ریسمــان
Open in Telegram
422
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
422
Repost from فولکلورهای دشتِ گریان
سلاماً علی من حاربَوا الّیل
و عِند الصّباح بالاکفانِ قد عادوا..
سلام بر آنها که شبانگاهان میجنگند
و صبح دم، با کفن باز میگردند...
#عربیات
#palestine
422
سرماخورده شدم، با چند تا قرص آنتیبیوتیک، تقویتی و شربت، مدام خوابآلودهام، هوشیار نیستم، یه چند تا سوتی هم دادم، چند نفری واسه عکس بیحرکت وایستاده بودند فکر کردم مجسمهاند، به جای کارت عابر بانکم، کارت ملیم رو واسه حساب دادم، نه میتونم دقیق مطالعه و تحلیل کنم، نه خوب بنویسم...
آهان...پس اونایی هم که واسهی طرفِ اشتباه دست و سوت میزنند، تحلیل اشتباه دارند، ویروسی شدند و عفونت دارند، عوارض داروهای قَر و قاطیست؟!
اللَّهُمَّ اشْفِ کُلَّ مَرِیضٍ🤲
توکل بر خدایی که وعده و نسخهش از وعده و نسخهی هر پزشکی مورد اعتمادتر و به حقتره:
✨✨
«اگر منافقان و بیماردلان و آنها که اخبار دروغ و شایعات بیاساس در مدینه پخش میکنند دست از کار خود بر ندارند، تو را بر ضدّ آنان میشورانیم، سپس جز مدّت کوتاهی نمیتوانند در کنار تو در این شهر بمانند!»
سوره احزاب- آیه ۶۰
ریسمان
422
مجموع اینها را قبلا با بیانهای متفاوت شنیده و خوانده بودم اما گویی امروز، روزِ رسیدنِ این میوهی کال بود که در فهمم بگنجد و به خاطر بسپارم.
پینوشت: یکی از وایب (حس درونی: vibe) میگوید، یکی از همترازی انرژی و... برای من هم اینگونه فهم حاصل میشود و به جان مینشیند. :)
422
زنجیرهی سوم🪢
شاید بشود گفت که فرد سالم با فرد ناسالم در رابطه میماند، اما فرد ناسالم نمیتواند با فرد سالم در رابطه بماند.
فردِ ناسالم، تابِ سلامتی را ندارد.
•وحید اکبری ( درمانگر روانکاوانه)
@cucko0s_nest
ریسمان
422
زنجیرهی دوم🪢
پيامبر خدا (ص): ارواح لشكريانى فراهم آمده هستند؛ آنها كه يكديگر را بشناسند با هم انس مىگيرند و آنان كه همديگر را نشناسند از هم جدا مىشوند.
اميرالمؤمنين (ع): فرزندانم! ارواح لشكريان جمع شدهاند كه از سرِ دوستى به يكديگر مىنگرند و نجوا مىكنند و در دشمنى نيز همين ساناند. پس اگر كسى را دوست داشتيد ـ بدون اينكه از ناحيه او خيرى به شما رسيده باشد ـ به او اميدوار باشيد. و اگر كسى را دشمن داشتيد ـ بدون اينكه از ناحيه او بدى به شما رسيده باشد ـ از او پرهيز كنيد.
ریسمان
422
ریسمان امروز:
زنجیرهی اول🪢
هر چیزی، روی زمین، طبق قانونِ طبیعتِ خویش زندگی میکند و با طبیعتِ قانونِ خود، شکوه و سرمستی و آزادی را بسط میدهد. تنها انسان است که از این نعمت محروم مانده. زیرا او قوانینی زمینی وضع میکند که به روح میرایش مربوط میشود، بر بدن و روحِ خویش قضاوتهای سنگدلانه روا میدارد، پیرامون عشق و اشتیاق خویش دیوارهای بلند زندانی تاریک را بالا میبرد، و برای دل و اندیشهی خویش گوری عمیق حفر میکند!
*قصهی عشق*
#جبران_خلیل_جبران
ریسمان
422
شخصیت امیر در وضعیت سفید را دوست دارم چون با خودش و دیگران صادق است و به همین خاطر هم تحلیلهای عمیق و جالبی داشت. اینجا آقا خره گِلی، ایستاده و افسارش به دست امیری است که خودش بدتر از خر در گل مانده است. امیر نمیداند محبوبش کجاست؟ اصلا هست یا نیست؟ امیر میخواهد فقط دلِ بیتابش، خبری از محبوب بیابد و اعتراف میکند که در هر صورت نمیتواند به محبوبش برسد و سرنوشتش تنهاییست. افسار آقا خره را دوباره میگیرد و میکشد: «از خیرش هم که بگذرم باید یکی دور و ورم باشه، یه خری دور و ورم باشه که منو از تنهایی دربیاره...». اما آخر سکانس خر هم میرود. خر استعارهای از حاملِ بارِ تنهاییِ ماست. دنیای خر تو خریست آنجا که همه با هم و در هم، افساری به گردن یا افساری به دست، ولی باز تنهاییم.
به قول استاد #علی_صفایی_حائری:
«دل آدمی بزرگتر از این زندگی است. و اين راز تنهایی اوست...با درکِ تنهایی و ضرورتِ حادثه و عشق و علاقه، با این سه عامل، استعدادهای فلج شده، پا میگیرند و راه را نزدیک میکنند.»
#نامه_های_بلوغ | ص ۸۹
ریسمان
422
✨✨
رَبَّنَا
أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا
وَاغْفِرْ لَنَا
إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
(سوره تحریم، آیه ۸)
پروردگارا،
نور ما را برایمان کامل گردان،
و ما را بیامرز،
که تو بر هر کاری توانایی.
✨✨
(ترجمه محمدعلی کوشا)
بارقههای وحی
ریسمان
422
موضوع انشاء رو «یک روز خوشایند» انتخاب کردم. علی پرسید: اشکالی نداره خیالی باشه؟
گفتم: نه.
از این نوشت که با ماشین زمان تونسته به سالهای قبل برگرده، امامان رو دیده و روزهای خوش گذشتهش رو تکرار کرده.
از نگارشش تعریف کردم و در علاقه به دیدار امامان باهاش همدلی کردم. نیمههای سال بچهها متوجه شدند پدرم رو از دست دادم، بازم موضوع سفر در زمان رو مطرح کرد. ازم پرسید: دوست ندارید برگردید عقب؟
گفتم: نه. حواسم به همین الانه.
راضی نشد و گفت: نمیخواین برگردید و اونایی که الان نیستند رو ببینید؟
کلا وقتی یه سوال ذهنش رو مشغول میکرد میتونست تمام سال تحصیلی رو راجع بهش بحث کنه تا راضی بشه. پس مجبور بودم براش بیشتر توضیح بدم.
گفتم: من فقط میدونم اگه برگردم عقب، شاید اشتباههای قبلی رو نکنم ولی یه اشتباههای دیگه میکنم چون آدم که همیشه کارش کاملا بیعیب نیست پس بازم پشیمونی دارم. و اینکه چون بازم باید برگردم به حال، این ملاقات دلتنگترم میکنه.
فکر کردم جوابم منطقی و قانعکننده بود ولی گفت: نه! اشتباه میکنید. من دلم برای بابابزرگم تنگ شده دوست دارم بازم ببینمش و هر موقع خواستم برگردم.
اون موقع بود که فهمیدم انگیزهی اصلیش از سفر زمان و دیدن امامان، نیازش به دلجویی و پر کردن خلاءای بود که احساس میکرد.
گفتم: شایدم حق با توئه.
میدونم که اون حال من رو درک نمیکنه و من حال اون رو. برای اون زندگی پر از فرصتِ آزمایش و خطا و طولانیست. هنوز معنی بهایِ سنگینِ تجربه رو درک نکرده.
پینوشت: دیگه مثل قبل به عکس و فیلم و خاطرهبازی علاقه ندارم. بلکه برام خطرناک هم هستند. دیدن یه عکس باعث شده از دیروز چهار تا قرص مسکن بخورم. توان باقیموندهام رو باید بذارم برای حفظ الانم. این اون تجربهی بزرگ، دردناک و ارزشمنده. به قول دوستی رفتم روی حالت Save Battery :)
ریسمان
