en
Feedback
یک مُشت‌ نگاه| زهرا شفق

یک مُشت‌ نگاه| زهرا شفق

Open in Telegram

«ن» نوشتن ☘️

Show more
246
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+930 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
August '26
August '26
+10
in 1 channels
July '26
+23
in 1 channels
Get PRO
June '26
+11
in 3 channels
Get PRO
May '26
+13
in 1 channels
Get PRO
April '26
+5
in 0 channels
Get PRO
March '26
+14
in 1 channels
Get PRO
February '26
+6
in 0 channels
Get PRO
January '26
+18
in 1 channels
Get PRO
December '25
+6
in 0 channels
Get PRO
November '25
+18
in 1 channels
Get PRO
October '25
+13
in 0 channels
Get PRO
September '25
+27
in 1 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '25
+37
in 0 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '25
+19
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 1 channels
Get PRO
March '25
+6
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 1 channels
Get PRO
January '25
+28
in 2 channels
Get PRO
December '240
in 1 channels
Get PRO
November '240
in 2 channels
Get PRO
October '24
+36
in 4 channels
Get PRO
September '240
in 5 channels
Get PRO
August '24
+60
in 3 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
26 August0
25 August0
24 August0
23 August0
22 August0
21 August0
20 August+1
19 August0
18 August+2
17 August0
16 August+1
15 August+1
14 August0
13 August+1
12 August0
11 August+2
10 August0
09 August0
08 August0
07 August+1
06 August0
05 August+1
04 August0
03 August0
02 August0
01 August0
Channel Posts
فیلم حرف های زنانه | 2022 کیفیت 720p | زیرنویس فارسی ⚡️ @Night_MovieIr / فیلم شب 🌓

2
حرف‌های زنانه با ساره که حرف می‌زنم و می‌زنیم به او از نگرانی‌های امروزی‌ام می‌گویم. سطحی و بی‌اهمیت‌اند در ذاتِ خودشان اما در واکنش به عملکردی که در من ایجاد می‌کنند هم چندان بی‌اهمیت نیستند. در چگونگی بودنِ حالِ امروزها، شکی نیست که اوضاعِ لمیده‌ای سیاسی امروز بی‌تقصیر نبوده و نیست، همینطور هم تاثیرگذاری آن به دیگر جهت‌های زیستی، مثل بی‌کاری نگرانی‌های تحصیلی، بی‌خانمانی ووو که در زندگی همه به گونه‌ای رسوب کرده است و می‌کند. و آنچه که ساره برایم پیشنهاد می‌دهد یک قاب گفتگوی زنانه‌است و تصمیم‌مان این می‌شود که با همدیگر در یک جمعی بی‌حرفیم از آنچه که مرا و ما را می‌آزارد و نیاز به گپ و شنیده شدن دارد؛ حرف‌های زنانه. حرف‌های زنانه یادآورِ فیلمی‌ست با همین واژه‌ها «حرف‌های زنانه». قدرتِ گفتگو و تصمیم‌گیرهای جمعی زنانه‌ و تفکر که در برابرِ خشونت ایستادگی می‌کند. حرف‌های زنانه اقتباسی‌ست از کتابِ به همین نام و واقعیتی‌ست از زندگی زنانِ کلونی و ارتباطی‌ست بین زن‌های ذهنِ من و زنانِ اجتماعم. یادآورِ خشونت دست‌آورده‌ای که قرار است فردا از آن جشن گرفته شود، خشونت مستعمره‌ای که در یک قالب نامِ مذهبی عادی‌سازی می‌شود. زندگی منِ یک زن و هزاران زنِ زیسته‌ای این خاک همان داستانی‌ست که در فیلم تکرار می‌شود اما با این تفاوت زنانِ کلونی تصمیم به ترکِ کلونی گرفتن و ما می‌خاهم بمانیم و بی‌حرفیم. گروپ حرف‌ِ زنانه، فضایی‌ست که در آن از احساسات زنانه‌ای مان می‌حرفیم. اگر دوستی دوست داشت پیام بماند. با عشق.
105
3
نزاع حمید‌ها ۱. حمید فرهادی دو سال به جرم «روزنامه‌نگاری» در زندان طالبان بود. امروز آزاد شده است. من وقتی صنف دوم در دانشکده روزنامه‌نگاری بودم، از زبان یکی از استادان مان، ماجرای دستگیری‌اش را شنیدم. این‌که طالبان با هجوم چندین نفره‌، شب‌هنگام به خانه‌شان ریخته بودند و حمید و برادرش را با خود برده بودند. همیشه این ماجرا برایم دهشتناک بوده است. برای حمید و دنیای زیبایش غمگین می‌شوم. حمیدها در این کشور چه در زندان باشند و چه بیرون از زندان، چندان فرقی ندارد. لشکر جهل، همه را به شکلی در زندان کرده است. ۲. اولین چیزی که در ماجرای دستگیری حمید مرا آزار می‌دهد، همین «حیات برهنه»‌ی ماست. ما می‌شویم انسانی که ناگهان از همه حقوق، از خانه، از امنیت و از امکان دفاع از خودش تهی می‌شود و تنها به یک بدن تبدیل می‌شود که می‌توانند ببرند و زندانی کنند. اما در سوی دیگر این ماجرا، در این دو سال چندین بار یوتیوب حمید را دیده‌ام. هر بار بیشتر متوجه شده‌ام که حمید چه دنیای زیبایی دارد. واقعاً عجب روزنامه‌نگاری است. دمش گرم. اینجا با یک تضاد واقعی روبه‌رو هستیم؛ تز و آنتی‌تز. از یک سو، حیات برهنه و زندانی‌شدن یک انسان؛ و از سوی دیگر، ذهنی آزاد، کنجکاو و خلاق که هنوز می‌خواهد جهان را ببیند و روایت کند. چون روزنامه‌نگارم، می‌دانم کار حمید چیست و می‌فهمم نگاهش به جهان چگونه است. می‌دانم پشت آن دوربین و آن روایت‌ها، چه میزان کنجکاوی، دقت و عشق به انسان و زندگی وجود دارد. شاید همین است که ماجرای زندانی‌شدنش را تلخ‌تر می‌کند: آدمی را زندانی کرده‌اند که کارش دیدن و روایت‌کردن جهان است. ۳. حمید چند مستند در یوتیوب دارد که دیدن‌شان را پیشنهاد می‌کنم. یکی درباره معتادان است؛ آدم‌هایی که معمولاً جامعه از کنارشان می‌گذرد و کمتر کسی می‌خواهد زندگی و رنج‌شان را ببیند. یکی دیگر درباره فرهنگ هرات است؛ فرهنگی که زیر سایه بنیادگرایی و افراط‌گرایی مذهبی، هر روز بیشتر در معرض نابودی قرار گرفته است. این مستندها بخشی از تلاش یک روزنامه‌نگار برای دیدن چیزهایی‌اند که خیلی‌ها نمی‌خواهند دیده شوند. اگر مثل من حمید را از دور دوست دارید، مستندهایش را ببینید، برای دیگران بفرستید و از کارش حمایت کنید. در روزگاری که جهل می‌خواهد همه را در یک زندان بزرگ خاموش کند، دیدن، روایت‌کردن و پرسیدن خودش نوعی مقاومت است. برای حمید، برای آزادی‌اش و برای آن دنیای زیبایی که هنوز در کارهایش نفس می‌کشد، خوشحالم. https://youtu.be/HbZ9aO-_7o8?si=pA43sE7teYZscHvx
70
4
تقدیم به تمام آدم‌های درون این عکس: شما مقابل یک دوربینِ مخفی هستی تکان بده به تماشا کنندگانت دستی نشان بده کلماتِ همیشه ترسا
تقدیم به تمام آدم‌های درون این عکس: شما مقابل یک دوربینِ مخفی هستی تکان بده به تماشا کنندگانت دستی نشان بده کلماتِ همیشه ترسانت را درون چشم ِ جهان مرگ‌های عریانت را درون چشم ِ فقط خو گرفته به بی‌شرمی نگاهِ مرگِ کبوتر به‌خاطر سرگرمی جهان نشسته تماشا کند خزان‌هایت را که باز نوش کند خونِ ارغوان‌هایت را تو کودکانه‌ترین نا امیدیِ پروازی تو سرگذشت غم‌انگیز بادبادک‌بازی* بچرخ دورِ خودت ای غریبه‌ی این اطراف بچرخ "بای‌سِکل‌رانِ " خسته‌ی مخملباف* بپاش لخته‌ی خونین به سختیِ کاشی‌ها که فُرم ِ تازه بپاشی به بوم ِ نقاشی‌ها بگو ثمر تو چه داری!؟ بگو درخت ِ عاصی بگو به گریه بگو سیب سوژه‌ی عکاسی! نشان بده کلماتِ همیشه ترسانت را درون چشم ِ جهان مرگ‌های عریانت را درون چشم ِ فقط خو گرفته به بی‌شرمی نگاهِ مرگ ِ کبوتر به‌خاطر سرگرمی بُریده شاهرگت با خشونت و سرمستی تو در مقابلِ یک دوربین مخفی هستی | شعیب حمیدزی | پانوشت‌ها: *. بادبادک‌باز نام ِ رمانی از خالد حسینی **. بای‌سکلران نام فیلمی از محسن مخملباف
76
5
تفسیر‌های آمریکای‌مآب اطلاع چیست؟ چندتا گذرواژه‌ای که بتوان «امروز» را چیزی نامید. #زهرا_شفق
111
6
روزانه‌های ناهمگون خانه‌پُرسی ترس می‌ترسد ناگفته‌های گفته‌ام به درازا کشد. در همین حوالی زیستن‌ها *خطابِ عشق به سرم می‌زند برای حس‌واژه‌ها. برای نامه. روزهای خابگاهی کامو می‌خاندم از دوست داشتن‌های او آسمانانه دلم می‌خاست یکی کلاسیک دوستم بدارد کلاسیکِ کلاسیک. اما امروز *فونیا به کولمن طوری دیگر گفت «برای دوست داشتن من خیلی سنت کمه.» به کولمن هفتادویک ساله باورت می‌شود. زن‌ها فکر می‌کنند دوست‌داشتن در پختگی مردها درک شدنی‌ست؟ نمی‌حرفم از این از این حرفم نیامده است. امروزها *خاتون در ذهنم راه می‌رود این «شکمِ سیر مغز گرسنه نمی‌خواهد.» این را با وضعِ خانه‌ام ربط می‌دهم خانه‌ام و خانه‌هایم و خانه‌های‌مان امروزها دختر جوان‌های‌ست که قرار است در یک حکمِ نامفهوم دمِ بخت شوند به آنی دهند که هرگز آنِ از خود نداشته است. وقتی از خانه‌ام می‌حرفم از خانه‌ای که در سابق از آن می‌حرفیدم این شعر با صدها بیلیون سلولِ ذهنی به خانه‌ام راه می‌دهد. خانهٔ بدوش زنِ دیگرِ زندگی من خانه‌ات خانه‌ام خانه‌اش خانه‌یمان امانتی‌ست بر شانه‌هایت تبِ زیبای دیگر من خانه‌ چقدر شیرین است در مرز بوسه‌ها می‌شکند #زهرا_شفق *برای مادرم و خانه‌ام   امروزهای امروز شعری نیست که روم با خطوطِ احساسی و عاطفی‌ باورپذیر به سراغِ خانه‌ام. چه اختلافاتِ فاحشی مسبب همچین تغییراتِ ناهمگون است؟ که به مأمورهای دمِ در جزئیاتِ بودنم را می‌دهم؛ خانه‌ام دختری‌ست از خودم. #زهرا_شفق
157
7
لایه‌های نازک و شکننده‌ی زندگی اوضاعِ کابل ناراحتم می‌کند ناخاسته است. حین راه رفتن خط‌های در من می‌گذارد که نمی‌دانم که نمی‌دانم که نمی‌دانم. هم‌پای این احساس، ناامیدی و گاهی یک اشتیاقِ کوتاه مدتی‌ست که حتا نمی‌تواند مرا برای یک دقیقه زندگی نگه دارد. رفت و آمد کردن به دشت‌برچی بخشِ کوچکِ یک قطعه هنری‌ست. اما از چه نوعی؟ درام؟ شلوغی‌های برچی مانندگی به یک آهنگِ جاز دارد تند، تیز و پر صدا. اگر یک نمایشنامه باشد چی؟ اگر نمایشنامه بود دوست داشتم آن را بهرام بیضایی بنویسد. چه ژانری؟ و قطعن یک تراژدی‌ست و می‌بود. ایده‌های تاریک زندگی. #زهرا_شفق
154
8
No text...
0
9
No text...
0
10
«دست‌هایت را «دوست می‌دارم» دست‌هایم را در باغچه می‌کارم سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم و پرستوها در گودی انگشتان جو
«دست‌هایت را «دوست می‌دارم» دست‌هایم را در باغچه می‌کارم سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت فروغ
133
11
از دیوارهای که برای آن‌ها دیوار بوده‌اند *می‌گفت: «می‌خواهند زردم کنند.» جانیان بدکردار، وحشی‌های نفهم، از هیچ چیز نگذشتند. نه ستون‌ها را معاف کردند نه گیلویی زیبایش را. پیرهن دریدگی خانه‌ها و تن‌های به خاک‌آور دیوارها را می‌بینم درختی و درخت که آن را بریده‌اند از بی‌خانگی آدم‌ می‌گذرم به بی‌خانگی دیوارهای می‌فکرم که هرگز متولد نمی‌شوند و ویرانی‌های که خون ندارند و آدم‌ها هم‌چنان دست به گلو می‌برند می‌ویرانند تا آباد کنند. تعرض به حقوقِ دیوارها. از این آبادی و آن آبادی ملالم می‌گیرد. و *می‌گوید این ملال تنها نه دورنی‌ست و نه ذهنی، ویژگی دنیایی‌ست که اجتماع به آن اشباع شده است. *شب‌های روشن. *فلسفه‌ی ملال #زهرا_شفق
163
12
دگرگون‌های نارایج غم کفنِ شادی‌ست. #زهرا_شفق
182
13
من بیش‌از اندازه انتراعی‌ام؟ از انتزاعی بودن چه می‌توان گفت. توقع است در یک چشم برهم زدنی به شناخت و تحلیل و تفسیرهای از جهان امروزی رسم اما آنچه که هرروز در من اتفاق می‌افتد با خود از خود در خودروایتی‌ست. یعنی شتک زدن در انتزاعیاتِ درونی. اگر پدر از انتزاعی بودنم می‌حرفد حق با اوست. به عنوانِ یک آدم معمولی با هیچ یک فامیلم ارتباطِ آنچنانی ندارم تمام آنچه دارم درونیات و ذهنیاتی‌ست که مرا از اتصال به اجتماعِ خانوادگی دور می‌کند. شکاف‌های ارتباطی در فامیل. آیا انتزاعی بوده‌ام؟ هشتادوهفت صفحه از او خانده‌ام آنچه در این زمان به ذهنم می‌رسد یکِ سکوت دهن قفلی‌ست برای خودم و ذهنِ عزیزم. مقصر کیست؟ واکنشم با کتاب‌ها طوری دیگری‌ست آنچه کتاب به دانش باید دهد به درونم می‌دهد. و می‌شود و می‌شوم یک انتزاعی. از «رها دوست» که می‌خانم مرا به خودم می‌برد. استعمارهای درونیات. و چه می‌شود؟ می‌شود. صداها را می‌پذیرم. در برابرِ صدا و چیغ‌داد و کرکت‌بازی‌های همسایه پلک بزنم بدونِ این‌که لایه‌ی نازکی از فکرم بگذرد و اندیشه‌ای خطاب شود. (اما گویا همین سطر به دورغ‌های فکری‌ام می‌اعترافد که در عین بی‌حالی فکری در فکرم و چی فریبکارانه به فکرهای فکرم دروغ می‌بندم.) و حرف‌ها. به پشتو حرف‌های (و این به مثابه هیچ توهینی نیست و آنچه نوشته‌ام اقتضای زبانی‌ام در این سطر است.) جان دهم. و آنچه امروز از آن دوتا کودک دیدم را بخاطر می‌آورم. خشونت‌های کودکانه. بی‌مسؤلیتی‌های پدرانه و مادرانه. گویا در تولدِ فرزند همیشه نقشِ پدر و مادر بودن به نادیدگی می‌رود و آنچه مهم پنداشته می‌شود فرزندآوری‌ست تا والدگری. بدتر از انتزاعی بودن چیست؟ دانستن. و احساس می‌کنم برای بسیاری از مفهوم‌ها بچه‌ام و با چیزی بزرگتر از بچه بودن‌های امروزی‌ام مواجه‌ام. و نادانی بیشتر دست می‌دهد تا خریت و احمق بودن. گویا به این باورم که نادانی به ذهنم بر می‌گردد و خریت و احمق بودن به رفتار. گویا اگر انتخابی در این جمع بود خریت را بیشتر دوست داشتم آزارش به اندازه‌ای نادانی نیست. #زهرا_شفق
202
14
🔴 یعنی شک ندارم ، اسم من اگه «مُراد» هم بود زندگی الآن بر وِفقِ ممد میگذشت :| @AlirezaJamshididastana
126
15
تنِ خاک یکی‌ست و فردا تنِ من خاک است و تو را هر جا به خاک نشانند در آغوش من خواهی بود. بهمن فرسی
تنِ خاک یکی‌ست و فردا تنِ من خاک است و تو را هر جا به خاک نشانند در آغوش من خواهی بود. بهمن فرسی
337
16
آنچه که مرا می‌آزارد در برخورد با ناراحتی‌هایم مردم‌ها همیشه بیرق‌شان بالا بوده است روحیه‌ای بهانه طلبی که عزای درونم را به برخود آدم‌ها ارتباط می‌دهد.آیا واقعیتِ ماجرا این است؟ نه. آنچه که از دیروز و امروز فهمیده‌ام من در برخورد با ناراحتی‌هایم با خودِ خودم طرف هستم نه مردمِ کوچه و خیابان. ضعف از من می‌آید. اگر از حرفی می‌رنجم پس مشکل از دورنِ من هست یعنی من چی کم دارم. به رغم تمام شکنندگی‌های که دارم می‌توان گفت آنی که بیمار است منم. آدمی که خالیگاه‌های دورنش را در مردم می‌بیند نه در خودش. باید اعتراف کنم که من دربرابر حرف‌ها و کنش‌ها آسیب‌پذیرم و اندک‌ترین چیزی روان و دورنم را به اندازه 360 درجه می‌آزاد و نتیجه می‌شود عصبانیت‌های نابهنگام، بی‌اشهایی، بی‌خابی، بی‌حوصلگی، بی‌ثباتی روانی و رفتاری. بی‌اشتیاقی و هزاران بدهای دیگر. اما راه چیست؟ خودپژوهشی. یعنی من تجربیاتِ زیسته‌ام را در برخورد با معناهای برساخته اجتماعی و فرهنگی و سیاسی چگونه تفسیر و تحلیل می‌کنم. یعنی آنچه که مرا می‌آزارد از درونم خودم می‌آغازد.
139
17
یکی به بدا بده خوی لاشی‌ام بالا زد سیگار زدم و پاچه ‌تنبان زدم بالا و یخنِ پیراهن زدم باز. که هوا به سبزه‌زارهای بدنم بخورد و خورد. در حینِ الدنگی والا ریش‌ها و سفید لباس‌ترها رسیدند به سبیل‌هایم دست‌برد زند و خاستن زمینِ پشتِ لب‌هایم را برای ریشک ریشک تارها محاکمه کنند. از ترس تمامِ برگ‌ریزه‌ها و سبزه‌زارهای جنگلی بدنم بیرون زد جز سبیل‌های خدا شرمانده‌ام که از شرم خابیده بودند. پرسید «اې ځوانه، ږیره دې چېرته ده؟» برای حیثیتِ سبیلِ نداشته‌ام گفتم که خدابیامزر ما از خاندان خاندان بدونِ سبیل به دنیا آمدیم محترم‌های محترم‌ِ والاریش این خاست خدا نبوده که از اول بی‌سبیل باشیم ولی بعدش خاسته که بی‌سبیل سر کنیم. پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدر بزرگم در یک دعوای میان قومی ریشش را سوزاند و روغن ریخت روی ریش و سبیلش و این شد که ما سیبل داریم ولی سبیل سوخته بدنیا آمدیم. باور نکردند و گفتند. «که برېت نه لرې، په جنت کې به حورې در نه کړي.» باور نمی‌کردند که. آن طرفِ ایستگاه موترها چندی والاریش به رضای خدا پیسه می‌خاستند. گفتم سبیلم را به رضای خدا به آن یکی ریش‌صاحب‌ها داده‌ام گفتند. «الله دې تا ته هم جنت درکړي او هم حورې.»
130
18
Voice message
216
19
توجیه‌های در نبودِ پدربزرگ پدر همیشه عادت داشت مکان‌های دور از خانه‌ی‌مان را نام ببرد نه آن زمان مکان‌ها را بخاطر می‌سپردم و نه حال، جز سنگی کوهی. پدر عادت داشت از مکان‌ها بی‌حرفد اما از پدربزرگ نه. از پدربزرگ جز همان اندک‌های که مادر می‌گفت چیزی نمی‌دانم. اگر بیشتر می‌پرسیدم و می‌پرسیدیم بازهم مادر چیزی به گفتن نداشت چون ادامه‌ای در کار نبود و مجالی برای گمانه‌ورزی. دورهای دور در میانه‌های سرسبزِ یک کوه، سنگی کوهی‌ست که مادر درباره آن می‌گفت «استخوانِ آدمی در آنجا یافت شده.» و حتا می‌توانست در آن زمان به آن برهنه‌استخوان جنسیت داد و گفت «استخوانِ مردی در آن میانه‌ی کوه یافت شده.» چون آن زمان نیازمان این بود که مردی را برای یک مرگ و قبر بپذیریم. چیزهای که مادر از پدربزرگ می‌گوید همان‌های‌ست که اوایل به ما گفته است. «پدرکلان تانه قوه برده.» از زمانی که پدربزرگ با شوروی‌ها رفت بهتر این است که شوروی‌ها او را با خودشان بردند من درباره‌ی پدربزرگ همان کوه را قبر و همان استخوانِ یافته شده را پدربزرگ قبول کردم. و چرا از پدربزرگ؟ من کودکِ رویاپرستی بودم. همیشه در خیالم پدربزرگی می‌خاستم که روی شانه‌هایش مرا حمل کند. پدر را تنبه کند. و از پدر به او شکایت کنم. از او پول بگیرم. و فخر کنم که پدربزرگم چنین آدمی‌ست. اما. هرگز پدربزرگی نداشتم که به رویاهای کودکانه‌ام دستی دهد. و من پدربزرگ را به اندازه رویاهای کودکانه‌ام می‌خاستم. چی‌ها کردم؟ و چه می‌شود کرد زمان‌های کرونا *تابوت‌های رویین می‌خاندم با او ارتباط‌های می‌ساختم و تنها این ارتباط، نبودِ پدربزرگ و مرگ را باورپذیرتر می‌کرد. کم‌رنگ‌ترین شخصیتی که در من زیسته است پدربزرگ است حتا نمی‌توانم در مورد او خیال ببندم جز یک قبرِ خیالی. و این‌ها می‌شود یک پدربزرگ. *تابوت‌های رویین اثرِ سوتلانا الکسیویچ #زهرا_شفق
183
20
توجیه‌های در نبود پدربزرگ پدر همیشه عادت داشت مکان‌های دور از خانه‌ی‌مان را نام ببرد نه آن زمان مکان‌ها را بخاطر می‌سپردم و نه حال، جز سنگی کوهی. پدر عادت داشت از مکان‌ها بی‌حرفد اما از پدربرزگ نه. از پدربزرگ جز همان اندک‌های که مادر می‌گفت چیزی نمی‌دانم. حتا اگر بیشتر هم می‌پرسیدم و می‌پرسیدیم بازهم مادر چیزی به گفتن نداشت چون ادامه‌ای در کار نبود و مجالی برای گمانه‌ورزی. دورهای دور در میانه‌های سرسبزِ یک کوه، سنگی کوهی‌ست که مادر درباره آن می‌گفت «استخوان آدمی در آنجا یافت شده.» و حتا می‌توانست در آن زمان به آن برهنه‌استخوان جنسیت داد و گفت «استخوانِ مردی در آن میانه کوه یافت شده.» چون ما آن زمان نیازمان این بود که مردی را برای یک مرگ و قبر بپذیریم. چیزهای که مادر از پدربزرگ می‌گوید همان‌های‌ست که اوایل به ما گفته است. «پدکلان تانه قوه برد.» از زمانی که پدربرزگ با شوروی‌ها رفته است بهتر این است که شوروی‌ها او را با خودشان بردند من درباره پدربزرگ همان کوه را قبر و همان استخوانِ یافته شده را پدربرزگ قبول کردم. و چرا از پدربزرگ؟ من کودکِ رویاپرستی بودم. همیشه در خیالم پدر بزرگی می‌خاستم که روی شانه‌هایش مرا حمل کند. پدر را تنبه کند. از پدر به او شکایت کنم. از او پول بگیرم. و فخر کنم که پدربرزگم چنین آدمی‌ست. اما. هرگز پدربرزگی نداشتم که به رویاهای کودکانه‌ام دستی دهد. چی‌ها کردم؟ و چه می‌شود کرد زمان‌های کرونا تابوت‌های رویین می‌خاندم با او ارتباط‌های می‌ساختم و تنها این ارتباط، نبودِ پدربرزگ و مرگ را باورپذیرتر می‌کرد. کم‌رنگ‌ترین شخصیتی که در من زیسته است پدربزرگ است حتا نمی‌توانم در مورد او خیال ببندم جز یک قبرِ خیالی.
1