Girls, let's live.
Open in Telegram
دفتر خاطرات روز های جوانی. https://t.me/UnknowTextBot?start=68b99212bbda3
Show more367
Subscribers
No data24 hours
-497 days
-7130 days
Posts Archive
حس میکنم دیگه نباید بنویسم،چون نوشته هام دیگه حس منفی داره و نمیخوام حتی به خودم منتقلشون کنم.
اگر زندگیم درست شد بر میگردم.
کاش همونقدر که من از خودم گذاشتم وسط نصفش رو بقیه میذاشتن،کاش طوری بود که من پشیمون نشم از درست رفتارکردن،از انسان بودن،از واقعی بودن.
کاش خنده هام واقعی بود.
کاش میتونستم یک کاری کنم برای خودم.
کاش آرامشی که دنبالشم بیاد دنبالم.
خیلی تنها هستم،خیلی از نظر روحی تنهام،حتی خودم رو ندارم.
آدم های مهم زندگیم رو کاملا گل چین کردم.
عاشق تک تکشونم،اینکه بهت اهمیت میدن،حواسشون هست بهت،غمت ناراحتشون میکنه،موفقیتت آرزوشونه.
و از شما چیزی معمولا پنهان نبوده.
من خیلی فرسوده شدم،مثل چوبی که بس آب ریختن رو دیگه از هم پاشیده.
من امسال اولین بار بود برام فالِ حافظ میگرفتن.
و بچها میگفتن براشون واقعی بوده اکثرا.
و حقیقتا حتی چیز هایی که داخل فال نوشته بود۹۰درصد با من و خواسته های من واقعیت داشت.
