Crumb State
Open in Telegram
خورشید جاودان آزادی، نور آسمان ماست. https://t.me/not_a_lover_anymore
Show moreIran152 901The category is not specified
201
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
201
خاک ثمر نداده رو
چجور میشه ول کنم؟
سواره ام پیاده رو
چجور میشه ول کنم؟
گیرم جهان یک وطنه
با مرزهای الکی
رفیق و خونواده رو
چجور میشه ول کنم؟
با بوسه میخم کن
بیخ این دیوار
که سفرناکم
اسلحه ای مستم
روی این آوار
من خطرناکم
جای همه خالی
شراب پایانو
بزن به لیوانم
سلامتی همه
تمام ایرانو
بزن به لیوانم
این گریه فشرده رو
چجور میشه ول کنم؟
این همه یار مرده رو
چجور میشه ول کنم؟
گیرم که تنهایی من
از هر چی مرزه رد بشه
جمع گلوله خورده رو
چجور میشه ول کنم؟
201
مقدمهی جنگ پیش، لیست غذا، لباس، خوراکی و پاوربانک نوشتم تا زنده بمونم و ایندفعه فقط لیست فیلم، سریال، موزیک و پادکست نوشتم.
201
Repost from N/a
مرجان ساتراپی و داستان ما و دیگران
از دیروز چند نقد درباره مرجان ساتراپی و آثارش خواندم که این نوشته واکنش به آن است.
قبل از هر چیز بگویم که من ماشین تبلیغاتی جمهوری اسلامی را در فضای خارج از ایران بسیار موفق میدانم. اتفاقا برخلاف تصور ناقدان یکی از دشواریهای کسانی مثل مرجان ساتراپی در جهان بیرون از ایران، همیشه این بوده است که با این انگاره بجنگند که آنچه «ما» میخواهیم چیزی است که «ما» میخواهیم، نه چیزی که «غرب لیبرالیست امپریالیست» به ما حقنه کرده است.
در جبهه مقابل ساتراپیها، لشکر عظیمی از آکادمیسینها و فعالان مدنی ضدامپریالیسم چنان صف کشیدهاند که حتی کلاه جمهوری اسلامی هم از آن پشت پیدا نیست!
یکی از مهمترین مشکلات این نقدها این است که چرا داستان آن دیگران را نگفتی.
پرسپولیس تاریخنگاری و پژوهش مردمشناسی و جامعهشناسی انقلاب نیست. این اثر یک اتوبیوگرافی مصور است. روایت زندگی دختری از یک خانواده مشخص در یک موقعیت تاریخی مشخص. وظیفه خودزندگینامه، روایت پیچیدگیهای جامعه ایران نیست.
ایران برای اغلب مخاطبان غیرایرانی هم یک جعبه دربسته است. این مخاطب فقط انسان سفیدپوست غربی نیست، روزنامهنگار ترک، نویسنده عرب، کاسب آفریقایی، دانشجوی پاکستانی و بقیه و بقیه هم هستند. از درون این جعبه صداهای مختلفی به بیرون درز میکند، یکی از این صداها ویدئوهای لگویی است، یکی پرسپولیس، یکی لولیتاخوانی، یکی مقالات آکادمیسینهای ایرانیتبار در رسانههای غربی و صداهای دیگر. اشکال از جایی آغاز میشود که فکر کنیم هر کدام از این صداها «تنها روایت ایران»اند.
اگر با سلاح ایدههای ادوارد سعید بالای سر راویان جوامع شرقی بایستیم و فکر کنیم هر ایرانی که تجربه سرکوب، تبعید یا اجبار حجاب را روایت کرده یا هر سوری که تجربه استبداد اسد را روایت کرده یا هر فعال مدنی که برای حقی ساده مثل رانندگی در عربستان تلاش کرده است به «مخبر بومی» غرب تبدیل شده، عملاً امکان روایت انتقادی از درون جوامع غیرغربی از بین میرود.
به جز این درست است که تصویرگریهای ساتراپی در پرسپولیس سیاه و سفیدند ولی او واقعیت را سیاه (ایران) و سفید (غرب) روایت نکرده است. اتفاقا در روایت مهاجرتش اصلا و ابدا غرب را بهشت تصویر نمیکند. بنابراین تصویر «ایران تاریک در برابر غرب روشن» نقد درستی به کارهای او نیست.
در یکی از نقدها خواندم که دهه شصت فقط زندان، جنگ و سرکوب نبوده و ما در این دهه شاهد ایثار، ایمان، همبستگی و امید هم بودهایم. اول اینکه درباره آن ایثار و مقاومت، میلیونها نسخه اثر منتشر شده است. ادبیات، گزارش روزنامهنگارانه نیست که نویسنده آن موظف باشد محتوایی متوازن بسازد. دوم اینکه آیا در آن هزاران اثری که با فرمهای مختلف در جمهوری اسلامی منتشر شده هرگز رنج این بخش جامعه، حتی در حد اشاره، به رسمیت شناخته شده است چه برسد به روایت بلند و عمیق؟ در کدام آثار منتشرشده در جمهوری اسلامی رنج خانوادههای قربانی زندان، سرکوب سیاسی یا محدودیتهای اجتماعی روایت شده است؟
یکی از نقدها ادعا میکند که ساتراپی مانند یک «توریست اروپایی» در ایران زندگی میکرد. این نقد از این جهت جالب است که نویسنده وجود آن «دیگری» را که ساتراپی یک نمونه آن است چنان بیگانه میبیند که حتی در «ایرانی» بودنش هم تردید میکند.
ساتراپی در تهران متولد شده، سالهای کودکی و نوجوانیاش را در ایران گذرانده، انقلاب و جنگ را تجربه کرده و آن طور که خودش میگوید بهشدت از آنها تاثیر گرفته و بخش مهمی از هویت آثارش دقیقاً حول همین تعلق شکل گرفته است اما بخشی از جامعه، از جمله نقدنویسان، چنان به حوزه زندگی و رنجهای او نزدیک نشده و آن را نشناختهاند که آن جهان به اندازه جهان یک «توریست اروپایی» برایشان بیگانه است.
طرح انسان ایرانی را از روی یک شابلون نزدهاند که بگوییم هر کس به این تصور ما نزدیک نبود اصلا ایرانی نیست و توریست اروپایی است! بین اختلاف طبقاتی با تفاوت هویتی فرق است.
حرف آخر هم اینکه مرجان ساتراپیها در همه دهههای حاکمیت جمهوری اسلامی، حتی اگر نمیخواستند هم ناچار بودند روایت آن بخش دیگر جامعه را بخوانند، ببینند و حتی در مدرسه دربارهاش سخنرانی کنند و امتحان بدهند. آن بخش دیگر جامعه برای درک رنج جهان ساتراپی چه کرده است؟
Masoumeh naseri
201
«البته آدم به اين راحتى نمى ميرد، ولى اين طور بگویم، چیزی شبيه مُردن بود. بعدش اتفاقاتى كه از سر میگذرانی، از تو چنان آدم زيركى مى سازد كه آرزو میکنی اى كاش دوباره بتوانى خنگ باشى، خنگ به تمام معنا. بله بالاخره ياد گرفتم زرنگ باشم، كه جاى تعجب نيست، چون شبانه روز حسابى تمرين كرده بودم.»
201
+1
امروز به زندگی الانم نگاه کردم و بعدش، برگشتم به یکی دوسال پیش؛ فهمیدم چقدر التیام یافتم و هنوز هم التیام لازمم.
201
«اشتیاق، لمس، نوش، جان، دیرین، دوا، درد، بطن، نور، تن، دیبا، صحرا، روان، جرعه، ناز، نیاز، گور، دل، رفتن، مرگ»
201
یک وقتهایی مثل امشب، از ایرانی بودن، فقط زبانش و ادبیاتش به من میرسه؛ پس بابت ایرانی بودن در چنین شبهایی خوشحالم.
به هیچ زبان دیگهای نمیتونم حق مطلبم رو ادا کنم و عشق بازی کلمههارو باهم ببینم. انگار تو اون لحظه، ادبیات فارسی، فقط برای این زن تنها در اتاق وجود داره و فقط منم که بلدمش. قشنگه.
201
«گفتمش نازک بدن دستت ببوسم یا لبت؟
گفت اول شرم کن بعد از ادب حرفی بزن.
عاقل آن باشد که داند رسم کار.
هرکجا نازکتر است، آنجا وطن.»
201
اگه مال من میبود، هرروز صبح دیر میرسیدم. میپرسیدن: چرا دیر اومدی؟
و میگفتم: ببخشید، کار واجبی برام پیش اومده بود.
و اون کار واجب این بود که هرروز روبهروی خونهام بایستم و زیباییش رو باور نکنم.
201
یک کافهی محبوب در شهری که در آن بزرگ شدم، در شرف تعطیلی همیشگی است. کافهای دیگر هم کمی آنطرفتر است که از قدیمها تا به همین امروز همیشه خودم را آنجا یافت میکردم. آن یکی درحال تعطیل شدن نیست ولی دیگر مثل قدیمها نیست. مثل زمانی که با موهای آبی و در روزهای برفی به آنجا پناه میبردیم و وقتی میخواستیم به اتاقک دوم ورود کنیم، به آیینه برمیخوردیم. میخندیدیم چون موهایمان به لطف کلاههای بافتنی نابود شده بود. من شالگردن کسی را میگرفتم و از آن به عنوان حجاب استفاده میکردم. کسانی را میدیدم که حالا غریبهاند و غریبههایی که حالا آشنا هستند. اما این آخرین باری که پا به آن مکان گذاشتم دیگر چیزی آشنا نبود. و دیگر مرا در آغوش نگرفت. انگار حالا متعلق به خاطراتِ کسانی شده بود که هیچ نسبتی را به زمین من پیدا نمیکردند.
به او میگویم: چی مونده از اون شهر جز شما؟
میگوید: ما هم نموندیم.
جواب میدهم: ولی همتون تو دل من موندین.
میگوید: من یکی از وقتی (صاحب سابق کافهای که دیگر آشنا نیست) رفته، دیگر آنجا را نمیشناسم. انگار آخرین ذرههایمان در همان روزهای زمستانی و با آن مدیریت باکیفیت جامانده.
میخندم و میگویم: ولی ما تو ذهن هم میمونیم. غصه نخور.
201
تقریبا مرگ تمام کسانی که دوستشان دارم را متصور شدهام و در تمام آن خیالات، من هم همراه آنها و شاهد مرگشان بودم. و در همین لحظه به این نتیجه رسیدم که این امری ممکن نیست. اینکه بتوانم در لحظهی مرگ تمام آنها، کنارشان باشم و از آخرین قطرات بودنشان بهرهمند شوم.
آدمیزاد یک خودخواه به تمام است. ما حتی زنده بودن آدمها را هم برای خودمان میخواهیم.
201
+1
“So there was no going back: she had to fight for survival among the mysteries of life. And what human beings want more than anything else is to become
human beings.”
