419
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-15030 days
Posts Archive
419
بمان
که هنوز شعرهای ناتمام زیادی مانده
که باید برایت بخوانم،
با صدایی که فقط تو از میانِ تمامِ جهان میفهمیاش.
بمان
تا با هم شبهایی را کشف کنیم
که ماه، برای ما بیشتر از همیشه میتابد
و ستارهها…
مثل واژههایی که از لبهایم برای تو میریزند،
پُر از راز و روشناییاند.
بمان
که هنوز دستت را
در تمامِ فصلهای زندگی نگرفتهام؛
پاییزش را،
زمستانش را،
و بهاری که قرار است
با هم بسازیمش از نو.
بمان
بمان
بمان
که رفتنت،
نه پایانِ من است،
نه آغازِ تو
فقط ویرانیِ هرچه باهم ساختهایم.
“تقدیم
به تمامِ آدمهای زندگیام
که هنوز ماندهاند. “
419
بمان
که هنوز شعرهای ناتمام زیادی مانده
که باید برایت بخوانم،
با صدایی که فقط تو از میانِ تمامِ جهان میفهمیاش.
بمان
تا با هم شبهایی را کشف کنیم
که ماه، برای ما بیشتر از همیشه میتابد
و ستارهها…
مثل واژههایی که از لبهایم برای تو میریزند،
پُر از راز و روشناییاند.
بمان
که هنوز دستت را
در تمامِ فصلهای زندگی نگرفتهام؛
پاییزش را،
زمستانش را،
و بهاری که قرار است
با هم بسازیمش از نو.
بمان…
که رفتنت،
نه پایانِ من است،
نه آغازِ تو—
فقط ویرانیِ هرچه باهم ساختهایم.
“تقدیم
به تمامِ آدمهای زندگیام
که هنوز ماندهاند.”
419
آرام باش عزیز من
آرام باش.
حکایت دریاست زندگی،
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی،
گاهی هم فرو میرویم،
چشمهایمان را میبندیم،
همه جا تاریکی است.
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.
- شمس لنگرودی
419
آرام باش عزیز من
آرام باش.
حکایت دریاست زندگی،
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی،
گاهی هم فرو میرویم،
چشمهایمان را میبندیم،
همه جا تاریکی است.
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.
- شمس لنگرودی
419
تک و تنها به تو میاندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچلهها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
میبینم
من به این جمله نمیاندیشم
به تو میاندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو میاندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
- فریدون مشیری
419
باید به فکر تنهایی خودم باشم
دست خودم را میگیرم و
از خانه بیرون میزنیم
در پارک
به جز درختان
هیچ کس نیست
روی تمام نیمکتهای خالی مینشینیم
تا پارک
از تنهایی رنج نبرد
دلم گرفته
یاد تنهایی اتاق خومان میافتم
و از خودم خواهش میکنم
به خانه بازگردد
- محمد علی بهمنی
419
خاموشم اما
دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
اینجا سراپا گوش باید بود :
– درد از نهاد ِ آدمیزاد است !
آن پیر ِ شیرین کار ِ تلخ اندیش
حق گفت ، آری آدمی در عالم ِ خاکی نمی آید به دست ، اما
این بندی ِ آز و نیاز ِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
یا آدمی دیگر ؟ …
- هوشنگ ِابتهاج (سـایه)
