en
Feedback
ترجمه‌های رایا🪻

ترجمه‌های رایا🪻

Open in Telegram

ترجمه‌های دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتاب‌های ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate

Show more
5 479
Subscribers
-1324 hours
-487 days
-18730 days
Posts Archive
پست رندوم😁 وقتی سیسی ها میگن اختلاف سایز منظورشون همچین چیزیه: پ.ن: کسی می‌دونه این عکس برای فیلمی یا چیزیه؟😭
پست رندوم😁 وقتی سیسی ها میگن اختلاف سایز منظورشون همچین چیزیه: پ.ن: کسی می‌دونه این عکس برای فیلمی یا چیزیه؟😭

#تصاحب_روحش #پارت_۶۳۲ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ «انتخاب کن عروسک. و مسیح رو جوری صدا نزن انگاری که اون حرومزاده قراره ذره‌ای نزدیکم بشه.» چشم‌هاش رو برام تو حدقه چرخوند. چند ثانیه با کنجکاوی به قاب خرد شده خیره شد، بعد با دقت یه چاقو رو از بین خرده شیشه‌ها انتخاب کرد. از غلاف درش اورد، تیغه‌ش صاف و سیاه مثل جوهر بود، و همینطور طنابی که دور دسته‌ش پیچیده بود. با بازیگوشی سمتم تکون تکونش داد و شوکه شد وقتی محکم خودم رو عقب کشیدم. از دید اون جوری بنظر می‌رسید که انگار دو متر تلپورت کرده بودم عقب. «واو.» به چاقو خیره شد، و بعد به من. «این... این واقعا تو رو می‌ترسونه؟» غریدم: «ناخوشاینده. جادوی قدیمی و درنده‌ای داخلشه. فکری به سرت نزنه‌ها. اگه این چیز منو ببُره، زخمم سریع درمان نمیشه. ولی واسه الدها هم قضیه همینجوریه.» با نیشخند ادامه دادم: «نزدیکت نگه‌ش دار، ولی دور از من. بوی بدی میده.» با سردرگمی اخم کرد. «من که بویی حس نمی‌کنم.» جوری چاقو رو بو کشید که انگار با اون سوراخ بینی انسانیش می‌تونست مثلا اون بوی جادویی رو تشخیص بده.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۳۱ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ رسیدیم به آخر اتاق که روی یه قاب شیشه‌ای یه عالمه خنجر سیاه قرار داشت. دسته‌هاشون با ریزکاری و پیچیدگی تراشیده شده بودن و دورشون نوار قرمز گره خورده پیچیده شده بود. هر چقدر بهشون نزدیک تر می‌شدم، بیشتر مطمئن می‌شدم که نمی‌تونستم بهشون دست بزنم. یه انرژی‌ای مرتعش می‌کردن که به اندازه‌ای قوی بود که دلم رو بهم بریزه. یه جور جادوی قدیمی بود که با گذشت سال‌ها شعله‌ور شده بود، قدرتمند تر و وحشیانه تر شده بود تا جایی که فقط منظره اون خنجر ها پشتم رو می‌لرزوند. ری گفت: «اونا. یکی از اونا می‌خوام.» قاب شیشه‌ای با یه قفل خوب فلزی به سبک قدیمی بسته بود، واسه همین باز کردنش به یه روش سبک قدیمی احتیاج داشت. آرنجم رو کوبوندم تو شیشه، خردش کردم و ری با شوک جیغ زد. «یا عیسی مسیح لئون. می‌تونستی بهم خبر بدی.» خندیدم و سریع از قاب فاصله گرفتم تا نزدیک اون ارتعاش جادویی ناخوشایند نباشم.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۳۰ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ تا اینکه اون خدا کاملا فکر و ذکرش رو درگیر کرد. تو گوشش زمزمه کرد. و ذهنش رو از یه کنجکاوی ساده به حرص و طمع تبدیل کرد. «تونل‌های معدن همشون سیل زده‌ان.» از قفسه‌ها رد شدم، پر از زلم زیمبو هایی بود که یادم می‌اومد از اون پایین اوردم بالا. «هفته‌ها توشون شنا می‌کردم، این چرت و پرت‌ها رو پیدا می‌کردم و می‌بردمشون بالا. و هر چقدر زمان بیشتری رو اونجا بمونی، سر و صدای اون خدا بلندتر میشه. علاقه‌ش بیشتر میشه. و سعی می‌کنه کنترل ذهنتو بدست بگیره.» کاسه، ابزار، شمع. کتاب، مجسمه، جواهرات. هر چی و همه چیزی که دستم بهش می‌رسید الان اینجا نگه‌داری می‌شد، چیزهایی که از عمیق‌ترین تونل‌های داخلی بودن. تونل‌هایی که معدنچی ها اتفاقی بهشون برخورده بودن. از خیلی وقت پیش آدم‌های دیگه‌ای هم Deep One رو می‌پرستیدن، و مورفئوس دست سازه‌های اونا رو می‌خواست. از این می‌ترسیدم که کنت سر در بیاره چجوری از اون دست سازه‌ها استفاده کنه، و بعد رو من اعمالشون کنه.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۲۹ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ قفسه های بیشتری تو مرکز اتاق قرار داشتن، و گوشه اتاق صندوقچه های چوبی خیس و مرطوبی بود که سرخاب های مرده روشون جمع شده بود. ری با چشم‌های گشاد وارد اتاق شد و همه جا رو با دقت نگاه کرد. آروم گفت: «مثل بوی اقیانوسه.» با سر تایید کردم. «همه اینا حتما از معدن اومدن.» انگشت‌هام رو کشیدم روی عطف ترک خورده کتاب‌هایی که روی یکی از قفسه‌ها تپه شده بودن. «بعضی از این وسایلو یادم میاد. بعد از اینکه معدن سیل زده شد و پدربزرگ کنت، مورفئوس، منو احضار کرد، یکی از اولین مأموریت هایی که بهم داد این بود که برم پایین معدن و هر چیزی که می‌تونستم رو با خودم بیارم.» اون موقع ها هیچ ایده‌ای نداشتم که پام به چی باز شده بود. بعد از پنجاه سال واسه اولین بار احضار شده بودم و برخلاف اکثر احضار کننده‌هام، مورفئوس هیچ خطایی نمی‌کرد. محتاط، آروم و حسابگر بود. هر دستور رو واضح و روشن می‌گفت. حتی اون اوایل باهام خوب رفتار می‌کرد.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۲۸ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ عجیب و غریب بود که یه انسان رو داشته باشم که به فکر دردم باشه. ولی خب اون دست‌های لطیف و ملایمش هم قبلا زخم‌هام رو تمیز کرده بود. «درسته.» چونه‌ش رو بالا گرفت، فکش هم منقبض و مصمم بود. «بیا یه چیزی پیدا کنیم تا این حرومزاده ها رو بگا بدیم.» دلم می‌خواست دوباره بغلش کنم. دلم نمی‌خواست مجبور باشه که مبارزه کنه. دلم می‌خواست امن و امان باشه، محافظت شده باشه، مال من باشه. در عوض همینطور نگاش کردم حینی که داشت در بعدی رو باز می‌کرد، و وقتی چراغ داخلش روشن شد چشم‌هاش برق زدن. گفت: «ایــول.» و وقتی از رو شونه‌ش داخل اتاق رو نگاه کردم سریع دیدم چرا. روی دیوارهای داخل اتاق ردیف ردیف قفسه قرار داشت و پر از دست‌سازه هایی بود که جادو و قدمت ازشون بیداد می‌کرد.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۲۷ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ ولی هنوز دست‌هاش رو محکم فشار می‌داد و حینی که دوباره فین فین می‌کرد دورم می‌لرزید. لعنتی چرا این موضوع باعث دردش شده بود؟ چرا براش ذره‌ای مهم بود که چه اتفاقی برام افتاده؟ متقابلا بغل کردنش حس... عجیبی داد. گرم‌تر از چیزی که باید. نرم‌تر. هر چقدر بیشتر بغلم می‌کرد، بیشتر متوجه می‌شدم که در واقع دلم نمی‌خواست ولم کنه. غریزه‌های شدیدم هنوز داشتن تقلا می‌کردن، فشار وارد می‌کردن، تک تک آژیر های خطر رو روشن می‌کردن تا بهم بگن اینکه به خودم اجازه بدم تو این لحظه بمونم کار ضعیف و غیر ضروری بود. ولی این عصبانیت، این خشمی که باعث می‌شد ادامه بدم نسبت به ریلین نبود. هیچکدومش برای اون نبود. من دیوارهام رو ساخته بودم تا از خودم محافظت کنم، نه اینکه ریلین رو از خودم دور کنم. «وقت زیادی نداریم.» صدام خشن بیرون اومد، حداقل تا نرم و آروم نباشه. ری یکم ازم فاصله گرفت و با عجله چشم‌هاش رو پاک کرد. واقعا درک نکردم که چرا برای من گریه می‌کنه، ولی انسان‌ها وقتی با همدیگه همدردی می‌کردن کارهای عجیب غریبی انجام می‌دادن.

دلم براتون تنگ شده بود، برای این فضا، برای همه چیزش

#تصاحب_روحش #پارت_۶۲۶ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ حالم رو بهم می‌زد. کاری می‌کرد دلم بخواد که- دست‌هاش دورم حلقه شدن. دور شکمم محکم چسبید و سرش رو گذاشت رو سینه‌م. فین فین کرد و یکم محکم‌تر فشارم داد. زمزمه کرد: «متاسفم. خیلی متاسفم.» غریزه اولیه‌م این بود که بکشم عقب. به دلداری احتیاج نداشتم، به عذرخواهی‌هاش نیاز نداشتم، نیازی نداشتم که برام حس تاسف کنه. از ترحم متنفر بودم. و عذرخواهی‌هاش توخالی بودن چون اون نبود که من رو اینجا زندانی کرده بود. تا قرن‌ها انسان‌ها وقتی می‌تونستن همنوع‌های منو اسیر می‌کردن، و وقتی نمی‌تونستن ازمون فرار می‌کردن. در عوض ما هم وسوسه‌شون کردیم، شکارشون کردیم، ازشون استفاده کردیم. انسان‌ها خودخواه و بی‌وفا بودن، یه مشت فرصتِ کم عمر بودن. نباید بهشون اعتماد می‌کرد، فقط برای لذت خوب بودن.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۲۵ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ سعی کردم از کنارش رد شدم ولی دوباره اومد جلوم. گفتم: «آره. اونجا نگه داشته می‌شدم.» تندتر از چیزی بود که قصدش رو داشتم، ولی تندی انتخاب بهتری نسبت به درد بود، به ترس. «نزدیک صد سال یا بیشتر اغلب اونجا بودم. اینجا زیرزمین خونه قدیمی بود، قبل از اینکه کنت اون طبقه بالا رو با شیشه و بتن بازسازی کنه. قبلا عادت داشتم ریشه‌ها رو تماشا کنم که میون دیوارهای خاکی رشد می‌کردن، تا اینکه کنت بتن بیشتری ریخت و در رو مهر و موم کرد. و هیچ نوری نبود، هیچ گرمایی نبود، هیچی.» به پشت سرش چشم غره رفتم، به سمت اون اتاق. من ساعت‌ها، روزها و هفته‌ها رو اونجا گذرونده بودم در حالی که نسل اندر نسل هدلی‌ها هیچ سودی برام نداشتن. فقط یه ابزار بودم که تو دل تاریکی مخفی شده بودم تا اینکه دوباره به فکر یه مأموریت واسم بیفتن. تو اون اتاق کوچیک لعنت شده گیر افتاده بودم، تو اون دایره کوچیک لعنت شده، و به دیوار خیره می‌شدم تا جایی که ذهنم بی‌حس می‌شد.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۲۴ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ جواب ندادم. ریلین به غیر از من یه سلاح دیگه هم می‌خواست، پس منم معلومه که براش پیدا می‌کنم. به محض اینکه قفل در اولی از کار افتاد وحشیانه بازش کردم ولی فقط یه اتاق مطالعه ساده بود. داخلش میز بود، همراه با قفسه کتاب و صندلی. کمکی نمی‌کنه. چرخیدم برم سمت در بعدی که... که دیدم اونجا ایستاده و جلوی راهم رو گرفته. «لئون.» صداش انگار آسیب دیده بود. پر از درد. از این متنفر بودم. دلم نمی‌خواست صداش اونجوری باشه. «کنت تو رو داخل اون اتاق نگه می‌داشت؟ اون یه دایره اسیر کننده‌ست روی زمین، مگه نه؟» زیر لب غریدم: «پس واقعا می‌تونی جادو رو از گوگل یاد بگیری.» بدجنسی بنظر می‌اومد، شاید واقعا هم بدجنسی بود. هیچوقت به تخمم نبود چی می‌گفتم یا لحنم چطوری بود تا اینکه پای ریلین درمیون بود، تا اینکه پای دیدن احساسات اون چشم‌های قهوه‌ای رنگ و درشت پشت عینکش درمیون بود.

مثل اینکه اینترنت داره وصل میشه این حق ماست، امیدوارم موقتی نباشه

بعد این همه مدت پارت گذاشتن هم حس شیرینی داره هم حس غریب🤍

#تصاحب_روحش #پارت_۶۲۳ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ «خودت ببین.» صدای جیر جیر لولای در آشنا بود. حاضر بودم قسم بخورم که این تنها در بین تمام درهای این خونه بود که کنت اجازه می‌داد جیر جیر کنه. و بوی داخل اتاق راکد، نمناک، گرد و غبار و کپک بود. روم رو از در باز اتاق گرفتم تا فقط چشمم به سوسوی اون لامپ کمرنگ مهتابی آشنا نخوره. همیشه هر روز اون لامپ رو می‌شکوندم تا اینکه کنت متوجه شد کار منه. بعد در عوض انگشت‌هام رو شکوند. دلم نمی‌خواست اینجا باشم. دلم نمی‌خواست بوی بتن نمناک و سردش و بوی آهن فلزی رو حس کنم. دلم نمی‌خواست صدای سیستم تصفیه هوای بین دریچه‌ها رو بشنوم. دیوارها بتن خالص بودن بجز اون دریچه‌هایی که باد سرد بی‌بار پرتاب می‌کردن. بادی که بوی هیچی نمی‌داد، بادی که به اندازه دیوارها دلگیر و خفقان آور بود. گفت: «خالیه. این فقط یه اتاق خالی بتنیه. سرده.» «پایینو نگاه کن.» فکر کنم نگاه کرد، با توجه به نفس تندی که کشید. حواسم رو با باز کردن بقیه درها پرت کردم تا اینکه با لرزی تو صداش صدام کرد. «لئون، اون... اون تو رو اینجا نگه می‌داشت؟»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۲۲ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ گفتم: «بعضی اوقات حرفاشون رو می‌شنیدم. نزدیک‌ترین عضوهاش تو لیبیری اینجا باهاش ملاقات می‌کردن.» «و پشت تمام این درها چی؟» بالا و پایین اتاق رو نگاه کرد، و درهای محکم فلزی که صفحه کلید داشتن. «چجوری می‌تونیم بریم داخلشون؟» گفتم: «نفوذ به قفل‌های برقی آسونه. یکیشو انتخاب کن. نمی‌دونم پشت هیچکدوم چیه، بجز اون آخری.» به ته راهرو نگاه کرد، به در فلزی ساده‌ای که اونجا بود. وقتی تحت کنترل کنت بودم، تنها راه ورود و خروج از اون اتاق با اجازه خودش بود. ولی حالا؟ ابدا مشتاق نبودم که دوباره پام رو توش بذارم. ری گفت: «تو اونجا چیه؟» آهی کشیدم، انرژیم رو تو سالن پخش کردم تا برق داخل قفل در رو تحت نفوذم قرار بدم و بازش کردم.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۲۱ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ از اینکه اینجا بودم یه حس ناخوشایند خارشی و سوزن سوزنی رو کمرم داشتم. این دیوارهای بتنی سیاه رنگ و کف چوبی نمی‌تونستن سنگینی له کننده و خفقان آور این مکان رو لاپوشونی کنن. شیطان‌ها واسه زیر زمین نبودن، و با این حال هدلی‌ها همیشه من رو اونجا نگه می‌داشتن. ری گفت: «این میز کنفرانس شیطانیشه؟» به جوک خودش لبخند زد و دور میز چوبی براق و دراز چرخ زد که وسط اتاق قرار داشت و صندلی‌ها به ردیف پشتش قرار داشتن. موبایلش رو از تو جیبش دراورد و بالا نگه‌ش داشت تا فیلم بگیره. امید و باور زیادی به سیستم قضایی انسانی نداشتم ولی اگه این هدلی‌ها می‌خوان دختر منو ناپدید کنن، اگه ویدیوهای بیشتری درمورد وضعیت و موقعیت ریلین باقی بمونه فقط کارشون سخت‌تر میشه. اینکه داره ماجراجوییش رو تو اینجا ضبط می‌کنه احتمال زیاد ایده خوبی می‌تونه باشه.

سلام دوستان کم‌کم فعالیت چنل رو شروع می‌کنم

بچها از اول خرداد افزایش قیمت داریم

میشه اگه از جای معتبری کانفیگ می‌خرید برام بفرستید: @RayaTranslateBot بدون ضریب و با لینک ساب باشه

انگار همه هستن و همزمان هیچکس نیست😐😂