101Metanoia
Open in Telegram
1 202
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-3930 days
Posts Archive
1 202
چته تو فکری ؟
میترسم
از چی ؟
یادته وقتی دوست بودیم چقدر خوشحال بودیم
آره !
حرف هیچکسی برامون مهم نبود
از وقتی پای خانواده ها اومد وسط یکمی اوضاع فرق کرد ، وقتی جشن نامزدی رو گرفتیم
از خوشیمون کم شد ؛
وقتیم که عقد بودیم همینطور
یهو پای حرف مردم اومد وسط
یهو خانواده ها ریختن وسط ذهنمون !
الانم که اومدیم سر خونه زندگیمون
من میترسم ؛
میترسم از هم دورترشیم
میترسم زیر این همه حرف بلند نشم
تو که اینقدر ترسو نبودی ؟
دوتایی درستش میکنیم
میدونم دوتایی درستش میکنیم
راه دیگهای نداریم
فقط منم و تو
دیگه کسی قرار نیست بهمون اهمیت بده
اگه نتونیم چطور ؟
با هم درستش میکنیم غصه نخور
این ترسی که داری بیهودس
حال خودتو با این فکرا خراب نکن
ما ، شدیم که باهم بسازیمش ، دوتایی تنها .
1 202
امروز خونه پدر بزرگم نشسته بودم
داشتم با پدربزرگم صحبت میکردم
از صحبت باهاش لذت میبرم
یه آدم شوخ طبع و واقع بینه
یهو تلفن زنگ خورد مادربزرگم گوشی رو برداشت
بعد از احوال پرسی
یهو گفت دروغ میگی
خواهرش بود
بهش گفتن حاجی امروز خدابیامرز شده
حاجی میشد باجناق پدربزرگم
از پدربزرگم بزرگتر بود
مادربزرگم که زد زیر گریه
جو خونه عوض شد
زنگ داییم زد بیاد دنبالشون که برن خونه حاجی
وقتی که داییم اومد و همه رفتن که سوار ماشین بشن
من تو خونه بودم
پدربزرگم آخرین نفری بود که میخواست از در بره بیرون
وقتی که میخواست بره
یه حرفی زد که
نه میشد تو اون موقعیت خندید و نه گریه کرد
بهم گفت
محمد بابا
این دوتا اناری که روی کابینته رو بذار تو یخچال
تا نمردم بخورم .
