463
Subscribers
No data24 hours
-107 days
-5330 days
Posts Archive
463
آن شب؟ شب شلوغی بود
شبی پر از ادم های غریبه که میان ان جمع، منو تو بودیم
آن شب تو معرکه بودی، زیبایی تو یک فاجعه بود
از نزدیک تورا دیدم و غرق در افکاری شدم
با خودم نگاه میکردم و میگفتم، خدا چه چیزی ساخته است !
چیزی افریده، بی نقص و زیباست، بدون هیچ ایرادی
حتی یک ایراد در او وجود ندارد که بخواهم بگویم
چند ماه گذشت، ده ماه؟
ده ماه از ان قرار کوتاه، ولی زیبا و دلنشین
در این ده ماه تورا مثل کف دست شناختم
یک فرشته را شناختم
فهمیدم که ان شب من با یک فرشته دست در دست بودم
که تکه ای از وجودش را به من داد
تو میدانی چه چیزی از تو دست من است؟
خاطراتت، خاطرات شیرینی که بر قلبم هک شده
تو با وجودت در زندگی ام، به من یاد دادی زندگی جریان دارد.
463
حالا کسی در بیمارستان است که از خدا چیزی که تو داری را میخواهد، غم به دل نگیر تو خیلی چیزها داری.
463
و من گریه میکنم، گریه میکنم بابت حرف ها، بابت کلمات، بابت کلماتی که وقتی در کنار همند میتوانند جان مرا بگیرند
من، در نیمه شب و در روز ۴ بهمن ماه ، به خودم یاد دادم که دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد
به جز یک چیز.
یک چیز که باعث میشود جان خودم را بگیرم، نداشتنِ او.
من او را دیگر ندارم.
وی دیگر او را ندارد.
باید چه کرد؟ قبلا گفته بودم!
جان خود را بگیرم، نفسم را ببرم و در سینه ی قبرستان بقای زندگی ام را با ارامش به سر ببرم.
463
niayesh, my beautiful
Someone I love with all my heart
And I am ready to give my life to him
I don't know if he believes it or not, but I love him more than all the assets in the world and all the people on the planet.
