en
Feedback
ترجمه‌های رایا🪻

ترجمه‌های رایا🪻

Open in Telegram

ترجمه‌های دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتاب‌های ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate

Show more
5 479
Subscribers
-1324 hours
-487 days
-18730 days
Posts Archive
#تصاحب_روحش #پارت_۶۶۸ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ سرم رو بردم بالا و با بازیگوشی نیشم رو باز کردم. «گوش می‌کنم. ولی به معنی این نیست که اطاعت می‌کنم.» خرناس کشید و بازوم رو فشار داد. «از این پس، عواقب به خطر انداختن جونت سخت و شدید میشه ری. دوباره خوب فکر کن قبل از اینکه تصمیم بگیری بچه پرروی سرتقی باشی.» ریز ریز خندیدم. «از این پس؟ انگار دوران قرن هیفدهمت یکم تجدید دیدار کرد.» صداشو مثل صدای زمخت یه پیرمرد کرد. «تو دوران من...» راحت من رو به پشت خوابوند و روم خیمه زد و پاهاش رو دو طرفم قرار داد. «انسانا خیلی درست و حسابی تر از شیطانا می‌ترسیدن که بخوان سر به سرشون بذارن، بیبی گرل.» دندون‌هاش رو بهم سایید، همشون تیز و هولناک بودن. و آروم گفت: «حالا هنوز تو حس و حال سر به سر گذاشتنی؟»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۶۷ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ بالاخره وقتی سیر شدم لنگ لنگان رفتم سمت تخت و چهار دست و پا رفتم روی تشک، و خودم رو چسبوندم به قفسه سینه لخت لئون. صورتم رو تو بغلش قایم کردم و به خودم اجازه دادم چند لحظه تو حرارت و داغیش ذوب بشم. بعد پرسیدم: «ما قراره چیکار کنیم؟» ما. تا همین چند روز پیش حتی جرئت نداشتم بهش فکر کنم. حتی الان هم با وجود اینکه منو قاپیده بود و قایم کرده بود تو... یه جایی... ولی بازم دردی از اضطراب رو حس می‌کردم که جرئت کنم بگم ما. اصلا تو کل این قضایا رابطه‌مون چی بود؟ فقط یه محافظ سلطه‌گر و پِتش؟ دوست بودیم یا... یا معشوق؟ یه احضار کننده و شیطانش؟ گفت: «می‌تونم بهت بگم که من قراره چیکار کنم، و تو قراره چیکار کنی.» بازوش دور شونه‌هام بود تا روش تکون نخورم. «من قراره امن و امان نگه‌ت دارم. و تو هم قراره حرفمو گوش کنی، تا بتونم درست ازت محافظت کنم.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۶۶ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ گفت: «پس دیگه دوباره نزدیکمون نمیشه. گاییدمش. می‌خوای به ویکتوریا بگم؟» ای کاش می‌تونستم دست‌هام رو از گوشی رد کنم و بغلش کنم. گفتم: «نه. نه، من... نمی‌دونم منو... منو باور می‌کنه یا نه.» «اونو هم گاییدم اگه باور نکنه!» آه سنگینی کشید، حالت محافظتی مامان خرسه‌ش آهسته آروم شد. «ولی می‌فهمم. درک می‌کنم. این قضیه بین خودمون می‌مونه مگه اینکه آماده باشی که به بقیه بگی. فقط خوشحالم که حالت خوبه.» چند دقیقه دیگه هم گپ زدیم و بعد قطع کردیم. حس آسودگی از اینکه اینایا حالا می‌دونست که جرمایا قابل اعتماد نیست، حتی اگه بخش کوچیکی از دلیلش رو فهمید، بار سنگینی رو از روی دوشم برداشت. وقتی تلفن رو قطع کردیم یکم با اشتیاق بیشتری غذا خوردم، و با چنگال هی کوکو سیب زمینی برشته هل می‌دادم تو دهنم.

‌ 🔥 ℕ𝕠𝕧𝕖𝕝𝔹𝕠𝕠𝕜𝕚 🔥 ‌ «چنل مرجع ترجمه رمان‌های خارجی» «با همکاری تمام مترجمین» 🦋 آرشیوی از فایل‌های رایگان و فروشی �
‌                      🔥 ℕ𝕠𝕧𝕖𝕝𝔹𝕠𝕠𝕜𝕚 🔥   ‌        «چنل مرجع ترجمه رمان‌های خارجی»                   «با همکاری تمام مترجمین» 🦋 آرشیوی از فایل‌های رایگان و فروشی   🦋 تمامی رمان‌ها بدون حذفیات و سانسور    🦋 دریافت فایل‌ها با رضایت صاحبین اثر       🌹 معرفی هر رمان به صورت کامل         🦋 گروه گپ و گفتمان خوانندگان           🦋 ارتباط مستقیم با مترجمین 🦋 چالش و کتاب صوتی رمان‌ها 👍 https://t.me/NovelBooki ❤️ https://www.instagram.com/novelbooki_

Repost from رایا🪻
سلام بچها امیدوارم حالتون خوب باشه🩷 خواستم خدمتتون عرض کنم که فایل رمان تیغ‌های درخشان رو به نیت شادی روح عزیزان ۱۸ و ۱۹ دی، به خصوص عزیزانی که تو چنل بودن و دیگه کنارمون نیستن، رایگان قرار میدم. تنها خواهشی که در مقابل رایگان قرار دادن زحماتم دارم اینه که لطفا برای آرامش روح این عزیزان با هر اعتقاد و باوری که دارید کار مثبتی انجام بدید. هر کاری. صلوات بفرستید. دعا کنید. فاتحه بخونید. به نامشون نهال بکارید. به هم‌وطن خودتون کمک کنید. و... هوای همدیگه رو داشته باشیم. 🍂 بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار 🍂

#تصاحب_روحش #پارت_۶۶۵ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ «نه مشکلی نیست، خوبم. فقط می‌تونی چند روزی مراقب چیزکیک باشی؟ زودی میام دنبالش، قول میدم.» «معلومه!» صدای میوی کوچولوی چیزکیک پشت خط قلبم رو به درد اورد. «چیزکیک تا هر موقع که بخواد می‌تونه پیش خاله اینایا بمونه.» دوباره مکث کرد. «می‌دونی... می‌دونی کی چیزخورت کرده بود؟ کار دیگه‌ای که سعی نکرد انجام بده؟ کونشو پاره می‌کنم، ری.» نفس عمیقی کشیدم. «تنها کسی که نوشیدنی دستم داد جرمایا بود. تمام شب لیوانم دست خودم بود.» نمی‌تونستم کل حقیقت رو بهش بگم، ولی قرار نیست وانمود کنم که می‌تونه به هدلی‌ها اعتماد کنه. سکوت بیشتر شد. اضطراب دلم رو بهم پیچید. لطفا باورم کن اینایا، خواهش می‌کنم. تهمت آشکاری نبود، ولی منظورم رو شفاف رسوندم. می‌دونستم اونا دوستاش بودن، ولی اونا رو نمی‌شناخت. نمی‌دونست قادر به چه کارهایی هستن.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۶۴ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ «هولی فاک، ریلین، فکر کردم دزدیدنت!» از احوال پرسیش به خودم لرزیدم. «دختر تو کجایی؟ دیگه می‌خواستم گزارش مفقودی ثبت کنم-» سریع گفتم: «من خوبم، حالم خوبه، خیلی معذرت می‌خوام.» نگاهی به لئون انداختم، که چشم‌هاشو با سوال برام باریک کرد. «دیشب... دیشب باید زود می‌رفتم. یکی، آم... یکی نوشیدنیمو چیزخور کرده بود.» یه لحظه پشت خط سکوت مطلق شد. «یا خدا... خدای من، حالت...؟» «حالم خوبه، جدی میگم. ببخشید که بهت زنگ نزدم و خبر ندادم. فقط خب من-» «عذرخواهی نکن، اوه خدایا، خوشحالم که حالت خوبه!» آسودگی تو صداش عذاب وجدانم رو بیشتر کرد. از لحاظ فنی دروغ نگفتم، ولی خب نمی‌تونستم کل حقیقت رو بهش بگم. «چیزی لازم داری برات بیارم؟»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۶۳ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ صدای گارسون وقتی از لئون پرسید چیز دیگه‌ای احتیاج نداره علی الخصوص دستپاچه و سراسیمه بود. سینی پر و پیمون رو گذاشت روی میز کوچیک و شروع به خوردن کردم، همزمان لئون هم لباس پوشید و لم داد روی تخت. تقریبا کل منوی صبحونه رو سفارش داده بود، واسه همین از تخم مرغ عسلی و پنکیک توت فرنگی شروع کردم. بین لقمه‌هام پرسیدم: «ما کجاییم؟» شونه بالا انداخت. «شمال شرقی آبلام. همینطوری راه رفتم و راه رفتم تا یه جایی رو واسه موندن پیدا کردم.» اخم کردم. «میشه گوشیمو بهم بدی؟» همون‌طور که حدس زدم، کلی تماس از دست رفته و تماس صوتی نگران و سراسیمه از اینایا داشتم. عذاب وجدان مثل خوره به جونم افتاد، حتی با وجود اینکه دیشب چاره‌ای نداشتم جز اینکه تنهاش بذارم. الان نزدیک یازده صبح بود، واسه همین بهش زنگ زدم.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۶۲ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ هنوز انگشت‌هاشو تکون می‌داد و وقتی زیرش وول خوردم، لبخند سادیسم واری زد. حس تحریک بیش از حد بود، تقریبا دردناک ولی خیلی خوب بود. «نمی‌تونم... نمی‌تونم!» با یه دستش هنوز داشت انگشتم می‌کرد و با اون یکی دستش گلوم رو چنگ زد ولی فشار نداد، فقط منو چسبوند به بالشت. گفت: «می‌تونی، و میای. انتخاب دیگه‌ای نداری.» حق با اون بود. با زبون و انگشت‌هاش جادو می‌کرد، و وقتی دوباره به ارگاسم رسیدم چشم‌هام از فرط لذت برگشتن عقب. حتی نمی‌تونستم نفس بگیرم چه برسه صحبت کنم وقتی آروم سرش رو اورد بالا و انگشت‌هاش رو لیس زد و پاک کرد. زیر لب گفت: «لعنتی خوشمزه‌ست. و درست سر موقع واسه وعده اصلی.» صدای تق تق در اومد و سرویس اتاق رسید. بلافاصله بدن لرزونم رو زیر پتو قایم کردم و لئون حوله‌ای دور کمرش بست و رفت دم در اتاق.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۶۱ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ از لقب جدیدی که بهم می‌داد خوشم می‌اومد. دلم رو گرم می‌کرد، اعترافش هم همینطور. چنگم رو تو موهاش محکم‌تر کردم، با وجود اینکه شک داشتم هر چقدر هم که زور بزنم دردش بگیره. ولی وقتی موهاشو کشیدم، روی پوستم ناله کرد. پایین تنه‌م رو گذاشت پایین، ولی فقط واسه اینکه دستش رو آزاد کنه و همینطور که به خوردنم ادامه می‌داد دوتا از انگشت‌هاش رو هل داد داخلم. «فاک، الان میام...» اکستازی سریع و سخت منو لبریز و غرق خودش کرد. انگشت‌هاش رو تندتر عقب جلو کرد و رونم رو چسبوند پایین تا پاهای لرزونم نتونن بسته شن. انقدر بی‌رحمانه زبونش رو دور کلیتم پیچ و تاب داد تا اینکه آبم روی انگشت‌هاش پاشید. ملحفه‌ها رو خیس کردم و نفس نفس زدم. و دست برنداشت. غرید: «دوباره، بیبی گرل.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۶۰ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ من رو هل داد روی بالشت‌ها و لباس بزرگم رو داد بالا، و همینطور که پاهام رو از هم باز کرد نوک سینه هام رو به ترتیب مک زد. زیر لب گفت: «معامله‌مون رو یادت نره.» حریصانه با زبونش نوک سینه‌هام که الان سفت شده بودن رو لیس می‌زد. «که حالا می‌تونم این غنچه‌های شیرین کوچولو رو پیرسینگ کنم. خیلی زود. اصلا همین امروز.» فراموش کرده بودم ولی به محض اینکه دوباره یادم اورد، داغی به سرم هجوم اورد. پهلوهام رو چنگ زد و کشیدم جلوتر، یکم از روی تخت فاصله داشتم و کمرم رو قوس دادم. جوری شروع کرد به خوردنم که انگار من آخرین وعده لعنتیش بودم. هین تندی کشیدم، کلیتم بین لیس زبونش و مک دهنش پف کرده بود. انگشت‌هام رو فرو کردم تو موهاش، و وقتی ناله لرزونم رو دراورد محکم چنگش زدم. خندید و استراحت کوتاهی بهم داد، پاهام دور سرش می‌لرزید. «همینجوری موهامو بکش بیبی گرل. منم از درد خوشم میاد.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۵۹ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ فقط سرم رو تکون دادم و امیدوار بودم که گر گرفتگی صورتم پیدا نباشه. تلاش واسه خیره نشدن به اون دیک هیولایی بین پاهاش غیرممکن بود، مهم نبود چند بار از قبل دیده بودمش. «چه حالی داری؟» اومد لبه تخت. دلم می‌خواست آب روی سینه‌ش رو لیس بزنم. صادقانه گفتم: «انگار پنج ساله که غذا نخوردم.» معده‌م نزدیک بود خودشو قورت بده. اتفاقات وحشتناکی که افتادن احتمال زیاد باید اشتهام رو کور می‌کردن، ولی تشنه‌ی یه صبحونه حسابی بودم. اگه لئون جزوی از صبحونه بود هم که چه بهتر. «خوبه، خودم از قبل سرویس اتاقو سفارش دادم. یکم دیگه باید برسه.» حوله رو انداخت کنار و چهار دست و پا اومد روی تخت، و قلبم لرزید. «تو وعده اولی هستی، عروسک.» آرایش شب قبلم احتمال زیاد روی کل صورتم پخش شده بود و مسواک هم نزده بودم، ولی لئون واقعا براش مهم نبود.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۵۸ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ نشستم و چشم‌هام رو مالوندم، بعد چشمم به عینکم خورد و چاقوم که روی میز عسلی بود. یهویی همه چیز با یه هجومی یادم اومد که دلم رو بهم پیچید. نوشیدنیم که چیزخورش کردن، جونیپر و زین، کنت، گالوم تو جنگل. بدنم هنوز فکر می‌کرد خطر وجود داره، و به وضوح می‌تونستم به خاطر بیارم که وقتی اون گالوم لمسم کرد چه حسی داشت. تو معدن... اون تونل سرد و سیل زده... وقتی در دستشویی باز شد از جا پریدم. لئون لخت مادرزاد خرامان خرامان اومد بیرون، و همینطور که با حوله موهاش رو خشک می‌کرد قطره‌های آب از اثر هنری تتوی روی قفسه سینه‌ش چکه می‌کرد. چشمش به من خورد که بیدار شده بودم، پوزخند زد و وقتی حوله رو انداخت روی شونه‌هاش مکث کرد. گفت: «بالاخره بیدار شدی.» آینه‌ی پشت سرش یه منظره‌ای از کمر پر از تتوش و باسنش به نمایش می‌ذاشت که آب از دهنم جاری شد. به باسن مردها به ندرت اون تحسینی که لایقش بودن رو می‌دادن.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۵۷ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ فصل سی و هفتم ریلین روتختی تا روی سرم کشیده شده بود و همینطور که روی بالشت‌های نرم جا خوش کرده بودم، نفس‌هام پیله گرمی رو بوجود می‌اوردن. ذهن گیج و منگم می‌دونست که این تخت خودم نبود، ولی این رو هم می‌دونست که دیشب یه اتفاق بدی افتاده بود. و کنار زدن پتو واسه دیدن اینکه کجام خیلی وحشتناک بنظر می‌رسید. یه جایی صدای شرشر آب حموم می‌اومد. بوی ملحفه‌ها تمیز و تازه بود و انگار مثل ملحفه‌های اتوکشیده هتل‌ها بود. لباس پارتی دیگه تنم نبود، یه پولیور خیلی بزرگ تنم بود که به شدت و واضحا بوی دود و کاج مرکباتی می‌داد. بوی لئون. پتو رو زدم کنار و آروم پلک زدم. پرده‌ها کنار زده شده بودن، ابرها خاکستری بودن و دریایی از درخت‌های کاج پوشیده از برف دور بام شهر کوچیکی جمع شده بودن. اتاقی که داخلش بودم بدون شک یه سوئیت بود، و با توجه به منظره‌ای که می‌دیدم حتما طبقه بالا بالاها بود. تخت خیلی بزرگ بود، دیوارها از چوب رنگ شده بودن و دکوراسیون اتاق مثل یه کلبه چوبی مدرن بود.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۵۶ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ لئون بالای سرم ایستاد. یه چیزی روی صورتش پخش شده بود. خون یا گل و لای، مطمئن نبودم. آروم زانو زد، من رو با بازوهاش بلند کرد و تو سینه‌ش بغلم کرد. لباسش خیس و لکه‌دار شده بود. وقتی شروع کرد به راه رفتن، با یه قدرت و سختی حرکت می‌کرد که قبلا تا این حد نبود. سعی کردم صحبت کنم، سعی کردم بپرسم چه کوفتی شده و امن و امانیم یا نه. ولی زبونم خشک مثل کتون شده بود، و متوجه شدم که با دستم هنوز محکم چاقو رو تو چنگ گرفته بودم. زیر لب گفت: «فقط بخواب، بیبی گرل.» آدرنالین فروکش کرد و خستگی وارد عمل شد و یهو دیدم که به زور می‌تونستم چشم‌های دردناکم رو باز نگه دارم. «بهت گفتم که می‌کشمش. حالت خوبه. مشکلی برات پیش نمیاد.» پایان فصل سی و ششم

#تصاحب_روحش #پارت_۶۵۵ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ دوباره برگشتم تو تاریکی. حالا آب تا مچ پاهام رسیده بود. صدای جریان آب حالا مثل یه رودخونه خروشان بود. سیل... تو تونل داشت سیل می‌اومد. ریلین. بیا پیش من. بذار کمکت کنم. تلو تلو خوردم جلو. می‌دونستم اون صدا خطرناک بود، ولی نمی‌تونستم همینطور اینجا وایسم و منتظر بمونم تا غرق شم. آب داشت مدام بالا می‌اومد. تا یه لحظه دیگه به زانوهام می‌رسید. باید دنبال اون صدا می‌رفتم. باید پیداش می‌کردم. شاید، به یه طریقی، بتونه بهم کمک کنه... آسمون شب یهویی تو دیدم ظاهر شد و واسه اکسیژن جوری نفس نفس زدم که انگار داشتم غرق می‌شدم. الان دراز کشیده بودم و سرم داشت می‌ترکید، انقدر گیج بودم که نمی‌تونستم تکون بخورم. فقط تونستم به شاخه‌های کهنه درخت‌های کاج خیره بشم، برگ‌های سوزنی‌شون تا آسمون پر ستاره شب رخنه کرده بودن و ابرها روی ماه چنبر زده بودن. صدای قدم‌های پایی پشت سرم بود... اومد نزدیک‌تر... نزدیک‌تر...

#تصاحب_روحش #پارت_۶۵۴ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ هیچ چیزی جلوم نبود. هیچ چیزی هم پشت سرم نبود. چه جهنمی شد؟ من کجا بودم؟ اینجا که جنگل نبود. قلبم پشت دنده‌هام محکم می‌زد و ریه‌هام انگار تنگ شده بودن. لئون کجا بود؟ هیولا کجا بود؟ ریلین. دستپاچه ایستادم و خودم رو چسبوندم به دیوار. سعی کردم نفس نفس نزنم، سعی کردم صدای بلندی ایجاد نکنم. اون صدای تو خواب‌هام بود. صدایی که تو کابوس‌هام صدام می‌زد. صدای اون خدا. چاقوم نبود. مهم نبود چند بار پلک می‌زدم، مهم نبود کدوم سمت رو نگاه می‌کردم، هیچ چیزی بجز تاریکی وجود نداشت. پنیک داشت چنگال‌هاش رو عمیق درونم فرو می‌کرد. آبی که این نزدیکی‌ها چکه می‌کرد، حالا داشت تندتر شر شر می‌کرد. فقط یه قطره نبود. یه جریان بود. یه قدم برداشتم و پام رفت تو آب. دیدم قطع و وصل می‌شد، انگاری که تو چشم‌هام پارازیت می‌افتاد. و یه ثانیه کوتاه دوباره اون هیولا رو دیدم، بهم چسبیده بود، با چشم‌های سفیدش بهم خیره شده بود و دست‌های لئون از پشت بهش چنگ زدن...

#تصاحب_روحش #پارت_۶۵۳ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ هیولا دست برنمی‌داشت. علیرغم زخم و برش‌هایی که لئون به دست و پاهاش وارد می‌کرد، چنگش محکم‌تر می‌شد. لئون دست‌هاش که دور گردنش بودن رو محکم گرفت، وحشیانه غرش کرد و خردشون کرد. انگشت‌های دراز گالوم تو دست‌های لئون خرد و خاکشیر شدن و هیولا دوباره ضجه زد، و بالاخره از روی لئون افتاد پایین. ولی به محض اینکه ولش کرد، اومد سراغ من. پشتم درخت بود و نمی‌تونستم فرار کنم. تا لحظه‌ای که به خودم اومدم و ذهنم درک کرد که اون جونور تیکی بالای سرم بود، انگشت‌های شکسته‌ش دور جمجمه‌م حلقه زدن و لحظه‌ای که فشار داد، همه چیز سیاهی مطلق شد. سیاهی بود... ولی زمین سفت و مرطوب زیر دست‌هام بود. سیاهی بود، ولی بوی گرد و غبار تو هوا وجود داشت، بوی خاک خیس. سیاهی بود، ولی یه جایی جلوتر از من، آب داشت چکه می‌کرد. خودم رو آروم از روی زمین بلند کردم و کور کورانه دستم رو دراز کردم. دیوار خاکی رو سمت چپم حس کردم... و بعد سمت راستم.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۵۲ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ من قبلا این چیزا رو دیده بودم. خودم می‌دونستم که بیشتر از یدونه ازشون وجود داره. اگه این یکی اینجا بود... پس بقیه‌شون کجا بودن؟ صدای تق بزرگی اومد و لئون شاخه بلند درختی رو جوری بلند کرد که انگار چوب بیسبال بود، و جوری محکم کوبیدش به گالوم که بدنش مثل یه عنکبوت له شد. ولی این فقط واسه یه ثانیه بود. اون جونور دوباره با پرش بلند شد و همزمان تق تق می‌کرد، و سرش که انگار تیک عصبی داشت به سمت من قفل شد. دهنش رو باز کرد و همینطور که پشت سر هم می‌پرید سمت من، صدای قل قل ناله مانند هولناکی از دهنش دراومد. لئون بازوش رو گرفت و پرتش کرد عقب. گالوم قبل از اینکه بپره پشت کمر لئون سمتش چنگ انداخت، بعد دست و پاهای درازش رو دورش پیچید و فشار داد. لئون با چنگ و دندون جرش داد و خودش رو پرت کرد عقب تا هیولا رو بکوبه به هر سطحی که می‌تونست پیدا کنه. بازوی گالوم رو جر داد و خون پاشید روی ژاکتم، البته تو لحظه اول فکر کردم که خونه. حینی که از لباسم چکه می‌کرد پایین با وحشت بهش دست زدم، و متوجه شدم که گل و لای غلیظه.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۵۱ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ ابروهاش رو انداخت بالا، از پشت یه نگاه بهم انداخت و نیشخندی زد. «واسه تو بیبی گرل، می‌تونم هر چیزیو بکشم.» گالوم خیز برداشت جلو و لئون قبل از اینکه بهش اجازه بده حتی نصف فاصله‌ای که بین‌مون مونده بود رو طی کنه، رفت جلوش. تنها راهی که می‌تونستم تو تاریکی حرکاتشون رو تشخیص بدم، با حرکات ناگهانی هیکل سفید رنگ پریده گالوم بود. صداها مثل رعد و برق بود، مثل برخورد محکم ستون‌های چوبی. گالوم جیغ و ضجه می‌زد، جیغ‌هاش انقدر وحشتناک بودن که تو جنگل منعکس می‌شد ولی کم نمی‌اورد. همش مبارزه می‌کرد و با قدرت و سرعت لئون هماهنگ بود. چاقو رو از زیر ژاکتم دراوردم و همینطور که عقب عقب می‌رفتم جلوم نگه‌ش داشتم، تا جایی که چسبیدم به تنه یه درخت کاج. ضربان قلبم رو تو گوشم حس می‌کردم و آدرنالین دستور فرار بهم می‌داد در حالی که همون یه ذره عقل و منطقی که تو هنوز تو مغزم مونده بود من رو محکم سر جام نگه داشته بود تا حرکت نکنم.