ترجمههای رایا🪻
Open in Telegram
ترجمههای دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتابهای ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate
Show more5 484
Subscribers
-1724 hours
-367 days
-18230 days
Posts Archive
5 477
#عروس_لینکس
#پارت_۶
🐾🐾🐾
🎀🎀
🐾
به تنها نتیجه منطقی رسیدم. اگه اون مثل من یه لینکس نبود، پس حتما جفتم یه انسان بود. حداقلش تو این مورد معبد ازدواج میتونست بهم کمک کنه.
برای جفتم آماده بودم؟
آماده بودم که جفتم رو ببینم و یه زندگی کاملا جدید و متفاوت رو شروع کنم؟
باید باشم. از لحاظ جسمی، من سالها بود که آماده بودم. این قلب و روحم بود که باید به سطح مناسب میرسید.
قرار بود دردناک باشه، خودم میدونستم. ولی بدون جفتم هم دقیقا همون قدر دردناک بود، واسه همین چارهای نداشتم.
برگشتم داخل خونه و واسه خودم یه لیوان بزرگ پر از شیر ریختم و دوتا یخ انداختم توش، بعد با خودم بردمش تو اتاق مطالعهم و پشت میزم نشستم.
ماشین تحریرم منتظرم بود. کاغذی که یکم پیش واردش کرده بودم سرزنش گر و خالی بهم خیره شده بود. روزها بود که نتونسته بودم حتی یه پاراگراف بنویسم.
شاید وقتش رسیده بود که خودکاری بردارم و دست نویسی رو امتحان کنم تا قفل خلاقیت ذهنم رو بشکنم.
نویسندگی هم شغلم بود و هم عشق و علاقهم، و بیشتر از چیزی که لازم داشتم برام پول درمیاورد.
5 477
#عروس_لینکس
#پارت_۵
🐾🐾🐾
🎀🎀
🐾
اون موقع سال ماههای جفتگیری بود و پشت سر گذاشتنش خیلی طولانی و دردناک بود، خصوصا وقتی از همه طرف صدای همسایههام رو میتونستم بشنوم که بدون شرم از جفتشون لذت میبردن.
علیرغم خودم و علیرغم اینکه قسم میخوردم که خودم تنهایی مشکلی نداشتم، کمکم دلم هوس اون چیزی رو کرد که اونا داشتن.
دیگه نمیتونستم با ذات و طبیعتم بجنگم. به جفتگیری احتیاج داشتم. اگه یه فصل جفتگیری دیگه رو هم تنها بگذرونم، مطمئن بودم که روانی میشدم.
اگه تا سال بعدی هم بدون جفت میموندم نمیدونستم این اتفاق برام میفته یا نه، از اونجایی که همچین چیزی رو تو کتابها درمورد لینکسها و فصل جفتگیریمون نخونده بودم.
ولی تا خود مغز استخونم حسش میکردم، تو خود خزهام، و تو گوشهای تیزم، که اگه این بار جفتی رو پیدا نکنم قرار نیست حالم خوب باشه.
جفتم تو درختستان فلیس نبود. کل بهار رو دنبالش گشتم. تو درختهای همسایه هم نبود.
امسال بیشتر از همیشه بیرون رفته بودم، بیشتر از حدی که دوست داشتم، و نویسندگی رو نادیده گرفتم تا فقط جفتم رو پیدا کنم. حالا کتابی که داشتم روش کار میکردم خیلی مونده بود تا تموم بشه، و منم هنوز خیلی مونده بود تا جفت بشم.
5 477
+1
لینکسها تو یه شهر درختی زندگی میکنن که اسمش هست: درختستان فلیکس.
مثل این دوتا عکسه.
5 477
#عروس_لینکس
#پارت_۴
🐾🐾🐾
🎀🎀
🐾
امشب هوا گرم و خوشبو بود، جنگل اون پایینِ پایین با نجوای آرامش بخش دویدن و جست و و خیز جونورهای کوچولو که میرفتن زیر بوتهها پر شده بود، و ستارهها هم براق و درخشان تو آسمون میتابیدن.
تابستون شکوفا شده بود. این فصل مورد علاقهی لینکسها بود.
پیشیها عاشق بازیگوشی موقع کله سحر و درست قبل از وقت خواب بودن، و پدر و مادرهاشون هم نمیتونستن جلوی خودشون رو بگیرن.
ما نژاد بازیگوشی بودیم. فقط تا چند ساعت دیگه درختمون با نشاط و زندگی پر هیاهو میشه، و با این حال قلبم حس پوچی داشت.
من تنها زندگی کردم. خیلی سالهای عمرم رو، اکثر بزرگسالیم رو در واقع، بدون نیاز به هیچکس گذروندم.
بدون خانواده، و به زور چندتا دوست داشتم که دوری و دوستی رو باهاشون ترجیح میدادم. هر چی نباشه من یه نویسنده بودم، و فقط میتونستم تو آرامش و غار تنهایی داستان خلق کنم.
ولی از جهت دیگه، ماههای پاییز و زمستون رفته رفته سختتر شدن و اون عطش و حسرت واسه شریک شدن خونه و تختم با یکی، با یه جفت، طاقت فرسا شد.
5 477
#عروس_لینکس
#پارت_۳
🐾🐾🐾
🎀🎀
🐾
قطرههای سرخ رو نگاه کردم که ظرف رو پر میکردن. محو برق خالص و چسبناکی خونم شده بودم و نزدیک بود ظرف تست ازش لبریز بشه.
فقط چند قطره خون نیاز بود، و من غرق در فکر زیادهروی کرده بودم، غرق در بزرگی کاری که داشتم انجام میدادم.
یهو به خودم اومدم و در ظرف رو بستم، بعد پنجهم رو لیس زدم تا اینکه خون بند اومد و زخم کوچیکش هم خوب شد.
تموم شد.
ظرف رو انداختم تو پاکت نامه و گذاشتمش کنار.
نیمهشب بود و باید تا سحر منتظر میموندم تا به معبد ازدواج بفرستمش. واسه عوض کردن تصمیمم زمان زیادی پیش رو داشتم، ولی میدونستم که تغییرش نمیدادم.
اصلا و ابدا نمیتونستم بدون یه جفت، یه فصل جفتگیری بیشتری رو تحمل کنم.
از پشت میز آشپزخونه بلند شدم و رفتم تو ایوون. خونهم تو درختستان فلیس مرتفعترین بود و به باقی درختهای اطراف مشرف بود.
به خونههای همسایههام که پایین خونهم بودن، به مغازهها و کافی شاپها، به پلها و نردبونهایی که درختها و شاخهها رو بهم متصل میکردن.
5 477
¹شیفت یا Shift: به معنای تغییر و دگرگونی، تصمیم گرفتم از اسم خود انگلیسیش استفاده کنم تا بعدا توی داستان گیج نشید.
²آلیا ترا اسم سیارهشون هست، مثل زمین ما.
5 477
#عروس_لینکس
#پارت_۲
🐾🐾🐾
🎀🎀
🐾
مقدمه:
هیچکس دنیای قبل از شیفت¹ رو به خاطر نمیاره. هزاران سال پیش بوده، تماما از دست رفته، تماما فراموش شده. دانشمندها و تاریخدانها میگن که قبلا دنیا بهتر بوده، روشنتر بوده و سیارهمون به خودمون تعلق داشته، به انسانها.
کشورهای مفتخر و شهرهای زنده و پر هیاهو وجود داشته، و تکنولوژی به بالاترین حدش رسیده بوده.
به سختی میتونیم اینا رو تصور کنیم. هیچ مدرکی وجود نداره، هیچ یادداشت نوشتهای، هیچ عکسی از آلیا تِرا² قبل از شیفت وجود نداره. تمام چیزی که الان میدونیم، چهرهی آلیا ترا هست. سرزمینمون سرسری و دلبخواهی به قلمروها و منطقهها تقسیم شده بود، به شهرهای دیوارکشی شده تبدیل شده بود، و فقیرها توی مرزها زندگی میکردن و به سختی زنده میموندن.
هیولاها.
معبدها قلعههایی بودن که باکرههای جوون میتونستن تست دیانای بدن و با یکی از اون هیولاها جفت بشن. یه ازدواج از پیش تعیین شده با یه هیولا معمولا تنها راهیه که یه زن میتونه خودش رو نجات بده یا به خانوادهـش فرصتی بده که از گرسنگی نمیرن.
اینجا آلیا تراست. به هیولاها تعلق داره، و ما به اونا تعلق داریم.
5 477
#عروس_لینکس
#پارت_۱
🐾🐾🐾
🎀🎀
🐾
خلاصه:
🌼🌸 هر کاری میکنم تا به من و خودش، به ما ایمان بیاره.
دیگه نمیتونم یه فصل جفتگیری دیگه رو هم بدون یه جفت بگذرونم. واسه یه لینکسی با سن و سال من، باید سالها پیش جفت میشدم، ولی شانسش رو نداشتم که یکی یدونهم رو تو منطقهم پیدا کنم.
لینکسها واسه تمام عمرشون جفت میشدن. میدونم جفتم اون بیرونه، و اگه از گونه من نباشه پس باید انسان باشه. واسه همین خونم رو به معبد فرستادم و دعا دعا کردم که نیمه گمشدهم رو پیدا کنن.
معبد هیچوقت اشتباه نمیکنه، یا هم اینکه خودشون اینجوری میگن. وقتی جفتم رو پیدا کردن و اون از تمام توانش مایه گذاشت تا ازم فرار کنه، کمکم به صحت آزمایش دیانای شک کردم. اون زیباست، دعوایی و سرکش، و یکم سطحی نگر، چون همیشه عادت داشته به اینکه مثل یه پرنسس باهاش رفتار بشه. و من با تمام وجودم بهش نیاز دارم.
حاضرم کل دنیا رو در ازای یه بغل گرم و نرم به پاش بریزم 🌼🌸
5 477
واسه رمان بعدی
دوست دارین اول عهدهای شکسته پارتگذاری بشه یا عروس لینکس؟
میتونید عیارسنج و خلاصهشون رو اینجا بخونید:
عیارسنج عروس لینکس
عیارسنج عهدهای شکسته
5 477
تصاحب روحش هم تموم شد
ممنون از اینکه کنارم بودین و ازم حمایت کردین، امیدوارم بتونیم کنار هم رمانهای بیشتری رو بخونیم❤️
5 477
سلام بچها به زودی پارتهای رمان پاک میشن و رمان جدید پارتگذاری میشه
عروس لینکس رو پارتگذاری کنیم یا عهدهای شکسته؟
5 477
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۸۹
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
لذت آتیشی و شعلهوری تو رگهام جاری شد، از وجودم تا خود نوک انگشتهای پاهام. ویبراتور رو انداختم، حس تحریک بیش از حد تحملم بود. سرم انقدر سبک بود که داشتم تو اعماق غرق میشدم.
لئون نذاشت بیفتم. کنارم زانو زد و بازوهاش رو دورم حلقه کرد، منو تو سینهش بغل کرد و همینطور صورتم رو بوسه بارون میکرد و زمزمه میکرد.
«اینه دختر من. هیشش، آروم. آروم. نفس عمیق، بیبی گرل.»
متوجه شدم که آهنگ عوض شد. میدونستم چه آهنگیه... گروه سیگرت افتر سکس... آهنگ هیچ چیزی قرار نیست بهت آسیب بزنه عزیزم.
همونجا شناور شدم، چشمها بسته، خرد شده و گرم، محافظت شده تو بغلش. میتونستم تمام خطراتی که بیرون از این دیوارها بود رو فراموش کنم، و اجازه بدم که تاریکی اینجا سرپناهم باشه.
میتونستم اجازه بدم که شرارت حریم امنم باشه، انحراف و گمراهی تراپیم باشه، و یه هیولا معشوقم باشه.
پایان فصل سی و هشتم
5 477
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۸۸
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
الان بیحرکت موندن خیلی سختتر بود.
نمیتونستم جلوی لرزشم رو بگیرم، انگار که بدنم نمیتونست حجم حسهایی که داشت غرقش میکرد رو تحمل کنه.
وقتی انبرک رو تنظیم کرد نگام رو روی صورتش نگه داشتم.
وقتی سوزن رو گرفت بالا اون هیجان بزور مهار شده رو تو چشمهاش دیدم و لبخند زدم.
اون هیولایی بود، ولی مال من بود. و منم مال اون، جوری قطع به یقین که انگار همین الانش هم روحم رو تصاحب کرده بود.
خیلی سالها رو صرف دویدن به دنبال تاریکی کرده بودم، سعی کردم بهش برسم، صداش میزدم، و حالا توش غرق شده بودم.
منو در آغوش گرفته بود و منم نمیخواستم هیچ جور دیگهای باشه. تاریکی شدید و قوی بود ولی خدایا، خیلی گرم بود. وحشتناک بود، ولی امن.
تاریکی شیطانی بود که الان روم خم شده بود، و با آتیشی که تو چشمهاش جولان میداد زمزمه کرد.
«تو مال منی، بیبی گرل.»
سوزن دومی دردش وحشتناک بود، ولی دقیقا همون قدر منو خرد و خاکشیر کرد. سرم رو انداختم عقب، چشمهام بسته بود و از حس تیزی بیرحمانه و سوزشش ناله کردم.
5 477
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۸۷
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
نگاش روم در حرکت بود، رو صورتم، رو قفسه سینهم، رو پاهای لرزونم.
«دختر خوشگل.»
پیشونیم رو بوسید، گونهم و سینهای که تازه پیرسینگ کرده بود رو بوسید.
تو اکستازی غرق شده بودم، درونم پس لرزه بود.
«یکی دیگه مونده بیبی گرل. فقط یکی دیگه. دوباره رو اون دیک سواری کن.»
نمیدونم چجوری انرژیش رو داشتم که اطاعت کنم.
خیلی عمیق تو اون فضای ذهنی مست کنندهی مطیع بودن، لذت و بیدفاعی خودخواسته غرق شده بودم.
یه بُعدی بدون ترس بود، بدون وحشتی که این چند ماه گذشته روم خیمه زده بود.
امن بود، زیبا بود، خیلی حس خوبی میداد.
واژنم دور اون دیلدوی کلفت نبض زد و کش اومد. لئون یه سوزن دیگه رو از پاکت پلاستیکی شفافش دراورد و تمیزش کرد.
«برام بیحرکت بمون. دوباره ویبراتور رو روشن کن.»
کلیتم انقدر حساس بود که فقط لمس کوتاه نوک لرزون اون ویبراتور باعث شد ناله کنم.
5 477
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۸۶
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
سریع با سر تایید کردم، کل بدنم با موج لذتی که ویبراتور درونم به پا کرده بود میلرزید.
«آره. میخوامش. مارکت رو میخوام، خواهش میکنم.»
سوزن از تو پوستم رد شد، چشمهام برق زد و سرم سبک شد.
دردش تند و له کننده بود ولی ناآشنا نبود. قبلا پیرسینگ زده بودم ولی روی اون مکان نه.
ولی برخورد اون درد با لذتم، انتظار رو بالاخره به اوج رسوند و منو مثل یه شیشه نازک خرد و خاکشیر کرد.
جیغ زدم، از درد نه، از رهایی.
از ترکیب شدیدا عالی حسها.
همینطور که سوزن منو سوراخ میکرد ارضا شدم.
درد تیز و بیرحمش منو به مرز جنون کشوند.
لرزیدم و ناله کردم، و لئون جواهرش رو روی نوک سینهم جا داد.
لب زد:
«اینه دختر من.»
و سرم رو تو دستهاش گرفت.
«خیلی خوب تحملش کردی، فاک، نگاش کن.»
5 477
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۸۵
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
ویبراتور رو داد به دستم، و با دستهای لرزون بین پاهام نگهش داشتم.
سوزن رو گرفت تو دستش.
«تا جایی که میتونی واسم بیحرکت بمون.»
نفس نفس زدم:
«فاک.»
میلرزیدم، وحشت زده بودم، و انقدر تحریک شده بودم که میدونستم فقط چند ثانیه با ارگاسمم فاصله داشتم.
ولی اونم فقط چند ثانیه با فرو کردن اون سوزن داخلم فاصله داشت، و طوری که شکمم داشت منقبض میشد بدنم انگار واسه اون درد مشتاق بود.
من واسه این خشونت ملایم و عمیق له له میزدم.
انبرک رو دور نوک سینهم گذاشت و محکم نگهش داشت.
با چشمهای گشاد بهش خیره شدم، انتظار نفسم رو بند اورد.
«به من نگاه کن بیبی گرل.»
بهش نگاه کردم و بهم نیشخند تیز و شیطانی زد.
«ترسیدی؟»
«معلومه که آره.»
«این مارکو میخوای؟»
5 477
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۸۴
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
محکمتر منو بوسید و گریههای از سر لذتم رو خفه کرد، همزمان هم ویبراتور رو روی کلیتم نگه داشت و پاهام رو به رعشه انداخت.
فقط وقتی که به مرز ارگاسم رسیدم عقب کشید، و با شرارت و پلیدی به نفس نفسهای تشنهم نیشخند زد.
«رو اون دیک سواری کن، بیبی گرل. آروم و عمیق.»
حرفش رو گوش کردم حتی با اینکه پاهام میلرزید و ضعیف بود.
حس پر بودن داخلم از اون دیلدو نالهم رو دراورد، واژنم دورش هی شل و منقبض میشد و همزمان خودم رو دوباره روش میبردم پایین.
حین حرکاتم، لئون یه پنبه دیگه رو با الکل ضدعفونی کننده خیس کرد و سینهم رو تو دستش گرفت.
«همینجوری سواری کن، آروم و یواش، دقیقا همینجوری.»
نوک سینه اولیم رو ضد عفونی کرد و بعد دومی، پنبه خیسش روی دوتا نوک سفتم حس سردی داشت. بعد انبرکها رو برداشت و خیلی هولناک و وحشتناک به همدیگه ضربه زد.
«کامل برو پایین ری. خودتو تا ته پر کن. حالا اینو روی کلیتت نگه دار.»
5 477
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۸۳
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
هر چقدر هم که خیس بودم، ولی اسباب بازیای به اون کلفتی به راحتی نمیرفت داخل.
آب دهنم رو محکم قورت دادم و دیلدو رو روی ورودیم تنظیم کردم، به چشمهای لئون زل زدم و اونم بهم خیره شده بود.
«خودتو واسم سوراخ کن، بیبی گرل.»
ناله کردم و خودم رو پایین بردم روی اسباب بازی، کلفتیش انقدر گشادم کرد تا جایی که دردم گرفت، تا جایی که مجبور شدم نصفه راه نفس نفس زنان مکث کنم.
لئون خم شد صورتم رو با دستش نوازش کرد و موهای پشت سرم رو چنگ زد.
«عمیقتر.»
بیشتر خودمو فشار دادم پایین و از حس کشش درونم ناله کردم. بالاخره کامل زانو زدم روی زمین و به پاهای لرزونم تکیه دادم.
سرم رو آروم هل داد بالا، از موهام به عنوان یه افسار استفاده کرد و آروم دهنمو بوسید. بدون عجله زبونش با زبونم ور میرفت.
همینطور که منو میبوسید ویبراتور رو روشن کرد. با چشمهای بسته هیچ ایدهای نداشتم که داشت چیکار میکرد، تا اینکه ویبراتور چسبید به کلیتم و تو دهنش با گریه ناله کردم.
