en
Feedback
ترجمه‌های رایا🪻

ترجمه‌های رایا🪻

Open in Telegram

ترجمه‌های دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتاب‌های ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate

Show more
5 484
Subscribers
-1724 hours
-367 days
-18230 days
Posts Archive
#عروس_لینکس #پارت_۲۲ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 تاریخ تولد برادرش رو نمی‌دونستم ولی قطعا امروز نبود، وگرنه درموردش می‌شنیدم. پنی شونه‌ای بالا انداخت. «فقط حس می‌کنم امروز باید کنار هم باشیم.» لبخند زدم. چه مهربون، قلبم یکم ذوب شد. که البته کار شاقی بود، چون بهم گفته بودن تو سینه‌م بجای قلب یه تیکه یخ داشتم. «پس بزن بریم. می‌خوای مجله‌های فشن رو ببینیم؟ دیروز یه مشتی ازشون به دستم رسید همراه با ترندهای پاییزی.» «آره. هر کاری که دلت بخواد می‌تونیم انجام بدیم.» خودشو دور بازوم چسبوند و گونه‌ام رو بوسید. لبخند پهنی بهش زدم، رفتار زشت و زننده لوشن رو فراموش کردم. چجوری خواهر و برادرا می‌تونن انقدر متفاوت باشن؟

#عروس_لینکس #پارت_۲۱ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 شک داشتم. ولی اینو هم می‌دونستم که مهمون‌هاشون اهمیتی نمی‌دادن که پنلوپه یا لوشن دور و برشون هستن یا نه. فقط دلشون می‌خواست مست بشن و به خونه یکی دیگه گند بزنن. پنی هر هفته پارتی داشت. پدر و مادرش بجای منع کردنش یه خونه‌ای ساخته بودن تا هر کاری که دلش می‌خواست بکنه تا مجبور نباشن شیطنت و شلنگ تخته راه انداختن‌هاش تو عمارت‌شون براشون مزاحمت ایجاد کنه. حالا که دارم بهش فکر می‌کنم، پنی خیلی بیشتر از من لوس بار اومده بود. پدر و مادر من به این اندازه بهم آزادی نمی‌دادن. «ترجیح میدم با تو وقت بگذرونم گُلدی. مخصوصا امروز.» «حالا چرا مخصوصا امروز؟» امروز یه روز عادی بود. تولدم هنوز نیومده بود، و تولد اونم سه ماه پیش بود.

#عروس_لینکس #پارت_۲۰ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 تجربه‌م با پسرا اصلا جالب نبود، هر چقدر بگم کم گفتم. درسته، من استاندارد های بالایی داشتم. مجبور بودم، چون وقتی بهم نگاه می‌کردن تمام چیزی که می‌دیدن ثروت خانواده‌م بود. مِری‌گُلد مانتِگیو! چه مورد خوبی برای ازدواج! و اینم پوئن خوبی بود که خوشگل هم بودم. باید احتیاط می‌کردم. نباید می‌ذاشتم کسی بخواد از خودم یا خانواده‌م سواستفاده کنه. پدر و مادرم منو جوری بزرگ کرده بودن که تابع استاندارد های بخصوصی باشم. و منم دلم می‌خواست مایه افتخارشون باشم. من تنها دخترشون بودم، و قرار نبود یه عوضی پرتوقع رو بیارم خونه. از پنی پرسیدم: «حالا دلت می‌خواد چیکار کنی؟» «بیا بریم خونتون و یه شب دخترونه داشته باشیم.» «مطمئنی؟ باید برگردی به جشنت.» «لوشن اونجاست. می‌تونه جای خالی منو پر کنه.»

#عروس_لینکس #پارت_۱۹ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 آروم سوزن رو فشار دادم و قطره خونم ریخت تو لوله شیشه‌ای. حالا من و پنلوپه گردنبندهای ست داشتیم، واقعا دوست داشتنی بود. شیشه لوله‌ها سبز بود واسه همین داخلش واضح نبود. حالا فقط یه طیف تیره‌تر شده بودن. اگه کسی ازم پرسید، بهش میگم با اشک‌های دشمن‌هام پر شده. پنی محکم بغلم کرد و گفت: «این فوق‌العاده‌ست. از کادوی تولدت خوشت اومد؟» «عاشقشم. واقعا ایده بکری بود.» «خب، تو برام خاصی گُلدی، واسه همین دلم می‌خواست یه کار خاص انجام بدم.» محکم نگه‌ش داشتم. بغل کردن بهترین دوستم خیلی حس خوبی داشت. این روزا آدمای زیادی رو بغل نمی‌کردم. لوشن همیشه پیشنهادش رو می‌داد، و همینطور تمام پسرایی که می‌شناختم، ولی علاقه‌ای نداشتم.

#عروس_لینکس #پارت_۱۸ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 از طرف دیگه پنلوپه همیشه عاشق اغراق تو همه چیز بود. اون اینطوری بود. و منم باهاش مشکلی نداشتم، به شرطی که اونم به حد و حدودم احترام می‌ذاشت. بنظر می‌رسید داشت همین کارو انجام می‌داد. هر چی نباشه الان اینجا کنارم بود، نه تو پارتی خودش تا بخواد دوباره به ناله و غر غر های برادرش گوش بده که من ردش کردم. «توروخدا، گُلدی؟» اون صدای نق نقو برگشت. پنی به اندازه من لوس بود. نمی‌تونستم ازش دلخور بشم. «این خیلی برام باارزشه. برای هر دوتامون.» «باشه، فکر کنم ضرری نداره.» با شادی جیغ کشید و انگشتش رو سوراخ کرد. یه قطره ریخت تو شیشه کوچولویی که از زنجیرم آویزون بود. بعد گردنبند رو خودش دور گردنم انداخت. گفت: «نوبت توئه.» وقتی اول خودش انجامش داد، اعتماد به نفس بیشتری گرفتم. کار عجیبی بود، ولی اگه خوشحالش می‌کرد... برام سوال بود که یعنی قراره تمام مدت اون گردنبندی که خون من داخلش بود رو بپوشه. چون من که عمرا.

#عروس_لینکس #پارت_۱۷ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 جعبه رو باز کرد و داخلش دوتا گردنبند طلا بود که دوتا پلاک شیشه لوله‌ای مانند ازشون آویزون بود. شیشه‌ها ریزه میزه بودن و انگار از شیشه‌ی رنگی ساخته شده بودن. تو جعبه یه چیز دیگه هم قرار داشت، یه سوزن طلا. خیلی خب، حالا علاقه‌مند شدم. پرسید: «ما تا ابد بهترین دوستیم، درسته؟» «معلومه.» «پس بیا اینجوری نشونش کنیم.» یکی از گردنبندها رو بهم داد و سوزن رو بین انگشت‌هاش گرفت. «لوله شیشه‌ای باز میشه. من یه قطره خون می‌ریزم تو مال تو، و تو هم یه قطره خون می‌ریزی تو شیشه من.» یکم چندشم شد «این بهداشتیه؟» با خنده گفت: «کاملا. ببین، این سوزن از هر دو طرف تیزه.» «نمی‌دونم، پنی...» این یکم زیاده‌روی بود. یعنی واقعا به یه رسم عجیب غریب نیاز داشتیم تا ثابت کنیم که تا همیشه بهترین دوست هم می‌مونیم؟

#عروس_لینکس #پارت_۱۶ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 همینطور که می‌نشست کنارم گفت: «صبر کن، منم باهات میام.» شوفر نگاه سوالی بهم انداخت و منم بعد از یه لحظه تردید، سرم رو با تایید تکون دادم. اونم ماشین رو دور زد و نشست روی صندلی راننده. از پنی پرسیدم: «مطمئنی؟ این پارتی تو بود. نباید بخاطر من رهاش کنی. الان واقعا فقط حالم خوب نیست، ولی فردا می‌تونیم باهم صحبت کنیم.» «نه عیبی نداره. به هر حال خیلی سر و صدا بود. آدمای زیادی سر و کله‌شون پیدا شد. به یکم استراحت احتیاج دارم.» چند لحظه وارسیش کردم. جالبه. پس در نهایت منو داشت انتخاب می‌کرد. خوبه. دخترا باید هوای همدیگه رو داشته باشن. گفت: «اینو ببین.» از جیبش یه چیزی دراورد. یه جعبه جواهر. «می‌خواستم اینو برای تولدت بهت بدم، ولی الان انگار وقت مناسبیه.» خندیدم: «می‌تونم صبر کنم.» «نه، بنظرم اگه الان بهت بدمش پرمفهوم تره.»

#عروس_لینکس #پارت_۱۵ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 «یا خدایان، گُلـدی! الان جدیته؟ استاندارد هات واقعا خیلی بالان.» «خیلی بالان؟ معلومه که بالاـن. و استاندارد های تو هم بالا هستن. ما که همیشه راجع به این موضوع همدیگه رو حمایت می‌کردیم. چی شده پس؟» با این حرفم یکم نرم‌تر شد. لحنش نق نقو شد. «لوشن برادرمه گلدی. من دوستش دارم.» «بیشتر از من؟» یکم مکث کردم. «البته، درک می‌کنم.» در واقع، درک نمی‌کردم. من هیچ خواهر یا برادری نداشتم، و پنلوپه رو خواهر خودم می‌دونستم. چرخیدم تا برم داخل ماشین. شوفر در رو برام باز کرد. وقتی نشستم، پنلوپه بدون دعوت اومد داخل. جلوی یه طعنه دیگه‌م رو گرفتم. دردناک بود که اون بهترین دوستم بود و امروز مجبور شدم این مدلی باهاش رفتار کنم، ولی باید اول خودم رو اولویت قرار می‌دادم. لوشن من رو معذب می‌کرد و اگه پنلوپه قرار بود ازش حمایت کنه، پس منم قراره که خودمو از این وضعیت خارج کنم.

#عروس_لینکس #پارت_۱۴ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 آهی کشیدم. پنلوپه که خودش می‌دونست برادرش چه مدلیه. من که بهش گفته بودم. چرا باید دوباره حرفم رو تکرار می‌کردم؟ «مشکل لوشِنه. ببخشید پنی. من دوستت دارم، ولی برادرت دست از سرم برنمی‌داره.» تغییر حالت چهره‌ش رو دیدم. گرما از تو نگاهش ناپدید شد، و لب‌هاش رو بهم فشرد. گفت: «تو قلبشو شکوندی، مری‌گلد.» جلوی خودمو گرفتم که چشم‌هامو تو حدقه نچرخونم. «اون حالش خوبه پنی. فقط باید درک کنه که رابطه‌مون تموم شده.» دلم می‌خواست بگم اون قلبی برای من نداشت، یا اصلا برای هیچکس، که بخوام بشکونمش، ولی دلیلی ندیدم که سلیطه بشم. «اون واقعا ازت خوشش میاد. بهش یه شانس دوباره بده.» «شانس دوباره؟» ابروم رو انداختم بالا. این بار نتونستم جلوی طعنه و کنایه‌م رو بگیرم. «واقعا که پنی. انگار اصلا منو نمی‌شناسی. من مری‌گلد مانتِگیو هستم. من شانس دوباره به هیچکس نمی‌دم. این مدلی بزرگ نشدم.»

#عروس_لینکس #پارت_۱۳ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 من یکی از خوش‌شانس‌هایی بودم که فقط چند دقیقه کوتاه مجبور بود گرما رو تحمل کنه، که اونم بین فاصله ماشین تا عمارت‌های ثروتمندی بود که یا به خانواده‌م تعلق داشتن یا هم به دوست‌هام. حتی نمی‌تونستم تصور کنم که چقدر اوضاع واسه مردم فقیری که تو شهر زندگی می‌کردن سخت و افتضاح بود، که می‌شد نود و نه درصد جمعیت. «مِری‌گُلد، وایسا!» وقتی رسیدم به ماشین با آهی ایستادم. شوفر می‌خواست در ماشین رو برام باز کنه که با یه اشاره مرخصش کردم. بعد چرخیدم و منتظر پنی موندم. پرسید: «داری کجا میری؟ پارتی تازه شروع شده.» گفتم: «حالم خوب نیست. دفعه بعدی همو می‌بینیم.» لب و لوچه‌شو آویزون کرد و گفت: «ولی همش داری این کارو می‌کنی گُلدی! مشکل چیه؟ حس می‌کنم انگار دیگه دلت نمی‌خواد باهم دوست باشیم.» «معلومه که می‌خوام دوست باشیم! پنی ما از موقع بچگی بهترین دوست همدیگه بودیم.» «پس بگو چت شده؟ این چند مدت بهم بی‌محلی کردی، و من درکش نمی‌کنم.»

#عروس_لینکس #پارت_۱۲ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 واسه این پارتی تو خونه پنی خیلی مشتاق بودم، ولی الان فقط دلم می‌خواست که فرار کنم. در طول ساعت گذشته لوشن همه جا دنبالم می‌اومد، ازم درخواست رقص می‌کرد، می‌گفت فقط دوستیم. ولی بعدش انقدر می‌اومد نزدیک که می‌تونستم بوی آبجو رو تو نفسش حس کنم. دیگه صبرم سر اومد. وقتی رفتم بیرون به طرف شوفر پدرم که منتظرم بود، صدای قدم‌هایی رو از پشت سرم شنیدم. سرعتم رو تندتر کردم، تقریبا داشتم می‌دویدم. دلم نمی‌خواست با هیچکس سر و کله بزنم، حتی با دوستم هم نه. دلم نمی‌خواست خودم رو به کسی توضیح بدم، و فکر نکنم هم که مجبور باشم. موهای تیره و بلندم چسبیده بود به پشت گردنم. اواخر تابستون بود و هیچ نسیمی نمی‌اومد تا این گرمای بی‌رحم رو کمتر کنه. شهر فورتیتود تو تابستون واقعا مردم آزار بود. انگاری که دیوارهای بلند اطرافش، گرمای داخل شهر رو نگه می‌داشت و جلوی تهویه هوا رو می‌گرفت.

#عروس_لینکس #پارت_۱۱ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 فصل دوم مِری‌گُلد صدای گوش‌خراش آهنگ از بلندگوها پخش می‌شد و بوی الکل و دود سیگار شدید بود. آدم‌ها می‌رقصیدن و به همدیگه جیغ و داد می‌کردن، وسط این همه سر و صدا و بلبشو اصرار داشتن که حتما گپ بزنن. دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. معمولا تو پارتی‌ها من همیشه پایه بودم و خوش می‌گذروندم، ولی اخیرا نه. مسلما امروز نه. و در نهایت می‌رسیم به لوشِن، برادر پنلوپه. پنلوپه بهترین دوستم بود، ولی خدایان می‌دونن که از برادرش حالم بهم می‌خوره! همیشه سمج میشه، همیشه پافشاری می‌کنه، هیچوقت جواب نه حالیش نمیشه. دو ماه پیش واسه مدت کوتاهی قرار می‌ذاشتیم بعد من تا جایی که تونستم آروم و ملایم بهم زدم. به هر حال رابطه‌مون جدی نبود. اون خودخواه و پرتوقع بود، و تو بوسیدن هم افتضاح بود. وقتی بهش گفتم می‌خوام صبر کنم هیچ صبری نداشت، واسه همین مجبور شدم بهش خاتمه بدم. ولی وقتی اون برادر بزرگتر پنلوپه بود، نمی‌تونستم کاملا ازش خلاص بشم.

🎀 برای خرید فایل کامل عروس لینکس به این آیدی پیام بدید: @RayaLil 🐾

خب بچها جون پارت‌گذاری عروس لینکس شروع شد🎀 این رمانِ کوتاه مثل یه نسیم تابستونیه، توش یه پرنسس لجباز داریم که هیچ جوره جفتش رو نمی‌خواد قبول کنه😌 و یه لینکسِ هیولا داریم که بسیــار احساسیه و از تمام جونش مایه می‌ذاره تا پرنسسش رو راضی نگه داره🥺 شَدو، لینکس قصه‌ی ما، حاضره از خونه‌ی درختیش و شیر مورد علاقه‌ش و خرخرهای آرامش بخشش و همه چیزش بگذره و دو دستی به پرنسس خانم تقدیم کنه، ولی نذاره این جفت عزیزش از بغل پشمالو و گرمش جم بخوره🎀🐾 آخر سر بنظرتون شَدو موفق میشه که پرنسس نازنازی و لجبازش رو راضی کنه؟ یا پرنسسِ قصه‌ی ما موفق میشه از چنگ نرم و پشمالو ولی خطرناک جفتش فرار کنه؟ باید دید😌🎀

#عروس_لینکس #پارت_۱۰ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 یعنی قبل از شروع فصل جفتگیری می‌تونن جفت بی‌نقصم رو پیدا کنن؟ فقط می‌تونستم امیدوار باشم. یعنی ممکنه تمام چیزایی که می‌خواستم باشه، و حتی بیشترش؟ پلک‌هام رو بستم و سعی کردم تصورش کنم. دوست داشتنی، نرم، بغل کردنی. عروسم دیوونه‌ی نوازش کردنه، ساعت‌ها لیسش می‌زنم و تمیزش می‌کنم، و شب‌هامون طولانی پر از خرخر کردن میشه. فقط فکر کردن بهش باعث شد شروع کنم به خرخر کردن. پنجه‌م رو لیس زدم و گوشم رو مالیدم. صبر نداشتم که تو بغلم بگیرمش. تمام چیزی که می‌خواستم این بود که لوسش کنم. این قرار بود هدف اصلی و مهم زندگیم باشه. سحر از میون پرده‌ها پدیدار شد، و درختستان فلیس رو حس کردم و شنیدم که با پیشی‌هایی که می‌خواستن بازی کنن بیدار شد. خیلی زود، منم پیشی‌های خودم رو داشتم. با عجله رفتم تا ظرف تست خون رو بفرستم به معبد.

#عروس_لینکس #پارت_۹ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 حالا اینطور هم نبود که خارج از اون فصل سکس نداشته باشیم ولی حین فصل جفتگیری، متفاوت بود. خالص و طبیعی، خشن، شدید و غالب بود. بدون هیچ جفتی، به زور می‌تونستم با اون میل و هوس بجنگم. حالا دیگه اگه جفت رو داشته باشم به معنای واقعی غیرممکن بود. واسه همین فقط امیدوار بودم که اگه معبد برام پیداش کنه، جفتم تحملش رو داشته باشه. هر چی نباشه انسان‌ها ظریف و شکننده بودن. درسته که شاید لینکس‌ها از بیرون حساس بنظر برسند چون از پشم نرم و پرپشتی پوشیده شده بودیم، ولی ما هیولا بودیم. با دندون‌های نیش بلند و پنجه‌های تیز. بدون چربی و عضلات قدرتمند، و توانایی دویدن تا مایل‌ها با سرعت باورنکردنی داشتیم. در حقیقت ما به پل و نردبون احتیاجی نداشتیم تا از درخت‌هایی که داخلشون زندگی می‌کردیم بالا و پایین بریم، ولی ما تنبل بودیم... مگه اینکه بی چون و چرا مجبور بودیم همت به خرج بدیم، در غیر این صورت راحتی و آسودگی رو ترجیح می‌دادیم. الان تابستون کاملا تو اوج خودش بود. بیش از حد منتظر مونده بودم که خونم رو بفرستم به معبد.

#عروس_لینکس #پارت_۸ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 روی میزم دوتا کتاب مال کتابخونه قرار داشت که درمورد فصل جفتگیری بودن. یکیش چندتا فصلش گم شده بود. یه نسخه کهنه بود که بزور از شیفت به جا مونده بود. کتاب رو باز کردم و پاراگراف هایی که زیرشون خط کشیده بودم رو دوباره خوندم. اجازه نداشتم زیر جملات خط بکشم و داخل کتاب یادداشت برداری کنم، ولی خب از مداد استفاده کرده بودم و قبل از برگردوندنش همه چیز رو پاک می‌کردم. هیچ خسارتی وارد نشده. به عنوان یه نویسنده شاید باید مخالفش می‌بودم ولی حقیقتا از فکر اینکه خواننده‌هام روی صفحه‌های کتاب‌هام یادداشت برداری کنن خوشم می‌اومد. نشون دهنده‌ی علاقه و تعامل بود. به هر حال این فقط یه کاغذ بود. خود کتاب هم یه شیء بود. کلمات داخلش این‌قدری ارزش داشتن که دورش پر از خط‌خطی و یادداشت و واکنش بشه. طبق معمول، همیشه زیاده‌روی می‌کردم. من ماجراجویی سرگرم کننده و خودمونی می‌نوشتم، نه فلسفه که! قبل از شیفت از قرار معلوم فصل جفتگیری اواخر زمستون تا بهار بوده، و خیلی کوتاه‌تر. اگه اون موقع‌ها زندگی می‌کردم، کنار اومدن باهاش خیلی راحت‌تر می‌شد. ولی بعد از شیفت، تو بیولوژی و جسممون یه چیزی تغییر کرد، و حالا فصل جفتگیری آخر تابستون تا خود پاییز و زمستون ادامه داشت.

#عروس_لینکس #پارت_۷ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 این خونه رو برام مهیا کرده بود. البته با اسم مستعار نویسندگیم بود، و پرفروش ترین نویسنده‌ی اجتماعات لینکس‌ها تو کل آلیا ترا بودم. میشه گفت که نژاد من اهل تنبلی بود. ما خیلی می‌خوابیدیم، که تو ذاتمون بود. و وقتی نمی‌خوابیدیم، با یه کتاب و کلی خوراکی یه جا لم می‌دادیم. رمان‌های گوثیکم که یکم عاشقانه هم داشتن رو طرفدارهای وفادارم در عرض چند ساعت جارو می‌کردن. اکثر اوقات هم انتشارات ولم نمی‌کرد، همیشه باید تو زمان خیلی کمی کار رو تحویل می‌دادم. مجبورم به مدیر برنامه‌م نامه بفرستم و ازش بخوام به ادیتور نامه بده و واسه تمدید وقت التماس کنه. با این وضعیت ذهنی الانم، بوجود اوردن کلمات خوب غیرممکن بود. پس به نوعی، نبود جفت رو شغلم هم تاثیر داشت. فکر می‌کردم تنها بودن بهتره که بتونم روی کتاب‌هام تمرکز کنم، و معلوم شد که اشتباه می‌کردم. ماشین تحریر رو نادیده گرفتم و خودکاری هم برنداشتم. شیرم رو نوشیدم و به گرفتاریم فکر کردم. اگه بیشتر شبیه به انسان‌ها یا موجودات دیگه‌ای بودیم چقدر زندگی آسون تر می‌شد، و مجبور نبودیم همش تسلیم خواسته‌های بدنمون بشیم!

#عروس_لینکس #پارت_۶ 🐾🐾🐾 🎀🎀 🐾 به تنها نتیجه منطقی رسیدم. اگه اون مثل من یه لینکس نبود، پس حتما جفتم یه انسان بود. حداقلش تو این مورد معبد ازدواج می‌تونست بهم کمک کنه. برای جفتم آماده بودم؟ آماده بودم که جفتم رو ببینم و یه زندگی کاملا جدید و متفاوت رو شروع کنم؟ باید باشم. از لحاظ جسمی، من سال‌ها بود که آماده بودم. این قلب و روحم بود که باید به سطح مناسب می‌رسید. قرار بود دردناک باشه، خودم می‌دونستم. ولی بدون جفتم هم دقیقا همون قدر دردناک بود، واسه همین چاره‌ای نداشتم. برگشتم داخل خونه و واسه خودم یه لیوان بزرگ پر از شیر ریختم و دوتا یخ انداختم توش، بعد با خودم بردمش تو اتاق مطالعه‌م و پشت میزم نشستم. ماشین تحریرم منتظرم بود. کاغذی که یکم پیش واردش کرده بودم سرزنش گر و خالی بهم خیره شده بود. روزها بود که نتونسته بودم حتی یه پاراگراف بنویسم. شاید وقتش رسیده بود که خودکاری بردارم و دست نویسی رو امتحان کنم تا قفل خلاقیت ذهنم رو بشکنم. نویسندگی هم شغلم بود و هم عشق و علاقه‌م، و بیشتر از چیزی که لازم داشتم برام پول درمی‌اورد.