en
Feedback
ترجمه‌های رایا🪻

ترجمه‌های رایا🪻

Open in Telegram

ترجمه‌های دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتاب‌های ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate

Show more
5 479
Subscribers
-1324 hours
-487 days
-18730 days
Posts Archive
#تصاحب_روحش #پارت_۶۵۰ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ با یه پلک زدن، پنجاه متر جلوتر اومده بود. لب زدم: «این چه کوفتیه؟» ترس و پنیک حلقم رو تنگ کرده بود. گفت: «یه گالوم.» دستش هنوز همون جایی که ماسک رو انداخته بود دراز شده خشک شده بود، جوری که انگار جرئت نداشت دوباره تکونش بده. «موجودی از خاک و گِل فاسد و پوسیده. اونا به خدا خدمت می‌کنن. خواسته اون خواسته اوناست، گالوم‌ها مصداق تاثیر و نفوذ اون خدا هستن. خوب بهم گوش کن.» سرش رو یهویی گرفت سمتم و گالوم هم یهویی پرید. و بعد کاملا بی‌حرکت شد، به جز تیک خفیفی که تو انگشت‌های دراز استخونیش وجود داشت. «وقتی حرکت کردم، چاقو رو در بیار. آماده نگه‌ش دار.» دستم بیش از حد سرد و بی‌حس بود که بخوام با اون چاقوی فلک زده کاری انجام بدم.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۴۹ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ یه هیکل قد بلند، لاغر، رنگ پریده در حد استخون، حدود صد متر اون طرف‌تر میون درخت‌ها ایستاده بود. تو نگاه اول شاید آدم فکر می‌کرد تنه‌ی یه درخت صنوبر شکسته‌ست. ولی با گذشت یه ثانیه اون شاخ‌های سفید روی سرش رو دیدم، رشته‌های جلبک دریایی رو دیدم که از چنگال‌هاش آویزون بود. و اون دست و پاهای دراز قوزدار، سُم پاهاش، پاهایی که بیش از حد دراز و خمیده و برعکس بودن. اون چشم‌ها. چشم‌های بزرگ سفید شیری که خیره شده بودن. «لئون.» صدام می‌لرزید. لباسش رو تو مشتم چنگ زدم. آروم و با احتیاط که حرکت ناگهانی نکنه، ماسک رو از روی صورتش برداشت و انداختش رو زمین. وقتی ماسکش افتاد، اون موجود از جا پرید. پشت سر هم، مثل فریم بی‌حرکت یه عکس حرکت کرد، غیرطبیعی می‌پرید. هر حرکتش همراه با صدای تق تق بود انگار که استخون‌هاش داشتن می‌ترکیدن.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۴۸ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ هیچ اندازه اکسیژنی تو دنیا کافی نبود وقتی که این ترس، این عطش و دلتنگی، این میل و خواستن اجتناب ناپذیر می‌خواست هر نفسم رو از ریه‌هام بدزده. لئون خیلی آروم دستش رو از روی دهنم برداشت، ولی هنوز لپ‌هام رو بین انگشت‌هاش چنگ می‌زد. سرش رو بالا گرفت، فکش منقبض شد. «هیچ چیز لعنتی تو رو ازم نمی‌گیره بیبی گرل. هیچ احدالناسی، و هیچ خدایی. خودم همشونو می‌کشم.» تق. نزدیک بود مهره گردنم بشکنه از شدت سرعتی که لئون من رو کشید عقب، بدنش بین من بود و اون چیزی که الان تو تاریکی قدم برداشت. تازه متوجه شدم که جنگل چقدر آروم و ساکنه. که چقدر به شدت خالی بنظر می‌رسید. بدون هیچ جیرجیرکی، و خبری هم از صدای خش خش جونورهای کوچیکی که پشت بوته‌ها تکون می‌خوردن نبود. حتی هوا هم بی‌حرکت بود. ولی یه بویی وجود داشت. مثل بوی انبار زیرزمینی نمناک و مرطوب. مثل بوی کپک.

شانست ایرانی 👁️👄👁️

Repost from رایا🪻
❗برای خوندن این کتاب اول باید دروغ‌هایی که می‌دزدیم رو خونده باشید❗ 🔥 قبل از اینکه سر از آسایشگاه دربیارم، من گل سر سبد شهرمون بودم. الگوی همه دخترا، رویای خیس همه پسرا. از همه آتو داشتم، رازهاشون رو می‌دونستم واسه همین هیچکس جرئت نداشت سر راهم قرار بگیره. 🔥 تنها کسی که هیچ رازی ازش نداشتم روک بود. روک مثل آتیش غیرقابل پیش‌بینی بود. یه لحظه داشت می‌خندید و یه لحظه با همون لبخند آتیشت می‌زد. ما از دنیای هم نبودیم. انقدر تفاوت داشتیم که از هم متنفر بودیم. تنها چیزی که ما رو به هم وصل می‌کرد خواهر دوقلوی من بود که با بهترین دوست روک قرار می‌ذاشت. 🔥 می‌پرسید چیشد که تهش به اینجا رسیدم؟ از روزی شروع شد که چرخ روزگار چرخید و این دفعه من اونی نبودم که آتو داشت، روک بود. روک رازم رو فهمیده بود. باید از اول قصه‌ی منو بخونید، قصه‌ی عشق نافرجام من و روک🔥🎭

#تصاحب_روحش #پارت_۶۴۷ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ دستش داشت می‌لرزید. چنگال‌هاش داشتن گونه‌هام رو فشار می‌دادن، و پوستم در حد سوزش یه سوزن می‌سوخت. «هیچ شک تخمی نکن که روحتو می‌گیرم. نمی‌ذارم در بری. نمی‌ذارم هیچ چیزی...» انقدر محکم و بشدت چنگم زد که به زور می‌تونستم نفس بکشم، موج حرارت و داغیش من رو تو خودش غرق می‌کرد. «هیچ چیزی تو رو ازم بگیره. جهنم و بهشت و این زمین لعنتیو با خاک یکسان می‌کنم قبل از اینکه بخوان تو رو ازم بدزدن.» قبلا ادعا می‌کرد که مال اونم ولی همیشه با یه اخطاری می‌گفت که روحم الزامیه. ولی الان؟ جوری بود که انگار حتی فکر دزدیده شدنم توهین آمیز و نفرت انگیز بود. شاید این موضوع باید من رو هم می‌ترسوند، ولی درد تو سینه‌م آروم شد حتی با وجود ضربان کوبنده قلبم. واسه چند لحظه کوتاه، تنها صدای بین‌مون نفس‌هامون بود. نفس‌های سخت و سنگین.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۴۶ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ زیر لب غرید: «کنت فکر می‌کنه می‌تونه تو رو ازم بگیره. دست‌هاشو از جا می‌کنم قبل از اینکه حتی بذارم-» «لئون...» پاهام موجی شدن، ترس و پنیک هنوز انقدر محکم دور قلبم چنگ زده بود که درد می‌کرد. «دوباره منو ترک نکن... خواهش می‌کنم... لطفا نکن... من... من نمی‌تونم...» «من لعنتی قرار نیست برم.» منو گرفت، نیمه ملایم و نیمه خشن. انگار که هر چقدر محکم‌تر دستم رو چنگ می‌زد، می‌تونست حرفش رو مجبور به باور شدن کنه. سفیدی چشم‌هاش داشت تیره می‌شد و رنگ طلایی داخلشون مثل آتیش تو آسمون شب بودن. الان حتی رگ‌های ساعد دستش هم داشت سیاه می‌شد. «هیچ چیزی تو رو از من نمی‌گیره. هیچی.» «ولی... ولی روحم، تو گفتی... گفتی که-» دستش رو گذاشت روی دهنم و فشار داد. «هیش، هیش، بس کن. بس کن.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۴۵ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ فصل سی و ششم ریلین یه راهی به بیرون پیدا کردیم، یه در شیشه‌ای که به ایوون می‌رسید. لئون با احتیاط من رو گذاشت پایین و بعد خودش هم پرید. بعد رفتیم سمت درخت‌هایی که اطراف خونه قرار داشتن. بی‌نفس من رو تو تاریکی می‌کشید و قفسه سینه‌م از ترس و هوای سرد درد می‌کرد، تا اینکه در نهایت مجبور شدم بهش التماس کنم که وایسه. با اصرار گفت: «باید سریع حرکت کنیم.» همینطور که خم شده بودم و روی زمین زانو زدم اون هی می‌رفت این طرف و اون طرف. نمی‌دونستم دارم میارم بالا یا غش می‌کنم یا هم هر دوش. «باید از آبلام بری ریلین. یه جایی که اون سراغش نیاد، جایی که اونا نتونن پیدات کنن.» هنوز داشت مدام قدم می‌زد، مشتش رو باز و بسته می‌کرد و دندون‌هاش رو با خشم و غصب بهم سایید.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۴۴ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ «خب حالا هم که شیطانمون داره دروغ میگه. مثل همیشه، طبق معمول.» بالاخره به آرومی داشت تفنگ رو پایین می‌اورد. «امشب پیش Deep One نمیری ریلین. ولی خیلی زود. خیلی زود میری، و فقط می‌خوام که حرف‌هام رو در نظر بگیری. فداکاری تو رحم و بخشش رو واسه همه آدما فراهم می‌کنه. دنیا داره عوض میشه. رستاخیز عظیم نزدیکه که اتفاق بیفته. و درسته که درد و خون‌ریزی همراهش میاد، ولی در نهایت... صلح و آرامش برقراره. آرامش بواسطه فداکاری تو. پس وقتی مرگت فرا رسید خانم ریلین، بدون که واسش مقدر شده بودی.» تفنگ پایین اومد، ضامنش بی‌خطر. و بدون هیچ حرف دیگه‌ای لئون سریع منو بلند کرد و از اتاق بردم بیرون. پایان فصل سی و پنجم

#تصاحب_روحش #پارت_۶۴۳ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ ریلین. از جا پریدم. جوری بود که انگار اسمم درست کنار گوشم زمزمه شده بود، که انگار هر حروف سر خورد و رفت تو فضای داخلی جمجمه‌م و روی مغزم نشست. کنت داشت با سر تایید می‌کرد. «نداشو شنیدی. همه اونایی که مقدر شدن باید انجامش بدن. سال‌هاست که بچه‌هام رویاشو می‌بینن. اینو درک می‌کنن، که وقتی یکیشون بالاخره انتخاب بشه، سرنوشت‌شون کمک می‌کنه تا واسه همه انسان‌ها رحم و بخشش فراهم بشه.» لئون با خشم دندون قروچه کرد: «کصشره.» ولی کنت ککش هم نگزید. «اون خدا بیدار میشه، چه با کمک ما چه بدونش. و وقتی بیدار بشه، وقتی حاکمیتشو روی زمین پس بگیره، می‌دونه که ما انسان‌ها قولمون رو نگه می‌داریم. که ما خدمتگزار های خوبی هستیم. که ما لایق رحم و بخشش هستیم.» لئون با خشم گفت: «از هر فراشیطانی که بپرسی زندگی تو دنیایی که توسط خدایان باستانی حکومت می‌شد چجوری بود، تک تکشون میگن که اونا موجوداتی نیستن که قابلیت رحم و بخشش داشته باشن.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۴۲ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ کنت گفت: «بچه‌هام بهم گفتن که به ماوراء طبیعه علاقه داری. این خودش یه شیفتگی و دلگرمیه. واسه همین می‌دونستم، از ته دل می‌دونستم که دانش و علمی که پدرت نپذیرفت رو می‌بینی.» «چه علمی؟» صدام خیلی پوچ بود، و بدنم پوک مثل پوسته. جوری که انگار می‌تونستم رهاش کنم و از این کابوس برم بیرون، برگردم به دنیایی که همه چیز خیلی کمتر خطرناک بود و خیلی بیشتر با عقل جور در می‌اومد. پدرم اگه اینجا بود به همش می‌خندید، سرش رو تکون می‌داد و می‌گفت این مزخرفات چیه. یه توضیح کاملا منطقی واسه همه چیز می‌گفت. ولی اینجا هیچ توضیح منطقی وجود نداشت. منطق از پنجره لعنتی پرواز کرده بود بیرون، خورده بود به دکل تلفن و تو یه آتیش شعله‌ور نابود شد. کنت گفت: «این فداکاری‌ها از حرص و طمع نیستن خانم ریلین. صرفا یه ضرورتن. طبیعیه که انسان در برابر مرگ خودش مقاومت کنه تا بچسبه به زنده موندن، ولی این قضیه خیلی بزرگتر از صرفا سه تا جون و زندگیه. Deep One داره بیدار میشه.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۴۱ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ کنت با جدیت و صداقت سر تکون داد و یه کام دیگه از سیگارش گرفت. انگار که هیچی نبود. انگار که عادی بود. گفت: «پدرم منو واسه همچین احتمالی آماده کرده بود. متاسفم که پدر تو این کارو برات نکرد. پدرت که طبق معمول پارانویید بود، همیشه ترجیح می‌داد که باورهاشو قاطعانه بر اساس منطق نگه داره. هیچوقت به خودش اجازه نداد که فکر کنه یه دیدگاه وسیع‌تری هم وجود داره. ولی چیزهایی هستن که منطق رو زیر سوال می‌برن. چیزهایی که تمام علم و دانش انسان رو زیر سوال می‌برن.» سیگارش رو خاموش کرد و بدون اینکه تفنگش رو پایین بگیره ایستاد. لئون من رو هل داد کنار، نزدیک‌تر به در، و کنت دستش رو بالا گرفت. «تموم نشدم هنوز. شاید به بن بست خورده باشیم شیطان، ولی با این حال یه حرفی دارم که باید به خانم ریلین بگم. چیزی که لیاقت شنیدنش رو داره.» لئون با غرش گفت: «اون لیاقت حرف‌های دروغت رو نداره.» ولی تفنگ هنوز مسلح بود، هنوز نشونه گرفته بود و حتی یه شیطان هم نمی‌تونست جلوی یه گلوله رو بگیره.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۴۰ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ حالم داشت بهم می‌خورد. چنگال‌های لئون باز شدن و حرارتی که ازش پخش می‌شد غیرقابل تحمل بود. در خیلی نزدیک بود، فقط چند قدم فاصله داشت. چند قدم و یه تفنگ. کنت گفت: «همش به وقتش.» هنوز داشت به جوکی که واسه خودش می‌گفت می‌خندید. «امروز متاسفانه روزی نیست که می‌میری خانم ریلین، هر چند بچه‌هام فکر کردن موفق میشن.» خاکستر سیگارش رو تکوند. «صبر ندارن اون دوتا. همیشه در حال رقابتن. البته بنظر من راهکار مقابله‌ای سالمیه. می‌دونی، اونا هم دارن با اتفاقات اجتناب ناپذیر رو به رو میشن. واسه اون سه تا جونی که معاف شدن حالا باید سه تا روح تقدیم بشن. خدای ما راست و روشنه. یه لاسِن، یه کاینز یه هدلی. سه تا جون، سه تا روح.» حقیقت برام آشکار شد. زمزمه کردم: «می‌خوای یکی از بچه‌هاتو قربانی کنی.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۳۹ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ آهی کشید، انگار که داشت با بچه‌های بد عنق سر و کله می‌زد. و بعد خیلی آروم، نگاش رو من نشست. «درک می‌کنم که اتفاقات اجتناب ناپذیر می‌تونن شوکه کننده باشن، خانم ریلین. می‌تونن وحشتناک باشن. و هیچ شکی درش نیست که این شیطان در طول این مدت داشته درمورد ما دروغ به خوردت می‌داده. درمورد خدای ما، هدف‌مون. فاسدت کرده.» با نفس نفس گفتم: «اون از من محافظت کرده.» جرئت کردم و یه قدم به لئون نزدیک‌تر شدم. بازوش رو بلافاصله دورم حلقه کرد و مصمم و محکم من رو هل داد پشت سرش. «اگه بکشیش، مرگ خودتو امضا کردی.» کنت آروم لبخند زد. «پس به بن بست رسیدیم. چرخش روزگارو نگاه. قاتل به محافظ تبدیل شد. چرا؟» خندید و جوری دود سیگارش رو داد بیرون که انگار کل این اوضاع فقط یه بازی بزرگه. «یعنی کصش انقدر لذت‌بخشه؟ به هر حال هنوزم می‌تونی ازش استفاده کنی وقتی بمیره. عجب فکری، تو اون پایین توی معدن، در حالی که داری کنار جسدش مثل یه سگ هار می‌پوسی.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۳۸ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ «فاک، آقای هدلی، صبر کنید.» دست‌هام رو بالا گرفتم، داشتم سرد و گرم می‌شدم. نباید اینجوری می‌مردم. اینجا نه. ولی نگاه کنت حتی روی من هم نبود. با آرامش گفت: «این دختر با یه تک گلوله می‌میره. واسه اجرای فداکاری این ایده‌آل ترین روش نیست، ولی خب مُرده مُرده‌ست.» «فداکاری.» کلمه‌ش مثل یه دعا از دهنم در رفت، دورش ناباوری و التماس پیچیده بودن. «من... من یه... یه فداکاری نیستم... من نیستم...» کنت خندید و سرش رو تکون داد. «این دختر برات مهمه، مگه نه؟» هنوز تمرکزش رو لئون بود، و هر چیزی که درونش دیده بود انگار خیلی سرگرمش کرده بود. «چه خنده‌دار. که به این فکر کنی که شیطان دلش نمی‌خواد اسباب بازیش بشکنه. اگه می‌دونستم انقدر راحت می‌شد کنترلت کرد، هیچوقت انقدر خودمو تو زحمت نمینداختم که با جادو مجازاتت کنم. ولی خب معلومه، اسباب بازی‌ای که می‌خوایش اونیه که نمی‌تونی داشته باشیش.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۳۷ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ آروم با سر تایید کرد. «شیطان. منو باش که فکر می‌کردم بعد از اینکه نزدیک بود پسرمو بکشی از زمین میری، ولی نرفتی. هنوز اینجایی، هنوز تو کارهای من دخالت بی‌جا می‌کنی.» لئون می‌خواسته جرمایا رو بکشه؟ واسه یه لحظه کوتاه نزدیک بود کنجکاویم از ترسم پیشی بگیره. فقط صدای شوم تق مسلح شدن تفنگ باعث شد ترسم محکم برگرده سر جاش. لئون سریع گفت: «این منو نمی‌کشه.» سرم سبک شده بود و بشدت دلم می‌خواست به یه چیزی تکیه بدم تا نیفتم. ولی مطمئن بودم که اگه یه حرکت اشتباه کنم نتیجه‌ش میشه یه گلوله تو مغزم. «چندتا گلوله داری، کنی بوی؟ پنج تا؟ شیش تا؟ به اندازه‌ای کافی هستن که سرعتمو کند کنن قبل از اینکه تیکه پارت کنم؟» حالت چهره کنت غیرقابل تغییر بود، و با یه حالت بیزاری بشدت ثابت بود. بعد تفنگش رو بطور نامحسوسی تکون داد و من رو هدف قرار داد.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۳۶ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ با دقت خاکستر سیگارش رو تو سینی سنگی که کنارش روی میز بود تکوند. حتما اینجا دوربین داره. حتما تمام امشب رو تماشا کرده بوده. «و تو... ماسکو بده بالا، پسر.» لئون حرکتی نکرد. تنش عصبیش قابل لمس بود، یه نیروی فیزیکی که سرچشمه‌ش کنارم بود. کنت با نارضایتی نچ نچ کرد و با حالت بی‌گناهی دست‌هاش رو باز کرد. «هیچکس اینجا تو دردسر نیفتاده. ولی با توجه به اینکه هر دوتاتون بی‌اجازه اومدین به منطقه خصوصیم، مودبانه‌ست که بدونم کی هستی. حالا...» یه درخششی رو دیدم، یه برق فلزی. و بعد کنت یه هفت تیر تو دستش داشت. ضربان کوبنده قلبم کاملا بی‌حرکت شد و تو قفسه سینه‌م درد گرفت. «ماسک، پسر. بازی نمی‌کنم.» این بار لئون تکون خورد. نیازی نبود بهش نگاه کنم تا بفهمم که نقابش رو برداشته. حالت چهره کنت واضح بود. واسه اولین بار، شوکه شده بود. و بعد عصبانی. انقدر عصبانی که انگشتش روی تفنگ پرید، و صدایی بین هق هق و هین خفه شده از دهنم خارج شد.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۳۵ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ فصل سی و پنجم ریلین کنت عصبانی بنظر نمی‌رسید، حتی شوکه شده هم نبود. روی یه صندلی چرم پر از کوسن نشسته بود و سیگارش رو می‌کشید، بوی وانیلی و چوب ماهونیش تو اتاق پخش شده بود. دکمه‌های کت خاکستری کمرنگش باز بود، انگاری که تازه جا گرفته تا یه عصر آرامش بخش رو سپری کنه. اصلا حتی قرار نبود اینجا باشه. لبخندی که بهم زد مثل یخی بود که از ستون فقراتم سر می‌خورد پایین. قلبم بطور دردناکی محکم می‌زد. نگاهی به عقب انداختم تا فقط دوباره به خودم اطمینان بدم که لئون کجاست. نزدیک بود، دقیقا کنارم، و مثل سنگ بی‌حرکت. یخی که انگار از ستون فقراتم جاری بود، تو دلم ثابت نشست. کف دست‌هام عرق کردن. چاقویی که دزدیده بودم داشت به پهلوم فشار وارد می‌کرد و مطمئن بودم که عذاب وجدان تو کل چهره‌م هویدا بود. کنت متفکرانه گفت: «خانم ریلین، وای وای، چه بره کوچولوی کنجکاوی هستی تو.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۳۴ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ از راه‌پله رفتیم بالا. صدای ضرب آهنگ رو می‌تونستم بشنوم، انسان‌های مست می‌خندیدن و داد و فریاد می‌کردن. سر و صدا به حدی زیاد بود که می‌تونست هر مکالمه شخصی رو مخفی کنه، و این موضوع مضطربم کرد. حتی این پایین هم بوی سیگار شدید می‌اومد. شاید حتی شدیدتر از موقعی که تو اتاق خواب بودیم. امیدوارم این چاقو ارزشش رو داشته باشه، چون اینجا موندن ریسکی بود که واقعا نباید می‌کردیم. ری زودتر از من به در رسید و صفحه فلزی رو فشار داد تا قفسه کتاب رو باز کنه. «دوست دارم تلاششون رو ببینم که بخوان چنگال‌هاشون رو بزنن بهم، و منم صورتشونو پر از... اوه.» اوه‌ای که گفت مثل سنگی تو دلم افتاد. کنت هدلی اونجا نشسته بود، یه سیگار تو دهنش داشت و منتظر ما بود. پایان فصل سی و چهارم

#تصاحب_روحش #پارت_۶۳۳ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ آروم زدم روی بازوش. «گفتم دور، ری. ببرش اون‌ور، شت.» سریع گذاشتش پشت بند دامنش و زیر ژاکتش. «باید از اینجا بریم بیرون. هدلی‌ها حتما اصلا خوشحال نیستن که انقدر زیاد تو دیدرس‌شون نبودی.» با شوق و ذوق سر تکون داد، به اندازه بچه‌ای که بهش آبنبات داده بودن ذوق زده شده بود. چیزی که می‌خواست رو گرفته بود، ولی حس بهتری نداشتم. دلم نمی‌خواست مجبور باشه از یه چاقوی کهنه استفاده کنه، دلم نمی‌خواست این انسان کوچولو با هیولاها بجنگه. خودم تواناییم واسه محافظت ازش فراتر از اینا بود. با این فرق که من محافظتم رو پشت نقاب قراداد و معامله زندونی کرده بودم، و ریلین هم مصمم بود که امنیتش رو خودساخته بسازه. گفت: «حالا یعنی فقط منتظرم این الدها بیان سراغم.»