MIDDING
Open in Telegram
103
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1130 days
Posts Archive
103
Repost from 𝓚𝓲𝓶 𝓒𝓸𝓽𝓽𝓸𝓷
قطرههای بارون روی پوست شوکولاتی و براق کای سر میخوردن. پیراهنش رو خیلی وقت پیش درآورده بود، همون لحظهای که جونگین زیر اون آسمون گرفته، با چشمای خیسش بهش نگاه کرده بود و بهش گفته بود نمیخوام امشب تموم شه لعنتی.... باد موهاشون رو بهم میریخت. لباسهای خیس به تنشون چسبیده بود، و هر حرکت، هر تماس، مثل جرقهای رو تنشون مینشست... جونگین دستش رو گذاشت روی سینهی خیس کای، نفسش تند شده بود و صداش بین موجهای عصبانی شب گم میشد میدونی... وقتی بارون میباره، همه چیز واقعیتر میشه...همه چیز جون میگیره و زنده میشه روی لب های گوشای کای لبخند مهربونی نشست، و برق تو چشماش مثل همیشه جدی بود. دستش رو کشید روی کمر جونگین،و پسرک رو چسبوندش به خودش. نفسهاشون تو صورت هم میپیچید. بدنهاشون از بارون یخ میزد اما از لمس هم آتیش گرفته بودن...مثل پوشیدن پیراهنی از جنس اتیش میسوختن. کای تو گوش کوچولوی جونگین زمزمه کرد بذار امشب، خودمو نشونت بدم... و این بارون لعنتی که نمیذاره ازت دل بکنم. جونگین لبهاش رو روی رگ های درشن گردن کای گذاشت، بوسههایی داغ و عمیق با ردهای هنرمندانه تر از ونگوک. دستهاش راهشون رو پیدا کرده بودن روی پوست داغ کای مثل شرلوک هلگز دنبال سرنخ ها میگشتن ... هر موجی که میزد، اریتمی میداد به نفسهای سنگینشون، به نالههای کوتاهی که وسط بوسههاشون از قفس آزاد میشد... خیلی نگذشت که، وسط ساحل بارونی، زیر بارون، با صدای دریای عصبی ... بدنهاشون گره خورد، یکی شدن، درست مثل قلب و مغز بدن که اگر یکی نباشه اون یکی نمیتونه کاری از کار پیش ببره و زنده بمونه
