en
Feedback
𝐴 𝑤ℎ𝑖𝑠𝑝𝑒𝑟 𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑛𝑜𝑤ℎ𝑒𝑟𝑒

𝐴 𝑤ℎ𝑖𝑠𝑝𝑒𝑟 𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑛𝑜𝑤ℎ𝑒𝑟𝑒

Closed channel

″وسعت کرانه‌ای ایستاده در باد، ذهنی به دنبال زندگی دیرین و نیمه‌ی روح خود. احتمالا تا ابد اینجا خواهم ماند، در پسِ زندگی‌ای بدون تنهایی.″ اگر سخنی بود، من هستم.☕️ @Serendipityut_bot

Show more
162
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
آممم... الان بیشتر این فکر رو می‌کنم راستش... چون دریچه‌ی جدیدی از نوشتن به روم باز شده. فهمیدم پسر! چقدر آدم خفن وجود داره و چقدر من هیچم. چقدر بزرگ هست و من چقدر کوچیکم! و خب... داستان رو نمیشه اینجا گذاشت.

https://t.me/c/2008301040/10853 درکت میکنم با تمام وجودم و تو این مسیر هم کنارتیم ♥️🫂🥹

اما اکنون بسی تاریک است :)

https://t.me/c/2008301040/10857 مشکل اینه از وقتی یادمه همیشه ی خدا فکر میکردی/میکنی نوشته هات خوب نیستن درصورتی که اصلا اینطور نیست.از کالبد افکارت بیا بیرون و یکبار به عنوان شنونده نوشته هاتو بخون ،نه نویسنده.

در اوج ناامیدی کورسویی نور دیده می‌شه :)

داستان نوشتن خیلی برام شیرینه و سخت.

راستش فکر می‌کنم که تا کتاب کردن نوشته‌هام فرسنگ‌ها فاصله‌ست... درسته، این همیشه رویای من بوده و امیدوارم یه روزی به حقیقت بدل بشه. آممم، فعلا همینطوری داستان می‌نویسم تا ببینیم که چه می‌شود😅 مطمئنم که حداقل با نوشتن چند هزار کلمه داستان می‌تونم یکمم که شده پیشرفت کنم.

قرار بود نوشته هاتو کتاب کنی:)

پس فقط انگار دیگه ایده‌ای برای اینجا ندارم...

اما می‌نویسم، شاید مثل قبل مونولوگ‌طور و نامه ننویسم، اما داستان می‌نویسم. از حدود تیرماه داستان نویسی رو شروع کردم. قشنگ نمی‌نویسم و کلی ضعف دارم، اما چیزهای زیادی یاد می‌گیرم.

فکر می‌کنم‌ اینجا کاملا داره به یه دیلی شخصی تبدیل می‌شه. من دیگه مثل قبل جرئت گذاشتن نوشته‌هام رو ندارم و مطالب مفیدی هم نمی‌ذارم. بخاطر همین فقط اینجا رو نگه می‌دارم که اگر یه موقع احساس دلتنگی کردم، برگردم و ببینم این روزها چطور گذشتن. یه جورایی مثل یه دفتر خاطرات. بنابراین شما اگر تمایلی به حضور ندارید، می‌تونید لفت بدید :) چیز خاصی نمی‌ذارم مگر روزمره و ناجالب. اگر عمری بود و سرم خلوت‌تر شد به طور جدی فعالیت برای یه چنل دیگه رو شروع می‌کنم... ممنونم که تا اینجا بودید، فکر می‌کنم این چنل عاقبتی نداره (مگر برای خودم، که چیزهای ساده رو برای خودم‌ ثبت می‌کنم تا بمونه.)

"همیشه حواسم پرت بود، اما نه از تو، همیشه حواسم جمعِ تو بود گُلی"

" آمد کنارم و پرسید «چرا این‌قدر به من خیره می‌شی؟ چیزی گم کرده‌ای؟» خجالت‌زده گفتم «معذرت می‌خوام. فقط نگاه می‌کنم ببینم برای چی غمگینی.» «من اصلا غمگین نیستم. خیلی هم خوشحالم.» «خب خوشحالم که خوشحالی.» «چرا فکر کردی غمگینم؟» «همین طوری. به نظرم اومد که توی چشم‌‌هات یه حسی شبیه غمگینی هست.» دختر خندید و گفت «امشب می‌رم تو آینه نگاه می‌کنم ببینم چی توی چشمم هست.» من هم خندیدم و گفتم «چشم‌هات شبیه پرواز یه فیلم واقعی تو آسمونه.» کنجکاو شد بداند چشمانش چه شباهتی به فیل پرنده دارد. برایش توضیح دادم چه تصوری از چشم‌هایش دارم. دختر مومشکی خندید و با هم از آموزشگاه بیرون آمدیم. در خیابان قدم زدیم. قبلا شنیده بودم در آموزشگاه «سارا» صدایش می‌زنند. دختر گفت «می‌دونستی چشم‌های تو از من هم غمگین‌تره؟» "
برف تابستانی و هفت ثانیه سکوت عشق، علیرضا محمودی ایرانمهر.