en
Feedback
ترجمه‌های رایا🪻

ترجمه‌های رایا🪻

Open in Telegram

ترجمه‌های دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتاب‌های ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate

Show more
5 479
Subscribers
-1324 hours
-487 days
-18730 days
Posts Archive
#تصاحب_روحش #پارت_۶۸۲ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ لباسم رو دراوردم، دامنم رو هل دادم پایین و پوستم مور مور شد. حتی وقتی قفل سوتینم رو باز کردم و شورتم رو از پام دراوردم هم بهم دست نزد. فقط نگاه می‌کرد، با چشم‌های طلاییش مثل نگاه آروم و حسابگر یه گرگ گرسنه به هر سانت تنم زل زده بود. نقشه می‌ریخت که اول کجا رو گاز بگیره. با خنده کوتاهی گفت: «بوی اون واژن خیستو حس می‌کنم. خودتو لمس کن. می‌خوام حس کنی که چقدر خیسی.» اطاعت کردم و انگشت‌هامو سر دادم پایین. لیز بودم و حس لغزش انگشت‌هام روی کلیتم باعث شد بلرزم. سعی کردم نفس نفس نزنم، ولی پلکم لرزید و نتونستم ناله‌م رو خفه کنم. «انگشتاتو بذار تو دهنم.» دوباره اطاعت کردم. زبون دو گوشه‌ایش لغزید بین دوتا انگشتم و چرخوندش دورش، بعد لیس زد و تمیزش کرد. چشم‌هاش رو بست، طعمم رو مزه مزه کرد و از روی لب‌هاش لیسش زد. «زانو بزن. اسباب بازیو بکن داخلت.» روی چوب صاف و سرد زانو زدم. یه قوطی لوب جلوم گرفت و ریختش تو دستم تا بمالمش رو دیلدوی زیرم.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۸۱ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ دیلدو رو گذاشتم روی زمین و با چسبونکش روی پارکت چوبی کنار پای لئون محکم چسبوندمش، و فضای کافی برای خودم ساختم تا روش بشینم. لئون با کنجکاوی ویبراتور رو روشن کرد، صدای وز وز مانندش یه تحریک غریزی رو شعله‌ور کرد. عاشق ویبراتور خودم بودم که تو خونه‌م بود، ولی لعنتی می‌تونست بدون فوت وقت از صفر تا صد یهو دردناک بشه. دارک و ترسناک خندید و خاموشش کرد. «اوه ری... قراره جیغتو دربیارم.» بلند خندیدم، یجورایی. صدام یکم بیش از حد هیستریک بود تا یه خنده خالص. انتظار مثل نشئگی آدرنالین بود، کاملا بی‌رحمانه هر ماهیچه تنم رو می‌لرزوند و کلیتم رو با گرما متورم می‌کرد. دستش رو دراز کرد و یکی از چنگال‌هاشو آروم روی گونه‌م کشید. «کلمه امنت چی بود؟» لب زدم: «بخشش.» «دختر خوب. لخت شو.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۸۰ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ بهم نگاهی انداخت و چشمک زد. «غمت نباشه. خوب تحقیق کردم. من که دلم نمیاد عروسک کوچولومو بشکنم.» دلم می‌خواست فرار کنم سمت در. دلم می‌خواست جیغ بزنم. دلم می‌خواست... دلم می‌خواست انجامش بده. دست‌هام از الان داشت می‌لرزیدن. قلبم مثل یه پرنده بال بال زنی بود که پشت قفس دنده‌هام زندانی شده بود. سرم هم مثل یه بادکنک سبک شده بود. لئون با چنگالش بهم اشاره کرد. «بیا اینجا، بیبی گرل.» جلوش ایستادم، اسباب بازی‌ها رو کامل فراموش کردم حتی با اینکه محکم تو چنگم فشارشون می‌دادم. سوزن رو گذاشت روی حوله‌ای که روی تخت بود، که کنار یه جفت پنس فلزی و دوتا پیرسینگ کوچیک و ضد زنگ میله‌ای شکل که ته‌شون توپک قرار داشت. بعد ویبراتور رو از دستم گرفت. «اسباب بازیو بذار پایین. جوری که بتونی زانو بزنی روش.» دهنم یهویی خشک شد، ولی واژنم مطمئنا خشک نبود.

آهنگی که لئون گذاشته💀

#تصاحب_روحش #پارت_۶۷۹ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ «شدید؟ منظورت... منظورت چیه؟» با چنگالش بسته‌ها رو باز کرد و وقتی کارش تموم شد اسباب بازی ها رو داد دستم. «برو تمیزشون کن و سعی کن یادت بیاری که بهت گفتم امروز قراره چیکار کنم.» فقط یه ثانیه طول کشید تا یادم بیاد و انگشت‌های سرد ترس و وحشت دوباره روی کمرم لغزید. ترس و تحریک داغی مثل یه مار تو وجودم جمع شد، درست همون قدر خطرناک و همون قدر وحشتناک. همینطور که اسباب بازی ها رو تمیز می‌کردم صدای آهنگ از تلویزیون بلند شد. صدای خشن و تسخیر کننده رو که شنیدم فهمیدم آهنگ خشم مازوخیستی ضد اجتماعی از گوست مین بود. منو باش که همیشه فکر می‌کردم سلیقه موسیقی من ترسناک و عجیبه. وقتی از دستشویی اومدم بیرون روی لبه تخت نشسته بود و داشت با پنبه یه سوزن کلفت فولادی رو تمیز می‌کرد، یه قوطی ضدعفونی کننده هم پایین پاش بود. از ظاهر اون سوزن خشک شدم. شت. شت. «تا حالا یه انسانو پیرسینگ نکردم. وقتی زبون زین رو پیرسینگ کردم نیازی نبود نگران عفونتی چیزی باشم.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۷۸ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ آروم یه ساک دستی سیاه کف اتاق رو هل داد، و با کنجکاوی برش داشتم. وقتی بسته پلاستیکی داخلش رو دراوردم دهنم وا موند. «هولی شت، لئون، بنظرت... بنظرت این جا میشه-» گفت: «اگه من جا میشم، این اسباب بازی هم جا میشه.» با چشم‌های گشاد شده به دیلدویی که از تو ساک دراوردم خیره شدم. بطور باورنکردنی کلفت بود، نزدیکای سایز لئون، و با سیلیکون بنفش شکل داده شده بود که سرش چسبونک داشت. گفتم: «نمی‌دونستم اهل اسباب بازی هستی.» «من اهل هر چیزیم که بتونم باهاش جیغتو دربیارم.» نیشش باز بود. داخل ساک رو بیشتر گشتم و یه بسته دیگه پیدا کردم که توش یه ویبراتور آبی و سفید بود. «با خودم گفتم امشب بازیمون بدون یکم حواس پرتی ممکنه بیش از حد سخت و شدید باشه.» واسه هر چیزی که تو ذهنش بود و شامل اسباب بازی هایی مثل اینا می‌شد هیجان زده بودم، ولی کنجکاویم رو جلب کرد.

از یادآوریش متنفرم ولی خب... لینک چنل راه ارتباطی با من تو بله: @RayaTr آیدی اکانتم تو بله: @RayaLiL فقط واسه اینکه همو گم نکنیم🫂

#تصاحب_روحش #پارت_۶۷۷ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ زیر لب گفت: «ترس روت بوی خوبی میده، بیبی گرل.» منو چرخوند تا رو به روش قرار بگیرم، یه دستش هنوز روی دهنم بود و اون یکیش محکم دور کمرم حلقه شد. دندون های تیزش رو برام به نمایش گذاشت، چشم‌هاش براق شده بود. «امروز دلم برات تنگ شد. شکنجه بود که ساعت‌ها به این فکر می‌کردم وقتی برگردم می‌تونم چه بلایی سرت بیارم.» دستش رو از روی دهنم برداشت و بی‌نفس بهش لبخند زدم، ضربان تند قلبم داشت آروم می‌شد. «امنیم؟ هیچکس تعقیبمون نکرده؟» گفت: «امنیم.» هنوزم حتی یه سانت بهم فرصت تکون خوردن نمی‌داد و نزدیک نگه‌م داشته بود. یکم اخم کرد و سرش رو چپ و راست کرد. «نتونستم هدلی‌ها رو پیدا کنم. مشکوکن، یه نقشه‌ای دارن. یا هم... موفق نشدن رد ما رو بزنن. پس، بریم سراغ موضوع های بهتر.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۷۶ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ با تلویزیون رفتم تو یوتیوب و ته توی یه معمای حل نشده از دهه هفتاد رو دراوردم تا حواسم رو پرت کنم. هیچی مثل دیدن داستان ناپدید شدن بی‌رد و نشون یه زن، ذهنمو آروم نمی‌کنه. تق، تق، تق. ویدیو رو قطع کردم و با اخم دور و بر اتاق رو نگاه کردم. اولش فکر کردم صدای قطره‌های بارون روی پنجره بود، ولی صدا خیلی ثابت و یکنواخت بود، خیلی عمدی و مصمم. یکم صبر کردم و گوش‌هام رو تیز کردم تا بفهمم از کدوم گوری صداش میاد. تق، تق. آروم از روی تخت بلند شدم. انگار صدای تق تق انگشت روی چوب بود ولی با عقل جور درنمی‌اومد، انگار صداش از آخر اون گوشه، نزدیک به در کشویی بالکن بود. تنها جایی که سمت مخالف اون گوشه وجود داشت دستشویی داخل اتاق و بالکن بیرون اتاق بود. به دیوار خیره شدم، به چوب براق و کمابیش صیقلی، قلبم داشت محکم می‌کوبید. چرا صداش انگار از داخل دیوار می‌اومد؟ لحظه‌ای که انعکاس حرکتی رو پشت سرم تو آینه دیدم لئون دیگه دستش رو گذاشته بود رو دهنم و اون یکی دستش رو دور گلوم پیچید.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۷۵ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ ولی وقتی به اتاق رسیدم و دوباره سرویس اتاق رو برای شام سفارش دادم، می‌دونستم این رشته افکار خطرناکی بود که بخوام توش غرق شم. خطرناک چون این چیزی نبود که باید بهش امیدوار می‌شدم. لئون یه شیطان بود. یه نامیرا. یه هیولا. اون روح منو می‌خواست. اون رام نمی‌شد، و منم دلم نمی‌خواست که بشه. نمی‌خواستم یه نسخه شیطانی از ایده‌آل خانواده‌ی معمولی و آروم با حصار سفید دور حیاط داشته باشم. فقط نمی‌خواستم که لئون بره. نبودنش یه حفره‌ای می‌شد که نمی‌تونستم پرش کنم. که البته احمقانه بنظر می‌رسید، با توجه به عمری که از وقتی اومدم اینجا گذروندم در واقع فقط یه چند ماهی بوده. ولی مثل اولین باری بود که یه روح دیدم. خیلی کوتاه ولی خیلی واضح بود، و لحظه‌ای که متوجه شدم چه اتفاقی افتاده می‌دونستم که هیچوقت نمی‌تونم دیگه بیخیالش بشم. عجیبه که فقط یه لحظه کوتاه می‌تونه مسیر کل زندگیت رو تغییر بده. شامم رو تموم کردم و خورشید غروب کرد، ولی لئون هنوزم برنگشت.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۷۴ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ «نفس‌های آروم و عمیق بکش... حالا می‌خوام گرفتگی های اینجا رو شل کنم.» بهم شراب هم داده بودن و بعد از لیوان اول بنظرم واقعا خنده دار بود که به احتمال زیاد این زن فکر می‌کرد تمام اون تنش بخاطر استرس کار یا دانشگاهه، تا اینکه بخواد بخاطر تعقیب شدن بدست هیولاها و یه فرقه مرگ باشه. خنده‌داره. روده بر کننده‌ست. هر چند کارش رو انجام داد. ماه‌ها بود که انقدر ریلکس نبودم. عصر که شد همینطور که داشتم با بدنی که انگار مثل ژله بود برمی‌گشتم سمت اتاقم، متوجه شدم که واسه رفتن از آبلام لحظه شماری می‌کردم. واسه رفتن از اون شهر فلک زده لحظه شماری می‌کردم. پیوند دوباره با جادوی دوران بچگیم رو گاییدم. به محض اینکه فارغ‌التحصیل شدم و عروسی اینایا رو هم دیدم، تا جایی که می‌تونستم از این شهر دورِ دور می‌شدم. پول مشکل بود، ولی حاضر بودم یه زیرزمین نیمه ساخت تو کرانه شرقی اجاره کنم اگه مجبور باشم. و لئون... تصور همراه شدنش با من خیلی راحت شده بود. زندگی کردن با من. موندن با من.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۷۳ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ فصل سی و هشتم ریلین نمی‌دونستم وقتی لئون گفت قراره سرم رو گرم نگه داره باید انتظار چی رو داشته باشم، ولی اینکه منو ساعت‌ها بذاره تو سالن اسپای هتل اصلا جزو حدس‌هام نبود. ناخن‌هام رو مانیکور کردن، کمرم رو ماساژ دادن و تنم رو گِل مالی کردن. در مقایسه با چند هفته پیش تضاد باورنکردنی بود. بیش از حد حسش عادی و نرمال بود، بیش از حد امن. حالا زیاد اونطوری هم نبود که رفتن به سالن اسپا واسه من در کل یه کار نرمال باشه. این چیزی نبود که اصولا با بودجه دانشجوی کالج ولاگر ورشکسته‌م‌ همخونی داشته باشه. اینو هم نمی‌تونستم هضم کنم که لئون از کجا پول اینا رو اورده. شیطان‌ها پول داشتن؟ کارت بانکی داشتن؟ «شونه‌هات تنش زیادیو به دوش می‌کشن.» زنی که کمرم رو داشت ماساژ می‌داد بلوند، خوشگل و چند سال ازم بزرگتر بود. و صداش انقدر ملایم بود که احتمال زیاد می‌تونست ویدیوهای ای‌اس‌ام‌ار بسازه و پول خوبی دربیاره.

²دِ سیسترز آو مرسی (به انگلیسی: The Sisters of Mercy) یک گروه راک انگلیسی است.

¹جنیس جاپلین (به انگلیسی: Janis Lyn Joplin) خواننده و آهنگ‌ساز آمریکایی، از اسطوره‌های موسیقی راک به‌شمار می‌رود.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۷۲ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ اکسم یبار بهم گفت که اگه جنیس جاپلین¹ با د سیسترز آو مرسی² یه بچه نامشروع داشت، استایل من اونجوری بود. استایلم بیشتر عجیب غریب بود تا سکسی، که البته اکثر اوقات بهش فکر نمی‌کردم، بجز وقت‌هایی که یه شیطان سکسی ماوراءطبیعی جوری بهم خیره می‌شد که انگار تو فکرش بود که دوباره منو بخوره. «چرا سرخ شدی؟» صورتم رو تو دست‌هاش گرفت، که باعث شد خیلی بیشتر سرخ بشم با توجه به اینکه نمی‌تونستم نگام رو ازش بگیرم. «فکر می‌کردم انقدر کردمت که دیگه تمام اون شرم و خجالتو ازت کشیدم بیرون؟» پیشونیم رو بوسید و بازوش رو دور شونه‌هام حلقه کرد. «از قرار معلوم باید یکم دیگه هم فاسدت کنم، بیبی گرل.» پایان فصل سی و هفتم

Repost from رایا🪻
روزی روزگاری، فکر می‌کردم پایان خوشم رو پیدا کردم. تا اینکه اون دختر همه چیز رو نابود کرد. 🏵 چهار سال طولانی دنبالش گشتم، و بالاخره پیداش کردم. 🏵 بهترین انتقام رو چیدم. قراره رَپسودی رو تو روز عروسیش با یکی دیگه، بدزدم و مجبورش کنم که آتیش خشمم رو به جون بخره. میون حصار های عمارت میدنایت، عمارت گوثیک خاندانم، اسیرش می‌کنم. 🏵 ولی با وجود اینکه بشدت دلم می‌خواست تنبیه‌ش کنم، بازم یه کشش غیرقابل انکاری بین‌مون وجود داشت. اما همینطور که انگار فضای عمارت داشت برامون تنگ‌تر می‌شد، هر دومون باید با واقعیت رو به رو می‌شدیم. 🏵 می‌تونیم به همدیگه اعتماد کنیم؟ یا گذشته‌ی تاریکم هر دوتامون رو نابود می‌کنه؟ ــــــــــجلد دوم تیغ‌های درخشانــــــــــ
کول رپسودی رو بالاخره پیدا کرده، وقت انتقامه🔥

Repost from رایا🪻
🏵 عنوان کتاب: عهدهای شکسته 🏵 مجموعه: جلد دوم عمارت میدنایت 🏵 مترجم: رایا 🏵 قیمت: 100 هزار تومان 🏵 تعداد صفحات: 783 🏵 ژا
🏵 عنوان کتاب: عهدهای شکسته 🏵 مجموعه: جلد دوم عمارت میدنایت 🏵 مترجم: رایا 🏵 قیمت: 100 هزار تومان 🏵 تعداد صفحات: 783 🏵 ژانر: دارک رومنس، روایت مدرنی از گیسو کمند، اختلاف سنی، مرد آلفای انتقام‌جو، شانس دوباره، عروس اسیر 🏵 آیدی مترجم جهت خرید: @RayaLil #عهد_های_شکسته

#تصاحب_روحش #پارت_۶۷۱ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ من یه آدم پرسه‌زن بودم، و واقعا لئون حق داشت که نگران باشه اگه حوصلم سر بره چیکار می‌کنم. خودمم نگران بودم که اگه حوصلم سر بره چیکار می‌کنم. داخل کیف‌های پلاستیکی کنار در لباس‌های مختلفی وجود داشت، اکثرا سیاه، قهوه‌ای و آبی تیره بود. یه دامن بلند آبی چهارخونه رو برداشتم و جلوی آینه روی کمرم نگه‌ش داشتم. گفتم: «سایزمو چجوری می‌دونی؟ و استایلمو... این چه بامزه‌ست...» بند بوت‌هاش رو بست و گفت: «من چندین ماهه که زیر نظر داشتمت. چطور این چیزا رو ندونم؟» حتی یه جفت بوت کوتاه و حجیم هم با سایز درست گرفته بود. یه یقه اسکی مشکی و ژاکت خاکستری جین پوشیدم و چرخیدم، دیدم که داره نگام می‌کنه و دست‌هاش رو گذاشته بود تو جیب شلوار ورزشیش.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۷۰ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ «می‌دونم به غیر از گالوم دیشبی هنوز بیشتر هم هست.» آب دهنم رو قورت دادم و ادامه دادم: «خودم دیدمشون.» اخم کرد. «کِی؟» «وقتی که تو رفته بودی.» اخمش شدیدتر شد و از روی تخت بلند شد و ایستاد. نشستم و دست‌هام رو با اضطراب تو پتو قفل کردم. یه تیشرت سیاه آستین بلند از روی زمین برداشت و پوشیدش. گفت: «باید بپوشی. چندتا لباس تو کیف‌های نزدیک در هست. امروز باید یکم سر و گوشی به آب بدم، تا مطمئن شم هیچکس دنبالمون نکرده. و می‌خوام سرت گرم باشه وقتی که نیستم تا نری ول بچرخی واسه خودت.» می‌خواستم بهش یادآوری کنم که من یه توله سگ نیستم که بدون قلاده درجا در بره و فرار کنه، ولی خب جلوی خودم رو گرفتم چون دروغ بود.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۶۹ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ بازیگوشی تو چشم‌هاش قلبم رو میخکوب کرد. انگشت‌هام رو کشیدم روی قفسه سینه‌ش، خط‌های صاف و رنگ پریده زخم‌هاش رو پیدا کردم و دنبالشون کردم. زخم‌های شکنجه، زخم‌های مبارزه و جنگ، قصه‌هایی از درد که روی این هیکل نامیرای بشدت قدرتمند باقی مونده بود. حرکات انگشت‌هام رو تماشا کرد، یهویی مثل سنگ بی‌حرکت شده بود. برام سوال بود که بخاطر این بود که سعی داشت خودش رو منقبض نکنه و عقب نکشه، طوری که انگار اولین بارش بود که با ملایمت لمسش می‌کردم. پچ زدم: «اینجا امنیم؟» هر چقدر هم که قوی بود، دلم نمی‌خواست دوباره مبارزه و جنگیدنش رو ببینم. دلم نمی‌خواست ببینمش که مجبوره تبدیل به یه حیوون بشه تا بتونه جون سالم بدر ببره یا مطمئن بشه که من جون سالم بدر می‌برم. «فعلا. یکم اینجا می‌مونیم... بعد جا به جا میشیم اگه هدلی‌ها یا یکی از هیولاها بو ببرن که کجایی.» «نمی‌تونم تا ابد قایم بشم.» «می‌دونم. و نمیشی. فقط تا وقتی که اوضاع امن باشه.»