مَشروط!
Open in Telegram
1 023
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1330 days
Posts Archive
1 023
زمان میگیره یکی یکی قهرماناتو.
زمان داره بهت میگه شبیه خودت شو…
درختای بیریشه میرن با این طوفان.
بده دستاتو خودم میشم ریشهی تو…
تو تاریکی، نمیبینی.
من نشونت میدم…
1 023
کی میدونه؟ شاید بیشتر از تعجبِ ما از مرگ نهنگها، اونا از زندگی ما متعجبن؛ شاید تلویزیون نهنگها هم داره تصاویری از آدمهایی رو نشون میده که فکر میکنن با خلق چیزهایی مثل "بخشیدن" و "فراموشکردن" میشه دوباره مثل قبل شد. اصلا ممکنه همین امروز روزنامههای زیرِ آب تیتر زده باشن: آدمها دوباره ادای مثل قبلبودن درآوردن!
•پویا رفیعی
1 023
روزی میرسد که احساس زنده بودن میکنی.
روزی میرسد که با لبخند لبت، چشمهایت هم میخندند.
روزی میرسد که دوباره به آدمهای رمانهایی که خواندی فکر میکنی.
روزی میرسد که لیست سریالهایی که چند سالی است میخواهی ببینی را بالاخره میبینی.
روزی میرسد که بلند بلند با آهنگهای "خاطرهها نمیمیرند" همخوانی میکنی.
روزی میرسد که تو هم در تکاپویِ شادی دیگران سهیمی.
روزی میرسد که اشکهایت برای شادی از چشمانت بیوفتند.
عزیزم،
زندگی است دیگر، همیشه منتظرت میگذارد، مثل تمام لحظه هایی که منتظر رسیدن روزها و آدمها بودی.
انتظار برای زندگی همیشه میارزد.
همه چیز بهتر میشود، طاقت بیاور، تسلیم نشو و
منتظر زندگیات بمان.
1 023
احساس میکردم وقتی آدم تنها میشود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند.
احساس میکند آنقدر از دیگران دور شده که دیگر هیچوقت نمیتواند به آنها نزدیک شود.
میبیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست.
یعنی هیچکس را ندارد.
آن شب دلم میخواست شادیام را با او نصف کنم.
مثل یک سیب از وسط نصف کنم تا هر کدامش را که خواست بردارد.
•سمفونی مردگان
عباس معروفی
1 023
These fragments I have shored against my ruins...
•T. S. Eliot
این خردهتکهها را گرد آوردهام، در برابر ویرانههایم، تا شاید چیزی از آنچه بود،برای فردا باقی بماند.
1 023
Repost from محفل مقدس یاوه های ارگانیک
چه بخواهی چه نخواهی، روزی فرا میرسد که به پشت سرت نگاه می کنی و میبینی هر چه عشق بود، هر چه صدا و خنده بود، همه در قعر تاریکی مدفون شدهاند. آنوقت است که تازه میفهمی هیچگاه صاحب چیزی نبودهای، همه چیز فقط امانتی بود که زمان با بیرحمی پس گرفت..
عباس معروفی
1 023
Repost from N/a
الان که میخوام بنویسم.
میبینم چقدر از نوشتن فاصله گرفتم.
از بودن.
از دیدن.
از خودم.
اینجا سود و فایده ای برای شما شاید نداشته باشه ، اما برای من یک سَکو برای دیده شدنه!
دیده شدن در روزهای تاریکِ حضور!
پس شــــروع از :۱۹.مـــــــرداد. ۱۴۰۵
ســـــــــاعت: ۲۰:۴۰
1 023
الانی که میخوام بنویسم.
میبینم چقدر از نوشتن فاصله گرفتم.
از بودن.
از دیدن.
از خودم.
اینجا سود و فایده ای برای شما شاید نداشته باشه ، اما برای من یک سَکو برای دیده شدنه!
دیده شدن در روزهای تاریکِ حضور!
پس شــــروع از :۱۹.مـــــــرداد. ۱۴۰۵
ســـــــــاعت: ۲۰:۴۰
https://t.me/+1tp7Q6ETaBQ0Mzg0
