𝖢𝖺𝗉𝗍𝗍𝖾́𝗋
Open in Telegram
𝖢𝖺𝗅𝗆 𝖽ᦅ𝗐𝗇 𝗍𝗁ı𝗌 ı𝗌 𝖻𝖾𝗀ı𝗇𝗇ı𝗇𝗀 𝖿ᦅ𝗋 𝗒ᦅ𝗎 .
Show more9 082
Subscribers
No data24 hours
-9807 days
-1 12830 days
Posts Archive
Repost from ⋆ 𝖠𝗋𝖺𝖭𝖺 ⁞ دستبـند دوستـے
اواخر سپتامبر بود و برف سنگینی کوچه پس کوچه های پاریس رو سفید پوش کرده بود . همه در تکاپو و در حال آماده شدن برای کریسمس بودند و شهر از همیشه شلوغ تر بود .
پسرک ، دست های یخ زدهاش رو درون جیب های پالتوی بلندش برد تا کمی گرم شوند و با چهره ای خنثی درب کافهی شلوغ ولی آرومش رو باز کرد . به محض ورودش نفس عمیقی کشید و بوی قهوه و کیک شکلاتی ها رو به ریه هاش فرستاد و لبخند کوچکی از عطر خوبشون روی لبهای سرخش نقش بست .دور تا دور کافه رو از نظر گذروند و چشمانش روی مردی که این روز ها زمانی زیادی رو در کافهاش میگذروند قفل شد. طبق معمول گوشه ترین میز رو برای نشستن انتخاب کرده و شیر قهوه شیرین و کیک شکلاتی همیشگی رو سفارش داده بود . استایل کلاسیک داشت و مثل همیشه در حال خواندن کتاب بود . برخلاف استایلش ، چهرهای کاملا آسیایی داشت و چشم هایش هر کسی رو به خود جذب میکردند . اون مرد زیبا بود . اونقدر زیبا ک پسر کوچکتر قسم میخورد او زیباترین انسان روی زمین است … گویی از سرزمین پریها آمده بود .
نگاه مرد بالا اومد و چشمان عسلیاش در چشمان پسر قفل شد . پسر کوچکتر برای لحظه احساس کرد قلبش از تپش افتاده است و میخواهد در میان عسل چشم های او غرق شود …
