رودخانه ای میان جنگل💙
Open in Telegram
ببخشید اگه تکسام شما رو یاد کسی میندازه:) ناشناس چنل: http://t.me/HidenChat_Bot?start=7867209937
Show more443
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
Repost from 𝗚𝗶𝗿𝗹𝘀 𝗧𝗼 𝗚𝗶𝗿𝗹𝘀
🎀 تمام فرهنگ سازی هایی که در راستای تایید و تمجید زن های آروم، متین، سنگین و ساکت انجام شده، فقط برای جلوگیری از حق طلبی و اعتراض زن ها دربرابر ظلم آشکاره.
Repost from "بانوی قرن 19ام"
آیا هنوز طعم خوشبختی را خواهیم چشید؟
یا این دل، در همان تاریکی مانده و تنها، با خاطرهای مبهم از شادی زندگی خواهد کرد؟ راستش حتی نمیدانم به این شرایط قرار است عادت کنیم یا قرار است اتفاقی باعث ترک عادت شود. دلم سخت میسوزد که از بچگی مثال نسل سوخته دهه شصت نام داشت. اما حالا اگر کسی بخواهد از سوختن و خاکستر شدن نام ببرد، دهه هشتاد با تلخ لبخندی نگاهش میکند. اگر یک روز از ما درباره خوشبختی بپرسید برای جوابش باید عمیق فکر کنیم، زیرا آنقدر دغدغه برایمان تراشیده اند که پاک یادمان رفته زندگی در اصل آرزو میخواهد، رویا و کمی چاشنی شیرینی. این روز ها نمیدانم به طعم خوشبختی که هیچگاه نچشیده ام فکر کنم یا به همان زندگی برگردم و با طعم غم آلود این روز ها سر کنم. هنوز نمیدانم قرار است این دل در این انزوا و تاریکی سر کند یا که نوری بر قلبمان خواهد بارید.
در این آسمان پهناور رویداد و تصادفات، آیا اتفاقی هست که مارا در این نقطه از جغرافیا زیر سایهای از شادی بپوشاند؟
- بانو
Repost from 𝘈 𝘮𝘪𝘯𝘥 𝘧𝘶𝘭𝘭 𝘰𝘧 𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥 𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨𝘴!
ذوقم رو کور کردی، شور و شوقم رو گرفتی، احساساتم رو خورد کردی، غرورم رو شکوندی، اومده بودم کنارت شاد باشم ولی فقط اذیت شدم و آسیب دیدم. رسما سِر شدم.
مرسی ازت✨️
Repost from Afsha Hot | افشا هات
عادی ترین بسیجی
+اینجاست که فرق نخبه و سهمیه ای معلوم میشه
@AfshaHot
Repost from "بانوی قرن 19ام"
•|کسی حالش را نفهمید •|
«همه مرا به خاطر واکنشم سرزنش کردند خانم جان، هیچکس نفهمید چه بر سر این زن آمده که اینگونه شده است.
من قلبم میسوزد خانم جان، شما! شما میدانید کجا میشود سر به نیست شد؟ آخر هیچ راهی برایم نمانده، خانم جان! من آواره ام، بی خانمانم، من پاره پاره شده ام.. مرا از یک پارچه بودن تکه تکه کردند و تکه هایم نیست. خانم جان تو راه گم شدن را بلدی؟ من میخواهم گم بشوم.
اصلا میدانید؟ میخواهم همه تقصیر هارا به گردن بگیرم. آنقدر گردن گرفته ام حالا حتی اگر آسمان تار شود خودم را مقصر میدانم، اگر باران نبارد مشکل منم، حتی اگر یک روز یک کودک اتفاقی زمین خورد شاید از وجود من مشکلی بر آمده. خانم جان شما نمیدانید اما زندگی من سراسر غم است و علل وجود من. نمیدانید چقدر شرمسارم از زنده بودنم. میخواهم بمیرم.
من مگر چقدر پیچیده بودم کسی مرا نخواند؟ چقدر بنویسم، دیگر چقدر بنویسم تا کسی از قلمم مرا بخواند.
ای کاش من نمیتوانستم، ای کاش نمیتوانستم اینقدر خودم را متهم کنم. این دادگاه خودرای مدام متهم را وادار میکند به اعتراف اجباری، مدام خودم را اجبار میکنم تا گناهش را بپذیرد. خودم میدانم گاهی بیگناهم ولی نه، حتی آن موقع هم مشکل منم، اصلا هر چه در دنیا شد ایراد از من است.
خانم جان شما هم اگر غمی دارید از وجود شوم من است. میدانید که من قدمم نحس بوده، اگر کمی دیرتر پا به جهان میگذاشتم، جسدم رسیده بود. آن چند دقیقه وامانده مرا به این جهان وصله زدند. حالا من از خودم و این ثانیه ها که مرا محکوم به زندگی کردند متنفرم.»
- بانوی متوهمی که از قرن نوزدهم به جا مانده بود..
