en
Feedback
Reverie💗

Reverie💗

Open in Telegram
189
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-3030 days
Posts Archive
آخرین تلاش برای دوست داشتنت رو با ته سیگارت له کردی عزیزکرده ی قلبم

sticker.webp0.00 KB

تا آخر عمر درگیر من خواهی بود و تظاهر می‌کنی که نیستی .. . من میدانم به کجای قلبت شلیک کرده ام؛ تو دیگر خوب نخواهی شد !
تا آخر عمر درگیر من خواهی بود و تظاهر می‌کنی که نیستی .. . من میدانم به کجای قلبت شلیک کرده ام؛ تو دیگر خوب نخواهی شد !

تا آخر عمر درگیر من خواهی بود و تظاهر می‌کنی که نیستی .. . من میدانم به کجای قلبت شلیک کرده ام؛ تو دیگر خوب نخواهی شد !
تا آخر عمر درگیر من خواهی بود و تظاهر می‌کنی که نیستی .. . من میدانم به کجای قلبت شلیک کرده ام؛ تو دیگر خوب نخواهی شد !

۳ نفر میان پیشمون ؟

آرزو ؟ موفقیت تو

00:00 آرزو ؟ موفقیت تو

ساعت

ممنون میشم برید زیر این پست و ری‌اکشن (❤️‍🔥) بدین :)

Ehaam - Bezan Baran (320).mp311.98 MB

sticker.webp0.00 KB

یک دو سه امتحان میکنیم

سال نو اون ور آبی ها شده

00:00

یه نفر؟🌝

دستانش را از میان حصار انگشتانم خارج کرد ؛ با نگرانی نگاهش را به چهره متعجب من انداخت می‌ترسید؛ این را از صورتش میخواندم ؛ تمام حرکتاش را ؛ احساساتش را میشناختم اما امروز ، در این لحظه ، برایم مبهم بود افکار متفاوتی از میان ذهنم عبور میکردند و مرا بیشتر به وحشت می انداختند نگاهش کردم ؛ لبخندی زد ؛ از همان لبخندهایی که می‌دانستم حقیقی نیست گفت ؛ انچه را که نباید ؛ شنیدم چیزی را که اصلا در انتظارش نبودم با چشمانی پر از اشک و لبانی لرزان بوسه ای بر گونه ام نشاند و رفت باورم نمیشد ؛ آیا این اخرین دیدار ما بود ؟

لبخند عمیقی بر لبانش جاری شد ؛ نگاهی به اطراف انداخت و از شرایطی که ساخته بود به خود میبالید مقابلش به انتظار ایستاد تا چشمانش را باز کند ؛ صدایی درونش میچرخید ؛ صدایی از جنس تشویق ؛ اولین بار بود که مزه افتخار را میچشید ؛ همچنان که در افکار خود غرق بود صدای وحشت زده ای او را به دنیای خود بازگرداند _ بیدار شدی عروسک ؟ تو دیگر ملکه من خواهی بود ! فریاد هایی ک میشنید حتی ذره ای بر تصمیمش تاثیری نداشت سطل نفت را برداشت ؛ نشانش داد _وجودِ من بودی ؛ نمیگذارم کسی آن را بگیرد ریخت ؛ اول روی خودش و سپس او ؛ _ دلبرکم ؛ اشک نریز که دیگر برای همیشه کنار هم خواهیم بود ؛ میدانم خواسته دلت همین است ؛ من تو را به آرزویت میرسانم فندک را برداشت ؛ برای اخرین بار در اغوشش گرفت و بی توجه به چشمان گریان دخترک روبه رویش ؛ اتش میانشان زبانه کشید و هردو در اغوش هم ؛ در آتش سوختند