ماه | MOON
Open in Telegram
منجمد های بیرون اومده از سردخونهی ذهن ما! https://t.me/HarfinoBot?start=7728abc57959497
Show moreIran143 380The category is not specified
999
Subscribers
No data24 hours
-267 days
-56830 days
Posts Archive
999
زل زدن آدم ها که اغلب زن هستند در خیابان برایم عذاب آور شده است. عمیقأ زجر آور است یک پیراهن پوشیده ی بلند گلدار با گل هایی که قطعا از سر گور پدر شما کنده نشده است آن هم زیر چادر چرا انقدر باعث تعجب تان می شود ؟ حتما باید از اجناس اورسایز سِری دوزی شدهی دفرمه خریداری کنیم و وقتی دیدیم از ده نفر در خیابان یازده نفر همان بنجل ما را تن کردهاند خیالمان راحت شود که طبیعی به نظر میرسیم و فقط آنوقت است که شما دیگر با چشمهای کج و کولهیتان به ما زل نمیزنید؟
999
I need a break from my brain
From the doubt, from the stress, from the pain
This anxiety is killing me and keeping me awake
I need a break from my temper
It’s exhausting to live with the anger
It weighs me down and it holds me back
And it ties me to an anchor
Take me away
999
عفونت زده به گوشهام. درد میکشم و به این فکر میکنم که همیشه درد باید به استخوانم برسد تا فکر چاره باشم. باید همهی اعضا و جوارحم جیغ بکشند تا بفهمم یک چیزی جایش درست نیست. یکی چیزی میلنگد. یک چیزی خراب است. قرصها را شبیه به اسمارتیز بالا انداختهام و افاقه نکرده. افاقه نمیکند. دلم میخواهد گریه کنم ولی انگار تمام دستهای جهان روی گلویم فشار مضاعف وارد میکنند و نمیگذارند. انگار تمام جهان دارد علیه من میجنگد و تک و تنها نشستهام توی کلبهی سرد و ساکتم و منتظر معجزهام تا کسی بیاید و نجاتم بدهد. کسی نمیآید. همه میدانیم.
وسط درد کشیدن به آذین میگویم "کاش آرامش محمد واگیردار بود منم ازش میگرفتم." حسودیام میشود به آرامشِ درونیاش. این جمله را نمیگویم اما. رد میشوم.
وسط درد کشیدن کسی میگوید میآیم و میگویم بیا، برایت ویگن میخوانم. ویگن همیشه بغضم را بیشتر میکند. فقط خودم میدانم چرا. اینکه یک چیزی را فقط خودت بدانی سخت است.
وسط درد کشیدن، دیگری میگوید "دل آدم کیلومترها دورتر برای یکی میتپه" و میدانم چه میگوید. میدانم تکه تکه شدن چه شکلیست. میدانم جغرافیا چه دماری از روزگار آدم در میآورد. دانستن دردِ زیادی دارد. فکر میکنم خوب است که رفیقیم. خوب است که خواهریم. خوب است که میتوانم برایش با خیال راحت بگویم دارم درد میکشم و دارم اشتباه میکنم.
999
میگویی درد را طوری بنویسم که زیبا به نظر برسد؟! عزیزِ من؛
ما قرار نیست تا همیشه در میانِ سطرها گُم شویم، قرار است زندگی کنیم درست در وسطِ حادثه. کلمات را بَزَک دوزَک کنیم تا به دیگران بگوییم به آن سختیها که فکر میکنی نیست؟! هست. باور کن هست. ولی تو طاقت بیاور. روزی همگی خواهیم مُرد.
999
اینجای داستان باید یه سوپرهیرو از راه برسه و با شمشیر آتشینش نور و گرما بتابونه به همه جا و دست تو رو بگیره و از جات بلندت کنه؛ ولی عزیزم تو خیلی وقته با هیچ قصهای چشمهات سنگین نشده و مامانبزرگها خیلی وقته مردن.
999
داشتی خواب میدیدی عزیزم. یه خوابِ خوشِ زجرآور. از اون دست لذتها که میدونی تهش به خودت میگی این لحظه قراره بعدها دمار از روزگار من در بیاره ولی به جهنم، مگه چقدر زندهام؟ بیا انجامش بدیم. چون دنیا بده بستونه. چون تهش باید خماریِ یه چیزی رو به زندگی پس داد.
داشتی خواب میدیدی عزیزم؛ یه خوابِ خوشِ زجرآور. تو از وقتی نشستی پای این میز به بازنده بودنت اطمینان داشتی ولی نشستی. نشستی چون دنیا همینه. چون زندگی همینه. چون اگه بازی نکنی تماشاچی باقی میمونی و لذتِ تجربه و درد کشیدن رو از خودت میگیری. بزرگ نمیشی و تا ابد یه کودک باقی میمونی که معصومیتش رو توی کولهش با خودش اینور و اونور میبره و میگه با من کاری نداشته باشین. تو نمیتونی معصوم بمونی چون خورده میشی. چون زندگی به ناتوانی تو اهمیت نمیده و پلههای بعدی رو بلندتر میسازه. باید بتونی روی پاهات وایسی. باید بتونی صدات رو بلند کنی. باید بتونی بگی من هستم.
داشتی خواب میدیدی عزیزم؛ یه خوابِ خوشِ زجرآور. آخر این بازی اونی که بلوف زده برنده میشه و تو توی دستت هیچ کارت برندهای نداری. بهتره از خواب بیدار شی.
999
من فقط ظاهرا قویام، واگرنه اگه بغلم کنی گریه ام میگیره. بهم بگی خوبی؟ گریه ام میگیره. چاییم یخ میکنه گریه ام میگیره. آهنگ گوش میدم گریه ام میگیره. انگار حجم قوی بودنم دیگه تموم شده.
999
داشتی خواب میدیدی عزیزم؛ یه خوابِ خوشِ زجرآور. تو از وقتی نشستی پای این میز به بازنده بودنت اطمینان داشتی ولی نشستی.
