en
Feedback
"مَدکَپتوپیا | MadcapTopia"

"مَدکَپتوپیا | MadcapTopia"

Open in Telegram

ᴀ ᴘᴜʙʟɪᴄ ᴊᴏᴜʀɴᴀʟ: "آگاهیِ زاده از جنون و جنونِ برخاسته از آن." ------------------------------ "تمامی نوشته‌ها و کپشن‌ها متعلق به نویسندگان است؛ لذا کُپی تنها در صورت ذکر منبع مجاز می‌باشد." ------------------------------ +ᴀᴅᴍɪɴs: ت.ی/ᴍᴀᴅᴄᴀᴘ- -ɢᴏᴏᴅᴍᴀɴ/ک.ک

Show more
Buy Ad
1 229
Subscribers
-224 hours
-137 days
-5630 days
Posts Archive
از دست دادنِ همیشگی آن‌ها که تا همین دیروز به نام یا به کامت بوده‌‌اند قصّه‌ای دیگر است، امّا آیا تا به‌ حال آنانی را از دست داده‌ای که هیچ‌گاه حتی به دستشان هم نیاورده بودی؟ آدمی در این نقطه نمی‌داند باید دلتنگ باشد یا دل‌چرکین، نمی‌داند غصه‌ی آن روزهایی را بخورد که هرگز جز در خیال او واقع نیامدند یا غصه روزهای بعدی را که دیگر حتّی همان نخِ پوسیده و اتصالِ نصفه‌نیمه هم وجود ندارد. شاید نیازی نباشد دیگری را داشت تا حتماً بتوان او را دوست داشت، گاه صدای دُهل باید از دور به گوش برسد تا زیبایی‌اش ماندگار باشد و این آخرین تصویر از آدمی، هنگامی که تا سالیان باقی به‌ خاطر آورده می‌شود، زیباتر از آن نزدیکی‌های ناممکن و برهم‌زننده‌ی خیالات باشد... . -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

- از کتابِ "حقیقت و افسانه" - نوشته‌ی "برتراند راسل" -MadcapWrites
- از کتابِ "حقیقت و افسانه" - نوشته‌ی "برتراند راسل" -MadcapWrites

در دلِ خاکستری که از تنِ سوخته ما برجای مانده، نه عطر، که دود را به سینه می‌کشیم و هر روز، چون چرخِ ماشینی بی‌جان، یک الگوریتمِ خاموش را تکرار می‌کنیم، بی‌هیچ، تهی، پوچ، چون پژواکی در چاه؛ و من در انتهای این افقِ بسته، چشم به روزنه‌ای دوخته‌ام، شاید رهایی باشد، شاید فریب، شاید آن سوی دیوار هم هیچ‌چیز جز دروغی دیگر نباشد، اما من همچنان، به امیدِ خود، دروغ می‌گویم. -Progressive Rock٫ Doom Metal -MadcapWrites

اگه می‌تونستید با ۳تا از شخصیت‌های تاریخی/مشاهیر ملاقات کنید، اون ۳ نفر کیا بودن؟

در این بخش از "گلشن راز"، شاعر به رابطه تفکر، عقل و شناختِ حق نظر افکنده است. "شیخ محمود شبستری" نخست تفکّر را در قالبی عقلی، حرکت از دانسته به نادانسته می‌داند، ولی بی‌درنگ بر کوتاهیِ خرد در شناختِ حق تأکید می‌گذارد. به باور او، اندیشه آدمی تا اثباتِ واجب‌الوجود راه دارد، اما درکِ ذاتِ نامتناهی، هرگز با استدلالِ عادی به دست نمی‌آید. از این رو، حرکتِ فکریِ شاعر از استدلال و برهان آغاز می‌گردد و سرانجام به شهود و معرفتِ عارفانه می‌انجامد؛ آنجا که عارف، حقیقت را نه با قیاس و مثال، بلکه با تماشای نورِ هستی در می‌یابد و بی‌پرده به نظاره‌اش می‌نشیند.
"مرا گفتی بگو چِبْوَد تفکّر کز این معنی بماندم در تحیّر تفکّر رفتن از باطل سوی حق به جزو اندر بدیدن کلِّ مطلق حکیمان کاندر این کردند تصنیف چنین گفتند در هنگامِ تعریف که چون حاصل شود در دل تصوّر نخستین نامِ وی باشد تذکّر وز او چون بگذری هنگامِ فکرَت بوَد نامِ وی اندر عُرف عِبْرَت تصوّر کان بود بهرِ تدبّر به نزدِ اهلِ عقل آمد تفکّر ز ترتیبِ تصوّرهای معلوم شود تصدیقِ نامفهومْ مفهوم مقدّم چون پدر، تالی چو مادر نتیجه هست فرزند، ای برادر ولی ترتیبِ مذکور از چه و چون بود محتاجِ استعمالِ قانون دگرباره در آن گر نیست تأیید هر آیینه که باشد محضِ تقلید رهِ دور و دراز است آن رها کن چو موسیٰ یک زمان ترکِ عصا کن درآ در وادیِ ایمن زمانی شنو «انّی انا الله» بی‌گمانی محقّق را که وحدت در شهود است نخستین نَظْره بر نورِ وجود است دلی کز معرفت نور و صفا دید ز هر چیزی که دید اول خدا دید بوَد فکرِ نکو را شرطِ تجرید پس آنگه لمعه‌ای از برقِ تأیید هر آنکس را که ایزد راه ننمود ز استعمالِ منطق هیچ نگشود حکیمِ فلسفی چون هست حیران نمی‌بیند ز اشیا غیرِ امکان از امکان می‌کند اثباتِ واجب از این حیران شد اندر ذاتِ واجب گهی از دور دارد سیرِ معکوس گهی اندر تسلسل گشته محبوس چو عقلش کرد در هستی توغّل فرو پیچید پایش در تسلسل ظهورِ جملهٔ اشیاء به ضدّ است ولی حق را نه مانند و نه نِدّ است چو نبوَد ذاتِ حق را ضدّ و همتا ندانم تا چگونه دانی او را! ندارد ممکن از واجب نمونه چگونه دانیش آخر چگونه؟ زهی نادان که او خورشیدِ تابان به نورِ شمع جوید در بیابان" - گلشن راز، بخش چهار: جواب، شیخ محمود شبستری
-MadcapWrites

غالباً سکوت و کوتاه آمدن آدم‌ها را دلیلی بر امن و امان بودن اوضاع ترجمه کرده‌اند؛ سکوت یعنی می‌توان تا بی‌نهایت تاخت چرا که دیگری چیزی نمی‌گوید که مانع از "یک طرفه قاضی رفتن" من شود. اما گاه سکوت چنین معنایی ندارد؛ گاه سکوت یعنی دیگری تمامی دادگاه‌هایش را رفته و حکم را هم پیشاپیش صادر کرده است؛ و تنها، خسته‌تر از آن است که برای هزارمین بار لب بگشاید و از پروسه‌ای بگوید که تا پیش از این، توجه دوطرفه را می‌طلبید و حال، خود از فرط خستگی، تمامش را تنهایی به دوش کشیده است. -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

"پیشِ یکی از مشایخ گله کردم که: فلان به فَسادِ من گواهی داده است. گفتا: به صَلاحش خجل کن! تو نیکو روِش باش تا بَدسگال به نقصِ
"پیشِ یکی از مشایخ گله کردم که: فلان به فَسادِ من گواهی داده است. گفتا: به صَلاحش خجل کن! تو نیکو روِش باش تا بَدسگال به نقصِ تو گفتن نیابد مَجال چو آهنگِ بربَط بود مستقیم کی از دستِ مطرب خورد گوشمال؟" -گلستان سعدی، باب دوم: در اخلاق درویشان
●A Sleeping Dervish ●Artist: Muhmammad Shafi Abbasi -MadcapWrites

اگه تو پینترست/دولینگو فعالیت دارید: -My Pinterest: https://pin.it/7vpxANWDW -My Duolingo: Moonatixa دوست داشتید آیدی خودتونم بفرستید داشته باشم✨ (به خصوص اگه عکس‌ها و پین‌های جالبی سیو می‌کنید)

برساختِ عشق، به‌ویژه در زیست‌جهان پسامُدرن، بیش از آنکه بر ارضای "نیاز" استوار باشد، بر ساختارِ "میل" بنا نهاده شده است. ما غالباً شیفته دیگری می‌شویم زیرا گمان می‌کنیم که او، حامل و تکامل چیزی است که فقدان‌های وجودی و آن تُهی بودن‌ها را معنا می‌بخشد، همان‌ علّتی که برای این معلول‌ها می‌جویم؛ حال آنکه دیگری نیز همچو ما، موجودی‌ست که تمام آنچه که دارد همان خلاء‌هاییست که خود نیز از ما طلب می‌کند. شاید زیبایی عشق نه در وعده کامل شدن، بلکه در همین ناتمامیِ مشترک نهفته باشد؛ در تلاقی و همسویی دو سوژه که هر یک حاملِ کمبود خویشتن‌اند و با این وجود، دیگری را به افقِ میل به کمال بدل می‌سازند تا هر دو راهی آن آرمانشهر دست‌نیافتنی گردند، و یا به تعبیر زیبا و دقیق‌تر "ژاک لاکان": "عشق یعنی دادن چیزی که نداری، به کسی که آن را نمی‌خواهد!" -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

"They never imprisoned people and executed them for having done something. They imprisoned and executed them to keep them from doing something." "آن‌ها مردم را به خاطر کاری که انجام داده بودند زندانی و اعدام نمی‌کردند؛ آن‌ها را زندانی و اعدام می‌کردند تا مانع شوند کاری انجام دهند." - مجمع‌الجزایر گولاگ، الکساندر سولژنیتسین
-MadcapWrites

هنوز هم وقتی بادهای تیر و مرداد در خیابان‌های قصرالدشت شیراز می‌وزند و من آن‌ها را بر پوستِ دستانم حس می‌کنم، یادِ روزهایی می‌افتم که تازه واردِ هفده‌سالگی شده بودم. آن موقع نمی‌دانستم چه‌ها در پیش دارم. آدم‌هایی که در همان تابستان شناختم، و آدم‌هایی که از دست دادم؛ گاهی با انتخابِ خودم، گاهی با جبرِ روزگار. بعضی‌شان را تا همیشه باختم، بعضی‌شان را برای همیشه به دست آوردم. یادم می‌آید آن تابستان، هر شب سوارِ مترو و اتوبوس می‌شدم و مسیرِ خیابان‌های سرسبزِ شیراز را تا خانه‌ی پدربزرگ طی می‌کردم. شب‌هایی که تا صبح بیدار می‌ماندیم، چای می‌نوشیدیم و حرف می‌زدیم؛ حرف‌هایی که حالا می‌دانم، همان‌ها بودند که مرا ساختند. حالا سه سال از آن تابستان گذشته. من دیگر آن انسانِ سابق نیستم. به‌قولِ هراکلیتوس: «نمی‌توان در یک رودخانه دو بار پا گذاشت؛ چون برای بارِ دوم، نه آن رودخانه، همان رودخانه‌ی پیشین است و نه تو، همان آدمِ قبلی.» شاید هنوز دلیل‌هایی باشد که آن احساسات را برایم زنده کنند، اما آن منِ قدیمی برنمی‌گردد. با این حال، همان مردی که منم، هنوز قدم برمی‌دارد. هنوز تجربه می‌کند. هنوز به سمتِ چیزهایی می‌رود که نمی‌داند چه‌اند. -ک.ک(Goodman) -MadcapWrites

-The Grand Budapest Hotel, 2014📽 -MadcapWrites
+3
-The Grand Budapest Hotel, 2014📽 -MadcapWrites

"آداجیو" واژه‌ای ایتالیایی به معنای "آهسته و با طمأنینه" می‌باشد؛ نوعی تمپوی نسبتاً آهسته که اندوه و درون‌گرایی را با تأمل و احساسات درهم می‌آمیزد. آداجیوی «الساندرو مارچلو»، از موومان دوم کنسرتوی وی، بی‌شک یکی از تأثیرگذارترین و زیباترین آداجیوهای تاریخ موسیقی می‌باشد. مارچلو در این قطعه، همراه با تمپوی موسیقی، زمان را نیز آهسته می‌گرداند؛ به گونه‌ای که شنونده فرصتِ آن را داشته باشد که ذره‌ذره و سلول‌به‌سلول، همگام با نت‌های جادویی پیش رفته و وجودش یکپارچه مغروق در احساسات گردد. از جمله تأثیرگذارترین نکات این قطعه، شایانِ ذکر است که چنان "باخ" را تحت تأثیر قرار داد که وی تصمیم گرفت نسخه‌ی خودش از آن را برای ساز کلاویه‌ای تنظیم کند؛ و بدین‌سان، نوای جادویی مارچلو به گستره‌ای فراتر از عصر باروک گام نهاد و قلب‌ها را تا به همین امروز، به تسخیر خویش درآورد. -Classical, Baroque -MadcapWrites

تصویرگرِ ستارگان هالیوود! "جورج هارل"، عکاسِ مشهور آمریکایی، که بخش اعظم شهرتش را مدیون پرتره‌های سینمایی‌اش از ستارگانِ هالی
+9
تصویرگرِ ستارگان هالیوود! "جورج هارل"، عکاسِ مشهور آمریکایی، که بخش اعظم شهرتش را مدیون پرتره‌های سینمایی‌اش از ستارگانِ هالیوود بود، نقش برجسته‌ای در قاب‌بندیِ عصر طلایی هالیوود ایفا کرد. "هارل" با تجربه‌ی زیستیِ پُربار، آلبومی نفیس از سرآمدترین هنرمندانِ قرن بیستم تهيه کرد؛ از "مرلین مونرو" افسانه‌ای گرفته تا "جیمز دین" فراموش‌نشدنی، "جان بریمور" و چند دهه بعد، نوه‌اش "درو بریمور"، و در نهایت "جین هارلو" که سوژه‌ی عکاسیِ موردعلاقه‌ی خودِ هارل محسوب می‌شد. وی با تکنیکِ خاصِ سایه‌-روشن، نورپردازی‌های دقیق و کنتراست‌های بالا، نقشِ پررنگی در تصویرپردازی‌های سینمایی ایفا کرد و این‌چنین، در تحکیمِ پرتره‌ی عصر طلایی هالیوود، تصویری ابدی بر جای گذاشت. •Photographer: George Hurrell (1904-1992) •Movement: Hollywood Glamour Photography -MadcapWrites

هر کدام از ما چیز/چیزهایی را از دست داده‌ایم و یا از دست خواهیم داد. مادامی که بشریت در پی "به دست آوردن" بوده، همواره به ازایش چیزهای دیگری را از دست داده و گاه حتّی، بی‌آنکه قدمی بردارد، باز هم عناصری دیگر او را بدرود خواهند گفت؛ چرا که تصمیم به سکون و "هیچ" هم نوعی انتخاب است. نمی‌توان زیست و از دست نداد، همان‌گونه که پس از این "از دست دادن‌ها"، تا مدّت‌ها گمان می‌بریم که دیگر توان زیستْ ما را نخواهد بود! رفت و آمدها علی‌رغم میل باطنی ما، در جریان خواهند بود و آدمی، به مثابه ایستگاهی که در تقاطعش این قطارها به یکدیگر می‌رسند، تا جان دارد نظاره‌گر دور شدن‌ها و رسیدن‌ها خواهد بود. نمی‌شود به راحتی گفت کامیابی‌ها و ناکامی‌ها، به خودی‌خود غمگین‌اند و تلخ، و یا نَغز‌ند و زیبا؛ یک تجربه واحد گرچه ما را پیوند می‌دهد لیکن از هیچ‌کداممان، یک "ما"ی یکپارچه و کاملاً واحد نخواهد ساخت. آن‌ها ما را می‌شکنند و بعضی‌هایمان را از نو می‌آفرینند، برخی‌هایمان را نصفه‌جان رها می‌کنند و برخی دیگرمان را در لحظات پایانیِ جان دادن احیا خواهند کرد. تجربیات، این دستاوردهایی که گاه با از دست‌دادن همراه‌اند، هیچ‌گاه خارج از بافتار بشریت، تُهی از بافتار فردیت و چه بسا جمعیّت، قابل ترجمه نبوده‌اند؛ لیکن، اصلِ "چندفرجامی" هر آجری را به شیوه‌ای دیگر پُخته می‌‌گرداند. احتمالاً نفسِ "از دست دادن‌ها" نیست که تغییرمان می‌دهد؛ آنچه این ایستگاه را متروک یا شلوغ می‌گرداند، همانی‌ست که در ازایش به دست می‌آوریم. -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

جمله‌ای منتسب به "اروین د. یالوم" وجود دارد که می‌گوید:
"خوانندگانِ برادران کارامازوف، با شتاب از میانِ صفحات پیش می‌روند، امّا وقتی به صفحاتِ پایانی نزدیک می‌شوند، آهسته‌تر می‌خوانند؛ زیرا نمی‌خواهند کتاب تمام شود."
هنگامی که یک رویا، و یا حتّی پیش از آن، مسیرِ دویدن به سمت آن پایان می‌یابد، آیا طلوعِ آفتاب نیز همان حسِ روزهای پیشین را دارد؟ آیا زمین، این جایگاهِ خاکی حیات و میدانِ رسیدن‌ها و نرسیدن‌ها، به گونه‌ای دیگر نخواهد چرخید؟‌ آدمی چگونه خواهد زیست زندگی پسا آرزوهایش را؟ آیا می‌توان او را با این جمله اقناع کرد که "بسیار خوب، دیگر همه‌چیز تمام شده! و حال، باید به زندگی عادی بازگردی"؟ آیا این بیداریِ پس از تعقیبِ یک رویای خوش‌، حس بیداری می‌دهد، یا آن رویایی که ذره ذره وجودم خواستارش بود؟ در ورطه زندگی، بسیار دویدم و پاهایم مرا به آنجا برده‌اند که رویاهایم می‌خواستند؛ مرا به همان‌جا بردند که در خواب‌هایم و در پسِ تاریکی ناخودآگاهم، با سوسوی اندک شعله‌ شمعِ خودآگاه، بی‌تابانه آن‌ها را می‌پوییدم. می‌جوییدم و به کف نمی‌آوردم و باز آن‌قدر ادامه می‌دادم تا ذره‌ای خُرد از اعماقِ آن سیاهچاله که مرا به سوی خود می‌کشد و می‌خواهد تمامی وجودم را ببلعد را به دست آورم. اکنون که آن گشتن‌ها و جُستن‌ها پایان یافته، چگونه دوباره می‌توان رویایی جدید خلق کرد و معنا را چنان در آن جُست که ماهی در آب می‌جوید؟ یا بدان شیوه که آفتابگردان رُخ به سوی آفتاب می‌گرداند و بی‌او دیگر "آفتاب-گردان" نیست؟ چگونه می‌توان دگر بار، کفش‌های کهنه را به پا نهاد و مسیری نو در اقلیمِ خواستن‌های بی‌نهایت و توانستن‌های متناهی ترسیم کرد؟ منصفانه نیست که کمتر به "زندگیِ پس از پایان" پرداخته شده است! حال این پایان از هر جنس که می‌خواهد باشد، پایان خوش یا ناخوش، خواسته یا ناخواسته و شیرین و تلخ؛ فردا صبح که برمی‌خیزی، حال دیگر چه باید کرد؟ چگونه می‌توان به آدمی که در پی‌ مقصد می‌تاخته فهماند دیگر مسیر تمام شده است؟ که شاید این مسیر، همان دلیلی بوده که او را به مقصد رهنمود می‌کرده است، بی‌آنکه خود بداند! آری، من نیز شنیده‌ام "آنکه چرایی را می‌یابد، با هر چگونه‌ای خواهد ساخت" امّا چگونه باید با "بی‌چگونگی" بسازد؟ که شاید زندگی، "چگونه‌"ایست که به "چرا"یی دیگر ختم می‌شود و این تسلسل نامتناهی، شالوده و فلسفه‌ی ادامه دادن است. اکنون که این پرده تمام شده باید بازگشت و رو به حُضار گفت: رویا به پایان رسیده لیکن این قلب رویاطلب، همچنان می‌تپد و تا زمانی که می‌تپد، نمایش باید ادامه یابد... . -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

- ارگ کریم خان زند - بیست و سوم تیر ماه سال هزار و چهارصد و پنج -MadcapWrites
+5
- ارگ کریم خان زند - بیست و سوم تیر ماه سال هزار و چهارصد و پنج -MadcapWrites

"گر دست دهد خاکِ کفِ پایِ نگارم بر لوحِ بَصَر خطِّ غباری بنگارم بر بویِ کنارِ تو شدم غرق و امید است از موجِ سرشکم که رسانَد به کنارم پروانه او گر رسدم در طلبِ جان چون شمع همان دَم به دَمی جان بِسِپارَم امروز مَکَش سر ز وفایِ من و اندیش زان شب که من از غم به دعا دست برآرم زلفین سیاهِ تو به دلداریِ عُشّاق دادند قراری و بِبُردَند قرارم ای باد از آن باده نسیمی به من آور کان بویِ شفابخش بُوَد دفعِ خُمارم گر قلبِ دلم را نَنَهد دوست عیاری من نقدِ روان در دَمَش از دیده شمارم دامن مَفِشان از منِ خاکی که پس از من زین در نتواند که بَرَد باد غبارم حافظ لبِ لَعلَش چو مرا جانِ عزیز است عمری بُوَد آن لحظه که جان را به لب آرم" - حافظ شیرازی
-MadcapWrites

《از دونیم‌سازی به یکپارچگی》 مکانیسم "دونیم‌سازی" به یکی از دفاع‌های ایگو در نظام روانکاوی اشاره دارد که تا به حال توسط هیچ فردی به اندازه "ملانی کلاین" مورد توجه واقع نشده است. این مکانیسم میراث دوران نوزادی‌ست؛ زمانی که بعنوان یک نوزاد، ناتوان‌تر از آن‌ایم که میان خود و عناصر جهان، مرزهای دقیق‌ و واضحی ترسیم کنیم و ناچاریم با تقسیم‌بندی‌های یک‌وجهی و ساده، از ایگوی خود محافظت‌ لازم را به عمل بیاوریم. در تعریفی ساده و به تعبیر "وایلانت"، این دفاع‌ "ناپخته"، یعنی دیدن مسائل به شکل سیاه و سفید، خیر مطلق و شر مطلق، و قائل نشدن هیچ تفکیکی فراتر از یک تفکیک دو‌ وجهی افراطی و تفریطی. همچنین در رویکرد "پیاژه"، اگر بخواهیم معادلی تقريبی برای این شکل از دفاع‌ قائل شویم، احتمالاً مرحله "پیش‌عملیاتی" که سنین ۲ تا ۷ سالگی را دربر می‌گیرد، بارزترین نمود این مفهوم باشد. مرحله‌ای از رشد کودک که به تعبیر پیاژه، کودک در مرحله "مطلق‌نگری" و "دیگرپیروی اخلاقی" قرار داشته و قادر به "درون گنجی" یا تقسیم مسائل به طبقه‌بندی‌های جامع‌تر نمی‌باشد، و تنها قادر است مسائل را بر اساس یک جنبه از آن‌ها مورد تعریف و تقسیم قرار دهد. این دفاع، آنقدر‌ها هم که تصورش داریم، از تفکر بزرگسال به ظاهر پخته فاصله ندارد و اگر از خارج از بافتار مفاهیم انتزاعی روانشناسی مورد مشاهده قرار گیرد، خواهیم دید بازه سنی آن در واقع ۲ ماه تا ۷۰ سال (چه بسا بیشتر!) است. حاصل به دوش کشیدن مکانیسم دونیم‌سازی در بزرگسالی، در مثالی ساده، زمان‌هایی است که یک شخص را فارغ از تمامی وجوه دربرگیرنده هویتی و شخصیتی‌اش، تنها براساس یک جنبه از عقایدش بازتعریف کرده و باقی وجوهش را منکر می‌شویم. مثلاً تمامی دانش و میراث ارزشمند فلسفی و عقلانی ارسطو را منکر می‌شویم چرا که به "نظام برده‌داری" عقیده داشته است! این دفاع بالاخص در حرکت فرهنگی‌ای که -ریشه‌اش در آبشخور اجتماع مجازی می‌باشد- نقش جالبی را بازی می‌کند. آن‌جایی که با "کنسل کالچر" فردی به راحتی با یک حرف می‌تواند خودش را از تمامی توجه‌ها و الطافی که تا به امروز به او می‌شده، چنان محروم کند که آرزو کند ای کاش هرگز دهان مبارکش را باز نمی‌کرد! ●آیا مکانیسم دونیم‌سازی فایده‌ای هم دارد؟ پاسخ ساده و سرراست به این سوال این است که: بله دارد؛ وگرنه چه لزومی به وجود این دفاع در آدمی می‌بود؟ پاسخ دقیق‌تر و پخته‌تر آن است که، خود نگاه به دفاع دونیم‌سازی نیز نباید مشمول تفکر همه یا هیچ شده و به‌صورت کاملا خوب یا بد توصیف گردد! دونیم‌سازی مقدمه فهم این موضوع است که هیچ انسانی آن‌قدر‌ها مقدس نیست که زیر سایه هنر و دانش و قدرتش، عقاید نادرست و ناجوانمردانه‌اش توجیه شود. هیچ‌کس آن‌قدری بالا نیست که نتوان او را به پایین کشید و بابت تفکر و عمل نادرستش او را مورد نقد قرار نداد. به‌خصوص در شرایط تنگ سیاسی و اخلاقی، این دفاع می‌تواند نقش کلیدی‌ای را بازی کند تا بتوانیم موقتاً بر واقعیت لازم پافشاری کنیم ●پس چه باید کرد؟ دونیم‌سازی بعنوان یک میراث تکاملی و بازپدیدایی نوعی در بشر، نه آن‌قدرها که مورد تقبیح اندیشمندان حوزه روان قرار گرفته ناپخته است که بطور کامل کنار گذاشته شود، نه آن‌قدرها با همین استدلال پیشین قابل توجیه است که یک بزرگسال بالغ به خود این اجازه را بدهد که با چنین تفکر صفر یا صدی‌ای، دنیا را همچون مبصر کلاس دبستان به دو دسته "خوب‌ها" و "بدها" تقسیم کند، و کوته‌نگرانه تصور کند که حال دیگر هرکس پایش را از این خط فراتر بگذارد یا قدیسی الهی است که شایسته پرستش است و یا شیطانی‌ست لعین که مرتکب خطایی نابخشودنی گشته است. در نهایت این نوع طرز فکر ماحصلی جز انزوا، خصومت و در سطوح بالاتر دوجبهگی نخواهد داشت و به خفقانِ تنوع عقاید در یک نظام استبدادی -که هدفش هم همین است- تداوم خواهد بخشید. دونیم‌سازی در سطوح وسواسانه به ما اجازه نخواهد داد هیچ‌کسی و چیزی را در نظر بگیریم چرا که هر فردی پتانسیلش را دارد کنار گذاشته شود، و آن‌هایی هم تا به امروز اصطلاحا "کنسل" نشده‌اند، با یک استدلال پارانویایی، احتمالاً هنوز چیزهای بیشتری در مورد زندگی‌شان افشا نشده است. این دفاع در شرایطی ایده‌آل‌ترین نقش خود را ایفا خواهد کرد که در همان زمینه یاد شده مورد نقد قرار گرفته و به وجوده دیگر گسترش نیابد، بعنوان مثال برای نقد عقیده سیاسی یا اخلاقیات فردی، در زمینه حرفه‌اش او را نکوهش نکنیم یا متقابلاً افرادی را که حرفه‌اش را دنبال می‌کنند! البته به همین سادگی‌ها هم نیست؛ چرا که گاه یک اندیشه از اندیشمند چندان جدا نیست و تقریباً بخش لاینفک و گسترده‌ای از تمامی زندگی او را دربر‌می‌گیرد، لیکن با کمی ظریف‌کاری و پختگی می‌توان تفاوت میان این مورد مذکور را با تقلیل دادن یک فرد تنها به یک جنبه از هویتش تشخیص داد... عقیده شما در این مورد چیست؟ -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites