روایت گمشده
Open in Telegram
اردوی علمی - تفریحی روایت گمشده ارتباط با ادمین : @revayat_gomshode_admin @revayat_gomshode_girls
Show moreIran312 566The category is not specified
548
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
January '24
January '24
+7
in 0 channels
December '23
+554
in 3 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 24 January | 0 | |||
| 23 January | 0 | |||
| 22 January | 0 | |||
| 21 January | 0 | |||
| 20 January | +1 | |||
| 19 January | 0 | |||
| 18 January | 0 | |||
| 17 January | +1 | |||
| 16 January | 0 | |||
| 15 January | 0 | |||
| 14 January | +1 | |||
| 13 January | +4 | |||
| 12 January | 0 | |||
| 11 January | 0 | |||
| 10 January | 0 | |||
| 09 January | 0 | |||
| 08 January | 0 | |||
| 07 January | 0 | |||
| 06 January | 0 | |||
| 05 January | 0 | |||
| 04 January | 0 | |||
| 03 January | 0 | |||
| 02 January | 0 | |||
| 01 January | 0 |
Channel Posts
| 2 | 🔰 #روایت_گمشده
⭕️نظر دانشجویان دختر دانشگاه شهید بهشتی درباره حال و هوای اردوی روایت گمشده
@revayat_gomshode_sbu | 3 168 |
| 3 | 🔰#روایت_گمشده
⭕️ روایت یک سرباز🇮🇷
@revayat_gomshode_sbu | 3 014 |
| 4 | چندتا بچه پررو!
قسمت هفتم: ورود به منطقه نظامی
شب اول و آخر اردو خیلی عادی در محل اسکان متعلق به سپاه بندرعباس سپری شد؛ قدری معطلی برای تخصیص اتاق، چک کردن پیامهای مجازی مربوط به دوران هجران دوسه ساعته و تمهید مقدمات خواب.
تماس کوتاهی با منزل میگیرم تا از نگرانی، که درش نبودند، خارجشان کنم. دخترم را با وعده هدایای خاص و تعهد اکید مبنی بر اینکه دیگر شب را بیرون از خانه نخواهم خوابید، راضی به قطع تماس میکنم.
بحمدالله به برکت آلارم پارهتن، نماز صبح بهوقت ادا شد. از نماز جماعت که خبری نبود، چه رسد به دعای ندبه صبح جمعه.
شب قبل تأکید شده بود که صبح اول وقت باید حرکت کنیم تا به همه برنامههای اردو برسیم. به هر ضرب و زوری که بود حوالی ۸ صبح، جوانان رعنای مملکت، برخی چای و نسکافه در دست و برخی لقمه در دهان در اتوبوسها جاگیر شدند. لابد معنای اول وقت عوض شده.
صبحانه را در اتوبوس خوردیم و نیمساعته رسيديم به منطقه یکم نيروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی. بناست وارد منطقهای نظامی شویم آن هم در بحبوحه درگیریهای شدید منطقه غرب آسیا بین جریان مقاومت و اسرائیل غاصب در غزه. گوشیها را که دودستی تحويل میدهیم. انتظار دارم مرز آبی در حالت چيزی شبیه به آمادهباش نظامی باشد ولی همهچیز عادی به نظرمیرسید.
برنامه نخست بازدید از نمایشگاه تجهیزات دریایی و شناورهای نظامی سپاه پاسداران است که در فضای باز کنار ساحل برپا شده است. ناو، قایق پرنده، شناورهای موشک انداز، سامانه پدافندی و مانند اینها.
طبق معمول صندلیهای پلاستيکی در فضای باز زیر آفتاب هلالی شکل چیده شده رو به تجهیزات نظامی، و نوای ترانههای حماسی در محيط میپیچد.
بچهها برای فرار از آفتاب ساعت۹ صبح بندرعباس به چفیه و کلاه و کف دست پناه بردهاند. برخی هم زیر تابلویی پناهنده شدهاند یا لابلای قایقهای جنگی قایم شدهاند. فرمانده جاافتاده و خوشلهجه نیروی دریایی سپاه، که لحن پرمهری در سخن گفتن دارد حواسش هست که بچهها دارند بیتاب میشوند. سخن کوتاه میکند. چکیدن قطرات آب کولرهای اسپیلت در هوای شرجی جنوب را مثال میزند تا شرشر عرق از نوک انگشت و آستین سربازان به هنگام مراسم نظامی در گرمای سوزان و هوای مرطوب طول سال را جا بیندازد بلکه بچهها قدر حال و هوای بهاری اواسط پاییز بندرعباس را بدانند. به فکر عدالت در دستمزدها میافتم. مرزبانی دریایی در این شرایط سخت آبوهوایی که چند دقیقهاش هم طاقت فرسا است چگونه قابل جبران است؟
بچههای رشته مديريت را میفرستند سمتی دیگر که نفهمیدم کجا و الباقیمان بازديد از نمایشگاه را آغاز میکنیم. درجهداران نظامی جوان به نوبت میآیند و توضیحات فنی در مورد قابلیتهای تجهیزات و نوآوریهای صورتگرفته و کلاسبندی آنها ارائه میکنند. از قابلیتهای راداری و قدرت مانور دریایی تا هدفگیری و موشک اندازی در حال حرکت و دقت پرتاب و اصابت.
دهههشتادیهای کنجکاو در هر سوراخ سمبهای سر میکشند و برادران پاسدار را سوالپیچ میکنند تا تهتوی تجهیزات را درآورند. مشخص است که از قابلیتهای متنوع دفاعی نظامی امنیتی اطلاعاتی شناورها ذوقزده شدهاند. لازم نيست برایمان بگويند که در صنايع نظامی و تجهيزات جنگی تحریم بودیم و هستیم. نسل زد خوب میداند که در دنیا صنايع نظامی پیشقراول صنايع دیگرند و محصولات نظامی، برآیند فناورانه چندین شاخه علوم پایه و مهندسی است و سرریز این فناوریها عاید صنايع دیگر میشود. و حالا با چشمان خود میبیند و با دستان خود لمس میکند ثمره مجاهدتهای شبانهروزی بچهپرروهای سپاه را در دوران تحریم که بیشتر ازتهدید، گویا فرصت بوده. فرصت باور خويش و استعدادهای خداداد.
به خیال خودمان داريم از نزديک، آخرین دستاوردهای نیروی دریایی را رصد میکنیم که درجهداران جوان یادآوری میکنند که بهواسطه ملاحظات نظامی، نمیتوانیم همه تجهيزات و امکانات نظامی را نمایش دهیم. کفمان میبرد.
از همان دقایق اول که وارد صحن علنی نمایشگاه شدیم، زیبایی دلربا که در ساحل انتظارمان را میکشید هوش و حواسمان را ربوده بود. سپاهیها نام دلکشش را با شور خاصی به زبان میآوردند. بیتاب لحظه وصال شده بودیم. منتظریم در آغوشمان بکشد.
ادامه دارد...
@drhamednikoonahad | 1 390 |
| 5 | چند تا بچه پررو!
قسمت ششم: نیویورک!
بعد از ناهار تکراری که شبهنگام سرو شده بود، با اتوبوس تحت هدایت همان راننده ناشی، و حالا خسته هم، مسیر پرپیچ و خم داخل پالایشگاه را در پيش میگیریم. حال که قطع عضو شدهایم، چشمان غیرمسلح را بيشتر میگردانیم در کوچهپسکوچههای شهر پالایشگاهی ستاره خلیج فارس تا تصاویر را به جای گالری گوشی، در گالری ذهن بسپاریم. پشت سرِ تویوتا لندکروز حراست پالایشگاه که همزمان حکم اسکورت و بلد راه را دارد از میان انبوه تأسیسات نفتی و پالایشی و کارگاهی، اندک اندک به سمتی میرویم که بعدا آقاجواد میگوید آنجا همانجایی است که سازندگان پالایشگاه در اثنای ساخت و راهاندازی آن، که چندين سال طول کشیده، از فشار کار و بنبستها به آنجا پناه میبردهاند و به دسترنج مینگریستهاند. بعد از حدود ربع ساعت گشت و گذار در این شهرک تاریک، از دل جاده خاکی رو به سوی مشعل گاز فلر، به بام پالایشگاه میرسیم. از اتوبوس که پياده میشویم قابی در برابر ماست که به قول آقا جواد، بچهها را یاد تصاویر نيويورک در شب میاندازد.
تأمینکننده بیش از ۴۰ درصد مصرف بنزین روزانه مملکت، که همچون ستارهای در کنار خلیج فارس میدرخشد جلوی چشمان حیرتزده ماست.
چند ردیف صندلی پلاستيکی چیده شده برای بچه پرروهای آینده در کنار میز پذیرایی. صدای ترانههای میهنپرستانه سالار عقیلی در فضا میپیچد. جوانانِ همیشه درصحنه با هجوم به میز پذيرايی، داغ عدسپلو را تلافی میکنند. ماندهام متحیر که هنوز نیمساعت از شام نگذشته. معده زاپاس دارند گویا!
رو به نیویورک و پشت به مشعل فلر نشستهایم و در خنکای اواسط شب میانه پاییز که بیشتر شبیه اواخرتابستان است، محو عظمت این شهر پالایشگاهی شدهایم.
آقاجواد حواس بچهها را جمع میکند و با ذكر خاطراتی از اردوهای قبلی میخواهد میخکوبمان کند. از بچه پرروهایی میگوید که زیر بار انواع فشارها که تحریم يکی از آنها بوده، خم شدند ولی نشکستند.
بلافاصله تریبون را به مهندسی متواضع که لرزش صدايش نشان میدهد قدری پا به سن گذاشته، میسپارد تا مرد میدان عمل، سخن آغاز کند. بعد از ذکر چند《ترین》در مورد ابرپالایشگاه خاورميانه که تماما با توان مهندسی داخلی ساخته شده، از سختیهای کار ساخت پالایشگاه در زمان تحریم میگوید. پالایشگاهی که با هدف تأمین امنیت سوخت و انرژی کشور ساخته شد و نماد خودباوری و غیرت ایرانی شد و نهتنها نیاز داخلی را برآورده کرد که ما را به بازار صادرات فرآوردههای نفتی رساند. از هفتهها دوری از خانواده در زمان ساخت میگوید. از نمیتوانیدهایی که برخی در گوششان میخواندند. از گرمای هوای طاقتفرسای در طول سال، از رطوبت هوای بالای ۹۰درصد که نفس را بند میآورد و از تسليم نشدن در برابر انواع موانع و سختیهای جوی و کاری و مدیریتی و فشارها. اینکه دست به زانو شدند ولی در مقابل مشکلات زانو نزدند. دهههشتادیها ساکتند و پی در پی کف میزنند. خیرخواهانه و پدرانه به بچهها میرساند که کار نشد ندارد. با آرامشی مثالزدنی و با اشاره به شقيقهاش میگوید اتاق کنترل پالایشگاه اینجاست. مؤلفههای اقتدارآفرین را که برمیشمارد ضربان قلبم بالا میرود. از فرط شعف، بغض میکنم. از این همه توانمندی غرورآفرین که ثمرهاش، بیواسطهی امواج رادیوئی تلویزونی جلوی چشمم است به ایرانی بودنم میبالم. آری! خودکفایی که در عصر تحریم و تنها با عرق جبین و کدّ یمین حاصل شده باشد، میماند. طاقت نمیآورم. برمیخیزم ايستاده تشويق میکنم. مهندس چشم در چشم من میشود، مکثی میکند و ادامه میدهد.
جوانی صحبت مهندس را قطع میکند تا میزان کیفیت بنزینهای تولیدی را بداند که آیا به يورو۵ یا حداقل يورو۴ میرسد یا نه. وقتی مهندس عیار کیفیت بنزین پالایشگاه ستاره را مطابق با استاندارد يورو ۶ اعلام میکند، تشویق بیامان بچهها فضا را پر میکند.
بعد از اتمام سخنرانی، مهندس که معلوم شد روزی بچهپررو بوده در حلقه بچهها به سوالاتشان پاسخ میدهد.
عکس یادگاری در کنار همان تابلوی خاص، سکانس پایانی برنامه روز اول اردوست. با ستاره خلیج فارس عکس گرفتیم و مرور کرديم که توانستیم، اگرچه میگفتندنمیتوانیم. دوباره سالار مشغول خواندن میشود: وطنم، ای شکوه پابرجا ...
ادامه دارد ...
@drhamednikoonahad | 1 372 |
| 6 | 📣 اطلاعیه
هزینه ی کنسلی های هر دو اردو برادران و خواهران واریز شد‼️
بزرگوارانی که پس از کنسل کردن، هزینه به حساب شان بازنگشته به ادمین ها جهت پیگیری پیام دهند. | 1 238 |
| 7 | چندتا بچه پررو!
قسمت پنجم: از دریاکنار تا پالایشگاه
راننده ناشی اتوبوس که هنگام عبور از پیچها و تقاطعها نفسمان را بند میآورد ما را از ایزوایکو به سلامت خارج میکند تا دم در، پارهتنها به تن بازگردد. نزدیک غروب است و بچهها شل و ول با گوشیها ور میروند و در حسرت عکسهاییاند که نتوانستند بگیرند.
خبر میرسد دریا انتظار ما را میکشد در منطقه توانیر بندرعباس. نوبتی هم باشد نوبت زیارت خلیج همیشه فارس از نزدیک است. با این خبر روح بچهها تازه میشود. غروب آفتاب مقارن شد با فرود در دریاکنار یا همان ساحل. هنوز مزه میانوعده زیر زبانمان است که بستنی کیم هم از راه میرسد.
رسیدن به دریا همان فرصتی بود که بچهها دنبالش بودند برای عکاسی و غنیسازی فضای مجازی و خوشگذرانیهای مجاز دیگر. شب جمعه است و فضای ساحل کاملا روحانی. نسیم دریا که بهصورتم میخورد یاد حرفهای مهندس زارعی و ثروتهای عظیم خدادادی موجود در دریا میافتم.
انگشتشمار افرادی تن به آب میزنند و بقیه ترجیح میدهند با دود و دمی، یا موزیکی و آوازی و یا عکس سلفی گرفتن خوش باشند.
بانگ الرحیل ایادی مدیر کاروان که بلند میشود، در تاریکی اول شب، راهيان فوج فوج به سوی اتوبوسها روانه میشوند. با خود میگویم بعد از انواع برنامههای علمی فنی تفریحی، لابد برنامه بعدی باید فرهنگی تربیتی چیزی باشد. ولی نه، حدسم اینبار پنجاه درصد هم درست از آب در نمیآید. اولویتهای بسیج ظاهرا از نماز اول وقت و دعای کمیل و زیارت مزار شهدا گذر کرده. میگویند وقت نیست باید به برنامه بازدید بعدی برسیم. باز هم به نماز میگوییم وقت بازدید است و موقتا با ساحل و دریا خداحافظی میکنیم. البته از حق نگذریم که تماشای دریا هم عبادتی است مفت و مجانی، آن هم با چاشنی بستنی.
با کلی معطلی در راه، رسيديم دم در پالایشگاه. ايام هجران بار ديگر از راه رسید و باید پارههای تن از تن جدا شود. تمکين میکنیم البته بهناچار. هنگام تحویل گوشی، به بعضی بچهها حس قطع عضو دست میدهد. برادران حراست پالایشگاه وارد اتوبوس میشوند و اتمام حجت میکنند که گوشی و تبلت و لپتاپ و سایر اعضای خانواده این دلبندان تو دست و بال کسی باقی نماند. کم مانده بود به حضرت عباس قسممان دهد.
بههرحال با ذکر صلوات وارد بزرگترین پالایشگاه میعانات گازی جهان شدیم. بعد از اقامه جماعت مغرب و عشا در مسجد پالایشگاه میخواهیم قدری ولو شویم که ناظمان اردو با وعده وعده شبانه از جا میکَنَندمان. نمیدانم شاید اگر شکم سیر نباشد، پالایشگاه را با پمپ بنزین اشتباه بگیریم و حق مطلب ادا نشود. اگرچه فاصله مسجد تا رستوران چند قدمی بیشتر نیست ولی برای رعايت تدابير امنیتی حفاظتی بايد با اتوبوس برویم. حوالی ساعت ۷ شب وارد سالن غذاخوری شديم که هیبتی در قد و قواره شرکتهای نفتی داشت. صف طویل را که میبینم سراغ برادران حراست مجموعه میروم تا سؤالی که از مهندسان ایزوایکو هم پرسیدم را تکرار کنم. جالبه! پاسخ يکی است. کارکنان و کارگران مجموعه، عمدتا بومی و مديران، اکثرا غیربومی هستند. فکرم به توانمندسازی نیروهای انسانی در محل و برخی نگاههای مرکزگرا مشغول میشود. دردی است. در صف طولانی غذا با سه جوان از جمله مرصاد که فرصت مشاوره را مغتنم يافتهاند همراه شدهام. انگيزه مرصاد در همراهی بسیار است مخصوصا از وقتی که فهميده اهل نوشیدنی گازدار نیستم. اینجا بود که شگفتانه دیگری برای دهههشتادیها رو شد. گمان هر شامی را میبردند الا عدسپلو. حسابی آچمز شدهاند. عجب وعده شبانهای! شاید پالایشگاه را با پمپ بنزین اشتباه بگیریم.
ادامه دارد ...
@drhamednikoonahad | 1 428 |
| 8 | 💜 لینک گروه رسانه "اردو دختران"
🆔 https://t.me/+hO5IbFmoQP9iYzlk
در این گروه قراره عکسهای خاطرهانگیزی که خودمون و عکاسها گرفتن رو قرار بدیم📸
این گروه فقط مخصوص اردو دختران هست🙋♀
@revayat_gomshode_sbu | 1 422 |
| 9 | #گزارش_تصویری
📍اردو روایت گمشده پسران
⭕️برنامه روز دوم
بازید از تاسیسات نیروی های دریایی و فضایی سپاه پاسداران⭕️
🧭شهر بندرعباس،قشم🌱
🆔️ @revayat_gomshode_sbu | 1 728 |
| 10 | #گزارش_تصویری
📍اردو روایت گمشده پسران
⭕️برنامه روز اول
بازید از کشتی سازی،اسکله،پتروشیمی ستاره خلیج فارس⭕️
🧭شهر بندرعباس🌱
🆔️ @revayat_gomshode_sbu | 1 170 |
| 11 | چند تا بچه پررو!
قسمت چهارم: ایزوایکو
در گرمای ۳۰-۳۵ درجه بندرعباس تشنه و گرسنه عازم مقصد بعد هستیم. لهلهزنان بعد از حدود يک ساعت اتوبوس سواری با همان راننده ناشی که گاه پشت فرمان چرت میزند، وارد یک مجموعه صنعتی میشویم: مجتمع كشتیسازی و صنایع فراساحل ایران(ایزوایكو ISOICO) منطقه ویژه اقتصادی است که در زمینه طراحی، ساخت و تعمیر انواع شناورها و تأسیسات دریایی فعالیت میکند. اول از همه، خلع سلاحمان میکنند. مرصاد شب قبل از حرکت گفته بود که برای بازديد از این اماکن خاص محدودیتهایی هست. گوشی بیگوشی. دهههشتادیها به سختی از این پاره تن دل میکنند و با کمی غرغر تسلیم میشوند.
ازآنجاکه جماعت گرسنه، پيشرفت و پسرفت و روایت گمشده و پیداشده برايش فرقی ندارد، مسیر اتوبوس به سمت سالن غذاخوری ایزوایکو کج میشود. همانجا از اولين شگفتانه رونمایی میشود. بچهها که شکمشان را برای پلوماهی با ترشی محلی و دورچین جنوبی صابون زده بودند، با تحویل گرفتن ظروف یکبار مصرف عدسپلو و نوشابه کورذوقی میگیرند. عدسپلو و نوشابه بهدست، میروم کنار مهندس زارعی مینشینم که با رفیقش گپ میزند و به قاشقهای آخر غذا رسيده.
از مهندس بابت ارائه مطالب ارزنده تشکر میکنم. متواضع است. از رشته و مقطع تحصیلیام میپرسد. مطابق انتظار دانشجو میپندارد مرا. بزنم به تخته.
با اتوبوس در محوطه فنی کارگاهی یا به قول خودشان یارد می چرخیم تا در کنار دو سازه عظیمالجثه پیاده میشویم. مابین دو عدد پایه سکوی نفتی و خود سکو حلقه میزنیم تا مهندس مربوطه برای ادای پارهای توضیحات فنی بیاید. آقاجواد با شوروحرارت مقدمهچینی میکند تا بچهها بدانند در کجا ایستادهاند. در جایی ايستادهایم که تا پيش از اين اجازه حضور داده نمیشد حتی به اهالی محلی آنجا. مسؤول HSE توصیههای ایمنی را یادآوری میکند و بچههای تیم تصویربرداری دائم دوروبرمان میچرخند برای شکار لحظهها. مهندسی مکانيکخوانده به ما ملحق میشود. جاافتاده مردی است لباسکارمخصوص بر تن با لهجه شیرین جنوبی. ظرف بیست دقيقه به لحاظ فنی سازهها را تشریح میکند با کلی عدد و رقم. نصف بیشتر کلماتش فارسی نیست. سعی میکنم با اشارات و قرائن موجود در محل بفهمم چه میگوید. یکدست بلندگو و یکدست در جیب تنگ شلوار لی، از اقتدار متخصصان ایرانی در ساخت و به آب اندازی سازهها میگوید، از خاطرات خودکمبینی برخی مديران سالهای نهچندان دور و بیاعتمادیشان به توانمندی جوان ایرانی در مقایسه با شرکتهای اسم ورسمدار اروپایی شکوه میکند. از شرکت هلندی روايت میکند که وسط کار، پروژه آباندازی را به بهانه تحریم رها میکند و دستها را تو پوست گردو میگذارد. از ناامید نشدن و خودباوری و همت جوانان غیور ايرانی در شکستن رکوردهای جهانی در ساخت انواع سازهها و شناورهای دریایی آن هم در شرایط تحریمی میگوید. بچهها گوش میدهند، سؤالاتی میپرسند، برانداز میکنند و به فکر فرو میروند. هربار که بچهپررو به یکی از افتخارات و ابتکارات جوانان ایرانی اشاره میکند با تشويق حضار مواجه میشود.
سوار بر اتوبوس به سوی ديگری از مجتمع روانه میشویم. بچهها فرصت ناب چرت را از دست نمیدهند. با عبور مارپیچی از لابلای کانتینرها و کانکسها و انواع سازهها، اسکلهای نمایان میشود و کشتیهای غول پیکری که قبلا فقط در تلویزیون ديده بودم. مدام یاد حضرت نوح میافتم. عجب مخلوق باهیبتی است کشتی.
صندلیهایی به شکل هلالی شکل در چندردیف چیده شده رو به کشتی و پشت به دریا. میانوعده هم تدارک شده تا انرژی بچهها نیفته. نسل زد محروم از گوشی و فجازی و سلفی، کیک و آبمیوه را برداشته و سلانه سلانه خود را به صندلیها میرسانند. زیرآفتاب شرشر عرق میریزند و دنبال سایهای میگردند که نیست.
آقاجواد برای معرفی محیط با بلندگوی سیاری که شارژش روبه اتمام است میرود کنار تابلوی بزرگی که رویش درشت نوشته《میگفتندنمیتوانیم》میایستد. رو پنجه بالا و پایین میرود و حسابی از حنجرهاش خرج میکند تا به جوانان برساند آن شببیداریها و دوری از خانوادهها و سختیها که ی عده بچه پررو به جان خريدند تا خودشان این شناورها و سازههای دریایی را در شرایط تحریمی بسازند و تعمیر کنند. از دهههشتادیها میخواهد بچه پررو باشند کم نیاورند و آیه یأس نخوانند.
دو مهندس بی زبان هم که مشخص است مرد عمل و میدان هستند تا اهل حرف و سخنرانی، در چند دقيقه کوتاه، دستاوردهای مختلف صنعت بومی کشتیسازی را به زبان فنی توضیح میدهند.
از فشردگی برنامهها حوصله بعضی سررفته و نچ و نوچ میکنند و چشم انتظار پایان مراسمند.
موقع رفتن که تقريبا زور آفتاب افتاده، عکس یادگاری میگیریم با یک شناور غول پیکر وطنی در کنار همان تابلوی خاص تا يادمان بماند که اگرچه میگفتند نمیتوانیم ولی خواستیم و توانستیم.
ادامه دارد...
@drhamednikoonahad | 803 |
| 12 | چندتا بچه پررو!
قسمت سوم: و تو چه میدانی که دریا چیست؟
طیاره خاص با سلام و صلوات و با چند تکان ایمانافزا در فرودگاه بندرعباس به سلامت نشست. حوالی ۱۰ صبح. کمربندهای ایمنی را که نبسته بودیم به کناری میزنیم تا کوله پشتی ها را به کول بکشیم. برادرانی که کف هواپیما خوابیده بودند کمکم بيدار میشوند تا راه خروج باز شود.
دهان ایلیوشین که باز میشود بچهها متوجه میشوند که در چک کردن وضعیت آبوهوا باید بيشتر دقت میکردند. وسط پاییز تهران پریدیم و اواخر تابستان بندرعباس بر زمين نشستيم. خروج از هواپیما همان و تنگ شدن چشمها همان و ذکر هماهنگ چقدر گرمه همان. عکس و فیلمبرداری رسمی و غیررسمی در جريان است. بچهها طاقت ندارند. کرمهای ضدآفتاب به سرعت دست به دست خیرات میشود. پوست دهههشتادیها حساس است. بالاخره الکی بهشان نگفتند نسل عموپورنگ و خاله شادونه.
در محوطه فرودگاه به پنج گروه تقسیم میشویم بر اساس رشته تحصیلی. معلوم میشود پنجتا اتوبوس منتظرند تا ما را به محل موعوداول برسانند.
- از بچههای کمیتهای هم در اردو هستند.
این را يکی از بچههای بسیج، آهسته در گوشم میگوید. با خودم میگویم خدا خیرشان دهد که به فکر محرومان و مستضعفان هم هستند و برای حفظ آبرویشان جار هم نمیزنند. بالاخره بسیج قرار بود بسيج مستضعفين باشد.
ولی ادامه صحبت نشان میدهد که ظاهراً باز هم پنجاه درصد را درست حدس زدم. هر کمیتهای که کمیته امداد امام نیست.
- بله استاد، در قضایای پارسال کمیته انضباطی رفته بودند.
اشتباه مهلک، خيلی زود در ذهن اصلاح شد الحمدلله. دوست دارم با کمیتهایها صحبت کنم ولی نشد یعنی نمیدانم که شد یا نشد. با خیلیها در اردو صحبت کردم. شاید برخی کمیتهای بودند.
خبر خوبی است که تنوع فکری اهالی اردو مورد توجه بوده. سفر خاصتری شد.
بعد از حدود يک ساعت اتوبوسسواری، با رانندهای جوان که ناشی نشان میداد، رسیدیم به مقصد نخست. ساختمانی اداری در سازمان بنادر و کشتیرانی بندرعباس. در بندر شهید رجایی. خدا بر مقامات آن شهید بیفزاید.
وارد سالن کنفرانس میشویم. سالن بزرگی است. بناست مهندس زارعی که جوانی است لاغراندام، سبزه، خوشسخن، با چندتا لیسانس و فوق لیسانس فعال و پرکار از خطه جنوب، در مورد دریا برایمان سخن بگوید.
اما اول آقا جواد روی سن میرود. جوانی است خوشصدا با شکل و شمايل بسیجی استاندارد و بیسیم به دست. متولی اردوهای راهيان پیشرفت یا همان روایت گمشده در سازمان بسيج دانشجویی.
بعد از سلام و خوشآمد و خیرمقدم، سعی میکند برنامه اردوی یکیدو روزه را طوری اعلام کند تا هم جذاب باشد و هم جنبههای شگفتانهاش حفظ شود. زبان دهههشتادیها را بلد است و علاوه بر صلوات، از آنها کف مرتب هم میگیرد. در جمعيت دنبال بچه پرروها و شلوغکارها میگردد. انگار اردو را بیشتر برای آنها تدارک دیدهاند.
بعد از چنددقیقه صحبت، ترییون را به مهندس زارعی میسپرد. مهندس جوان با پاورپوینت همگام میشود تا ما را با دریا بيشتر آشنا کند. لهجه جذابی دارد و مداماز این سو به آن سو جابجا میشود. هم تسلطش بر مطلب خوب است و هم برقراری ارتباطش با نسل زد(Z).
نهایت تلاشش را میکند تا ما را متوجه ظرفیتهای پرشمار دریا کند. آره همین دریا که ماهی و آبتنیاش را بیشتر تجربه کردهایم. از مرز دریایی طولانی ایران و همسایگان آبی میگوید، از سواحل مکران و خزر، از تنگه هرمز و خلیج همیشه فارس تا ثروتهای سرشار موجود در بستر و زیر بستر دریا. از فرصتهای متنوع تجاری، اقتصادی، تفریحی گردشگری، سیاسی، نظامی امنیتی و ... دریا آنقدر گفت و گفت که از این همه غفلت و کمکاری نسبت به اين نعمت خدا واقعا شرمنده شدم. باید توبه کنیم برگردیم و جبران کنیم این همه قدرنشناسی را. با خود فکر ميکنم واقعا برای پیشرفت ایران عزیز همین دریا کافی نیست؟
یاد سیاستهای کلی توسعه دریامحور افتادم که همین چند روز قبل توسط رهبر ابلاغ شده بود. به مرصاد که کنار دستم نشسته همین را میگویم. با تعجب ابرو بالا میاندازد. برنامههای بسیج همه حسابشده است بالاخره.
ارائه سرپای مهندس که ترکیبی از تاریخ و جغرافیا و دریاشناسی و حقوق بینالملل و تجارت بینالملل بود حدودا یک ساعت طول کشید و با اذان ظهر تلاقی و از آن هم عبور کرد. صدای اذان از گوشیها که عمدتا با افق تهران (یعنی نیمساعت بعداز اذان بندرعباس) تنظیم بود در فضای سالن پیچید و پخش شد و بلافاصله قطع. کسی سراغ نماز اول وقت را نگرفت. خدا رحمت کند شهید رجایی را که میگفت به نماز نگوئید وقت کار است به کار بگویید وقت نماز است. نماز را با تأخیر اما به جماعت خواندیم. کمی جبران شد
بلافاصله راهی ایستگاه بعدی میشویم. اما جوانان گرسنهاند و غرولندهای زیر لب کمکم دارد بلند و بلندتر میشود. نزدیک ساعت ۲ بعد از ظهر است و بچهها ناهار میخواهند.
ادامه دارد ...
@drhamednikoonahad | 726 |
| 13 | چند تا بچه پررو!
قسمت دوم: ایلیوشین
خروسخون پنجشنبه ۱۸ آبان به هر زحمتی که بود از جا کندم و عازم فرودگاه شدم. دیشب مرصاد، همان جوان مؤدب، زنگ زد و سفارشهای نهایی را تلفنی یادآوری کرد و سین سفر را مرور:
- لطفا حداکثر ۶ صبح ترمینال ۴ مهرآباد باشید ما هم با بچهها از دانشگاه میاییم، وسائل شخصی و سبک بیارید. اول میریم بندرعباس و از تأسیسات ... بازدید میکنیم بعد میریم پالایشگاه ...، بعد نيروی دریایی ... بعد قشم و پايگاه هوایی سپاه و ... جمعه آخر شب هم برمیگردیم. وسائل ممنوعه! هم همراهتون نیارید.
خیالش رو راحت میکنم که اسلحه نخواهم آورد! میخندد و بر همراه داشتن کارت ملی تأکید میکند.
سروقت رسيدم فرودگاه. در راه با خودم فکر میکردم که با چه تصویری مواجه خواهم شد. خب بسیج میخواهد ببرد اردو. پس بروبچز حزبل را چفیه به گردن و تسبیح به دست با زمزمه سوی دیار عاشقان ملاقات خواهم کرد و سالن فرودگاه هم بایستی شبیه پادگان اعزام به جبهه شده باشه.
کولهبرپشت و تسبیح دردست وارد سالن فرودگاه که شدم همون تیپ بچهها رو خيلی زود پیدا کردم البته بدون چفیه. ولی اندک اندک جمع مستان تکمیل شد. حدود دويست دانشجوی عمدتا دهه هشتادی جمع شده بودند. اما نه تسبیحی و نه چفیه ای. تیپهای روز و متنوع ردیف شده بودند حتی برخی سرووضعهای منشوری؛ گوشی دردست و هندزفری درگوش و برخی هم دخانیات در جیب. همه خوشتیپ ولی هیچکدام بچه پررو به نظر نمیرسیدند.
کارتملیدردست چشمچشم میکنم تا کانتر بندرعباس را پیدا کنم برای گرفتن کارت پرواز. مرصاد مقوای کوچک زردرنگی که فقط سه شماره مشابه با خودکار آبی روش نوشته شده میده دستم. یا خدا! يعنی کارت پرواز همینه؟ نه اسمی، نه شماره صندلی، نه شماره پروازی هیچی هیچی. وقتی از کانتر کنترل بدون نشان دادن کارت ملی و فقط با اشاره بروبچز بالا رد شدیم و حتی ساکها را تحویل باربری پرواز ندادیم شستم خبردار شد که خبری در راه است. این یک سفر معمولی نیست. اگر بدون بازرسی گیت سپاه رد میشدیم یقین میکردم که سفرمان را بازگشتی نیست که الحمدلله برادران سبزپوش از عهده مسؤولیت خطیر خود به احسن وجه برآمدند و انگیزه ادامه مسیر را زنده نگهداشتند.
از سالن پرواز با اتوبوسهای فرودگاه راهی هواپيما میشویم. مسافت، بیشتر از حد معمول و انتظار است. از لابلای هواپیماهای ریز و درشت زیادی عبور میکنیم ولی هنوز آن دلربا رخ ننموده. خوشگذرانی و شوخیهای دهههشتادیها که حالا دیگه چشم و چالشان هم باز شده اوج میگیرد. از سردادن شعار مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا که معلوم نیست مسخره بازیه یا نه، تا ترانهخوانی و عکاسی. حاج آقا، که طلبه جوانی است، را که کنار يکی از هواپیماهای روی باند میبینند غریو شادی سر میدهند و یافتن طیاره سفر را به هم تبريک میگویند. اما این طیاره! غولی عظیمالجثه که مشابهش را در بهوقت شام حاتمیکیا دیده بودم. در که نه، دهانش را باز کرده تا ببلعدمان. دهههشتادیها در طرفهالعینی دهها موقعیت تصویربرداری خلق میکنند. ما هم جوگیر، فیلم و عکسی میگیریم تا بعدا مجازیمان خالی نماند.
جناب ایلوشین، غول پیکری است که گویا بیشتر برای مأموریتهای ترابری و نظامی استفاده میشود. اما حالا شبیه اتوبوس دوطبقه شده. صندلی هم که نه، سکوهای بههم چسبیده حکم صندلی هواپيما را پیدا کردهاند. با دریافت اولین وعده غذایی سفر، یونسوار پای در شکم این ماهی پرنده میگذاریم. جوانان گرسنه همچون قحطیزدگان، طوری مشغول تناول شدهاند که صدای کرکننده طیاره را گویی نمیشنوند.
برحسب عادت دنبال کمربند ایمنی و دو در درجلو و دو در درعقب و مهماندار میگردم ولی زهی خيال باطل. این یک سفر خاص است با يک پرنده خاص. از همان کارت پرواز معلوم بود که پروتکلهای این طیاره هیچیش به بقیه نرفته. اساسا پروتکلی در کار نبود. همینطور رها نشستی روی سکو کنار بغلدستی. باز صد رحمت به بشقاب پرندههای پارک ارم، اقلا دستگیرهای چیزی داره. بعیده که زین پس چشمغرههای مهمانداران هواپیماهای مسافربری که برای تذکر رعايت دستورات ایمنی به سمت مسافر نشانه میروند تأثیری بر من بگذارد؛ برگرداندن تکیهگاه صندلی به حالت عادی و توجه به علامت نکشیدن سیگار و بستن کمربند ایمنی که هیچ؛ شاید دیگر گوشم به پیامهای مکرر قراردادن گوشیهای همراه در حالت خاموش یا پرواز هم دیگر بدهکار نباشد.
طیاره که آماده حرکت می شود احساس میکنی در غاری نشستهای و زلزلهای برپا شده. موقعیت کاملا توحیدی است. اذکار گوناگون پیدرپی لقلقه زبان است تا طیاره جاکن شود یعنی تیکاف کند. صدای نامفهوم جوانی که سعی می کند از بلندگوی طیاره به گوش مسافران برسد در میان غرش ایلوشین گم میشود. ایلوشین با لرزش و غوغای فراوان پرید و ما هم رفتیم سراغ صرف صبحانه و بچهها هم مشغول گوشی و عکس و بازی.
ادامه دارد ...
@drhamednikoonahad | 785 |
| 14 | 🔸 بــــــرنامه روز دوم
@revayat_gomshode_sbu | 807 |
| 15 | چندتا بچه پررو!
قسمت نخست: یک دعوت خاص
غروب پنجشنبه است. شماره ناشناس روی گوشی می افتد. پاسخ که دادم معلوم شد طرف ناشناس نیست. یکی دوبار تلفنی و یکبار حضوری در حاشیه نشستی علمی صحبت کرده بودیم
- سلام استاد. از بسیج دانشکده حقوق تماس میگیرم
=سلام جوان. کدام دانشگاه؟
-شهید بهشتی
حدس میزنم نشستی میزگردی چیزی میخواهند تدارک کنند در باب غزه و جنایات رژیم کودک کش
ولی مرصاد بی مقدمه شگفتانه را رو می کند
-میخواهیم آخر هفته بعد بریم اردو!
بسیج، اردو! وسط جنگ غزه! لابد اردویی زیارتی و شايد راهيان نور. چقدر دلم لک زده برای مناطق جنگی. مخصوصا غرب. پاوه مریوان سنندج. و شایدم راهيان قدس!
خيلی مؤدب است و اصلا پررو! نیست
ادامه میدهد که بناست دانشجويان را ببرند برای بازديد از برخی اماکن و تأسیسات و تجهیزات خاص در بندرعباس با سفر هوایی.
ذهنم به سمت گردش علمی میرود ولی نمیدانم چرا اینها را به من میگوید. از پايان دوره دانشجوییام که ۸ سال گذشته اگرچه اسما دانشجو نیستم ولی رسما تا ابد
ز گهواره تا گور دانشبجوی
منتظرم نمیگذارد. میگوید میخواهیم در اردوی راهیان پیشرفت، از اساتید هم همراهمان بیایند.
پنجاه درصد را درست حدس زده بودم: راهیان
تفاوت در نور و پیشرفت است که البته بی ربط به هم نیستند.
تاریخ دقيق را که میپرسم کاشف به عمل میآید که با برنامه دیگری که تازه هم هماهنگ شده بود در یکی از شهرستانها تلاقی دارد
قولی نمیتوانم بدهم ولی میگویم اگر توانستم آن برنامه ديگر را تغییر دهم تا شنبه خبر میدهم.
سفری دانشجویی از طرف بسیج به اندازه کافی ذهنم را قلقلک میدهد. یادآوری اردوی راهيان نور بهمن ۱۳۸۳ در منطقه جنوب از طرف بسیج دانشجویی دانشگاه قم، هواییام میکند.
محشور شدن دو روزه با جوانان دهه هشتادی انگیزه را بالا میبرد. آبان بندرعباس هم که آغاز بهار است. وعده سفر هوایی شلیک آخر است. ظاهرا مقاومت در برابر اين پيشنهاد بیفایده است. تسلیم میشوم.
از باب تعامل حداکثری با خانواده موضوع را طرح و با یک نرمش قهرمانانه، موافقت سفر مجردی را میگیرم
خبر خوب را شنبه به دانشجوی شناس که دیگر شمارهاش ناشناس نیست میدهم. تغییر تاریخ آن برنامه دیگر را که میشنود خوشحال میشود و تشکر میکند. مشخصات و شماره کد ملی را میگیرد لابد برای تهیه بلیط. تاريخ تولد را خودم اضافه میکنم. برای بليط هواپیما لازم است
قرار میشود خبر دهد که کِی و کجا وعده ديدار ما
ادامه دارد ...
@drhamednikoonahad | 780 |
| 16 | 🔸 بــــــرنامه روز اول
@revayat_gomshode_sbu | 904 |
| 17 | 🔸گروه بندی اتاقها
@revayat_gomshode_sbu | 847 |
| 18 | ❌مهـــــــم❌
بزرگوارانی که هنوز پذیرش نشدهاند
لطفا هرچه سریعتر به مسجد مراجعه فرمایند و پذیرش خودرا انجام دهند.
@revayat_gomshode_sbu | 865 |
| 19 | اسم مسئول انسانی و شماره اتوبوستون رو از فایل pdf پیدا کنید.
هنگام پذیرش،
و پس از تحویل گرفتن کارتهای پذیرش،
مسئولین انسانی مشتاق آشنا شدن باهاتون هستن🙋♀
منتظرتـــون هستیم✨
@revayat_gomshode_sbu | 927 |
| 20 | 🛑#یـــــــــادآوری🛑
📍مکـــان پذیرش: مسجد الزهرا دانشگاه
⏰ زمـــان پذیرش: ساعت ۱۶ الی ۱۸
مدارک شناسایی فراموش نشود❗️
@revayat_gomshode_sbu | 889 |
