281
Subscribers
No data24 hours
+437 days
+3630 days
Posts Archive
توجه به جزییات و شنیدن همه چیزم حدی داره.
ادم باید آگاهانه یه سری چیزا رو نبینه و نشنوه.
بعضیا یجوری واسمون غریب شدن که ادم نمیتونه باور کنه یه زمانی روزامون با همینا میگذشت.
مادر، من یه هفته دیگه باید اینو میشکافتم تازه لذتش به شکافتنش بود ، تو این گرونی اخرشم با دستمال کاغذی پاک میکردم میمالیدم صورتم این چه کاریه اخه، تهشم بهش برخورد یچیزیم بدهکار شدم الانم باهام قهره ودف.
اومدم خونه دیدم مامانم سیمپلمو که قشنگ روش برا دوهفته حساب باز کرده بودم انداخته دور.
کلا با کافه های این سبکی اصلا حال نمیکنم ، یجوریه که صحبتای میز بغلی رو به طور واضح میشنوی ، حس معذب بودن دارم اینجور جاها سرو صدا اذیتم میکنه.
احساسات غمانگیزی دلم را تنگ کرده و افکار زیادی، که هنوز برای خودم روشن نیست، در ذهنم زیر و رو میشود. نه میتوانم مسائلم را حل کنم نه میلی به حلکردنشان دارم.
میدونی ، داشتم به این فکر میکردم که من اگه جایی گیر بیوفتم تنها تر از اونیم که بخوام به کسی زنگ بزنم.
