en
Feedback
نگهبان قلبمـ♥️

نگهبان قلبمـ♥️

Open in Telegram

♥️⃝⃔∞↬﷽↫♥️⃝⃔∞ Start: ✧⁩¹⁴⁰²٫¹²٫¹‌✧⁩ به دنیایی از رمان، کلیپ، تکس، آهنگ، چالش، نظرسنجی، داستان کوتاه و شعر خوش اومدید😍

Show more
283
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1430 days
Posts Archive
چرا دیگه فعالیتی نیست

•❥•----------•♥️•---------•❥• عاشقے در پس سیاهے♥️ 𝗣𝗮𝗿𝘁 ️️𝟰𝟴 وقتی دیدم تا این مرحله پیش اومده که بیاد در خونمون ترسیدم و به بچه ها گفتم احتمالا برم قبول کنم. اینکه بابام میفهمید و حق خیلی چیزا رو ازم می‌گرفت خیلی بدتر بود از اینکه پیش اون پسره می‌بودم. با اینکه سعی داشتن جلومو بگیرن ولی من رفتم که باهاش صحبت کنم. گفتم هر چی بادا باد.. میخاستم ببینم اصن شرایطش چیه میخواد چی بگه و به عنوان چی منو اونجا نگه داره. داشتم میرفتم سمت عمارتش که گوشیم زنگ خورد. کیوان بود. هه!! تازه منو یادش افتاده. جوابشو ندادم و رد تماس دادم. ایفن رو زدم. در باز شد. اروم اروم سمت در ورودی رفتم. میترسیدم و به شدت استرس داشتم. نمیدونستم این قدم هایی که برمی‌دارم منو وارد چه چالش هایی می‌کنه!؟ با این حال وارد شدم. خدمتکارش رفت که صداش کنه اونم گفت بگو بیاد بالا تو اتاقم.. •❥•----------•♥️•---------•❥• @Khoda_Writer_F

•❥•----------•♥️•---------•❥• عاشقے در پس سیاهے♥️ 𝗣𝗮𝗿𝘁 ️️𝟰𝟳 چند روزی همینطور گذشت و من هرروز استرسم بیشتر میشد. همش فکر میکردم اگه برم بیرون الاناس که جلومو بگیره و باز بگه گفتی یا نه؟؟ غزل و کیارش میگفتن نترس جرعت همچین کاری رو نداره ولی نشون داد که جرعتشو داره. یه روز که با هزار ترس رفته بودم دانشگاه داشتم برمیگشتم ماشینش رو جلوی ساختمون خودمون دیدم. سریع دویدم سمت خونمون. دیدم داره با بابام صحبت می‌کنه. هول شدم سلام کردم که در کمال تعجب دیدم بابام لبخند میزنه. ـ سلام دخترم بیا داخل. متعجب نگاهی به پسره کردم که ببینم چی گفته اینقدر بابام ریلکس وایستاده. اونم لبخند زد که بابام رو به من گفت: ـ قبلا چرا استادتون رو معرفی نکرده بودی دخترم؟؟ لبخندی از سر حرص تحویلش دادم و گفتم: ـ اوهوم یادم نبود. تعارفش کرد که بیاد خونه ولی گفت خاسته فقط یه سری بزنه و بره. آخه کدوم استادی میاد سر بزنه به دانشجوش؟؟ بابای من چش بود!؟ تا یکیو خوشتیپ و پولدار میداد فکر میکرد خبریه!! •❥•----------•♥️•---------•❥• @Khoda_Writer_F

Ai - Cheghad Ghashangi - 320.mp36.32 KB

‏تو اولین و آخرین کسی بودی که حاضر بودم بخاطرش انقدر کور و احمق باشم‌ .

میشه غرق شد توش ، با اینکه دریا نیست چشمات .

تنها دلیل زنده موندنِ من اونه ، بقیه میتونن تشریف ببرن .

مراقب خودت باش ، من دستم بهت نمی‌رسه كه ازت مراقبت كنم .

تو همانی که به دردِ دلِ من درمانی: )❤️

•❥•----------•♥️•---------•❥• عاشقے در پس سیاهے♥️ 𝗣𝗮𝗿𝘁 ️️𝟰𝟲 بازم یه ساعت گذشت و خبری نشد.. تهش دید نمیشه خودش پیاده شد و اومد سمتم. زد به شیشه. بدون هیچ عجله ای، آروم کشیدم پایین. طلبکار نگاش کردم. ـ گفتی؟؟ قلبم ریخت یه لحظه ولی به روی خودم نیاوردم. ـ چیو؟؟ نگاهی به ساختمون ما کرد. ـ اینکه چه بلایی سر خونه زندگیم آوردی رو ـ به کی؟؟ ـ بابات!! سرمو بیرون شیشه اوردم و گفتم: ـ حرف دهنتو بفهم. خسارت میخای بهت میدم گشنه بازی در نیار. پوزخندی گوشهٔ لبش نشست. ـ گشنه؟؟ دختر جون من کل خاندانتو میخرم. بهتره یا خودت با زبون خوش بیای تو خونم بمونی یا من برم به بابات همه چیو بگم. هیچی نگفتم. فقط ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم. واقعا هیچ جوابی براش نداشتم. اونوقت میگفتن نگران نباش مگه میشد؟؟ یه غلطی کرده بودم که باید فکر اساسی براش میکردم وگرنه کلام پس معرکه بود.. •❥•----------•♥️•---------•❥• @Khoda_Writer_F

•❥•----------•♥️•---------•❥• عاشقے در پس سیاهے♥️ 𝗣𝗮𝗿𝘁 ️️𝟰𝟱 دستمو گرفت و آروم گفت: ـ خیالت راحت هیچ غلطی نمیتونه بکنه. من کنارتم غصه چیو میخوری؟؟ برای لحظه ای آروم شدم ولی باز نگرانیم شروع شد. کاملا حق با پسره بود و اگه میومد به بابام می‌گفت فقط این وسط من بدبخت میشدم.. چند روزی همینجور گذشت.. یه روز صبح که داشتم میرفتم دانشگاه سر خیابون خودمون دیدمش. خودش رو نه.. اول ماشینش رو دیدم. خواستم به روی خودم نیارم و از کنارش رد بشم که دیدم جلوی ماشینم رو گرفت. انتظار داشت من پیاده شم تا ببینم اون چکارم داره. عمرا این کارو نمی‌کردم. خودش کار داشت خودشم باید پیاده میشد.. نیم ساعتی اونجا توی همون حالت بودیم. اگه عقب گرد میکردم که باید میرفتم خونه چون از اون طرف راهی به دانشگاه نداشت. لعنت بهت از کلاسم جا موندم. دید حریفم نمیشه رانندش رو فرستاد پایین. اومد سمتم و گفت: ـ آقا کارتون دارن. شیشه رو با غرور کشیدم پایین و گفتم: ـ اون کار داره خودش بیاد. بعدم شیشه رو کشیدم بالا. •❥•----------•♥️•---------•❥• @Khoda_Writer_F

فوق العادس😍

بودنت کمه🥹
بودنت کمه🥹

بابتش تا صبح گریه کردی و نخوابیدی و حالا بی‌‌حس به پنجره و نور زل زدی.

بدون من هرجا برسی تهش منو کم داری.

‏اما قلب حافظه‌ی خودش را دارد و من هیچ چیز را فراموش نکرده‌ام.

•❥•----------•♥️•---------•❥• عاشقے در پس سیاهے♥️ 𝗣𝗮𝗿𝘁 ️️𝟰️️𝟰 با کشیده شدن دستی روی سرم از خواب پریدم. نگاهی به دور و اطرافم کردم و بالا سرم کیارش رو دیدم. ـ چی شده؟؟ بوسم کرد و گفت: ـ هیچی فداتشم خوبی تو؟؟ سر جام نشستم و جواب دادم: ـ خوبم دیر خوابیدم الان یکم گیجم تو خوبی چیشده بود یهو رفتی نگرانت شدم. پیشم نشست. ـ نترس رفیقم تصادف کرده بود بهم زنگ زد گفت حالم خیلی بده بیا منم دیدم بین منتظر موندن برای تو و رفتن برای اون بهتره که برم چون پشت گوشی صداش بد میومد. ـ اشکال نداره الان که میومدی حالش خوب بود؟ ـ اره بهتر بود خانوادش از شهرستان اومده بودن پیشش منم اومدم پیش تو. با نگرانی صداش کردم. ـ داداشی ـ جونم؟؟ ـ رفتم اونجا رو آتیش زدم ولی پسره نمیزاشت من بیام. غیرتی شد. ـ غلط کردهههه با ترس گفتم: ـ گفت اگه از اینجا بری خودت می‌دونی و بابات.. •❥•----------•♥️•---------•❥• @Khoda_Writer_F