419
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-15030 days
Posts Archive
419
نه مرگ آنقدر تلخ است
نه زندگی آنقدر شیرین
که انسان بخاطر این دو، شرفش را بفروشد.
- فریدون فرخزاد
419
Repost from آزفَنداک
من سکوت خویش را گم کردهام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه میپرداختم
عاقبت افسانهی مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوش تر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را میداشتم
زندگی پر بود از فریاد من
-فریدون مشیری
419
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر می بارد بر چتر آبی تو
و چون تو نماز خوانده ای، خداپرست شده ام
- بیژن نجندی
419
دریا با این همه آب
رودخانه با این همه آب
تنگ بلور حتی با این همه آب
رخصت نمی دهد این همه آب
تا بنگریم که ماهی ها چگونه می گریند
- بیژن نجندی
419
مکث کرد…
و بعد انگار چیزی در صدایش لرزید:
نمیدانم از کدام دین و مذهب هستی،
نمیدانم نور را میپرستی، یا آسمان،
اما فقط یک بار،
بگذار “او” برایت جلو برود.
بگذار “قسمت”
نقشش را بازی کند.
هر چه باشد،
قسمت راهش را پیدا میکند
چه بخواهی، چه نخواهی.
شاید معجزه
در همانجایی منتظر باشد
که با دلهره،
با عجله،
از کنارش گذشتهای.
دست به کمر زدم،
به خیابانِ شلوغ خیره شدم،
و در دل گفتم:
«بگذار خودش جلو برود…»
و الان حس میکنم؛
انگار چیزی درونم آرام گرفته.
کاش حداقل شمارهای،
نشانیای، آدرسی چیزی از او میگرفتم…
نمیدانم
دیگر خواهم دیدش؟
یا مثل ِهمهی لحظات زندگی،
او هم آمد تا بیصدا،
عبور کند…
419
روزگذر شمارهی سه
-وی روی دورِ نوشتن افتاده!
داشتم با تلفن حرف میزدم.
صدایم پر از شور و شتاب بود؛
از هدفهایم میگفتم، از برنامههایم،
از هر آنچیزی که باید انجام میدادم
و نمیدادم.
پایم ناخودآگاه به پلههای اتوبوس کشیده شد.
همزمان، گوشی به گوش، ادامه دادم:
“باید تا آخر ماه به این هدف برسم…
اگه نشد، حداقل اون یکی رو جلو ببرم…”
در دلم تقویمی چیده بودم دقیق.
اتوبوس میرفت، من میگفتم،
و شهر بیوقفه از کنارم میگذشت.
چندی نگذشت
که دستی آرام به پشتم خورد.
برگشتم
مردی مُسن پرسید:
میتوانم کنارت بنشینم؟
سر تکان دادم. نشست.
نه گوشیاش را نگاه میکرد،
نه عجلهای در رفتارش بود.
مدتی سکوت کرد.
بعد ناگهان گفت:
ـ میدانی؟ باد ما را خواهد برد…
با تعجب نگاهش کردم.
انگار نه خطابش با من بود،
نه با خودش؛
بلکه با تمام آنهایی
که اینقدر محکم،
اینقدر وسواسگونه
به دنبال آینده میدویدند..
ادامه داد:
اینقدر از تصمیمگیری نترس…
اینقدر خودت را توی حصار هدفهای دقیق زندانی نکن.
بعضی مسیرها،
خودشان باید تو را پیدا کنند.
419
مکث کرد…
و بعد انگار چیزی در صدایش لرزید:
نمیدانم از کدام دین و مذهب هستی،
نمیدانم نور را میپرستی، یا آسمان،
اما فقط یک بار،
بگذار “او” برایت جلو برود.
بگذار “قسمت”
نقشش را بازی کند.
هر چه باشد،
قسمت راهش را پیدا میکند
چه بخواهی، چه نخواهی.
شاید معجزه
در همانجایی منتظر باشد
که با دلهره،
با عجله،
از کنارش گذشتهای.
دست به کمر زدم،
به خیابانِ شلوغ خیره شدم،
و در دل گفتم:
«بگذار خودش جلو برود…»
و الان حس میکنم؛
انگار چیزی درونم آرام گرفته.
کاش حداقل شمارهای،
نشانیای، آدرسی چیزی از او میگرفتم…
نمیدانم
دیگر خواهم دیدش؟
یا مثل ِهمهی لحظات زندگی،
او هم آمد تا بیصدا،
عبور کند…
419
مکث کرد…
و بعد انگار چیزی در صدایش لرزید:
نمیدانم از کدام دین و مذهب هستی،
نمیدانم نور را میپرستی، یا آسمان،
اما فقط یک بار،
بگذار “او” برایت جلو برود.
بگذار “قسمت”
نقشش را بازی کند.
هر چه باشد،
قسمت راهش را پیدا میکند
چه بخواهی، چه نخواهی.
شاید معجزه
در همانجایی منتظر باشد
که با دلهره،
با عجله،
از کنارش گذشتهای.
دست به کمر زدم،
به خیابانِ شلوغ خیره شدم،
و در دل گفتم:
«بگذار خودش جلو برود…»
و الان حس میکنم؛
انگار چیزی درونم آرام گرفته.
کاش حداقل شمارهای،
نشانیای، آدرسی چیزی از او میگرفتم…
نمیدانم
دیگر خواهم دیدش؟
یا مثل ِهمهی لحظات زندگی،
او هم آمد تا بیصدا،
عبور کند…
419
روزگذر شمارهی سه
-وی روی دورِ نوشتن افتاده!
داشتم با تلفن حرف میزدم.
صدایم پر از شور و شتاب بود؛
از هدفهایم میگفتم، از برنامههایم،
از هر آنچیزی که باید انجام میدادم
و نمیدادم.
پایم ناخودآگاه به پلههای اتوبوس کشیده شد.
همزمان، گوشی به گوش، ادامه دادم:
“باید تا آخر ماه به این هدف برسم…
اگه نشد، حداقل اون یکی رو جلو ببرم…”
در دلم تقویمی چیده بودم دقیق.
اتوبوس میرفت، من میگفتم،
و شهر بیوقفه از کنارم میگذشت.
چندی نگذشت
که دستی آرام به پشتم خورد.
برگشتم
مردی مُسن پرسید:
میتوانم کنارت بنشینم؟
سر تکان دادم. نشست.
نه گوشیاش را نگاه میکرد،
نه عجلهای در رفتارش بود.
مدتی سکوت کرد.
بعد ناگهان گفت:
ـ میدانی؟ باد ما را خواهد برد…
با تعجب نگاهش کردم.
انگار نه خطابش با من بود،
نه با خودش؛
بلکه با تمام آنهایی
که اینقدر محکم،
اینقدر وسواسگونه
به دنبال آینده میدویدند..
ادامه داد:
اینقدر از تصمیمگیری نترس…
اینقدر خودت را توی حصار هدفهای دقیق زندانی نکن.
بعضی مسیرها،
خودشان باید تو را پیدا کنند.
