en
Feedback
ʏᴀʟᴀɴᴡᴏʀʟᴅ°•

ʏᴀʟᴀɴᴡᴏʀʟᴅ°•

Open in Telegram
180
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
چرا ما باید همیشه تا مرز فروپاشی برویم تا کسی جدی مان بگیرد؟ یعنی باید آنقدر گریه کنیم تا باور کنید واقعا درد داریم؟ باید آنقدر بیحال باشیم تا بفهمید خسته ایم؟ باید از پا بیفتیم تا اجازه بدهید بگوییم دیگر نمیتوانیم؟ شاید شما آنقدر به درد کشیدن ما عادت کرده اید که دیگر درد را نمیبینید..

‏  اگر انسان بتواند در مقابل دوست داشته نشدن دوام بیاورد، تقریباً هیچ چیزی در جهان نمی‌تواند او را بهم بریزد.

انسان، تنها موجودی‌ست که برای فرار از معنای زندگی، برای زندگی کردن معنا می‌سازد.

آدم‌ها می‌گن دوستت دارن اما براشون اهمیتی نداره که به‌خاطر یه حرفشون، شب رو با قلبی که سنگین و غمگین شده، بخوابی.

حس می‌کنم نه زنده‌ی زنده هستم نه مرده‌ی مرده.

‏تمام طول تابستان هیچ‌کاری نکردم. تنها منتظر خودم بودم تا دوباره به خودم برگردم.

به خودت میای میبینی دیگه هیچ‌چیز هیچ اهمیتی نداره..

وقتی بفهمی آدما فقط بر اساس سطح درک خودشون همه چیزو میبینن از توضیح دادن دست میکشی..

زیبایی جهان را نجات خواهد داد اما نه آن زیبایی که در ویترین‌هاست بلکه زیباییِ رنجی که با شفقت آمیخته شده است.

اینجا میتونین مورد علاقه هاتونو پیدا کنین ؛ کلی درباره اخبار روز ، افسانه ها،فیلم و سریال و کلی چیز دیگه باهم درد و دل میکنیم
اینجا میتونین مورد علاقه هاتونو پیدا کنین ؛ کلی درباره اخبار روز ، افسانه ها،فیلم و سریال و کلی چیز دیگه باهم درد و دل میکنیم هرازگاهیم طعم چنل با چاشنی روزمرگی هام پخته میشه که شاید براتون جالب باشه خلاصه؛ ""اینجا فقط سرشاره از حس و حال های عجیب هرچیزی که مارو از این دنیا خارج کنه میخوایم باهم به دنیایی خیالی پرواز کنیم...؛)"" https://t.me/weird_vibe_me

Repost from weird vibe
‏بالغانه ترين رفتار یک انسان ميتونه سوءاستفاده نكردن از خوبی های آدم ديگه باشه.

گاهی آدم به جایی می‌رسد که دیگر از تاریکی نمی‌ترسد؛ چون چیزی برای روشن ماندن درونش نمانده..

امشب هم مثل تمام شب‌های سخت زندگیم صبح می‌شه؛ اما قسمت تلخش این‌جاست که اون بخشی از من که توی این شب‌ها جا گذاشتم، دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده.

اما قلب حافظه‌ی خودش را دارد و من هیچ چیز را فراموش نکرده‌ام..

در روشنایی چه نیازی به تو دارم اگر تو را در تاریکی نیافتم!

آنجایی که حق داشتی دنبالِ امنیت و حمایت باشی به تو خیانت کردند و توهین.

به خواب رفتنم مثل جان کندن شده اما بدتر از آن زمانی است که از خواب بیدار میشوم دوباره همان دنیای تیره و تار، حس تاسف از بودن دوباره از این که هنوز زنده ام انگار يك نفر روی سینه ام نشسته و دو دستی گلویم را فشار میدهد..

Repost from N/a
حالم از بودن با آدم‌های بی حد و مرز بهم میخوره.

دنبال زخمی تازه می‌گشت تا درد کهنه اش را از یاد ببرد..