𝖣𝖪𝖮̸𝖭
Open in Telegram
374
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-6830 days
Posts Archive
I haven't been good to myself And lately, you haven't been good to me Lately, I decided I'ma stay alive I just wanna live and see society die Lookin' around and all I see is at the end of the line I see a dystopia, dystopia Evil all over and no one is (safe) Nihilist, I am the finest, though I don't align with it (We're all to blame) Keep on denying it You think that I need you I'll show you I'm fine , You think that I need you ? .
او ز مسیری باز میگشت که خویش را رها به گم شدن کرده بود ،، اری گمشدگی در راهِ پیدایش او . ز هوایِ دلبندش دِل به گمشدگی سپرد و اندیشید که خویش را با جانی بیروی یافته ؛ جانی که عمری به دنبالش پای تند کرده . اما میانِ این دلدادگی دلبنده دِل دادهام به دنبالِ گرفتنِ جانِ دلدادهاش بود ،، اری او میانِ جوانه گرفتنه جانِ دِل دادهاش روحش را درید و پا به رها کردنش گشود و این زمان همان زمانی بود که جوانِ دل به خشکی سپرد ، دِل به گمشدگی ، انگار که جنگلی نفس به هوایِ کویرش بدهد ،، اما گویی که فقط در اندیشهیِ جوانه زمان به گمشدگی سپرده شده بود ،، درهمان زمانی که او در مسیری به نامِ رهایی پای تند میکرد به دنبالِ یافتنِ خویش بدونِ دلدادهاش . او در شیاری مینگرید که رهایی از انِ اوست ، و در شیاری گمشدگی را به اغوش میسپرد و خویش را بدین باور میرساند که گمشدگی دگر از انِ جانِ بی جانش نیست . او دلدادهاش را مانع بر خویش میکرد ،، او ز عمقِ وجودش میدانست که روزی یا شبانگاهی میشود شکوفهای دوردست میانِ دلِ کویرش ، همان شکوفهای که در تنهاییش ماننده شاپرکی دِل به شوقِ پرواز میدهد ،، اری همان شکوفهای که گمان میکند روزی بر لطافتِ دستِ روح نوازه باد به پرواز در میآید و اشیانهاش میشود همان مردابی که تصویره ستارههایی که شبانگاه به شمارششان میرفت ، را در کناره ماهِ سیه شب خویش را به رُخِ آفریدگاره جهانیانش میکشد .
او ز مسیری باز میگشت که خویش را رها به گم شدن کرده بود ،، اری گمشدگی در راهِ پیدایش او . ز هوایِ دلبندش دِل به گمشدگی سپرد و اندیشید که خویش را با جانی بیروی یافته ؛ جانی که عمری به دنبالش پای تند کرده . اما میانِ این دلدادگی دلبنده دِل دادهام به دنبالِ گرفتنِ جانِ دلدادهاش بود ،، اری او میانِ جوانه گرفتنه جانِ دِل دادهاش روحش را درید و پا به رها کردنش گشود و این زمان همان زمانی بود که جوانِ دل به خشکی سپرد ، دِل به گمشدگی ، انگار که جنگلی نفس به هوایِ کویرش بدهد ،، اما گویی که فقط در اندیشهیِ جوانه زمان به گمشدگی سپرده شده بود ،، درهمان زمانی که او در مسیری به نامِ رهایی پای تند میکرد به دنبالِ یافتنِ خویش بدونِ دلدادهاش . او در شیاری مینگرید که رهایی از انِ اوست ، و در شیاری گمشدگی را به اغوش میسپرد و خویش را بدین باور میرساند که گمشدگی دگر از انِ جانِ بی جانش نیست . او دلدادهاش را مانع بر خویش میکرد ،، او ز عمقِ وجودش میدانست که روزی یا شبانگاهی میشود شکوفهای دوردست میانِ دلِ کویرش ، همان شکوفهای که در تنهاییش ماننده شاپرکی دِل به شوقِ پرواز میدهد ،، اری همان شکوفهای که گمان میکند روزی بر لطافتِ دستِ روح نوازه باد به پرواز در میآید و اشیانهاش میشود همان مردابی که تصویره ستارههایی که شبانگاه به شمارششان میرفت ، را در کناره ماهِ سیه شب خویش را به رُخِ آفریدگاره جهانیانش میکشد .
Repost from # typology
🤘 ؛ مغز یه INTJ ساعت 3 صبح :آدمارو بعد از کلی وسواس به خرج دادن وارد زندگیت کن و مدام توی همونا دنبال ایراد بگرد تا دوباره هرچه زودتر حذفشون کنی.
