"مَدکَپتوپیا | MadcapTopia"
Open in Telegram
ᴀ ᴘᴜʙʟɪᴄ ᴊᴏᴜʀɴᴀʟ: "آگاهیِ زاده از جنون و جنونِ برخاسته از آن." ------------------------------ "تمامی نوشتهها و کپشنها متعلق به نویسندگان است؛ لذا کُپی تنها در صورت ذکر منبع مجاز میباشد." ------------------------------ +ᴀᴅᴍɪɴs: ت.ی/ᴍᴀᴅᴄᴀᴘ- -ɢᴏᴏᴅᴍᴀɴ/ک.ک
Show more1 229
Subscribers
-224 hours
-137 days
-5630 days
Posts Archive
"Reading furnishes the mind only with materials of knowledge; it is thinking that makes what we read ours." "مطالعه فقط ذهن را به مواد خام دانش مجهز میکند؛ این اندیشه است که آنچه را که میخوانیم از آنِ ما میکند." - جان لاک-MadcapWrites
آخرین روز پمپئی!
تابلوی "آخرین روز پمپئی" اثر "کارل بریولوف"، بازتابی دراماتیک از فوران کوه "وزوو" (وزوویوس) در سال ۷۹ میلادی است که پس از بازدید مستقیم نقاش از ویرانههای باستانی پمپئی آفریده شد.
این شاهکارِ عظیمپیکر با ترکیبی بدیع از ساختار کلاسیک و احساسات رمانتیک، نورپردازیِ سوزانِ آتش در پسزمینه را در تقابل با سایههای سنگینِ پیشزمینه نشانده و هراسِ ناگهانی و فروپاشیِ تمدنی دیرینه را در قابی بصری مجسّم میسازد.
بریولوف اما بهجای تأکید بر ویرانیِ محض، واکنشهای انسانی را محورِ روایت قرار داده و در میانِ آشوب، نمادهایی از ایثار و مهر را میگنجاند؛ همانند پسری که پیرمردی را بر دوش میکشد.
این اثر که اکنون در "موزهٔ دولتی روسیه" در سنپترزبورگ نگهداری میشود، نهتنها نقطهعطفی در هنر روسیه بهشمار میرود که هنر این سرزمین را از تقلید از غرب به عرصهای استقلالیافته و جهانشمول ارتقا داد، بلکه تواناییِ شگرف بریولوف را در تلفیقِ دقّتِ تاریخی با شورِ عاطفی بهخوبی به اثبات میرساند.
•The Last Day of Pompeii
•Artist: Karl Bryullov
-MadcapWrites
فریادِ آرامش؛ پس از رسیدن.
حالا که به آنچه عمری در پیاش بودم رسیدم، شمشیر را بر زمین میاندازم و آسوده میخوابم.
حالا پس از رسیدن، نه خاموشی، که رهاییست.
با دستانی خالی از جنگافزار، جامِ سرنوشت را مینوشم، و در آیینهٔ ابدیت، رخِ رهایی را میبینم.
از پسِ خاکستر و خون به روشنای حقیقت رسیدهام؛
آسوده میخوابم، نه مغرور، که رها از بندِ خاطرات... .
-Soundtrack
-MadcapWrites"ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شود وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود گویند سنگ لَعل شود در مقامِ صبر آری شود، ولیک به خونِ جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دستِ غم خلاصِ من آنجا مگر شود از هر کرانه تیرِ دعا کردهام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ای جان حدیثِ ما بَرِ دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود از کیمیایِ مهرِ تو زر گشت رویِ من آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود در تنگنایِ حیرتم از نخوتِ رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی مقبولِ طبعِ مردمِ صاحبنظر شود این سرکشی که کنگرهٔ کاخِ وصل راست سرها بر آستانهٔ او خاکِ در شود حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست دَم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود" -حافظ شیرازی-MadcapWrites
《فینکنشتاین؛ از شکوه اتحاد ملتها تا سقوط یک عهد》
"عهدنامه فینکنشتاین" که در ۴ مه ۱۸۰۷ میلادی منعقد شد، یکی از مهمترین اسناد دیپلماتیک در تاریخ روابط ایران و اروپا در عصر قاجار به شمار میرود. این پیمان میان امپراتوری فرانسه به رهبری ناپلئون بناپارت و دولت ایران به رهبری فتحعلیشاه قاجار بسته شد و بازتابی از رقابتهای استعماری قدرتهای اروپایی بر سر تسلط بر شرق بود. مکان انعقاد آن کاخ فینکنشتاین (واقع در کامنتس فعلی، لهستان) است؛ جایی که ناپلئون در خلال لشکرکشیهایش علیه ائتلاف چهارم، از اول آوریل تا ۶ ژوئن ۱۸۰۷ در آن اقامت داشت.
زمینههای انعقاد این عهدنامه را باید در تحولات ژئوپلیتیک اوایل قرن نوزدهم جستجو کرد. از یک سو، ایران از سال ۱۸۰۴ درگیر جنگ با روسیه بر سر قفقاز و گرجستان بود. فتحعلیشاه پیش از این در ۱۸۰۱ با بریتانیا پیمان دفاعی بسته بود، اما بریتانیا در برابر تهاجم روسیه یاری نکرد و این ناکامی، ایران را به جستجوی متحدی دیگر سوق داد. از سوی دیگر، ناپلئون بناپارت رویای حمله به هند بریتانیا را در سر میپروراند و به دنبال ایجاد جبههای متحد در شرق برای تضعیف روسیه (دشمن مشترک) بود. ناپلئون میخواست با اتحاد فرانسه، ایران و عثمانی، توازن قوا را به نفع خود تغییر دهد. این همگرایی منافع، زمینهساز مذاکرات شد و ناپلئون در ۱۸۰۵ نخستین هیئت دیپلماتیک خود را به تهران فرستاد.
فرایند دستیابی به این عهدنامه زمانبر بود و از طریق تبادل نامه و اعزام فرستادگان میان تهران، ورشو و اقامتگاههای ناپلئون در پروس شرقی انجام شد. نهایتاً در بهار ۱۸۰۷، هیئت ایرانی به اردوگاه ناپلئون در فینکنشتاین رسید و مذاکرات نهایی به انجام رسید. این عهدنامه ۱۶ ماده داشت. از سوی فرانسه، ناپلئون متعهد شد تمامیت ارضی ایران را تضمین کند و حاکمیت ایران بر گرجستان و قفقاز را به رسمیت بشناسد. همچنین فرانسه قول داد تجهیزات نظامی و افسران را برای نوسازی ارتش ایران تأمین کند. در مقابل، ایران تعهد داد رسماً به بریتانیا اعلام جنگ کند، اتباع بریتانیایی را اخراج نماید و مسیر عبور نیروهای فرانسوی را برای حمله به هند فراهم آورد. در ماده ۱۲ عهدنامه آمده بود که ایران به عنوان "همپیمان خوب و وفادار"، آذوقه و وسایل حملونقل نیروهای فرانسه را تأمین خواهد کرد.
با وجود این هماهنگی اولیه، عهدنامه فینکنشتاین عملاً عمری کوتاه داشت و هیچیک از مفاد آن به طور کامل اجرا نشد. دلیل اصلی این ناکامی، تحولات سریع در عرصه سیاست اروپا بود. تنها دو ماه پس از امضای این پیمان، در تاریخ ۷ ژوئیه ۱۸۰۷، ناپلئون و "تزار الکساندر اول" در کرانه رود "نمان" در شهر "تیلسیت" با یکدیگر دیدار کردند و عهدنامه صلح و اتحاد امضا نمودند. طبق مفاد این عهدنامه جدید، فرانسه و روسیه با یکدیگر متحد شدند و عملاً ناپلئون، متحد شرقی خود، ایران را در برابر جاهطلبیهای تزاری تنها گذاشت.
پس از عهدنامه تیلسیت، دیگر امیدی به تحقق وعدههای فرانسه نماند. فتحعلیشاه که تنها به دنبال بازپسگیری قفقاز و گرجستان بود – سرزمینهایی که روسیه از ۱۸۰۱ ضمیمه خاک خود کرده بود – پس از این خیانت دیپلماتیک به شدت سرخورده شد. ژنرال "گاردان" تا فوریه ۱۸۰۹ در تهران ماند، اما با مشاهده بیحاصلی مأموریت خود و تحت فشار دیپلماتهای بریتانیایی، ناگهان ایران را ترک کرد. در همین زمان، ایران بار دیگر به سمت بریتانیا متمایل شد. سرانجام در ۱۲ مارس ۱۸۰۹، عهدنامه دوستی و اتحاد میان ایران و بریتانیا، معروف به "عهدنامه مجمل"، به امضا رسید و فرانسویها به طور کامل از ایران اخراج شدند. این واقعه نقطه عطفی در ورود ایران به «بازی بزرگ» بود؛ رقابتی که طی آن، ایران به عرصه مستقیم رویارویی دو امپراتوری بریتانیا و روسیه تبدیل شد.
- منابع: · آرشیو ملی فرانسه (متن اصلی پیمان) · Iradj Amini، Napoleon and Persia: Franco-Persian Relations under the First Empire، Routledge، 1999 · گزارش سر هارفورد جونز بریجز، سفیر بریتانیا (Sir Harford Jones Bridges، An Account of the Transactions of His Majesty's Mission to the Court of Persia، 1834) · J. C. Hurewitz، The Middle East and North Africa in World Politics: A Documentary Record، Yale University Press•Treaty of Finckenstein •Artist: François Mulard -MadcapWrites
+9
"
I come to carry you to the other shore, into eternal darkness, into fire and ice. And you, who are there, a living spirit, depart from those who are dead."
-Artist: Gustave Doré (The Divine Comedy collection)
-Movement: Romanticism, Symbolism
-MadcapWrites"تقریباً همه در علم سیاست در این باره همداستانند که مالکیت خصوصی حائز بالاترین درجه اهمیّت است. امّا چرا بیشتر اوقات مالکیت خصوصی را به مرتبه یکی از حقوق طبیعی بالا میبرند؟ چرا حتّی در آثار اولیه "مارکس" چنین احترامی به آن گذاشته میشود؟ روشن است که مفهوم مالکیت در سراسر تاریخ اندیشه سیاسی و اجتماعی، ابزاری برای دست یافتن به زندگی خوب (یا لااقل قابل تحمل) تلقی شده است. این نظر "ارسطو" است که بعدها در تمامی سنت فکری قرون وسطی نیز دیده میشود، و حتی متفکران سیاسی جدیدتر، مانند "ژان بودن"، "اسپینوزا"، "هابز"، "کانت" و "هگل" هم قائل به آن بودهاند، صرف نظر از اینکه مالکیت را یکی از حقوق طبیعی یا حقی اکتسابی به موجب قوانین موضوعه دانسته باشند. احتمالاً محکمترین حلقهای که این نظریههای مختلف را به یکدیگر پیوند میدهد، اعتقاد به "ماهیت ابزاری مالکیت" بوده است. رابطه مالکیت و آزادی، البته به صریحترین وجه در نظریه "لاک" بیان شده است که در آن، آزادی در مقام یکی از عوارض ذاتی مفهوم کلی مالکیت ظهور میکند. منتها مالکیت، به صورت "مالکیت ناشی از کار" تعریف میشود و مالکیت مبتنی بر دارندگی، مردود شناخته میشود. مشروعیتِ مالکیت بر این پایه استوار است که فعالیّتِ خلاقِ آدمی در طبیعت برونی، و بویژه زمین، تغییر و تبدیل به وجود آورد. آنچه نقش ابزاری مالکیت را ثابت میکند، دقیقاً همین نظریه مالکیت ناشی از کار است، و از این جهت تفاوت نمیکند که لاک از نظریه خویش -که مقصود از آن صرفاً مشروعیت دادن به مالکیت سرمایهداری بوده- هیچ گونه استنتاجی نکرده است. ولی اقرار به ماهیت ابزاری مالکیت از جهت آزادی، به وضوح ایجاب میکند که نقش اجتماعی مالکیت را در هر مرحله تاریخی از نو تعریف کنیم و بین انواع مالکیت و اقسام مالکان فرق روشن بگذاریم. اگر بناست مالکیت در خدمت آزادی باشد، و اگر آزادی فقط به انسان تعلق بگیرد، نمیتوان مدعی شد که مالکیت اشخاص حقوقی - صرف نظر از ضرورت اجتماعی آن - یکی از حقوق مدنی است که تفاوتی با آزادی عقیده یا آزادی موضوع مالکیت ندارد. از این گذشته، ممکن است زمین باشد یا کالاهای مصرفی یا کالاهای تولیدی، و هر یک از اینها احیاناً به بحث و برخورد متفاوتی نیاز دارد." -از کتابِ "آزادی و قدرت و قانون" -نوشتهی "فرانتس نویمان"-MadcapWrites
《جمهوریای که همراه سزار جان باخت》
"ژولیوس سزار" در آن روزهای پایانی، چنان در غروری شگرف و مستانه فرو رفته بود که مرزِ میان انسان و خدا برایش ناپدید شد. پس از شکست "پومپه" در "فارسالوس" و فتح خونین "گال"، او خود را نه سربازی ساده، که سرنوشتی مقدس میدید. ذهنش را با این وسواس بزرگ کرده بود: رم نیاز به یک مرد دارد، نه یک مجلس فاسد. بیآنکه تاجی بر سر نهد، رفتارش شاهانهتر از هر پادشاهی بود؛ جایگاه طلایی در سنا، جامه ارغوانی فنیقیها، سکههایی با چهرهٔ خود، و مجسمهای در کنار پادشاهان کهن.
در دل سناتورهایی که روزی سزار را قهرمان خود میدانستند، تنها یک ترس میتپید: ترس از مرگ جمهوری و تولد پادشاهی. امّا ترس تا چهرهای نیابد، جز زمزمه نیست. "کاسیوس لونگینوس" بود که نخستین بار ایده قتل سزار را جدی مطرح کرد. ماهها همچون سایه میان سناتورها رفتوآمد کرد و شصت مرد را یافت که یا از سزار میترسیدند یا از او کینه داشتند. امّا قلب توطئه چیزی کم داشت: نماد. کاسیوس به "بروتوس" نیاز داشت؛ به مردی که نامش، خود یادگار جمهوری بود. بروتوس تردید داشت، چراکه سزار را چون پدر دوست میداشت. اما هر روز با نوشتههایی روبرو میشد: «بروتوس، خوابی؟ بیدار شو» و «تو واقعاً بروتوس نیستی.» فشار از هر سو آمد و وجدان بروتوس سنگینتر از عشقش شد. وقتی پذیرفت، توطئه دیگر یک نقشه نبود؛ سرنوشت شده بود.
صبح پانزدهم مارس فرا رسید. سزار شب را با اضطراب گذرانده بود؛ "کالپورنیا" در خواب دیده بود مجسمه او از خون فوران میکند و رومیان در آن خون دست میزنند. آنقدر التماس کرد که «امروز به سنا نرو.» سزار لحظهای تردید کرد. اما دسیموس بروتوس، همان توطئهگر نقابدار، با خنده آمد و گفت: «مگر میخواهی به حرف یک زن گوش کنی؟ سنا منتظر توست.» سزار که نمیدانست دسیموس یکی از شصت خنجر است، تصمیم به رفتن گرفت. در میان راه، "آرتمیدوروس" طوماری به دستش داد که در آن اسامی همه توطئهگران بود. اما سزار آنقدر شلوغ بود که نخواندش. پا به تالار سنا گذاشت، روی صندلی طلایی نشست و نگاه نکرد پشت هر ستون چه کسی ایستاده است. غرورش او را کور کرده بود.
تالار سنا در آن روز ساکت نبود. سناتورها گرد سزار جمع شدند، اما نه برای سخنرانی، که برای شکار. "تیلیوس سیمبر" نزدیک آمد، انگار خواهشی دارد؛ ناگهان ردا را از دوش سزار کشید. این علامت حمله بود. "سرویلیوس کاسکا" اولین ضربه را از پشت گردن زد. سزار که تا آن لحظه گمان میکرد میان دوستانش نشسته، برگشت و مچ کاسکا را گرفت. اما چون دید خنجر از هر سو به سویش میآید، فهمید پای توطئهای در میان است، نه درگیری ساده. بیستوسه ضربه بر پیکرش نشست. اما وقتی چشمش به بروتوس افتاد، دیگر مقاومت نکرد. فقط پرسید: «تو هم، فرزندم؟» سپس ردا را بر سر کشید و بر سنگفرش سنا افتاد.
سناتورها خنجرهای خونین را در دست گرفتند و فریاد زدند: «جمهوری آزاد شد!» اما هیچکس در رم آن روز شادی نکرد. مردم وحشتزده به خانهها گریختند و توطئهگران به زودی فهمیدند کشتن یک مرد، نمیتواند یک ایده را بکشد. بروتوس و کاسیوس تنها دو سال بعد در جنگ "فیلیپی" شکست خوردند و خود بر خنجر افتادند. و در پایان، نه از خاکستر سزار جمهوری زاده شد، نه از خنجر بروتوس. پسرخوانده سزار، "اکتاویوس"، همه رقبا را کنار زد و خود را "آگوستوس"، نخستین امپراتور روم، نامید. سزار کشته شد تا جمهوری زنده بماند، اما جمهوری همان جا، پای مجسمهٔ پومپه، با سزار مرد. و از خون او امپراتوری متولد شد که قرنها جهان را لرزاند.
-ک.ک(Goodman)
(بر اساس روایت پلوتارک و سوتونیوس - با تلخیص و بازآفرینی ادبی)
•La mort de Cèsar (The Death of Julius Caesar)
•Artist: Vincenzo Camuccini
-MadcapWrites
《تراژدی داریوش سوم: از خیانت یاران تا قصاص در تاریخ و شاهنامه》
داریوش سوم با چشمان خویش مینگریست که امپراتوری هخامنشی چگونه تاراج میرود. از تپههای "گوگمل" تا دروازههای شوش، دیگر جایی برای پایداری نمانده بود. شهرهای بزرگ یکی پس از دیگری به کام لشکر اسکندر میافتاد و فریاد فتح از غرب تا مرکز کشور به آسمان برمیخاست. او ناگزیر به سوی شرق روی نهاد، به امید آنکه بار دیگر قوایی فراهم آورد و روزگار سیاه را به سود خویش بازگرداند. اما بخت با او یار نبود. در دل همان بیابانهای شرق، سرنوشت جز این برایش رقم زده بود.
" بسوس"، ساتراپ باختر و از خویشاوندان داریوش، همراه با همدستانش شبیخون زد و شاه را به بند کشید. بسوس که خود را شاه جدید خوانده بود، از ترس آنکه مبادا داریوش زنده به دست اسکندر افتد و صلح کند، فرمان قتل او را صادر کرد. نیزهها بر پیکر شاه بزرگ فرود آمد و او را نیمهجان در بیابان رها ساختند. شاهی که روزگاری از هند تا مصر فرمان میراند، اکنون در گرمای سوزان کویر، تنها و تشنه، جان به جانآفرین تسلیم کرد.
در همان بیابان سوزان، سربازی مقدونی به نام "پولیستراتوس" به شاه در حال احتضار رسید. داریوش که لب از تشنگی ترک خورده بود، آبی طلبید. پولیستراتوس بیدرنگ کاسهای آب به لبهای شاه تشنه برد. داریوش در واپسین دم حیات گفت: «این بزرگترین ننگ من است که نتوانم لطف تو را پاسخ گویم.» آنگاه چشمان فروبست. اما بسوس و یاران خیانتکارش دیری نپاییدند. اسکندر چون رسید و جنازه شاه بزرگ را دید، خشمگین و اندوهناک سوگند یاد کرد که انتقامی سخت بگیرد. سرانجام بسوس به چنگ آمد. اسکندر به رسم پارسیان، گوش و بینی او را برید و سپس بر دارش کشید تا عبرتی باشد برای هرکس که به شاه خویش خیانت ورزد.
فردوسی در شاهنامه روایتی دیگر از این واقعه آورده است. به گفتۀ حکیم توس، "دارا" (همان داریوش سوم) پس از شکست از اسکندر به سوی چین و شرق گریخت. در این میان، دو تن از نزدیکانش به نامهای "ماهیار" و "جانوشیار" بر او شوریدند.
فردوسی از زبان این دو خیانتکار میسراید:
"یکی با دگر گفت کاین شوربخت ازو دور شد افسر و تاج و تخت بباید زدن دشنهای بر برش وگر تیغ هندی یکی بر سرش"و آنگاه جانوشیار خنجر برمیکشد:
"یکی دشنه بگرفت جانوشیار بزد بر بر و سینۀ شهریار"اسکندر چون به دارا رسید و او را در حال جان دادن دید، بسیار بگریست. سپس فرمان داد تا آن دو خیانتکار را به سزای عملشان برسانند، چنان که فردوسی میگوید:
"ز بیرون بزد دارهای بلند یکی دار بر نام جانوشیار دگر همچنان از در ماهیار دو بدخواه را زنده بردار کرد سر شاهکش مرد بیدار کرد بکردند بر دارشان سنگسار مبادا کسی کو کشد شهریار"
-ک.ک(Goodman)
•The Death of Darius III of Persia
•Artist: Cesare Masini
-MadcapWrites“The propensity of our contemporaries to demand authoritarian prohibition as soon as something does not please them, and their readiness to submit to such prohibitions even when what is prohibited is quite agreeable to them shows how deeply ingrained the spirit of servility still remains within them. It will require many long years of self-education until the subject can turn himself into the citizen. A free man must be able to endure it when his fellow men act and live otherwise than he considers proper. He must free himself from the habit, just as soon as something does not please him, of calling for the police.” "تمایلِ مردم زمانه ما به اینکه بهمحض نپسندیدن چیزی، خواستارِ ممنوعیت آن ازسوی حکومت میشوند و آمادگی آنها برای پذیرش چنین ممنوعیتهایی، حتی وقتی با آنها اصلاً موافق نیستند، نشان میدهد ذهنیتِ بندگی تا مغز استخوانشان نفوذ کرده است. به سالها خودتربیتی نیاز است تا رعیت به شهروند تبدیل شود. انسانِ آزاد باید بتواند تحمل کند که همنوعانش بهگونهای متفاوت از آنچه او درست میپندارد زندگی و عمل کنند؛ و باید این عادت را ترک کند که بهمحض نپسندیدن چیزی، پلیس را صدا بزند." - لیبرالیسم، لودویگ فون میزس[Cr:@Inter_Politics] -MadcapWrites
از این روزهایی که گذشت قطعاً زیاد خواهم نوشت. این ایّام با وجود اینکه هر از گاهی میتونستم آنلاین بشم، ترجیحم بر خاموشی بود؛ چون خیلیهاتون نبودید که بشنوید، چون که احتمالاً سنگینی افکارِ من و شما بیشتر از اونی بود که با کلمات بیان بشن. امّا خب الان اینجا هستیم. به شکل تلخ و شیرینی الان هستیم و یک پارادوکس بزرگ رو رقم میزنیم. جمعِ نقیضین بزرگی که فکرش رو هم نمیکردیم محال نباشه. امّا خب شاید زندگی همینه. شاید ما سنتزِ همین پارادوکسها هستیم و شاید، هنوز راه زیادی باقی مونده تا ببینیم این "بودنها" و "شدنها" به کجا ختم میشه.
مخلص کلام اینکه: بهطرز غمانگیزی خوشحالم که تونستم همین چند کلمه رو اینجا بنویسم و بعدِ مدتها فاصله، حضورتون رو در کنارِ خودم احساس کنم. احتمالاً "صبر کردن" در کنار این روزمرگیهایی که روز به روز پیچیدهتر و در عین حال عبثتر میشن، بهترین کاری باشه که ازمون برمیاد؛ گاهی فقط باید صبر کرد و نظارهگره بود تا اندک توانت هم در جای اشتباهی به هدر نره.
امیدوارم قایقِ افکارتون توی این انفرادی اجباری سه ماهه، در آبهای آرومتری تردد کرده باشه و طوفانهای مکرر، آسیب جدیای به بدنهاش وارد نکرده باشه. برای خودم که این چنین بود، این ایّام فرصت زیادی رو بابتِ خلوت کردن با خودم و افکارم برام فراهم کرد. حالا هم نقشه بهدست منتظر موجهای بعدی هستم تا ببینم مسیرِ بعدی کجاست. بهقول یک بنده خدایی که لازم به ذکر اسمش نیست تا بفهمیم کیه: "خواهیم دید چه خواهد شد..."
-(ت.ی)Madcap"زخمی عشقی، وطنم! باید صدایت بزنم باید کنارت بمانم شعری و شوری، وطنم! وقتی صدای تو منم باید که از تو بخوانم" -Persian Traditional, Pop -MadcapWrites
"مُشت میکوبم بر در پنجه میسایم بر پنجرهها من دچارِ خفقانم، خفقان! من به تنگ آمدهام، از همه چیز بگذارید هواری بزنم: – آی! با شما هستم! این درها را باز کنید! من به دنبال فضایی میگردم: لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم. آه! میخواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد! من هوارم را سر خواهم داد! چاره درد مرا باید این داد کند از شما «خفتهی چند»! چه کسی میآید با من فریاد کند؟" - فریدون مشیری -MadcapWrites
عبور واشنگتن از دلاوِر!
نقاشی "عبور واشنگتن از دلاوِر"، حماسهای ثبتشده بر بوم تاریخ؛ اثری که به عنوان والاترین بازنماییِ تصویریِ یک واقعه سرنوشتساز در حافظه ملی آمریکا جای گرفته است. این تابلو فراتر از ثبتِ صرف یک رویداد تاریخی، در قامت روایتی میهنپرستانه و نمادین ظاهر میشود.
این نقاشی، عبور مخاطرهآمیز "ژنرال جرج واشنگتن" و ارتش انقلابی آمریکا از رودخانهٔ دِلاور را در شب ۲۵ دسامبر ۱۷۷۶ به تصویر میکشد؛ عملیاتی که به حملهای غافلگیرانه انجامید. این حمله توسط واشنگتن علیه نیروهای "هِسِن" طراحی شده بود؛ سربازان آلمانیای که در کنار انگلیسیها میجنگیدند.
پیروزی در این نبرد که به نبرد "ترِنتون" شهرت یافت، نه تنها یک موفقیت نظامی، بلکه نقطه عطفی در جنگ استقلال آمریکا محسوب میشد. این واقعه روحیه ارتش انقلابی آمریکا را که در ماههای پیش از آن متحمل شکستهای سنگینی شده بود، احیا کرد و اعتبار فرماندهی واشنگتن را در نزد سربازان و افکار عمومی تثبیت نمود.
•Washington Crossing the Delaware
•Artists: Emanuel Leutze
-MadcapWrites
"آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خود زِ جان شستم از برای آزادی تا مگر به دست آرم دامن وصالش را میدوم به پای سر در قفای آزادی با عواملِ تکفیر صنفِ ارتجاعی باز حمله میکند دایم بر بنای آزادی در محیطِ طوفانزای، ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار چون بقای خود بیند در فنای آزادی دامنِ محبت را گر کنی ز خون رنگین میتوان تو را گفتن پیشوای آزادی فرخی ز جان و دل میکند در این محفل دل نثارِ استقلال، جان فدای آزادی" - فرخی یزدی-MadcapWrites
میگویند چارهای جز امیدواری نداریم و سپس میپرسند: مگر قدرتمندتر از اُمید هم هست؟ میگویم: ارادهی جمعی، و چه بسا قدرتمندتر از آن هم موجود باشد؛ مردمی که امیدشان توسط اراده و آگاهی جمعیشان به باور و عمل ختم شود. مردمی که آتش گر خاکسترشان سازد و به دستان باد سِپارد، ققنوسوار بر فراز آسمان پرواز کرده تا این خاکستر بر خاک وطن نشیند و از آن زمینی نو بیافریند.
این کتاب سیصدهزار صفحهای داستانِ آدمی، داستانهای فراوان دارد که افسانه نیستند، و افسانههایی دارد که از روی همان وقایع نگاشته شدهاند و چندان هم دور از واقعیت نیستند. وقایعِ افسانهگونی که در آن، ارادهی جمعی بالاتر از هر چیزی بوده و حق تعیین سرنوشت بر جبرگراییهای "لابد سرنوشتمان چنین بوده" پیروز گشته است. و در آندم است که صفحه دیگری بدان کتاب افزوده میگردد و داستانی نو را رقم میزند؛ داستانی که ما میسازیم و مینویسیم، نه آنی که برایمان نوشته باشند... .
-ت.ی(Madcap)
-MadcapWrites"Truly, whoever can make you believe absurdities can make you commit atrocities. If the God-given understanding of your mind does not resist a demand to believe what is impossible, then you will not resist a demand to do wrong to that God-given sense of justice in your heart." "بهراستی، هر کسی که بتواند شما را به باور کردن مُهملات وادار کند، میتواند شما را به ارتکاب جنایات نیز وادار سازد. اگر فهمی که خداوند به ذهن شما داده، در برابر درخواست برای باور کردنِ امرِ ناممکن و مُهمل مقاومت نکند، در برابر درخواستی برای انجام کارِ نادرست نیز مقاومت نخواهد کرد… ." - رسالهای در باب مدارا، ولتر-MadcapWrites
《راهنمای بقا در شرایط دشوار: بخش دوم》
امنیت رسانهای و دیجیتال: بخشی از این مبحث در رابطه با مراقبت از ردپاهای دیجیتال است که در مبحثِ قبلی ذکر شد، اما بخشی دیگر مرتبط با اخبار و ارتباطش با سطوح سهگانه سلامت -که پیشتر ذکر شد- میباشد. اصولاً شهروندی که اخبار را "کلاً" پیگیری نمیکند در یک ناآگاهی و بیطرفی خودخواسته به سر میبرد، امّا شهروندی هم که بیش از حد پیگیر اخبار، آن هم از تمامی رسانههای ممکن است، اگر روانش را نابود نسازد، خود را در انبوه ملغمهای از اطلاعات بیارزش و زرد قرار میدهد و این چنین با بمباران اطلاعاتی، به مرور توان تحلیل خود را پایین میآورد. اگر به دنبال کسبِ اطلاعات هستید، بدانید که سواد حقیقی از اخبار به دست نمیآید. اخبار هستند تا شما از اوضاعِ روز مطلع باشید؛ تماشا و پیگیری بیش از حد، حتی اگر بخشی از یک مکانیسم دفاعی باشد، خشم شما را به جهتهای نادرست معطوف کرده و بدبینی شما را متوجه نزدیکانتان میکند، سپس با یک سطح تحلیلِ سطحی شما را رها کرده تا چیزهایی را تکرار کنید که برخاسته از اندیشههای شخص خودتان نیست. اگر توانش را دارید "مطالعه" جایگزین و پیشنهاد بهتری است.
سوگوارهها: همه ما درگیر سوگی عظیم هستیم. چه به شیوهای مستقیمتر از سایرین، چه به شیوهای غیرمستقیمتر. به هر روی سوگ هست و نمیتوان انکارش کرد. هر چقدر هم خشم و مقاومت اولویت داشته باشند، به هر روی این سوگ وجود دارد و حتی از طریق خشم ما، بیشتر تغذیه میکند و جان میگیرد. سوگها شبیه به هم نیستند؛ هر کس سوگ مخصوص به خودش را دارد. همچنین بخاطر داشته باشید که سوگ "اندوهِ صِرف" نیست، ملغمهای از تنشها و تلاشی نصفهجان بر وفق دادن و کنار آمدن است. عزیزان درگیر سوگ را حمایت کنیم و به موازاتش به خود نیز حق داشتن این سوگ را بدهیم. در نهایت هم بدین بپردازیم که آیا این میل به بقا، لیبیدو، اروس یا هر چه که اسمش را بگذاریم، خطاست؟ آیا اینکه غریزهای به نام "میل به بقا" در ما جریان دارد، آن هم در چنین شرایطی که خیلیها نیستند تا در کنار ما این میل را حفط کنند، گناهی نابخشودنیست؟ اساساً خیر، و به دو علت: ۱.آنان که رفتند هم میل به بقا داشتند و دقیقاً هم به همین خاطر بود که رفتند! دستکم اگر حتی این بقا را از خودشان دور دیدند، بیشترین چیزی که میخواستند بقای من و شما بود. ۲.دیگر آنکه، همواره باید وارثانی باشند تا از این روزها بنویسند و یاد کنند و نامشان را زنده نگهدارند. گرچه بهطرز غیرمنصفانهای آن افراد ما هستیم، امّا تا زمانی که این بار سنگین بر دوش ماست، باید از آن مراقبت کنیم و بدانیم که این بارِ سنگین، به بهای سنگینتر از آنی پرداخت شده که به این راحتیها بر زمین نهاده شود. غریزه ی بقا همانند این خشم و غم که در دل ما لانه کرده است، اگر به سمت و سوی صحیحش هدایت شود، ابداً اشتباه نیست و بدانید اگر هم بخشی از وجودتان با این غريزه به ستیز برمیخیزد، این هم آخرین تلاش و دست و پا زدنهای "بقای اخلاقی" و انسانیت شماست! از این رو، باید سعی کرده تا هر دو را در کنار هم حفظ کنیم تا به وضع آنانی دچار نگردیم که خود زنده مانند امّا انسانیتشان خیر... .
-ت.ی(Madcap)
-MadcapWrites