589
Subscribers
No data24 hours
-287 days
-15430 days
Posts Archive
ساعت ها به عکساش خیره مونده بود، دلیل این دوری رو نمیدونست، سعی میکرد با بوسیدن لباش از توی اون مانیتور کوچیک حواس خودشو پرت کنه و برای یک لحظه هم که شده حس کنه اون پیششه
دوری، کلمه ای بی معنی در عین عمیق بودن.
هیچکس معنی دوری رو درک نمیکنه، در یک لحظه اتفاق میفته، اون صمیمیت اون نزدیکی ای که تا یک لحظه ی پیش حس میشد تبدیل به یه دوری عمیق شده بود و هرکاری که میکرد به جوابی نمیرسید.
“چرا؟” بار ها و بار ها این سوالو از خودش پرسیده بود ولی نمیدونست کی و کِی قراره جوابشو بده، از جوابش هم میترسید، اگه واقعا نمیخواستش چی؟ با همین افکار بیهوده به خواب رفت و هیچوقت ازش دلیلشو نپرسید و هیچوقت ازش نخواست که دوباره مثل قبل دوستش داشته باشه چون میدونست اگه یه کلمه اشتباه بگه ممکنه همه چی از این خراب تر بشه
پس فقط صبر کرد، صبر کرد و نوشت، نوشت و نوشت، تنها راه فرارش همین بود
ولی انگار این هم دیگه کار نمیکرد، نوشتن بیشتر به گریه مینداختش.
