54
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
54
چشم بر راهم که جانان کی رسد؟
با چمن سروِ خرامان کی رسد؟
نافۀ آهویِ چین کی آورند
وز سبا مرغِ سلیمان کی رسد
هر دمم از عشق صفرا میکند
دردِ این سودا به درمان کی رسد
این معمّا را به می باید گشاد
تا مرادِ بی نوایان کی رسد
یا رب این باد از گلستان کی وزد
یا رب این سیب از سپاهان کی رسد
کی به ما آید نسیمِ زندهرود
پیکِ صبح از باغ کاران کی رسد
از عراق آید نمیدانم نسیم
یا ز اطرافِ خراسان، کی رسد
از ختن یا از ختا یا از تتار
تحفۀ یاری ز ترکان کی رسد
گرچه دوراندیشم و باریکبین
وهمِ من در وصفِ ایشان کی رسد
کی بشارتنامهٔ روز آورند
وین شبِ یلدا به پایان کی رسد
او که گفت آنم که فریادت رسم
ز اشتغالِ خویش با آن کی رسد
غبغب و زلفی عجب دیدم به خواب
تا به من آن گوی و چوگان کی رسد
هان نزاری همچنان میگوی باز
چشم بر راهم که جانان کی رسد؟
54
به دست باد گهگاهی سلامی میرسان یارا
که از لطف تو خود آخر سلامی میرسد ما را
خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهش
مجال خاک بوسی هست و ما را نیست آن یارا
شکایت نامه شوق تو را بر کوه اگر خوانم
ز رقت چشمهها گردند گریان سنگ خارا را
ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانی
اگر کاری به سر میشد، ز سر میساختم پا را
ز شرح حال من، زلف تو طوماری است سر بسته
اگر خواهی خبر، بگشا، سر طومار سودا را
شب یلدا است هر تاری ز مویت، وین عجب کاری
که من روزی نمیبینم، خود این شبهای یلدا را
به فردا میدهی هر دم، مرا امید و میدانم
که در شبهای سودایت، امیدی نیست فردا را
نسیم صبح اگر یابی، گذر بر منزل لیلی
بپرسی از من مجنون، دل رنجور شیدا را؟
ور از تنهایی سلمان و حال او خبر پرسد
بگو بیجان و بیجانان، چه باشد حال تنها را؟
