238
Subscribers
No data24 hours
+97 days
+630 days
Posts Archive
238
Repost from N/a
میگویم بیخیال، اما هنوز در آن لحظات غرقم.
گاهی آنقدر در گذشته فرو میروم که انگار آب از سرم گذشته؛ نفسهایم کوتاه میشوند، همهچیز دور و مبهم میشود و دیگر نمیدانم چقدر در آن خاطره ماندهام. بعد، انگار موجی مرا از میان آن همه تاریکی بیرون میکشد و به ساحل میکوبد.
روی خشکی میمانم؛ خیس، نفسبریده و بیرمق. چند بار سرفه میکنم، هوا را با ولع به ریههایم میکشم و چشمهایم را باز میکنم. کمکم صداها برمیگردند، زمین را زیر پاهایم حس میکنم و یادم میآید که اینجا، اکنون، منم. اگر در لحظه باشم، میبینم که هنوز از دست نرفتهام.
238
ولی راستش رو بخوای، دلم نمیخواست بعضی چیزها رو اینقدر عمیق حس کنم، اینقدر عمیق لمس کنم، اینقدر عمیق درک کنم، اینقدر عمیق بفهمم.
