( Closed )
Closed channel
𝁣 ꢣ𝗂𝗅𝖾𝗇ᥴ𝖾 𝗂ꮪ 𝗅ᨣ𝗎ᑯ 𝗂ẜ ყ𝗈𝗎'𝗋ꫀ 𑜅 𝗅ꪱ𝗌ƚ𝖾ꪀ𝖾𝗋 𝂂
Show more236
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-8330 days
Posts Archive
Repost from N/a
غـروب پایـیـز، بـه یـاد تـو.
امروز.. غروبی بعد مدتها به یادت افتادم تصورت چه قشنگ بود. نه این که بهت فکر نکنم، تو توی ذهن و قلبم باقی مونده بودی حتی اگه خودم نخوام. یه جورایی ریشه کرده بودی تو وجودم اما راستش خیلی وقته که فراموشت کردم. تورو به صندوقچهی فراموشی سپرده بودم ولی حتی اگه فراموشت کنم هم یه جایی از ذهنم به یادم میاد آدمی مثل تورو توی زندگیم داشتم. آره، تورو فراموش کرده بودم اما حسی که بهت داشتم رو نه؛ چون علاقم بهت حتی ذرهای کم نشده بود و خب... حداقل تا یه زمانی. چه پایانی داشتیم. وقتی اسمتو میشنوم بیاختیار لبخند میزنم. من دوستت داشتم و فکر میکنم قراره همیشه یه دردی از تو با من باقی بمونه . 🪶پسر ستارهها لیمینهو! دوهزار و بیست و چهار نهم اکتبر، پارک جنگلی.
Repost from arctı𝖼 fox
📇 نامـہے ارسالے سـم هوانگ، از مادریـد بہ پاریـس.
بِـلــای عزیز من، سلام. توے نامهی قبلےـت حالم رو پرسیده بودی، عزیزڪِ سم. حالم خوبـہ... فڪر مےڪنم ڪـہ اینطور باشـہ. این روزها دنیا رو جور عجیبـے مےبینم؛ شاید ما هم بالاخره بزرگ شدیم، بِـلا. صداے بارون فرق داره، بوے دریا فرق داره، هلال ماه فرق داره... شاید هم این ماییم ڪہ فرق ڪردیم. هردومون غمزده، گوشـہاے از این دنیا به اجبار نفس مےڪشیم. من توے مادرید و تو توے هیایوے عاشقانـہے پاریس. از هم دوریم، اما دلهامون هنوز نزدیڪـہ. خیلی وقتـہ که غمے سمت چپ سینـہم جا گرفتـہ، مثل عشق. با این تفاوت ڪہ غمِ عشق مثل بوسـہے یڪ فرشتـہست، اما این غم مثل جای چنگِ شیطانـہ، میسوزونه، و هرگز زخمش خوب نمےشـہ. هرگز خوب نمیشه، بِـلا... این رو خوب مےدونم، اما تازگےها اتفاق جدیدی افتاده... چند روزے مےشـہ ڪہ به غمهام لبخند مےزنم. به غمِ خفتـہ توے رخ مـاه لبخند مےزنم، به غـمے ڪہ صداے قطرههاے بارون فریاد مےزنن لبخند مےزنم، به غمِ نوشتـہشده روی صفحـہی آبـے آسمون لبخند مےزنم، به پسرڪ موطلایـےِ ڪافـہدار لبخند مےزنم... اسمش فلیڪس لےـه، توے چشمهاش و روے گونـہهاش ستاره داره، وقتـے مےخنده گوشـہے چشمهاش چین مےافتـہ و ردیف سفید دندونهاش من رو یاد ڪلاویـہهای پیانوی قدیمے تو مےندازه. من حسش مےڪنم، بِـلا. انگار اون هم مثل من و تو، به اجبار بزرگ شده، انگار اون هم غم داره. شاید یڪ روز بتونیم دستهای هم رو بگیریم و غم و دردی ڪہ توی سینـہهامون ریشـہ ڪرده و توے چشمهامون روییده رو از خاڪ بیرون بیاریم... شاید یڪ روزے بتونے با خودت بگے "خوبـہ، سم دوباره عاشق شده." هوا هنوز هم غم داره، بِـلا. اما من لبخند مےزنم... بـہ تـو، به بـارون، بـہ مادریـد، بـہ پاییـز، و بـہ پسرڪ مو طلایـے. تو چے بلا؟ این بار تو برام بنویس، دلم براے رقـصِ قلمت تنـگ شده.با عشــق؛ بــرادرت، ســم.
Repost from ꮐ𝛖𝝒ꮪ 𝚴 ꭱ𝜊ꮪᥱꮪ
امروز او زیر آسمانِ ۱۰ اڪتبر براے همیشہ از دنیاے من ناپدید شد مانند قطره اشکے در هجوم گریہ هاے آسمان بر گونہ هایم غلتید و گم شـد . برگ هاے خزانے شاهدند کہ چگونه با هر قدمے کہ از من دور میشد من ترڪ برمیداشتم ، ریشه های زندگے در من خشڪ میشدند و من آرام آرام دفن میشدم در خاطرات با تو بودن . رفتے و ندیدی کہ چگونہ ابر ها به سوگ من نشستند و تڪ تڪ روز ها و ماه ها به یڪ چیز ختم میشدند ، پاییز !
🤩 تـو حـتے انـدازـہ ناپلئـون ـہـم دوسـتم نداشتـے.. هیونـگ!
بـه خـودت بیـا هوانـگ هیونجـین.. تـو از دسـت دادی هرچـیزی کـہ داشتـی رو از دسـت دادی تو بـا حماقتـی که اسمـشو عشـق بـی حـد گـذاشتی نابـود شـدی تبدیـل شدی بـه خـورده شیـشه روی سرامیـک های تـالار تـو خودت خـواستی هیچکـسِ زنـدگی من بـاشی به خودت بیـا آقـای هـوانگ به خودت بیا و ببـین چی روبروتـه یه تیکـه سنـگ روبـروت نشـسته و داره از فـرازونشـیب زندگی گذشـته میـگه زندگی ای کـه همه چـیزش تو بـودی تو قـلمی بودی که به بـوم زندگیم جـون بخشیـده بوده تو کسـی بودی که بـه گل رز آبـی رنگت آب دادی یـادت میاد؟ اما نمیـدونستی روزی اینـقدر فرد پسـتی میشی که هـمون رز با بیرحـمی خـار توی دستت میکنـه گـل رزی که روزی با گلـبرگ هاش ، دستـای استخـونی و برفیـت رو بوسـه میزد بوسه هامـو یادت میاد؟ نوازش هامـون رو یادت میـاد؟ یادته زیر بـارون با نـوای ویولن رقصیـدیم؟ یادتـه چقـدر ساعت 22:22 رو دوسـت داشـتی؟ چـون اون ساعـت همیـشه فنجـون قهـوه و یه قاصـدک کنارش توی بشـقاب برات مـیاوردم یادتـه سرت رو روی پاهـام میزاشتی تا برات از سرنوشـت دزیـره کـلاری بگم؟ یادته ناپلـئون بخاطر دزیـره آروم تر میدویـد تا اون برنده بشـه؟ تو حتی اندازه ناپـلئون هم دوستـم نداشتی.. هیونگ!
🪽🪽
𝁣 😀 I never faked love to anyone ,
everything was from my heart
Something I have never seen before 𝂂
