en
Feedback
"مَدکَپتوپیا | MadcapTopia"

"مَدکَپتوپیا | MadcapTopia"

Open in Telegram

ᴀ ᴘᴜʙʟɪᴄ ᴊᴏᴜʀɴᴀʟ: "آگاهیِ زاده از جنون و جنونِ برخاسته از آن." ------------------------------ "تمامی نوشته‌ها و کپشن‌ها متعلق به نویسندگان است؛ لذا کُپی تنها در صورت ذکر منبع مجاز می‌باشد." ------------------------------ +ᴀᴅᴍɪɴs: ت.ی/ᴍᴀᴅᴄᴀᴘ- -ɢᴏᴏᴅᴍᴀɴ/ک.ک

Show more
Buy Ad
1 229
Subscribers
-224 hours
-137 days
-5630 days
Posts Archive
هر بار که بحرانی را از سر می‌گذرانم، می‌دانم که دیگر آن آدمِ سابق نخواهم بود و طبعاً، لزومی هم ندارد که همان آدمِ سابق بمانم؛ امّا همواره، سوالی وجود دارد که ذهنم را به خود مشغول می‌گرداند: چند آزمونِ دیگر مانده تا از من، منِ نهایی را بسازد؟ آیا این "من" همواره در حال شُدن و تغییر خواهد بود و یا روزی خواهد رسید که سختی‌ها، دیگر کم‌ترین تفاوت و تغییری را در من ایجاد نخواهند کرد؟ اعترافِ سخت‌ برایم آن است که دوست ندارم جواب این سؤال را بدانم! دوست دارم تصور کنم که اگر طوفانی می‌وزد، من هم قایقرانی یاد خواهم گرفت، و اگر طوفان، آنقدر شدید شود که قایقم را ویران کند، پس شنا کردن را هم می‌آموزم. امّا اگر پس از آن، دیگر به سیاهی‌ای برسم که بالاتر از آن رنگی نباشد چه؟ آیا غرق شدن را نیز نخواهم آموخت؟ -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

چندان که در گذشته می‌نگریم، دلایلی مبهم و روشن، رفتارِ امروز را توضیح خواهند داد؛ ریشه‌ی افکار و رفتارهای امروز را می‌توان در دلایلِ دیروز یافت که در بسترِ امروز جان گرفته و رُخ می‌نمایند. لیکن ریشه‌ها بیش از آنکه مانع از رُشدِ شاخه و برگ‌ها شوند، باید تنه را استحکام بخشند. باید پیش از آنکه گذشته حکم نهایی را صادر کند، به زعمِ آب‌وهوای امروزی، آسیب‌ها و نقاط ضعف و قوت گذشته را مرمت یا برجسته کرد؛ چرا که اگر گذشته بخواهد درون من زنده بماند و زندگی کند، به منِ حالِ حاضر اجازه‌ی ریشه دواندن و ثمره دادن نخواهد داد. زندگیِ تماماً "تروماتیک" چنین است؛ نقش گذشته بیش از آن است که باید باشد. گذشته بیش از حال و چه‌بسا آینده، راهنمای من است و من حتی در آن‌ها به دنبال نشانه‌هایی از گذشته‌ام، بی‌آنکه خود بدانم. فرایندی ناخودآگاه که تنها ابعادی فردی ندارد؛ گاه جوامع و ملل را نیز درگیر ارتجاع کرده و حرکت رو به جلو را صرفاً بهانه‌ای برای زنده کردن یادِ آنچه از دست داده‌ایم می‌بیند. گذشته، کهنسالی‌ست که احترامش بجاست و تجاربش ارزنده؛ پدری دلسوز است که سعی می‌کند فرزندِ حال را هدایت نماید، لیکن فرزندِ حال نباید زندگیِ نزیسته‌ی این پدر را بر دوش بکشد. نباید زخم‌ها تمام میراث ما و آن چیزی باشند که برای نسل‌های بعد به یادگار می‌گذاریم! باید به خاطر سپرد که تکرار چندباره‌ی گذشته، تجربه‌ی جدیدی از آینده را به ارمغان نخواهد آورد؛ هرچند که این فرایند ناخودآگاه باشد و جاذبه‌اش انکارناپذیر، از گذشته باید گذشت، بیش از آنکه او از تمامِ آنچه که هستی و می‌توانی بشوی بگذرد. -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

“For just as there is no use in a medical art that does not cast out the sicknesses of bodies, so too there is no use in philosophy, unless it casts out the suffering of the soul.” “چندان که طب اگر دردی از تن آدمی دوا نکند به هیچ نمی‌ارزد، فلسفه هم ‌اگر رنجی از روان آدمی نکاهد، بلااستفاده است” - فلسفه‌ای برای زندگی، اپیکور (به نقل از ژولین بارنز)
-MadcapWrites

پرومته؛ فداکاری در برابر خشم خدایان اثر هنری "پرومته در بند" خلق شده توسط "دیرک ون بابورن"، به زنجیر کشیده شدن "پرومته"، یکی
پرومته؛ فداکاری در برابر خشم خدایان اثر هنری "پرومته در بند" خلق شده توسط "دیرک ون بابورن"، به زنجیر کشیده شدن "پرومته"، یکی از تیتان‌های یونان را روایت می‌کند. پرومته شخصی بود که انسان‌ها را از گل آفرید و به آن‌ها دل بست. وقتی زئوس به خاطر فریب خوردن در مراسم قربانی، آتش را از انسان‌ها گرفت، پرومته مخفیانه آتش را داخل ساقه رازیانه ربود و به زمین آورد تا بشر پیشرفت کند. زئوس برای مجازاتّ انسان‌ها، پاندورا را با جعبه‌ای پر از بلاها به زمین فرستاد. برای مجازاتِ خود پرومته، زئوس به "هفائستوس" دستور داد او را به صخره‌ای زنجیر کند. سپس عقابی غول‌پیکر فرستاد که هر روز جگر او را بخورد؛ چون پرومته جاودانه بود، جگرش هر شب دوباره رشد می‌کرد تا این کیفری ابدی شود. این شکنجه سال‌ها طول کشید تا اینکه سرانجام هرکول با اجازه زئوس عقاب را کشت و زنجیرهایش را باز کرد. داستان پرومته برای همیشه نماد فداکاری و شورش علیه ظلم باقی ماند. -Prometheus Being Chained by Vulcan -Artist: Dirck van Baburen -MadcapWrites

عکاسی که نمی‌خواست عکاس شود! «هرگز فکر نمی‌کردم عکاس شوم.» این را “رنه بوری”، معروف‌ترین عکاسِ مطبوعاتی سوئیس می‌گوید. او کار
+7
عکاسی که نمی‌خواست عکاس شود! «هرگز فکر نمی‌کردم عکاس شوم.» این را “رنه بوری”، معروف‌ترین عکاسِ مطبوعاتی سوئیس می‌گوید. او کارش را از ۱۳سالگی با ثبتِ تصویری از "وینستون چرچیل" آغاز کرد و بعدها به آژانس “مگنوم” ملحق شد. بوری در سال ۱۹۶۳ پرتره‌ی شاخص "چه‌گوارا" را در کوبا ثبت کرد؛ تصویری که تا ابد در تاریخ فراموش‌نشدنی شد. او افزون بر چهره‌های سیاسی، از دیگر مشاهیرِ هنری و معماری نیز عکس گرفت و در کنارِ عکاسی، به فیلم‌سازی مستند هم روی آورد. این عکاسِ پرکار در سال ۲۰۱۱ جایزه‌ی یک‌عمر دستاوردِ عکاسی مطبوعاتی سوئیس را دریافت کرد و سرانجام در اکتبر ۲۰۱۴ در زوریخ چشم از جهان فروبست؛ امّا قاب‌هایش همچنان روایتگرِ لحظاتِ بی‌همتای تاریخ‌اند. -Photographer: René Burri (1933-2014) -Movement: Humanist documentary photography -MadcapWrites

+1
در دلِ شب، هر چه پنهان شود، در روشنای روز هویدا می‌گردد. گمان نکن که کارِ نهفته، بی‌کیفر می‌ماند، یا دادِ زمان به دست از یاد رفتگی سپرده می‌شود. کیفر، چون سایه‌ای وفادار، از پی هر عمل می‌دود؛ نه با فریاد، که با خاموشیِ حقیقت، به تو می‌نشیند. از هر دست که بدهی، از همان دست خواهی گرفت؛ این نه تهدید است و نه وعده خوش، که آیینه‌ای است که هر رخ در آن، چهره‌ی خود را می‌بیند. نه زود می‌رسد، نه دیر؛ همان نفس که می‌اندیشی، دادگری درون تو جای دارد… . -American folk music -MadcapWrites

- از کتابِ "هزار و یک شب" (شب سیصد و سی و هشتم) - برگردان از "ملا عبداللطیف طسوجی" - اشعار از "سروش اصفهانی" -MadcapWrites
- از کتابِ "هزار و یک شب" (شب سیصد و سی و هشتم) - برگردان از "ملا عبداللطیف طسوجی" - اشعار از "سروش اصفهانی" -MadcapWrites

"در ستایش ابهام: زیستن بر دژهای شنی" زندگی هیچ‌گاه ضمانتِ آن را نداده که حتی با وجودِ قدم برداشتن در مسیر، بتوان به مقصد رسید. هیچ تضمینی وجود ندارد که دو دوتای زندگی کاملاً چهار بشود، چرا که عددِ دوی ما یک دوی فرضی و نسبی‌ست؛ مجموعه‌ای از احتمالات که در یک تعریف نسبتاً عملیاتی آن را دو نامیده‌ایم و رویش حساب باز کرده‌ایم. حال که زندگی تا این حد پیش‌بینی‌ناپذیر و بعضاً خودکامانه می‌تازد و به مسافرِ پیاده و سواره چندان هم نظر نمی‌افکند، آیا باید به آغوشِ اندوه و نیستی پناه برد و یا دگربار، امیدوارانه به معنا چنگ زد و دلیلی دیگر بر هستی یافت؟ زندگی اساساً بر روی ابهام بنا شده، از همان لحظه لقاح این موجودِ ممکن‌الوجود، تا مرگِ واجب‌الوجودِ این موجودِ ممکن؛ حتی خود زندگی و هستی نیز از "احتمال" مستثنی نیست! پس چه موجب می‌شود روی چنین قُماری شرط بست و از دلِ ممکنات، قطعیت بیرون کشید؟ به گمانم بخشی از اشتباه ما در همین هدف تقریباً ناشدنیِ "قطعیت یافتن" است، هرچند قوانین و مقرراتِ تام وجود داشته و دارند، اما زمان بارها و بارها ثابت کرده می‌تواند بر سخت‌ترین گزاره‌ها رنگی دیگر بزند و از درست‌های دیروز، غلط‌های امروز و از غلط‌های دیروز، درست‌های امروز را بیافریند؛ و گرچه، حقایقی چون مرگ وجود دارند، باز فاصله این ممکن تا آن واجب و دیگر حقایق میانِ راه را، نسبیت و احتمالات پُر کرده‌اند. مغزِ انسان ماهیتاً نظم و پیش‌بینی را ترجیح می‌دهد و حتی در دیدگاهی تکاملی، بقا را در همان چیزهایی می‌جوید که امتحان خود را پس داده‌اند، لیکن محافظه‌کاران سرسخت هم در معرضِ چالشی به نام "ماندن و تکرار کردن" یا "رفتن و نوآفرینی کردن" قرار دارند، پس حتّی زندگی برای آن‌ها که به دنبالِ بیشترین قطعیت هستند نیز، مدام چالش‌ها و گزینه‌های دیگری پیش رو می‌نهد. ●پس چه باید کرد؟ "رندی پاش"، استادِ علوم کامپیوترِ دانشگاهِ "کارنگی ملون"، یک بار در سخنرانی معروفِ "درسنامه آخر: چگونه رؤیاهای کودکی خود را به دست آورید" گفت:
«ما نمی‌توانیم ورق‌هایی را که به ما داده شده تغییر دهیم؛ فقط می‌توانیم نحوه بازی کردن با آن دست را تغییر دهیم.»
این جمله با استعاره آشنای ورق‌بازی، زندگی را بیش از آنکه یک قمار بنامد، یک سرمایه‌گذاری روی ستون‌های یک قلعه شنی می‌نامد. زمانی که همه آنچه در اختیار ما قرار داده شده نسبیت است، خودِ این نسبیت، هزاران گزینه پیش روی ما می‌نهد و بیش از پیش بازی را مهیج‌تر و البته جبران‌پذیرتر می‌نماید؛ چرا که تصور کنید زندگی یک طیف قطعی برد-باخت بود، آن وقت یک عده‌ی ما همیشه و همیشه می‌دانستیم که نتیجه‌ای جز باختن نداریم! آنچه امروزه به کمک انسان سردرگمِ معناجو، یا حتی مضطرب و هراسان می‌آید، توانایی تحمّلِ ابهام و عدمِ قطعیت‌هاست، توانایی پیش‌بینی کردن و حتی کم کردن احتمال خطا و با این وجود، پذیرا بودن نتیجه غیرقابلِ انتظار است، چرا که اگر واقع‌بین باشیم، آن‌قدر احتمالات گوناگون ـ آن هم در سیستمِ به‌خصوص اقتصادی نامعلوم ما! ـ وجود دارد که یک صفر از جلوی شانس صد درصدی ما برباید و نتیجه‌ای را رقم بزند که اصلاً برایش آماده نبوده‌ایم. "زندگی با وجودِ ابهام" با بدبینی و روزنه‌ی شکست باقی گذاشتن تفاوت دارد. زندگی با وجودِ نسبیت‌ها، یک مهارت است که اجازه نمی‌دهد غافلگیری‌ها و دستِ بد، حواس را از ورق‌هایی که با وجود کم بودنشان می‌توانند سرنوشت بازی را عوض کنند، گمراه کنند. این همان چیزی‌ست که "راجرز" ما را به سویش فرامی‌خواند: "شدن" و مواجه شدن با تجربه جاری. مواجه شدن با آنچه من نخواسته‌ام و گاه حتی خلاف کرده‌هایم به نظر می‌رسد، لیکن این من هستم که باید با این ورق‌ها بازی کنم و این من هستم که نسبیت‌ها را رقم می‌زند، هرچند که این نسبیت‌ها به هیچ قطعیتی ختم نشود. من نمی‌دانم چه خواهد شد، هیچ‌یک از ما نمی‌داند، اما می‌دانم که می‌توانم در همین ندانستن هم تصمیم بگیرم. -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

“It's only my heart that you're taking But you're so alive, it's amazing Before we begin, I wanna make it Go on and on and on It's only my hate that you're killing 'Cause you're so alive, it's thrilling I wanna succumb, take me beyond”
-Hard Rock -MadcapWrites

《کلئوپاترا؛ میراثی از خون و امپراتوری: بخش پایانی》 پس از شکستِ آنتونی از اشکانیان، تنش‌های او با اوکتاویان به مرور افزایش یافت. در حالی که آنتونی به دلیلِ وابستگی روزافزون به کلئوپاترا و اتخاذِ سیاست‌های مستقل از رم، به تدریج محبوبیت خود را در میان سناتورها از دست می‌داد، اوکتاویان در غرب با سیاستی هوشمندانه، خود را محافظِ جمهوری و سنّت‌های رومی معرفی می‌کرد و بی‌آنکه مستقیماً جنگی را آغاز کند، با تحریک افکار عمومی، آنتونی را به عنوان خائن و بردهٔ ملکه مصر وانمود می‌ساخت. هر اقدامِ آنتونی در شرق، از جمله بازپس‌گیری سرزمین‌ها برای کلئوپاترا و به رسمیت شناختنِ سزاریون، بهانه‌ای تازه برای اوکتاویان فراهم می‌آمد تا چهره آنتونی را در ر‌وم تخریب نماید. بدین‌ترتیب، فاصله‌ای که در ابتدا صرفاً بر سر تقسیم قدرت بود، به دشمنی آشکار و جنگی اجتناب‌ناپذیر انجامید. پس از افزایش تنش‌ها و تبلیغاتِ گسترده اوکتاویان علیه آنتونی در رم، سرانجام در سالِ ۳۱ پیش از میلاد، نبردِ سرنوشت‌سازی در "کیپ آکتیوم" در سواحلِ غربی یونان روی داد. اوکتاویان با ناوگانِ جنگی مجهزِ خود، نیروهای دریایی آنتونی و کلئوپاترا را محاصره کرد. در میانه نبرد، کلئوپاترا که از شدت درگیری هراسان شده بود، با ۶۰ کشتی خود از تنگه گریخت و آنتونی نیز که نتوانست جدایی از او را تحمل کند، همه‌چیز را رها کرد و با یک کشتی سبک به دنبال وی شتافت. این عقب‌نشینی ناگهانی، سربازان و ناوگان باقیمانده آنتونی را بدونِ فرمانده رها ساخت و آن‌ها به‌سرعت تسلیم یا پراکنده شدند. آنتونی و کلئوپاترا به اسکندریه گریختند، اما اوکتاویان با نیروهایش به تعقیب آن‌ها پرداخت و شهر را محاصره کرد. آنتونی که شکستِ خویش را قطعی می‌دید و شایعه‌ای شنید مبنی بر اینکه کلئوپاترا خودکشی کرده است، با شمشیرِ خود به شکم ضربه زد. پس از خودکشی، او را به آرامگاهی که از پیش تعیین کرده بود، بردند و کلئوپاترا که هنوز زنده بود، او را در آنجا دید و بر بالینش سوگواری کرد. آنتونی چند ساعتی بعد در همان آرامگاه جان سپرد. کلئوپاترا که می‌دانست اوکتاویان قصد دارد او را به عنوانِ اسیر در مراسم پیروزی خویش در رم به نمایش بگذارد، مرگ را بر چنین ذلتی ترجیح داد. او در همان آرامگاه، سبدی از انجیر که مارِ کبریٰ در آن پنهان بود، به حضورش آورد و با گزیده شدن توسطِ آن، در ۱۲ اوت ۳۰ پیش از میلاد در ۳۹ سالگی به زندگی خود پایان داد. با مرگِ کلئوپاترا، نه تنها زندگی یکی از تأثیرگذارترین زنانِ تاریخ به پایان رسید، بلکه فرجامِ سلسله‌ای ۳۰۰ ساله نیز رقم خورد. پسرش سزاریون که در کنار او آخرین بازمانده دودمان بطلمیوسی بود، تنها چند روز به عنوانِ "بطلمیوس پانزدهم" بر مصر حکومت کرد؛ و سپس به فرمانِ اوکتاویان اعدام شد و این دودمان برای همیشه منقرض گردید. مصر نیز از یک پادشاهی مستقل به استانی رومی تنزل یافت. اگرچه امپراطورانِ بعدی روم در کتیبه‌های رسمی مصر با عنوان "فرعون" خطاب می‌شدند، این لقب تنها شکلی تشریفاتی بود و هیچ‌یک از آن‌ها نه قدرتِ سنتیِ فرعون‌های باستان را داشتند و نه میراثدارِ تمدنی بودند که با کلئوپاترا برای همیشه به خاک سپرده شد. بدین‌سان، آخرین فرعونِ مصر با مرگی خودخواسته، هم تاج و تخت را واگذاشت و هم افسانه‌ای جاودان ساخت؛ افسانه‌ای که در آن، عشق و قدرت، شکست و جاودانگی، در هم تنیده شدند و نام کلئوپاترا را برای همیشه در تاریخ ثبت کردند. -ک.ک(Goodman)
- منابع: ۱. رولر، دوئین دبلیو. کلئوپاترا: یک سرگذشت‌نامه. انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۱۰. ۲. تیلدسلی، جویس. کلئوپاترا: آخرین ملکه مصر. انتشارات بیسیک بوکس، ۲۰۰۸. ۳. شیف، استیسی. کلئوپاترا: یک زندگی. انتشارات لیتل، براون اند کو، ۲۰۱۰. ۴. گلدزورثی، آدریان. آنتونی و کلئوپاترا. انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۰. ۵. گرانت، مایکل. کلئوپاترا. انتشارات وایدنفلد اند نیکلسون، ۱۹۷۲.
 -The Death of Cleopatra -Artist: Juan Luna y Novicio -MadcapWrites

《کلئوپاترا؛ میراثی از خون و امپراتوری: بخش دوم》 پس از تثبیتِ قدرت کلئوپاترا در مصر و بازگشت سزار به روم، سزار با انجامِ سیاست‌های متمرکزگرایانه و جاه‌طلبانه، از جمله نزدیکی به کلئوپاترا و آوردنِ وی به روم، مخالفانِ بسیاری را در میان سناتورها برانگیخت. این مخالفت‌ها که ریشه در بیم از تبدیل جمهوری به پادشاهی داشت، سرانجام به توطئه‌ای مرگبار انجامید و در ۱۵ مارسِ ۴۴ پیش از میلاد، سزار در مجلس سنا به قتل رسید. با مرگِ او، جمهوری روم بارِ دیگر دستخوش هرج‌ومرج گردید و قدرت میان دو جناح اصلی تقسیم شد: "مارک آنتونی"، هم‌پیمانِ وفادارِ سزار، و "اوکتاویان"، فرزندخوانده و وارثِ قانونی او. کلئوپاترا که در زمانِ به قتل رسیدن سزار در روم حضور داشت، با مشاهده آشفتگی سیاسی و ناامنی اوضاع، بلافاصله پایتخت را ترک گفت و به مصر بازگشت. او در راهِ بازگشت، برای آنکه هیچ مدعی دیگری برای تاج‌وتخت باقی نماند، دستور داد برادر و هم‌تخت خود، بطلمیوس چهاردهم، را به قتل رسانند و پسرِ خردسالش "سزاریون" را به عنوانِ شریکِ سلطنتِ خود منصوب کرد. در چنین شرایطی بود که مارک آنتونی و اوکتاویان پس از مدتی درگیری، به توافقی موقت دست یافتند که طی آن آنتونی مسئولیتِ اداره استان‌های شرقی را بر عهده گرفت و اوکتاویان، کنترلِ غرب را در دست داشت. آنتونی به عنوان فرمانده شرق، کلئوپاترا را به شهر "تارسوس" در آسیای صغیر احضار نمود تا درباره پشتیبانی مالی مصر از لشکرکشی‌های آینده‌اش گفت‌وگو کند. کلئوپاترا که به خوبی می‌دانست سرنوشت تاج‌وتختش به این دیدار بستگی دارد، با شکوهی بی‌نظیر به استقبالِ آنتونی شتافت و بدین‌ترتیب، فصل تازه‌ای در روابط مصر و روم گشوده شد. مارک آنتونی که مسئولیت اداره استان‌های شرقی روم را بر عهده داشت، برای تأمین هزینه‌های لشکرکشی‌های نظامی خود، از جمله جبرانِ شکستِ "کراسوس" از اشکانیان و تثبیت مرزهای شرقی، به منابعِ مالی و غلّاتِ مصر نیاز مبرمی داشت. از سوی دیگر، کلئوپاترا نیز که با مرگ سزار و آشفتگی سیاسی روم، موقعیتِ خود را در خطر می‌دید، به دنبال متّحدی قدرتمند برای حفظِ تاج‌وتخت و گسترشِ قلمروی خویش بود. بدین‌ترتیب، آنتونی، کلئوپاترا را به شهرِ تارسوس در آسیای صغیر احضار کرد تا درباره پشتیبانی مالی مصر گفت‌وگو نماید. اما کلئوپاترا که به خوبی می‌دانست این دیدار سرنوشت‌ساز است، با تدبیری هوشمندانه به آنتونی پیغام فرستاد که او باید به کشتی زرّینِ وی بیاید و ملکه حاضر به حضور در نزد آنتونی نخواهد شد. آنتونی که شیفته جسارت و هوشِ کلئوپاترا گشته بود، این شرط را پذیرفت و بدین‌سان، دیدار در کشتیِ زرّینِ کلئوپاترا در تارسوس انجام گرفت. کلئوپاترا با شکوهی افسانه‌ای، با بادبان‌های ارغوانی و پاروهای نقره‌ای، و خود در لباس الهه "آفرودیت"، چنان تأثیری بر آنتونی گذاشت که او نه‌تنها حمایتِ مالی مورد نظر را دریافت کرد، بلکه شیفته ملکه شده و ماه‌ها را در اسکندریه به همراه وی سپری نمود. یکی از اقداماتِ اولیه پس از ایجادِ این اتحاد، لشکرکشی آنتونی به قلمرو اشکانیان بود. آنتونی در سالِ ۳۶ پیش از میلاد، به منظور جبرانِ شکستِ تحقیرآمیزِ کراسوس از اشکانیان در سالِ ۵۳ پ.م. و نیز تثبیت مرزهای شرقی روم، با سپاهی عظیم بالغ بر ۱۰۰ هزار سرباز به مصافِ "فرهاد چهارم"، شاه قدرتمند اشکانی، شتافت. امّا فرهاد چهارم که به تاکتیک‌های جنگی چریکی و بهره‌گیری از زمین‌شناسی بیابان‌های سخت ایران شهره بود، با فرارِ راهبردی و جنگ و گریز، سپاه عظیمِ روم را در دل کویر فرسوده و درمانده ساخت و با حملاتِ غافلگیرانهٔ سواره‌نظامِ سنگینِ خود، تلفات سنگینی بالغ بر ۳۰ تا ۵۰ هزار سرباز بر آنتونی وارد کرد. آنتونی که نه تنها نتوانست به هدفِ خود دست یابد، بلکه سپاهش را در باتلاقِ بیابان‌ها بر جای گذاشت، ناگزیر به عقب‌نشینی ذلّت‌بار شد و این شکستِ فاجعه‌بار، علاوه بر آنکه اعتبارِ نظامی او را یکسره خدشه‌دار ساخت، جایگاهِ سیاسی‌اش را در برابرِ اوکتاویان چنان تضعیف کرد که او را بیش از پیش به حمایت مالی و لجستیکی کلئوپاترا وابسته نمود. -ک.ک(Goodman) -Cleopatra and Octavian -Artist: Louis Gauffier -MadcapWrites

《کلئوپاترا؛ میراثی از خون و امپراتوری: بخش نخست》 پس از فتحِ مصر به دست "اسکندر مقدونی" در سال ۳۳۲ پیش از میلاد و انهدام شاهنشاهی هخامنشی، قلمرو مصر به امپراتوری مقدونی ضمیمه گردید. با مرگِ نابهنگامِ اسکندر در سال ۳۲۳ پ.م. و عدم معرفی جانشینی معیّن، سردارانِ لشکرش قلمروی فتح‌شده را فی‌ما‌بین خود تقسیم نمودند. در این تقسیم‌بندی، "بطلمیوس بن لاگوس"، یکی از فرماندهانِ ارشدِ اسکندر، مصر را به چنگ آورد و دودمانِ بطلیموسی را بنیان نهاد؛ سلسله‌ای که بالغ بر سه سده بر مصر فرمان راند. این خاندان علی‌رغم استقرار در مصر، هویتِ یونانی خود را حفظ نمود و شاهانِ آن به‌منظور بقای خلوصِ نسبِ سلطنتی و تداومِ مشروعیتِ الهی، به سنّتِ ازدواجِ درون‌خانوادگی پایبند ماندند. پس از توالی چندین پادشاه و طی فراز و نشیب‌های متعدد، سرانجام سلطنت به "بطلیموس دوازدهم" رسید. بطلیموس دوازدهم در وصیت‌نامه خویش، مصر را به فرزندِ ارشدِ خود، "کلئوپاترا هفتم"، و پسرِ بزرگش، "بطلمیوس سیزدهم"، واگذار نمود، اما اختلافِ عمیقی میان این دو وارث بر سر تقسیم قدرت پدیدار گشت. مشاورانِ قدرتمندِ پادشاه جوان، به‌ویژه خواجه نفوذی "پوتینوس"، بطلمیوس سیزدهم را به رقابت با خواهرِ خویش ترغیب می‌نمودند. این منازعه به‌سرعت به جنگِ داخلی انجامید و کلئوپاترا را ناگزیر ساخت که در سال ۴۸ پیش از میلاد از تختِ سلطنت خلع شده و به مرزهای شرقی مصر بگریزد. در همین ایّام، جمهوری روم دستخوشِ جنگِ داخلی میان "ژولیوس سزار" و "پومپه" بود. پومپه که در نبردِ "فارسالوس" از سزار شکست خورده بود، به قصد پناه‌جویی به مصر گریخت. بطلمیوس سیزدهم به هدف جلب رضایت سزار، پومپه را به قتل رساند و سر بریده او را برای سزار -که به‌تازگی وارد اسکندریه شده بود- ارسال نمود. با این حال، این اقدام نه‌تنها سزار را خشنود نساخت، بلکه او از مشاهده سرِ دشمنِ دیرینه خویش که زمانی هم‌پیمان و داماد او بود، رویگردان کرد و این عمل را وحشیانه و ناپسند شمرد. پس از آنکه سزار از مشاهده سر پومپه رویگردان شد، کلئوپاترا که در مرزهای شرقی مصر به‌سر می‌برد، از این فرصت برای بازپس‌گیری تاج‌وتختِ خویش بهره جُست. او شبانه و با زیرکی تمام، خود را به اتاق سزار که در کاخِ سلطنتی اسکندریه اقامت داشت، رساند و توانست به صورت خصوصی با وی دیدار نماید. در این دیدار، هر یک از دو طرف، به دنبالِ تأمینِ اهداف سیاسی خویش بودند. کلئوپاترا که از تخت سلطنت خلع شده بود، از سزار خواست تا او را به‌عنوان فرعونِ قانونی مصر به رسمیت بشناسد و با پشتیبانی نظامی روم، وی را در برابر برادرش، بطلمیوس سیزدهم، یاری نماید. سزار نیز که به منابع مالی و غلات مصر برای تأمین هزینه‌های جنگی و جلب حمایت اقوام شرقی نیاز داشت، در کلئوپاترا متحدی سودمند یافت که می‌توانست وفاداری مصر را به روم تضمین نماید. بدین‌ترتیب، اتّحادِ سیاسی میان آن دو بر مبنای منافعِ متقابل شکل گرفت. این اتّحاد امّا به سرعت به رویارویی نظامی با بطلمیوس سیزدهم انجامید که با مداخله سزار، در نبردی در "رود نیل" با شکست مواجه شد و در جریان فرار غرق شد. با مرگ او، کلئوپاترا با برادرِ کوچک‌ترِ دیگرش، "بطلمیوس چهاردهم"، به‌طور مشترک حکومت مصر را اداره نمود. سزار پس از تثبیت اوضاعِ مصر، مدت کوتاهی در اسکندریه ماند و سپس به رُم بازگشت. در همین دوران بود که کلئوپاترا باردار شد و بعدها فرزند پسری به دنیا آورد که "سزاریون" (به معنای سزار کوچک) نامیده شد. -ک.ک(Goodman) -Cleopatra Testing Poisons on Condemned Prisoners -Artist: Alexandre Cabanel -MadcapWrites

"کنون آفرین جهان‌آفرین بخوانیم بر شهریار زمین ابوالقاسم آن شاه خورشید چهر بیاراست گیتی به داد و به مهر نجوید جز از خوبی و راستی نیارد بداد اندرون کاستی جهان روشن از تاج محمود باد همه روزگارانش مسعود باد همیشه جوان تا جوانی بود همان زنده تا زندگانی بود چه گفت آن سراینده دهقان پیر ز گشتاسپ وز نامدار اردشیر وزان نامداران پاکیزه‌رای ز داراب وز رسم و رای همای چو دارا به تخت مهی برنشست کمر بر میان بست و بگشاد دست چنین گفت با موبدان و ردان بزرگان و بیداردل بخردان که گیتی نجستم به رنج و به داد مرا تاج یزدان به سر بر نهاد شگفتی‌تر از کار من در جهان نبیند کسی آشکار و نهان ندانیم جز داد پاداش این که بر ما پس از ما کنند آفرین نباید که پیچد کس از رنج ما ز بیشی و آگندن گنج ما زمانه ز داد من آباد باد دل زیر دستان ما شاد باد ازان پس ز هندوستان و ز روم ز هر مرز باارز و آباد بوم برفتند با هدیه و با نثار بجستند خشنودی شهریار چنان بد که روزی ز بهر گله بیامد که اسپان ببیند یله ز پستی برآمد به کوهی رسید یکی بی‌کران ژرف دریا بدید بفرمود کز روم و وز هندوان بیارند کارآزموده گوان بجویند زان آب دریا دری رسانند رودی به هر کشوری چو بگشاد داننده از آب بند یکی شهر فرمود بس سودمند چو دیوار شهر اندرآورد گرد ورا نام کردند داراب گرد یکی آتش افروخت از تیغ کوه پرستندهٔ آذر آمد گروه ز هر پیشه‌ای کارگر خواستند همی شهر ایران بیاراستند به هر سو فرستاد بی‌مر سپاه ز دشمن همی داشت گیتی نگاه جهان از بداندیش بی‌بیم کرد دل بدسگالان بدو نیم کرد" - حکیم ابوالقاسم فردوسی
-MadcapWrites

"...از همان کودکی عادتش شده بود؛ شب‌ها قبلِ خواب رویا می‌بافت. اینگونه راحت‌تر هم به خواب می‌رفت. نصفه‌شب‌ها هم از خواب می‌پرید تا رویای نیمه‌کاره‌اش را ببافد. شال گردنِ رویاهایش این شب‌ها، طناب دار می‌شد و به گلویش می‌فشرد. صداها نمی‌گذاشتند با تمرکز رویا ببافد. به خود نهیب می‌زد که بخواب. چیزی نیست دختر! بخواب! سپس صدایی از درون فرمان می‌داد که: بیدار شو! همه‌اش یک کابوس است! بیدار شو! بیدار ماند. کل آن روزها را بیدار ماند. پس از آن روزها را هم. آنقدر بیدار ماند تا بداند که در بیداری هم می‌توان کابوس دید." - امواج، ت.ی(Madcap)
-Contemporary Classical, Persian Ambient -Toghyan Collection -MadcapWrites

Repost from N/a
مسئله‌ای که خیلی از آدم‌ها با آن روبه‌رو هستند این است که برای حفظ رابطه‌هایی که برایشان مهم است، تا چه اندازه ناچارند بخش‌هایی از خودشان را نادیده بگیرند. این یک مسئله‌ی فرهنگی است و فروید هم دقیقاً از همین حرف می‌زند: بخش‌های بزرگی از وجود ما در قالب‌های موجود جا نمی‌گیرند و باید قالب‌های تازه‌ای برایشان پیدا شود. ما می‌توانیم با آنچه هست سازگار شویم و به آن تن بدهیم، یا می‌توانیم آن را به چالش بکشیم. #@ahura_pulse #روانکاوی ● آدام فیلیپس

-Gladiator, 2000📽 -MadcapWrites
+1
-Gladiator, 2000📽 -MadcapWrites

《بازنگری‌ای بر مفهوم زیبایی》 زیبایی یک مفهوم "گشتالتی" است و از همین روست که نادر است. زیبایی، مجموع چند عنصر قشنگ کنار هم نیست، ظاهر و کلام صرف نیست، استحقاق و جایگاه منفرد نیست؛ حتی مجموع و یکایک این‌ها نیز نمی‌تواند آدمی را به‌قدر کافی زیبا گرداند. پس به راستی زیبایی چیست؟ زیبایی یک "کُل" است. یک کُل واحد و یکپارچه که فراتر از مجموع اجزاست، فراتر از مجموعِ اجزای قشنگ و نیک‌صورت و نیک‌سیرت که چه به تنهایی و چه با یکدیگر، تنها مُشتی خصیصه هستند. زیبایی در آن تماس و هارمونی نه‌چندان هماهنگ است، یک پتوی چهل‌تکّه‌ است که هر تکّه‌اش نتیجه نهایی را منحصربه‌فرد می‌سازد؛ چرا که زیبایی، صرفاً شامل قشنگی‌ها و نیکی‌ها نیست، بلکه پذیرش زشتی‌ها و بدی‌ها نیز هست. نظم از دل آشوب است و آشوب در دل نظم است. آنکه به تعبیر "آندره ژید" می‌کوشد زیبایی در نگاهش باشد، در حقیقت می‌کوشد که زیبایی را بشناسد، و آنکه می‌کوشد زیبایی را بشناسد، تمامی کُل‌ها را در پیوند با یکدیگر معنا می‌دهد، ابتدا گشتالت خویش و سپس گشتالت‌های دیگر؛ این جنگجو و جست‌و‌جوگر، خالق و مخلوق زیبایی، از جمله آن زیبایی‌های نادر است که ازل و ابد را درمی‌نوردد و کُل را از قالب زمان نیز تُهی می‌سازد... . -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

《‍سالومه و یحیی؛ رقصی که به قیمت جان پیامبر تمام شد‌.》 ماجرای اعدام "یحیی تعمیددهنده"، یکی از تلخ‌ترین روایت‌های سنتِ یهودی-مسیحی است که در دل خود، آمیزه‌ای از سیاست، کینه‌ورزی خانوادگی و تقدس را جای داده است. بر اساس روایتهای انجیلیِ سدهٔ نخست میلادی، یحیی، ازدواجِ "هیرودیس آنتیپاس"، فرمانروای جلیل، را با "هیرودیا" به‌شدت محکوم کرد؛ چراکه هیرودیا قبلاً همسرِ "فیلیپ"، برادرِ هیرودیس، بود. همین محکومیتِ صریح بود که یحیی را به زندانِ هیرودیس انداخت. اما "یوسفوس فلاویوس"، مورخ یهودی-رومی، انگیزهای دیگر برای این ماجرا ارائه می‌دهد. به باور او، هیرودیس یحیی را از روی دلخوریِ اخلاقی به زندان نینداخت؛ بلکه ترس از محبوبیتِ عظیمِ یحیی و هراس از شورشِ مردمی، علتِ اصلیِ این تصمیمِ سیاسی بود. به روایتِ انجیل، شبِ جشنِ هیرودیس، دخترِ هیرودیا (که در تاریخنامهٔ یوسفوس فلاویوس، به نامِ "سالومه" ثبت شده) با رقصی زیبا و گیرا، پادشاه را به وجد آورد و او را بر آن داشت تا سوگند بخورد هر چه بخواهد، دریغ نخواهد داشت. سالومه پس از مشورت با مادرش، سرِ یحیی را بر سینی خواستار شد. هیرودیس، هرچند دلش به درد آمد، اما در چنگالِ سوگندی که خورده بود و نمی‌خواست در برابرِ مهمانانش آبرویش برود، ناچار به اجابتِ این خواهشِ هولناک شد. جشنی که با شادی آغاز شده بود، با مرگی تلخ به پایان رسید. در نگاهِ تاریخی، این روایت تنها به آنچه در انجیل آمده، محدود نمی‌شود. یوسفوس روایت می‌کند که پس از چندی، هیرودیس در جنگی با پادشاهِ نَبَطیها به سختی شکست خورد و بسیاری از یهودیان، این واقعه را کیفرِ الهی بر کشتنِ یحیی پنداشتند. سالومه نیز، برخلاف آنچه در آثارِ هُنریِ بعدین میبینیم، پایانی عادی داشت؛ او دو بار ازدواج کرد و تا اواسطِ قرنِ یکمِ میلادی زیست و نه عذابِ وجدانی در کار بود و نه مرگی هولناک. رقصِ هفت‌پرده و آن سرنوشتِ غم‌انگیز، تنها حاصلِ ذهنِ خلاقِ هنرمندانِ دوره‌های بعدی (مانند "اسکار وایلد") است و هیچ پشتوانه‌ای در انجیل یا تاریخ ندارد. سخنِ پایانی آنکه، ورق زدنِ متونِ تاریخی، تصویری جز یک قتلِ سنجیده و سیاسی پیش روی ما نمی‌گذارد. هیرودیا، با هوشمندی، رقصِ دخترش را به ابزاری برای به دام انداختنِ هیرودیس در بندِ سوگندش تبدیل کرد. هیرودیس نیز، با وجودِ اندوهی که از این درخواست داشت، آبرو را بر حقیقت ترجیح داد و تن به این قتل ناعادلانه داد. یحیی، بی‌آنکه گناهی داشته باشد، در میانه این کشمکشِ دیرینه میانِ سلطه و صداقت، جان بر سرِ حقیقت نهاد.
-منابع: ۱. کتاب مقدس، انجیل متی، فصل ۱۴، آیات ۳ تا ۱۱. ۲. کتاب مقدس، انجیل مرقس، فصل ۶، آیات ۱۷ تا ۲۸. ۳. یوسفوس فلاویوس، عتیقات یهود، کتاب ۱۸، فصل ۵، بندهای ۱ تا ۲. ۴. وایلد، اسکار، سالومه (نمایشنامه)، ۱۸۹۳. ۵. اشتراوس، ریچارد، سالومه (اپرا)، ۱۹۰۵.
-Salome with the Head of John the Baptist -Artist: Caravaggio -MadcapWrites

《نیم‌دانش، بلای جانِ آگاهی!》 کسانی که از هر شاخه دانش تنها چند برگ می‌چینند، اغلب گمان می‌برند که از همه چیز آگاه‌ترند. غافل از اینکه ناقص‌دانی، خود آفتِ فهم درست است. ذهنِ ناآشنا به ژرفای یک علم، هرگز به درستیِ آن دست نمی‌یابد و ناگزیر به برداشت‌های نادرست و تحلیل‌های لغزان دامن می‌زند. چنین افرادی، با کوله‌باری از خودبزرگ‌بینی، به خود اجازه می‌دهند که بر دیگران خرده بگیرند. در عین حال، هر روز بیش از پیش در گردابِ غرور فرو می‌روند. بی‌گمان، هر کس حق دارد هر آنچه را که به آن عشق می‌ورزد، با شوق و شور دنبال کند. اما درد از جایی آغاز می‌شود که تازه‌واردِ یک راه، پندارد که به پایان رسیده است! او با این پندارِ واهی، پیش از آنکه ریشه در دانشی بدواند، به شاخه‌ای دیگر می‌پرد. داده‌های ناقصِ نخستین را با اطلاعات نارسِ دومین درمی‌آمیزد. حاصل این آمیزش، چیزی جز "تحلیل‌های شترگاوپلنگی" نیست. آمیخته‌ای که هم خودش را و هم دیگران را به تاریکیِ جهل و تعصب می‌کشاند و نخستین قربانی این جهل‌مرکب، خودِ اوست. در سوی دیگر، آن که دانشی را تا ژرفای‌اش پیموده، نیک می‌داند که هنوز در آستانه نادانی ایستاده است. همان‌گونه که "ابوسعید ابوالخیر"، عارف و شاعر نامدار قرن چهارم، سروده است:
"دل گرچه درین بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست و بسی موی شکافت گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت"
این ابیات، تلخ‌ترین و شیرین‌ترین حقیقتِ دانش‌آموزی را بازمی‌گویند: هر چه بیشتر می‌دانی، بیشتر به ناچیزیِ خویش پی می‌بری. -ک.ک(Goodman) -MadcapWrites

《نیم‌دانش، بلای جانِ آگاهی!》 کسانی که از هر شاخهٔ دانش تنها چند برگ می‌چینند، اغلب گمان می‌برند که از همه چیز آگاه‌ترند. غافل از اینکه ناقص‌دانی، خود آفتِ فهم درست است. ذهن ناآشنا به ژرفای یک علم، هرگز به درستیِ آن دست نمی‌یابد و ناگزیر به برداشت‌های نادرست و تحلیل‌های لغزان دامن می‌زند. چنین افرادی، با کوله‌باری از خودبزرگ‌بینی، به خود اجازه می‌دهند که بر دیگران خرده بگیرند. در عین حال، هر روز بیش از پیش در گردابِ غرور فرو می‌روند. بی‌گمان، هر کس حق دارد هر آنچه را که به آن عشق می‌ورزد، با شوق و شور دنبال کند. اما درد از جایی آغاز می‌شود که تازه‌واردِ یک راه، پندارد که به پایان رسیده است. او با این پندار واهی، پیش از آنکه ریشه در دانشی بدواند، به شاخه‌ای دیگر می‌پرد. داده‌های ناقصِ نخستین را با اطلاعات نارسِ دومین درمی‌آمیزد. حاصل این آمیزش، چیزی جز «تحلیل‌های شترگاوپلنگی» نیست. آمیخته‌ای که هم خودش را و هم دیگران را به تاریکیِ جهل و تعصب می‌کشاند. نخستین قربانی این جهل‌مرکب، خودِ اوست. در سوی دیگر، آن که دانشی را تا ژرفای‌اش پیموده، نیک می‌داند که هنوز در آستانهٔ نادانی ایستاده است. همان‌گونه که ابوسعید ابوالخیر، عارف و شاعر نامدار قرن چهارم، سروده است:
"دل گرچه درین بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست و بسی موی شکافت گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت"
این ابیات، تلخ‌ترین و شیرین‌ترین حقیقتِ دانش‌آموزی را بازمی‌گویند: هر چه بیشتر می‌دانی، بیشتر به ناچیزیِ خویش پی می‌بری. -ک.ک(Goodman) -MadcapWrites