101Metanoia
Open in Telegram
1 202
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-3930 days
Posts Archive
1 202
کسی خبر نداشت کجا میخواست بره
زمان رو میگم !
افسارش رها شده بود
بی وقفه در حال دویدن بود تا خودشو آزاد کنه
نگاهش فقط به خودش بود
چشمش خط مستقیم افق رو نشونه گرفته بود
تا برای یه لحظه هم که شده
طعم آزادی رو بچشه ؛
دوستاشو یادش رفته بود
فقط میخواست از این بند تکرار رها بشه
احساس میکرد میتونه بدون هماهنگی و تنهایی
کاری از پیش ببره !
ولی خام بودنش از دویدنش به سوی قاب معلوم بود
قابی گرد که نماد تکرار بود ؛
نماد سرزنش !
زمان خودش با پای خودش
خودش رو تحویل تکرار داد !
کسی تا اون روز ندیده بود
یکی بخواد اینجور به بهونهی زندگی
به سمت مرگ فرار کنه ؛
مرگی که با آغوش باز پذیرای زمان بود
الان سال های سال است که
زمان در زندان است و
در بند تکرار ، محکومیت خود را میگذراند .
1 202
سرعت باد بیشتر شد
اون بالا آروم تر بود !
فکر کنم وقتی برسم پایین
این جوجه لاشخورا با دیدن این اتفاق
چشم دوربینشون سیر بشه ؛
آخه نخاعشون مجبورشون کرده به خاطر غذای روحشون سرشون رو به نشونهی التماس
رو به آسمون کنن !
قراره وقتی رسیدم اون پایین
به بزرگترین سوالم جواب داده بشه
حتما باید تجربش میکردم که بفهمم
چطور سکوت کنم !
همیشه برام سوال بود
هرچند اطرافیانم اینطور نمیگفتن
اونا بهم میگفتن خفه شو !
اما من یاد گرفته بودم نیمهی پر لیوان رو ببینم
این خفه شو برای من به این معنی بود
پس کِی میخوای معنی سکوت رو بفهمی ؟
اونا هم خیلی خوشحال میشن وقتی بفهمن
من بالاخره یاد گرفتم چطور سکوت کنم ؛
همیشه دوست داشتم بفهمم
ترکیب رنگ قهوهای با قرمز چه شکلی میشه
خیلی منتظر این لحظم !
قراره وقتی رسیدم پایین
به خیلی از سوالام جواب داده بشه
روانشناسم راست میگفت
فکر کردن دیگه بس بود
باید عمل میکردم تا بفهمم
کاش دیروز که بهش زنگ زدم
گوشی رو جواب داده بود
میخواستم بهش بگم ؛
ولی ناقلا هنوز زنگ نزده
حالا بی خیال حتما سرش شلوغه
این حرفشو قبول داشتم که میگفت :
حق نداری از کسی توقع کنی !
حالا من بیام از اون توقع کنم !؟
این هیجان انگیز ترین لحظهی زندگیمه
قراره اتفاقات زیادی رو بعدش تجربه کنم
همیشه از انجامش ترس داشتم
ولی حالا چی ؟
حالا اون آدمی شدم که داره با
ساختمون بلندِ خاکستری
ترساشو زیر پا لِه میکنه
همیشه سوالم این بود
کسایی که بدنشون انعطاف داره
چجوری میتونن درد رو تحمل کنن ؟
از یکیشون که پرسیدم ، میگفت اصلا درد نداره
کاش درست گفته باشه .
1 202
رفته بود پیش تتو آرتیست
تا با کمک سوزن بتونه
یه تجربه رو روی پوست گندومی رنگش حک کنه
تا فراموشی باعث نشه
بزرگترین تجربهی زندگیش یادش بره
یه جای مخصوص رو براش در نظر گرفته بود
سمت چپ سینش ، جایی که قلبش در حال تپیدنه
تتو آرتیست ازش پرسید
این تتو چه معنایی واست داره ؟
میدونی که پاک نمیشه ؟
دوست دارم داستانش رو برام تعریف کنی
گفت این نقش ، داستانش برمیگرده به یک ماه پیش
زمانی که حالم خوب نبود
درست زمانی که تو دریای چه کنم ، غرق بودم
یه رفیق دارم که همیشه حالمو خوب میکنه
اون میدونه رنگ مورد علاقم خاکستریه
تو پارک نشسته بودم داشتم سیگار میکشیدم
وقتی رسید بهم
دست زد سر شونم و گفت
خاکستری چرا خاکستری ؟
درست میگفت خاکستر شده بودم
نمیدونستم باید چه غلطی کنم
اینقدر اشتباه کرده بودم که نه راه پس داشتم نه راه پیش تا خرخره زیر بدهی بودم
بدهی به خودم !
عذاب وجدان یه لحظه هم نمیذاشت چشمام به هم برسه روزی سه وعده حسرت میخوردم سیر نمیشدم
رفیقم راست میگفت خاکستر شده بودم
خاکستری که اگه یه باد ملایم میومد
چیزی ازش باقی نمیموند ؛
به رفیقم گفتم خب که چی ؟
الان مثلا خیلی بامزهای ؟
گفت نه میخواستم بهت یادآوری کنم
کارایی که کردی و یادت نیست ؟
گفت میخواستم بهت یادآوری کنم چی بودی و چی شدی
رفیقم درست میگفت
یه زمانی هیچ خدایی رو بنده نبودم
رفیقم گفت
چی شد او پرندهای که تو قفس بند نمیشد ؟
چی شد اون سودای پرواز ؟
یادت رفت ؟
الان دوباره رفتی تو اون قفسی که ازش اومدی بیرون ؟
اشتباه کردی که کردی
مثل مرد وایسا تاوانشو پس بده
این چه کاریه که بشینی غصه بخوری
یعنی یادت رفته خودتو ؟
بهش گفتم آخه بار گناهام نمیذاره پرواز کنم
یه آب خوش از گلوم پایین نمیره
بهم گفت هر کسی لیاقت اشتباه کردن رو نداره !
اگه اشتباه کردی باید خوشحال باشی
حالا درسته اون نتیجهای که دوست نداری رو داده
ولی دلیل نمیشه مثل مرده ها رفتار کنی !
حالا تازه وقتشه معجزه کنی
حالا وقتشه که مرده رو زنده کنی
حالا وقتشه از خاکستر روحی جدید متولد بشه
یادت رفته داستان ققنوس رو ؟
ققنوس رو که یادت نرفته ؟
رفیق وقتشه دوباره یه جون تازه بگیری
اگه پرنده شدی ، پس پرنده بمون
این داستانش بود ؛
دوست دارم این ققنوس رو
برام تتو کنی
تا نه خودمو یادم بره ، نه رفیقمو .
1 202
میبینی چطور داره کیک میخوره
انگار چند روزه چیزی نخورده
یکی نیست بهش بگه صبر کن بابا ناهارم میدن
حداقل همراش چایی بخور تو گلوت گیر نکنه !
این همیشه همینطوری بود فرقی نکرده
اون یکی رو نگاه تو رو خدا
یکی نیست بهش بگه یه نفر مرده
اتوبوس که چپ نکرده
مشت مشت خرما میخوری !
میبینی دارن پیس پیس میکنن !
انگار ما خریم نمیفهمیم
حداقل چهار تا صلوات بفرس مسلمون !
این ننمو میبینی چطور داره تو سر خودش میزنه
اینو اینجور نگاه نکن
وقتی تو خونش بودم منو آدم حساب نمیکرد
الانم این گریهها رو نبین
این گریهها به خاطر ترس از آبروشه
میخواد بگه خیلی پسرمو دوست داشتم
سال تا سال یادِ من نمیکرد
حالا جلو فامیل خودشو زده به موش مردگی
این داداشمم میبینی که پیراهن جین آبی تنشه
اون الان داره با خودش فکر میکنه
دیگه موتورش مال منه !!!
همیشه بهم میگفت وقتی مردی موتورت مال من !
منم میگفتم باشه حالا بذار بمیرم ؛
حالا کاری به این لاشخورا ندارم
میگفتن زود میگذره
اما برای من اینجور نبود
برای من مثل یه چشم به هم زدن نبود
چقدر دیر گذشت ؛
نشونهی این حرفمو میتونی لای موهام ببینی
اون موهای سفید و میبینی ؛
هر کی منو میدید میگفت
اصلا بهت نمیاد که سی دو سالت باشه
همه فکر میکردن چهل سالمه !
از حق نگذریم خودمم دوست داشتم
اینطور فکر کنن !
خودمم دوست داشتم با تجربه به نظر بیام
ولی چه میشه کرد حالا که دستمون کوتاهه
اون یکی رو نگاه کن چطور داره حلوا میخوره
انگار مسابقس
فامیلای ما رو نگاه کن !
انگار نه انگار که من نیستم
همشون به فکر خودشونن
شوهر خالم که داشت
میگفت فامیل دور هم جمع شدن !
مردن منو بهونه کردن واسه دورهمی !
اون حاج آقاهه که خیلی باحال بود
وقتی داشت تلقین میداد یه حرفی بهش زدم
که نشنید نفهمید
داشت منو تکون میداد و میگفت اسمع افهم ...
بهش گفتم حاج آقا من سی و دو سال نفهمیدم
حالا تو توقع داری تو این دو دقیقه بفهمم ؛
ولی تو این دو دقیقه
چیزی که باید میفهمیدم و فهمیدم
آخر که چی ؟
آخرش اینه !
خیال میکنی این گریه ها واسه منه ؟
به خدا اگه یه قطرهشم واسه من باشه
اینا دارن به حال خودشون گریه میکنن ؛
نمیخوای منو ببری از شر اینا خلاص بشم ؟
بیا از اینجا بریم ، دیگه دارن حالمو به هم میزنن .
