذشت.! شدم تنهای تنهای تنها ... ضرب‌المثل خرش از پل گذشت از همین جا، شروع شد. این داستان ضرب‌المثلی شده است برای توصیف شرایطی که کسی با طمع و اعتماد به دیگران، همه چیز خود را از دست می‌دهد. توی زندگیت حواست باشه خر چه کسی رو از پل رد می‌کنی!! اگر کمی به این داستان فکر کنیم می‌بینیم که خیلی آموزنده است و ما خر خیلی‌ها رو از پل گذراندیم که بعدش بهمون خیانت کردن... 🫏 ☝️🏻☝️🏻☝️🏻
70
17
⚜️ داستان ⚜️ *خرش اَز پل گذشت* 🫏 در زمان ناصرالدین شاه قاجار، پیرمردی اهل حنیفقان کنار رودخانه موردکی آسیاب آبی داشت که با آسیاب کردن گندم روزگار خوبی را می‌گذراند￸. پیرمرد یک گاو، هشت گوسفند و چهل درخت خرما و تعدادی مرغ داشت که در آن زمان وضع مالی خوبی بود￸. روزی، دزدی سوار خر خود بود که چند شتر و چند کیسه طلا را دزدیده بود و برای فرار از دست سربازان شاه به کلبه‌ی پیرمرد رسید￸. دزد به پیرمرد گفت￸ : می‌خواهم از رودخانه گذر کنم و اگر تو برای من یک پل درست کنی یک کیسه طلا به تو می‌دهم￸. پیرمرد که چشمش به کیسه طلا افتاد به رویاهایش فکر کرد که با فروختن طلاها، خانه‌ی بزرگی در شهر می‌خرد و ثروتمند زندگی می‌کند، برای همین قبول کرد￸. از فردای آن روز، پیرمرد شروع به ساختن پل کرد و درختان خرمای خود را بُرید تا برای ساختن ستون‌های پل از آنها استفاده کند￸. روزها تا دیر وقت سخت کار می‌کرد و پیش خود می‌گفت دیگر به کلبه، آسیاب و حیوانات خود نیاز ندارم. ￸پس، هر روز حیوانات خود را می‌کشت و غذاهای خوب برای خودش و دزد درست می‌کرد￸. حتی در ساختن پل از چوب‌های کلبه و آسیاب خود استفاده می‌کرد￸، طوری که بعد از گذشت یک هفته ساختن پل، دیگر نه کلبه‌ای برای خود جا گذاشت نه آسیابی... به دزد گفت: پل تمام شد و تو می‌توانی از روی پل رد شوی. دزد به پیرمرد گفت: من اول شترهای خود را از روی پل رد می‌کنم که از محکم بودن پل مطمئن بشوم و ببینم که به من و خرم که کیسه‌های طلا بار دارد، آسیب نزند. پیرمرد که از محکم بودن پل مطمئن بود به دزد گفت: تو بعد از گذشتن شترها خودت نیز از روی پل رد شو که خوب خاطر جمع بشوی و بعد کیسه طلا را به من بده. دزد هم همین کار را کرد و به پیرمرد گفت: وقتی با خرم از روی پل رد شدیم تو بیا آن طرف پل و کیسه‌ی طلا را از من بگیر، پیرمرد قبول کرد و همانطور که دزد نقشه در سر کشیده بود اتفاق افتاد. وقتی در آخر دزد با خرش به آن طرف پل رسید پل را به آتش کشید و پیرمرد این سوی پل تنهای تنها ماند. وقتی سربازان پیرمرد را به جرم همکاری با دزد نزد شاه بردند، ناصرالدین شاه به پیرمرد گفت: جریان را تعریف کن ، پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت: همه چی خوب پیش می‌رفت، فقط نمی‌دانم چرا وقتی خرش از پل گذشت.! شدم تنهای تنهای تنها ... ضرب‌المثل خرش از پل گذشت از همین جا، شروع شد. این داستان ضرب‌المثلی شده است برای توصیف شرایطی که کسی با طمع و اعتماد به دیگران، همه چیز خود را از دست می‌دهد. توی زندگیت حواست باشه خر چه کسی رو از پل رد می‌کنی!! اگر کمی به این داستان فکر کنیم می‌بینیم که خیلی آموزنده است و ما خر خیلی‌ها رو از پل گذراندیم که بعدش بهمون خیانت کردن... 🫏 ☝️🏻☝️🏻☝️🏻
1
18
⚜️ داستان ⚜️ *خرش اَز پل گذشت* 🫏 در زمان ناصرالدین شاه قاجار، پیرمردی اهل حنیفقان کنار رودخانه موردکی آسیاب آبی داشت که با آسیاب کردن گندم روزگار خوبی را می‌گذراند￸. پیرمرد یک گاو، هشت گوسفند و چهل درخت خرما و تعدادی مرغ داشت که در آن زمان وضع مالی خوبی بود￸. روزی، دزدی سوار خر خود بود که چند شتر و چند کیسه طلا را دزدیده بود و برای فرار از دست سربازان شاه به کلبه‌ی پیرمرد رسید￸. دزد به پیرمرد گفت￸ : می‌خواهم از رودخانه گذر کنم و اگر تو برای من یک پل درست کنی یک کیسه طلا به تو می‌دهم￸. پیرمرد که چشمش به کیسه طلا افتاد به رویاهایش فکر کرد که با فروختن طلاها، خانه‌ی بزرگی در شهر می‌خرد و ثروتمند زندگی می‌کند، برای همین قبول کرد￸. از فردای آن روز، پیرمرد شروع به ساختن پل کرد و درختان خرمای خود را بُرید تا برای ساختن ستون‌های پل از آنها استفاده کند￸. روزها تا دیر وقت سخت کار می‌کرد و پیش خود می‌گفت دیگر به کلبه، آسیاب و حیوانات خود نیاز ندارم. ￸پس، هر روز حیوانات خود را می‌کشت و غذاهای خوب برای خودش و دزد درست می‌کرد￸. حتی در ساختن پل از چوب‌های کلبه و آسیاب خود استفاده می‌کرد￸، طوری که بعد از گذشت یک هفته ساختن پل، دیگر نه کلبه‌ای برای خود جا گذاشت نه آسیابی... به دزد گفت: پل تمام شد و تو می‌توانی از روی پل رد شوی. دزد به پیرمرد گفت: من اول شترهای خود را از روی پل رد می‌کنم که از محکم بودن پل مطمئن بشوم و ببینم که به من و خرم که کیسه‌های طلا بار دارد، آسیب نزند. پیرمرد که از محکم بودن پل مطمئن بود به دزد گفت: تو بعد از گذشتن شترها خودت نیز از روی پل رد شو که خوب خاطر جمع بشوی و بعد کیسه طلا را به من بده. دزد هم همین کار را کرد و به پیرمرد گفت: وقتی با خرم از روی پل رد شدیم تو بیا آن طرف پل و کیسه‌ی طلا را از من بگیر، پیرمرد قبول کرد و همانطور که دزد نقشه در سر کشیده بود اتفاق افتاد. وقتی در آخر دزد با خرش به آن طرف پل رسید پل را به آتش کشید و پیرمرد این سوی پل تنهای تنها ماند. وقتی سربازان پیرمرد را به جرم همکاری با دزد نزد شاه بردند، ناصرالدین شاه به پیرمرد گفت: جریان را تعریف کن ، پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت: همه چی خوب پیش می‌رفت، فقط نمی‌دانم چرا وقتی خرش از پل گذشت.! شدم تنهای تنهای تنها ... ضرب‌المثل خرش از پل گذشت از همین جا، شروع شد. این داستان ضرب‌المثلی شده است برای توصیف شرایطی که کسی با طمع و اعتماد به دیگران، همه چیز خود را از دست می‌دهد. توی زندگیت حواست باشه خر چه کسی رو از پل رد می‌کنی!! اگر کمی به این داستان فکر کنیم می‌بینیم که خیلی آموزنده است و ما خر خیلی‌ها رو از پل گذراندیم که بعدش بهمون خیانت کردن... 🫏 ☝️🏻☝️🏻☝️🏻
1
19
⚜️ داستان ⚜️ *خرش اَز پل گذشت* 🫏 در زمان ناصرالدین شاه قاجار، پیرمردی اهل حنیفقان کنار رودخانه موردکی آسیاب آبی داشت که با آسیاب کردن گندم روزگار خوبی را می‌گذراند￸. پیرمرد یک گاو، هشت گوسفند و چهل درخت خرما و تعدادی مرغ داشت که در آن زمان وضع مالی خوبی بود￸. روزی، دزدی سوار خر خود بود که چند شتر و چند کیسه طلا را دزدیده بود و برای فرار از دست سربازان شاه به کلبه‌ی پیرمرد رسید￸. دزد به پیرمرد گفت￸ : می‌خواهم از رودخانه گذر کنم و اگر تو برای من یک پل درست کنی یک کیسه طلا به تو می‌دهم￸. پیرمرد که چشمش به کیسه طلا افتاد به رویاهایش فکر کرد که با فروختن طلاها، خانه‌ی بزرگی در شهر می‌خرد و ثروتمند زندگی می‌کند، برای همین قبول کرد￸. از فردای آن روز، پیرمرد شروع به ساختن پل کرد و درختان خرمای خود را بُرید تا برای ساختن ستون‌های پل از آنها استفاده کند￸. روزها تا دیر وقت سخت کار می‌کرد و پیش خود می‌گفت دیگر به کلبه، آسیاب و حیوانات خود نیاز ندارم. ￸پس، هر روز حیوانات خود را می‌کشت و غذاهای خوب برای خودش و دزد درست می‌کرد￸. حتی در ساختن پل از چوب‌های کلبه و آسیاب خود استفاده می‌کرد￸، طوری که بعد از گذشت یک هفته ساختن پل، دیگر نه کلبه‌ای برای خود جا گذاشت نه آسیابی... به دزد گفت: پل تمام شد و تو می‌توانی از روی پل رد شوی. دزد به پیرمرد گفت: من اول شترهای خود را از روی پل رد می‌کنم که از محکم بودن پل مطمئن بشوم و ببینم که به من و خرم که کیسه‌های طلا بار دارد، آسیب نزند. پیرمرد که از محکم بودن پل مطمئن بود به دزد گفت: تو بعد از گذشتن شترها خودت نیز از روی پل رد شو که خوب خاطر جمع بشوی و بعد کیسه طلا را به من بده. دزد هم همین کار را کرد و به پیرمرد گفت: وقتی با خرم از روی پل رد شدیم تو بیا آن طرف پل و کیسه‌ی طلا را از من بگیر، پیرمرد قبول کرد و همانطور که دزد نقشه در سر کشیده بود اتفاق افتاد. وقتی در آخر دزد با خرش به آن طرف پل رسید پل را به آتش کشید و پیرمرد این سوی پل تنهای تنها ماند. وقتی سربازان پیرمرد را به جرم همکاری با دزد نزد شاه بردند، ناصرالدین شاه به پیرمرد گفت: جریان را تعریف کن ، پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت: همه چی خوب پیش می‌رفت، فقط نمی‌دانم چرا وقتی خرش از پل گذشت.! شدم تنهای تنهای تنها ... ضرب‌المثل خرش از پل گذشت از همین جا، شروع شد. این داستان ضرب‌المثلی شده است برای توصیف شرایطی که کسی با طمع و اعتماد به دیگران، همه چیز خود را از دست می‌دهد. توی زندگیت حواست باشه خر چه کسی رو از پل رد می‌کنی!! اگر کمی به این داستان فکر کنیم می‌بینیم که خیلی آموزنده است و ما خر خیلی‌ها رو از پل گذراندیم که بعدش بهمون خیانت کردن... 🫏 https://t.me/GoftF
1
20
ســلام روزه آخر هفته تون بخیر و شادی ☕️ امروزتون با نشاط... و پراز رحمت و برکت الهی 🍂 امیدوارم آسمون زندگیتون پر نور باشه✨ و پراز نغمه های عاشقانه❤️ و حس خوشبختی در همه حال همراهتون باشه🍁🍂 🌴🌴🌴💚
58