589
Subscribers
No data24 hours
-287 days
-15430 days
Posts Archive
"هر ستارهای دلیلی برای درخشش داره و شک ندارم که دلیل من این خورشید زندگی بخشه"
بیاختیار دستش رو جلو برد و با انگشت شصتش به آرومی گونهی پسر خستهی بهخواب رفتهی توی بغلش رو نوازش کرد ، با خیره شدن به چشمای بستش و مژه هاش که به آرومی میلرزیدن ناخواسته لبخند عمیقی روی صورتش شکل گرفت، دلش میخواست بتونه با کلمات عشقش رو به فرشتهی جلوش ابراز کنه و قلب بیقرارش رو آروم کنه اما از هر کلمهای هم که استفاده میکرد باز هم قلب بیجنبهاش عاشق تر از قبل به سینهاش ضربه میزد و اون رو توی عشق گناهآلودش غرق میکرد ، از کی شروع به دوست داشتنش کرده بود؟ بار ها این سوال رو که هرثانیه ذهن شلوغش رو طوری درگیر میکرد که انگار چیز دیگه ای برای فکر کردن نداره، از قلب بی قرارش پرسیده بود ولی انگار قلبش خودشو به پسرک موطلایی روبروش باخته بود و جوابی برای این سوال نداشت، انگار تنها چیزی که قلب عاشقِش بهش فکر میکرد عاشق تر شدن بود، چطور ممکنه کسی که سال ها از عشق بویی نبرده انقدر راحت دلشو به کسی ببازه؟ بدون تردید بوسهای روی پیشونی معشوق معصومش گذاشت و با این کار به ذهن آشتفتهش که مدام به حسِش به معشوقش فکر میکرد پایان داد و برای بار ... بار چندم؟ به هیچ عنوان قابل شمارش نبود توی ذهنش تکرار کرد "تو تکرار نشدنی ترینِ منی خورشید"
- هوانگ هیونجین ، ژانویه 2003 .
"هر ستارهای دلیلی برای درخشش داره و شک ندارم که دلیل من این خورشید زندگی بخشه"
بیاختیار دستش رو جلو برد و با انگشت شصتش به آرومی گونهی پسر خستهی بهخواب رفتهی توی بغلش رو نوازش کرد ، با خیره شدن به چشمای بستش و مژه هاش که به آرومی میلرزیدن ناخواسته لبخند عمیقی روی صورتش شکل گرفت، دلش میخواست بتونه با کلمات عشقش رو به فرشتهی جلوش ابراز کنه و قلب بیقرارش رو آروم کنه اما از هر کلمهای هم که استفاده میکرد باز هم قلب بیجنبهاش عاشق تر از قبل به سینهاش ضربه میزد و اون رو توی عشق گناهآلودش غرق میکرد ، از کی شروع به دوست داشتنش کرده بود؟ بار ها این سوال رو که هرثانیه ذهن شلوغش رو طوری درگیر میکرد که انگار چیز دیگه ای برای فکر کردن نداره، از قلب بی قرارش پرسیده بود ولی انگار قلبش خودشو به پسرک موطلایی روبروش باخته بود و جوابی برای این سوال نداشت، انگار تنها چیزی که قلب عاشقِش بهش فکر میکرد عاشق تر شدن بود، چطور ممکنه کسی که سال ها از عشق بویی نبرده انقدر راحت دلشو به کسی ببازه؟ بدون تردید بوسهای روی پیشونی معشوق معصومش گذاشت و با این کار به ذهن آشتفتهش که مدام به حسِش به معشوقش فکر میکرد پایان داد و برای بار ... بار چندم؟ به هیچ عنوان قابل شمارش نبود توی ذهنش تکرار کرد "تو تکرار نشدنی ترینِ منی خورشید"
- هوانگ هیونجین ، ژانویه 2003 .
“ فکر میکردم هیچوقت به آرزوم نرسیدم ولی امروز، وقتی که دیگه نداشتمت، متوجه شدم که من داشتم با آرزوم زندگی میکردم، بزرگترین آرزوی من تویی لیکس
چیز زیادی ندارم که بخوام برات بذارم ولی خاکسترم مال تو”
“تاحالا شده حس کنی توی دنیا وجود نداری؟” همزمان که روی کاناپه سرمه ای رنگش لم داده و به تابلوی روبروش که چهرهی معشوقش رو به خوبی به تصویر میکشید نگاه میکرد نوشیدنی توی دستشو سر کشید و با فشار دادن پلکاش روی هم سعی کرد تلخیش رو نادیده بگیره، اگه فقط یه چیز از این دنیا میخواست اون خیره شدن توی چشمای پسرِ روبروش بود، نمیدونست چکار کنه، کلافه شده بود، از ریخت و پاش های خونه و شیشه های شکسته شده و خونی که از انگشتاش چکه میکرد میشد حال روحیش رو فهمید، ۲۴ ساعت بود که از معشوقش خبر نداشت، فاکینگ ۲۴ ساعت بود که صداشو نشنیده بود و داشت روانی میشد، نمیدونست چند بار بهش زنگ زده بود، حسابش از دستش در رفته بود، ولی همچنان خون شرابی ای که از انگشتش سرازیر شده بود رو نادیده میگرفت و پشت سر هم شماره ی پسرک ِ قرمزش رو میگرفت، با شنیدن صدای “مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد” گوشی رو پرت کرد توی صورت اثر موردعلاقهش که روی دیوار می درخشید، “دیگه نمیخوای ببینیم لیفلیکس؟”سمت استخر رفت و با همون لباسا و نامه ای که برای پسرش نوشته بود خودشو به دست آب سپرد اما هول هولکی نامه رو همونجا روی سکوی استخر گذاشت تا مبادا خیس شه، آدم بد مستی بود و اینبار بیشتر از همیشه خورده بود، کی به جز فلیکسش میتونست اونو از این عادت بد نجات بده وقتی کسی رو نداشت؟ نفهمید کِی خوابش برد ولی انگار اون آخرین باری بود که میتونست حتی توی تصوراتش معشوقهش رو ببوسه
-هوانگ هیونجین ، آگوست 2003 .
آدم بد مستی بود و اینبار بیشتر از همیشه خورده بود، کی میتونست اونو از این عادت بد نجات بده وقتی کسی رو نداشت؟
