𝐀𝐧𝐠𝐨𝐥𝐨𝐜𝐞
Open in Telegram
موجودی تار تار، در حین کمی باوقار Play list: @angoloceplaylist https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-1WjVpeogui
Show more420
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-4930 days
Posts Archive
420
N:
و جالبی اش اینه که، تنها نویسنده روسی که میشناسن داستایفسکی ئه و اکثرا با جنایت و مکافات شروع کردن.
داستایفسکی هم ایدئولوژی ها و عقاید مخربی داشته ولی متاسفانه خیلی هاشون این رو درنظر نمیگیرن، اینکه همچیز رو به عنوان یک «استتیک» میدونن، خیلی برام خنده داره حقیقتا😂 اکثرشون هم از ادبیات و کتابخوانی سواستفاده میکنن تا به اصطلاح خفن دیده بشن.
بعد مثلا وقتی بهشون میگی دیدگاه فلان فیلسوف/نویسنده رو راجع به فلان چیز بازگو کن ناراحت میشن.
متاسفانه برای خوندن یک کتاب مطالعه کافی ندارن و گمراهن، که البته این کاملا طبیعیه.
حالا بماند اینکه برای شروع وقتی یک پیشنهاد هم بهشون میدی ساز مخالف میزنن؛ حالا دور از این مسئله.
ما فرض میکنیم طرف کاملا پتانسیل این رو داره که بخواد برای شروعکتابخوانی یک کتاب سنگین ۵۰۰ صفحه ای رو شروع کنه، اما برای اون فردی که هنوز به درجه ای نرسیده که بخواد چیزی رو تحلیل کنه، قطعا بیرون اومدن از اون چارچوب چالشبرانگیزه.
و هنوز قدرت این رو پیدا نکرده که وسیع فکر کنه، مطمئنا انتخاب خوبی نیست.
420
بونگو انیمه خیلی خوبی بود، ولی قبول دارید کار ناحقی با نویسنده ها کرد؟
مثلا دازای. آساگیری شخصیت پردازی خیلی خوبی درقبال نهآدمی داشت، ولی الان ببینین کتاب دست کیا افتاده؟ یه مشت بلاگر که تا دیروز روانشناسی زرد میخوندن و جز اینکه خیلی موده و خیلی منه🥺 هیچی از کتابش نمیفهن. و تعدادشون داره خیلی زیاد میشه.
یه نویسنده هیچوقت دوست نداره کتابش دست همچین آدمایی بیفته. بعضی بچه ها رو میبینم که داستایفسکی خوندن شاید براشون خیلی زود باشه، ولی حداقل از الان دارن خودشونو با سبک درست تفکر و کتاب آشنا میکنن. شاید درست نفهمنش، شاید درکش نکنن، ولی دارن تلاش خودشونو میکنن. البته این دوستان باید یاد بگیرن اگه کسی گفت فلان کتاب برات زوده، نگفتن نوزادی، گفتن اگه الان بخونی ازش زده میشی.
البته منظورم به کسایی نیست که فقط چون یه کاراکتر رو دوست دارن کتابشو میخونن. اینا همونایی ان که فردا پسفردا جوجو مویز و کالین هوور میخونن فاز برشون میداره میگن ما چون مطالعه زیاد میکنیم نابغه شدیم.
420
دِنیس نیلسن رو دوست دارم
چون برخلاف قاتل های سریالی هم رده و تقریبا همسان با خودش(یعنی یک جور رفتار های مشابه، مثل دامر) بابت اختلالش پریشون نشد. درسته، کلافه شد، ترسید، حتی گذاشت کنترل رو دست بگیره، اما هیچوقت نزاشت پریشانی شخصیتش بشه. در لحظه ای که احساس کرد دیگه چیزی منطقی نیست، خودشو تحویل داد.
به شخصه بهش افتخار میکنم و امیدوارم در هر زمینه ای که هستم مثل اون رفتار کنم.
420
من دلقک نیستم، فقط بلدم همراه با شوخی کردن شان خودم رو حفظ کنم و نیازی نمی بینم یه قیافه جدی و آسیب دیده به خودم بگیرم
420
هوسبازی کوتهنظر و بلندنظر ندارد، جفتش یکی است. اینجا مسألهی تناسب در کار است. چیزی که برای روتشیلد پول خُرد است، برای من ثروت کلانی به شمار میرود. وانگهی، بردن و چاپیدن مگر فقط خاص رولت است؟ آدمها همهجا دارند از هم میکنند و میبرند.
داستایفسکی
420
چک چک قطره بر سرم میریزد. باران دل انگیزی میشد، اگر تنها بودم.
چند نفر با من قدم میزنند، به تازگی از مهمانی مفرحی بازگشتیم.
البته برای آنها.
باز هم دلیل نمیشود از همراهانم لذت نبرم، نه؟ صحبت هایی که نخواهم فهمید و ابیاتی که نخواهند شنید. من محکوم به تنهایی ام، حتی در کنار تنها ترینِ خودم.
از تنهایی لذت میبرم. همیشه میبردم. اصلا این خصلت برخی آدم هاست!
خود بزرگ بینی نباشد اما، کتاب هایی که به جز فلسفه عشق اشاره دارند همیشه شخصیتی تنها و غریب در آنها، تو ذوق میزند.
عده ای از این آدم ها به دنبال پر کردن خلأ بزرگ تنهایی، شروع به افراط نمودند. برخی دیگر، این غار عمیق را پذیرفته و در آن لانه کردند.
پذیرفتن تنهایی، قدم اول در ثبات رفتار است، حداقل برای من.
اگر شما بپذیرید که پایتان شکسته، عصا دست میگیرید. اگر تنهایی را بپذیرید، دنبال کسی نیستید تا این خلأ را پر کند.
عده ای دیگر هستند که به شکل غیرقابل درکی ادعای تنهایی میکنند.
تنهایی را با راز و غم را با زیبایی یکی میدانند. یک گل غمگین هیچگاه زیبا نیست، مگر گل خودتان باشد.
یک انسان تنها مثل کنده چوبی کنار آتش است، شعله نمیگیرد اما از حرارت آن میمیرد.
420
بینایی موهبتیست از سوی کسی که نمیدانم و علاقه ای به شناختش ندارم. وسیله این هنر، چشم است؛ انواع چشم ها داریم، گاه سبز گاه طلایی، برخی چنان سیاه مینمایند که ترست میگیرد شاید درونش غرق شوی! اما بعضی چشم ها هستند که انگار با دندان هایی تیزتر از تیغ گوشت تنت را میشکافند و تا به استخوانت نفوذ میکنند، اعتراف میکنم که این مرا میترساند، نه، بر تنم لرزه می اندازد!
میتوانم حس کنم بدنم پاره پاره میشود، نه، من میبینم چطور هزار تکه ام میکند و ذره ای احساس به خرج نمی دهد! خون چنان بر زمین جاری شده که فرد غایب روی پا بند نمیشود، با این حال من استقامت خود را در مقابلش حفظ کرده ام. ببین چطور محکم ایستاده ام و دستم نمیلرزد!
دروغ میگویم، خیلی راحت دروغ میگویم. تو که داری میبینی چطور بر زمین ریخته ام، کم مانده به پایش بیفتم!
آنطور نگاه نکن! من حقیر نیستم! اتفاقا خیلی هم از تو بهترم! منتها این نگاه چیزی نیست که انتظار داشتم. مرد عمل بودن خیلی بهتر از یک گوشه نشستن و انتظار است، از اعماق قلبم باور دارم. میپرسد اصلا قلب دارم؟ چیزی باقی مانده؟ فریاد میزنم و برای لحظه ای دردناک فراموش میکنم چه انسان با ارزشی جلوی من ایستاده. رنجش خاطرش را میبینم و او را که از من روی برمیگرداند!
من تا به اینجا هیولایی برایت تصویر کردم، شاید از حق به جانب بودن خودم بوده، هرچه باشد من بهترین جنگاور و بهترین فرمانده هستم، چرا باید تکرویی مثل او بهتر بداند؟
بگذریم از این اخلاق نادرست ، شخص خاصی ما تنها دوست من است. شاید اگر روزی من همسری اختیار کنم باز هم، او کسی باشد که سخن من را میفهمد. همانطور که عرض کردم من در نوع خود بهترینم اما هنوز نقد ایشان را میپذیرم، پس اگر از وی رنجیدم حتما دلیل مهمی داشته که شما قادر به درک و من قادر به توضیحش نیستیم.
وای بر من! کلاهم چرا افتاده! چرا اینگونه بر زمین ریخته ام! قرار بود او را به سخنانم راضی کنم اما حالا مانند تکه گوشتی گندیده، متعفن و بیچاره به چشمش کوچک میآیم!
بازهم نتوانستم با او حرف بزنم. باز هم نشد از راز بزرگی که در سینه داشتم برایش بگویم. ما هردو از شمشیریم، باهم از خاشاک عبور کرده و به رود رسیدیم؛ حالا او مرا ترک گفته و در تنهایی غوطه ور کرده. اگر یک آرزوی آخر داشتم، شاید این بود که رازم بر او فاش شود، آن لحظه است که به من افتخار خواهد کرد! شاید همین کافی باشد تا او هم بخشی از من باشد، بخشی از این هدف سنگین که بر دوشم افتاده، مرا رها نمیکند!
ای دوست من، اینطور نگاه نکن. روزی میرسد که تو دلتنگ همین لحظه میشوی، آن روز که تو به تنهایی نقش مرا نیز ایفا میکنی.
420
خدای من میز را نشکنید! از گلدان فاصله بگیر! خواهرت را اذیت نکن! دستت را بده به من بچه نیستید شما هیولا هستید هیولا! چنبره زده اید بر زندگی من و مانع میشوید به کارهایم برسم... بالای پنجره نرو!
برگشتم. مرا میبخشید اگر سر وصدا اذیتتان کرد، آخر این بچه ها خیلی پر انرژی هستند. بله فرزندان خودم هستند، بزرگترینشان یک ماه دارد. کوچکترین دوساعته است، با اینحال خانه را روی سرش گذاشته! کودکاند دیگر چه میتوانم بگویم. شب ها که میشود دورم حلقه میزنند و سرود هایی درهم و برهم میخوانند و خواب از چشمانم میدزدند. یکی را باید از کتابهای نامناسب دور کنم، دیگری را از فلسفه. آه که بچه داری سخت است...
آنها همه ایده نام دارند. ایده های من زیادند، نه؟ آخر من یک نویسنده هستم، البته اگر باشم؛ خود را زیاد نویسنده حساب نمی آورم. زیرا نه اثری فاخر دارم و نه از کار خود رضایت. بله درست میفرمایید باید قدر کار خودم را بدانم، کاملا موافق هستم، ولی این یک مرض است که نویسنده ها با آن متولد میشوند. البته چیزهایی درمورد درمانش شنیده ام. میگویند دکتری روزانه به خانه هایی که نویسندهشان وضع وخیمی دارد سر میزند و ایشان را درمان میکند. نامش را به خاطر ندارم، عجیب است! بیخیال، نام شما چیست؟
بله، خوشبختم. چه چیزی شما را به خانه محقر من کشانده؟
من؟ اختیار دارید، من چیز خاصی ندارم. شاید اگر دنبال نوشته هایم آمده بودید حرفتان را قبول میکردم، ولی اینکه من برای شما جالب باشم عجیب است.
شما دکتر هستید؟ همان دکتری که میگویند؟ خدای بزرگ، بر من نور رحمت خویش را تابیده ای! بفرمایید جناب، خواهش میکنم هرچه از دستتان برمیآید انجام دهید!
با شما جایی بیایم؟... قربان آن داس بزرگ چیست در دست شما؟ آن را از من دور کنید کمی ترسناک است... ابزار کارتان است؟ مگر شما دکتر نیستید؟ با شما کجا بیایم!
آه جناب عزرائیل، منظور شما را متوجه شدم. فقط میشود بعد از اینکه من رفتم، نوشته هایم را بسوزانید؟
420
دست بر من نگذار خاک میشوم، در قیاسم با گلهای رنگین، که از ابر ها بر زمین... میبخشید، اشتباه شد؛ با علایق موجودی عجیب و پنهان، در عین آشکارا. بر من کوبید تمام ضعفم را، دور کرد از من قدرتم را. گر تو بودی به جای من آن قرنِ پیش، میسوختی از ظلمت این نور بیش.
420
The next time that I caught my own reflection
It was on it's way to meet you
Thinking of excuses to postpone
You never looked like yourself from the side
But your profile could not hide
The fact you knew I was approaching your throne
420
چه صبح دل انگیزی!
نفس گرم زنان زیبا در تختم رایحه ملایمی دارد، شاید این آغاز مناسبی برای یک روز باشد.
به طرفم برمیگردند و دست دراز میکنند. دست هایی سفید و پر.
پر از خالی، پر از چشم.
چشم های سبز، چشم های آبی
هنگامی که بر بدنم دست میکشند برخورد قرنیه ها را با پوستم حس میکنم
که چطور اشکشان بر من مانند برف از کوهی جاری می شود
میزانی که مرا در آغوش می کشند چشم ها در بدنم فرو می روند
مردمک ها باز شده و مخروطی ها می ترکند.
چه سرنوشت شیرینی برای یک چشم!
دست یکی را گرفته فشار میدهم.
انگشتانم را در بین چشم و پوستش فرو میبرم، چه صدای دل انگیزی دارد!
بقیه از تخت بلند شده قصد رفتن دارند، نمیدانم چرا انقدر عجله!
صدای خس خس چشم ها را میشنوم که به سمت من برمیگردند.
چشم های سبز متفاوت از چشم های آبی صدا دارند
من خوب تشخیص میدهم، آخر میدانید،
چشم های خودم قهوه ای بودند و تا لحظه آخر
بی وقفه فریاد میزدند
