en
Feedback
دانیال

دانیال

Open in Telegram
419
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-15030 days
Posts Archive
نه مرگ آنقدر تلخ است نه زندگی آنقدر شیرین که انسان بخاطر این دو، شرفش را بفروشد. - فریدون فرخزاد

Repost from آزفَنداک
من سکوت خویش را گم کرده‌ام لاجرم در این هیاهو گم شدم من که خود افسانه می‌پرداختم عاقبت افسانه‌ی مردم شدم ای سکوت ای مادر فریادها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو راهی داشتم چون شراب کهنه شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شکفت تو مرا بردی به شهر یادها من ندیدم خوش تر از جادوی تو ای سکوت ای مادر فریادها گم شدم در این هیاهو گم شدم تو کجایی تا بگیری داد من؟ گر سکوت خویش را می‌داشتم زندگی پر بود از فریاد من -فریدون مشیری

آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رخت باران را اگر می بارد بر چتر آبی تو و چون تو نماز خوانده ای، خداپرست شده ام - بیژن نجندی

Vangevaa-Shab-Bood-Biyaban-Bood-320.mp36.79 MB

قبول دارم نسخه ی اصلیش میتونه قشنگ تر باشه، اما یه بار یه جور دیگه بشنویمش..

Kiosk-Shab-Bood-(Live)-256.mp35.94 MB

دریا با این همه آب رودخانه با این همه آب تنگ بلور حتی با این همه آب رخصت نمی دهد این همه آب تا بنگریم که ماهی ها چگونه می گریند - بیژن نجندی

برادران کارامازوف | فیودور داستایوفسکی
برادران کارامازوف | فیودور داستایوفسکی

photo content

خب ‌جالبیش اینجاست در باز می‌شد و آجُر باهاش می‌رفت و میومد.

برای اینکه در باز نشه استاد

پ.ن: واقعا نفهمیدم اون آجُر کاربردش چی‌بود. 😭😂*

پ.ن: واقعا اون آجُر کاربردش چی‌بود. 😭😂

مکث کرد… و بعد انگار چیزی در صدایش لرزید: نمی‌دانم از کدام دین و مذهب هستی، نمی‌دانم نور را می‌پرستی، یا آسمان، اما فقط یک بار، بگذار “او” برایت جلو برود. بگذار “قسمت” نقشش را بازی کند. هر چه باشد، قسمت راهش را پیدا می‌کند چه بخواهی، چه نخواهی. شاید معجزه در همان‌جایی منتظر باشد که با دلهره، با عجله، از کنارش گذشته‌ای. دست به کمر زدم، به خیابانِ شلوغ خیره شدم، و در دل گفتم: «بگذار خودش جلو برود…» و الان حس می‌کنم؛ انگار چیزی‌ درونم آرام گرفته. کاش حداقل شماره‌ای، نشانی‌ای، آدرسی چیزی از او می‌گرفتم… نمی‌دانم دیگر خواهم دیدش؟ یا مثل ِهمه‌ی لحظات زندگی، او هم آمد تا بی‌صدا، عبور کند…

روزگذر شماره‌ی سه -وی روی دورِ نوشتن افتاده! داشتم با تلفن حرف می‌زدم. صدایم پر از شور و شتاب بود؛ از هدف‌هایم می‌گفتم، از بر
روزگذر شماره‌ی سه -وی روی دورِ نوشتن افتاده! داشتم با تلفن حرف می‌زدم. صدایم پر از شور و شتاب بود؛ از هدف‌هایم می‌گفتم، از برنامه‌هایم، از هر آن‌چیزی که باید انجام می‌دادم و نمی‌دادم. پایم ناخودآگاه به پله‌های اتوبوس کشیده شد. هم‌زمان، گوشی به گوش، ادامه دادم: “باید تا آخر ماه به این هدف برسم… اگه نشد، حداقل اون یکی رو جلو ببرم…” در دلم تقویمی چیده بودم دقیق. اتوبوس می‌رفت، من می‌گفتم، و شهر بی‌وقفه از کنارم می‌گذشت. چندی نگذشت که دستی آرام به پشتم خورد. برگشتم مردی مُسن پرسید: می‌توانم کنارت بنشینم؟ سر تکان دادم. نشست. نه گوشی‌اش را نگاه می‌کرد، نه عجله‌ای در رفتارش بود. مدتی سکوت کرد. بعد ناگهان گفت: ـ می‌دانی؟ باد ما را خواهد برد… با تعجب نگاهش کردم. انگار نه خطابش با من بود، نه با خودش؛ بلکه با تمام آن‌هایی که این‌قدر محکم، این‌قدر وسواس‌گونه به دنبال آینده‌ می‌دویدند.. ادامه داد: این‌قدر از تصمیم‌گیری نترس… این‌قدر خودت را توی حصار هدف‌های دقیق زندانی نکن. بعضی مسیرها، خودشان باید تو را پیدا کنند.

مکث کرد… و بعد انگار چیزی در صدایش لرزید: نمی‌دانم از کدام دین و مذهب هستی، نمی‌دانم نور را می‌پرستی، یا آسمان، اما فقط یک بار، بگذار “او” برایت جلو برود. بگذار “قسمت” نقشش را بازی کند. هر چه باشد، قسمت راهش را پیدا می‌کند چه بخواهی، چه نخواهی. شاید معجزه در همان‌جایی منتظر باشد که با دلهره، با عجله، از کنارش گذشته‌ای. دست به کمر زدم، به خیابانِ شلوغ خیره شدم، و در دل گفتم: «بگذار خودش جلو برود…» و الان حس می‌کنم؛ انگار چیزی‌ درونم آرام گرفته. کاش حداقل شماره‌ای، نشانی‌ای، آدرسی چیزی از او می‌گرفتم… نمی‌دانم دیگر خواهم دیدش؟ یا مثل ِهمه‌ی لحظات زندگی، او هم آمد تا بی‌صدا، عبور کند…

مکث کرد… و بعد انگار چیزی در صدایش لرزید: نمی‌دانم از کدام دین و مذهب هستی، نمی‌دانم نور را می‌پرستی، یا آسمان، اما فقط یک بار، بگذار “او” برایت جلو برود. بگذار “قسمت” نقشش را بازی کند. هر چه باشد، قسمت راهش را پیدا می‌کند چه بخواهی، چه نخواهی. شاید معجزه در همان‌جایی منتظر باشد که با دلهره، با عجله، از کنارش گذشته‌ای. دست به کمر زدم، به خیابانِ شلوغ خیره شدم، و در دل گفتم: «بگذار خودش جلو برود…» و الان حس می‌کنم؛ انگار چیزی‌ درونم آرام گرفته. کاش حداقل شماره‌ای، نشانی‌ای، آدرسی چیزی از او می‌گرفتم… نمی‌دانم دیگر خواهم دیدش؟ یا مثل ِهمه‌ی لحظات زندگی، او هم آمد تا بی‌صدا، عبور کند…

روزگذر شماره‌ی سه -وی روی دورِ نوشتن افتاده! داشتم با تلفن حرف می‌زدم. صدایم پر از شور و شتاب بود؛ از هدف‌هایم می‌گفتم، از بر
روزگذر شماره‌ی سه -وی روی دورِ نوشتن افتاده! داشتم با تلفن حرف می‌زدم. صدایم پر از شور و شتاب بود؛ از هدف‌هایم می‌گفتم، از برنامه‌هایم، از هر آن‌چیزی که باید انجام می‌دادم و نمی‌دادم. پایم ناخودآگاه به پله‌های اتوبوس کشیده شد. هم‌زمان، گوشی به گوش، ادامه دادم: “باید تا آخر ماه به این هدف برسم… اگه نشد، حداقل اون یکی رو جلو ببرم…” در دلم تقویمی چیده بودم دقیق. اتوبوس می‌رفت، من می‌گفتم، و شهر بی‌وقفه از کنارم می‌گذشت. چندی نگذشت که دستی آرام به پشتم خورد. برگشتم مردی مُسن پرسید: می‌توانم کنارت بنشینم؟ سر تکان دادم. نشست. نه گوشی‌اش را نگاه می‌کرد، نه عجله‌ای در رفتارش بود. مدتی سکوت کرد. بعد ناگهان گفت: ـ می‌دانی؟ باد ما را خواهد برد… با تعجب نگاهش کردم. انگار نه خطابش با من بود، نه با خودش؛ بلکه با تمام آن‌هایی که این‌قدر محکم، این‌قدر وسواس‌گونه به دنبال آینده‌ می‌دویدند.. ادامه داد: این‌قدر از تصمیم‌گیری نترس… این‌قدر خودت را توی حصار هدف‌های دقیق زندانی نکن. بعضی مسیرها، خودشان باید تو را پیدا کنند.

پ.ن: واقعاً اون آجر نمی‌دونم برای چیه😭😂.*