𝖢𝖺𝗉𝗍𝗍𝖾́𝗋
Open in Telegram
𝖢𝖺𝗅𝗆 𝖽ᦅ𝗐𝗇 𝗍𝗁ı𝗌 ı𝗌 𝖻𝖾𝗀ı𝗇𝗇ı𝗇𝗀 𝖿ᦅ𝗋 𝗒ᦅ𝗎 .
Show more9 082
Subscribers
No data24 hours
-9807 days
-1 12830 days
Posts Archive
Repost from 𝗆𝖾𝗀𝖺́𝗇
زمانــے که بـــرف میبـــارید‘
سرش رو سمتِ مردش چرخوند و تک نگاهی انداخت و اروم، سرش رو روی شونه اش گذاشت. با چشمای براقِ خرگوشیش بهش خیره شد و اروم زمزمه کرد؛ - سـِتارها دارن سقوط میکنن؟! لب پایینش رو تر کرد. - نه پسرم.. این دونه های سفیدی که از دلِ اسمون میباره برفه! نه ستاره. خنک و لطیف، دونه های برف روی لب هایش فرو میفتادند. و دوباره سوال پرسید؛ - برف هم برای ماست؟ سری تکون داد و بوسه ای کنارِ لبِ پسرک گذاشت. - برف هم میتونه مالِ ما باشه.. اما نه تا وقتی که یه دونه برفِ ظریف جلوم نشسته وَ من ازش لذت میبرم.
