600
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1330 days
Posts Archive
600
•🎥فیلم «فارست گامپ»
•📝 زیرنویس چسبیده فارسی
•📤 کیفیت: 720p
•✂️ بدون سانسور و حذفیات
៹ t.me/bubblmovie 🍒˼
600
ما هر کسی را طوری میکشیم
بعضی ها را با گلوله،
بعضى ها را با حرف،
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم،
و بعضی ها را با کارهایی که تا به امروز
برای آنها نکرده ایم.
-داستایوفسکی.
600
نمیدانم من کیم
نمیدانم یک نفرم یا صد نفر
هر روز با یه شخصیت جدید آشنا میشم
هر روز هر ساعت با فکر جدید
تمام صدنفر من خسته شدن این اورتینک خسته ازاینکه حس میکنم دستامو بستن
خسته ازینکه نمیتونم بشینم ساعتها
یه گوشه و گریه کنم یا اصلا نمیدونم بشینم با آرامش کامل بدون فکر کردن بدون هیچ دغدغه ای
فقط بشینم
ولی چرا ما لایق همچین آرامشی نبودیم
چرا ما لایق لطافت روح نبودیم چرا
شامل حال ما نشد اون زندگی مرفه
نمیدانم کجای کار میلنگه
که اینطوری تو گل گیر کردیم
من یک انسانم که حس میکنم به صدتا شخصیت های مختلف تقسیم شدم
و من اصلی یک دختر که حس میکنه تمام زیبایی ،آرامش،اسودگی و نوجوانی خودشو از دست داده من حس میکنم انقدر پیر شدم که حتی انگیزه هیچ کاریو ندارم
من روحم خسته شده از این همه پلیدی از این همه نشدن
از این که پشت هر دری در زدیمو
گفتن کسی خونه نیست
من حس میکنم شونه هام خم شده
و نمیدانم کی مسبب این همه رنج هس
خودم یا خدای خودم
یا بنده خدایم
نمیدانم شاید شاید شاید شاید یک روز ماهم نجات پیدا کردیم
شاید ماهم از ته دل خندیدیم
به این روزا…
600
در نامهای به پدرش نوشت:
«تمامِ زندگیات تلاش کردهای که باعث لبخند و آرامش من باشی؛ میدانم که چقدر خستهای و چقدر به استراحت نیاز داری. مراقب خودت باش و بدان ارزشمندترین کسی که در زندگیام دارم، تو هستی.»
600
سکوت هر نفر
داستانی پشتش وجود داره
شاید نا امید شده
شاید عزیزش را از دست داده
شاید بی صدا گریه کرده
شاید و شاید و شاید
هزاران شاید و یک داستان متفاوت و یک سکوت بی پایان
600
در کلبه کوچکش نشسته بود کنار شومینه
سکوتی مطلق،صدای سوختن هیزم تنها صدای آنجا بود،بخار چای در دستانش گونه هایش را گرم تر میکرد و گل گونه هاش سرخ تر میشد انگار که سرخاب سفیداب مفصلی زده بود اما فقط گرمای هیزم صورتش را نوازش کرده بود
او متوجه حضور من نشده نمیدانم در چه فکری بود که چشمان قهوه ای رنگش از روی سرخی آتش تکان نیمخورد انعکاس آتش در چشمانش قلبم را آتش زد
لبهایش را سمت فنجان چای برد و چای را نوشید
کتابش را برداشت صفحه،صحفه ورق زد
صحفه کتابش پر از دست نوشته و نقاشی های زیبایی بود
صحفه کتاب را جدا کرد و در شومینه انداخت
آتش شعله ور تر شد
و انگا با شعله ور شدن آتش حرص دختر بیشتر تند تند صحفهای کتابه درون دستش را جدا میکرد و در آتش مینداخت
اشکهایش جاری شده بود
نمیدانم نگرانی من برای چی بود
نگاهم را باز بهش دوختم
و دیدم کتابی در دستانش نیس
و دود خاکستری رنگش از شومینه دیده میشد
دلم میخواست بروم کنارش و بگویم
آیا کمکی از دستم بر می آید
اما ما هردو حتی اسم همدیگر را نمیدانستیم
من یک رهگذر ساده
و اون یک دختر با اشکهای جاری
با هزار یک دلیل که من فکر میکنم
حدس من آن موضوع همیشگی تمام انسانهاست
اندکی مسخره به نظر میرسد اما این است روزگار امروز ما
نه دل رفتن داشتم از پشت آن پنجره و نه دل ماندن
آیا عشق در نگاه اول حقیقت داشت؟
شاید فقط رفتن پاسخ تمام سؤالای من باشد،!
600
در کلبه کوچکش نشسته بود کنار شومینه
سکوتی مطلق،صدای سوختن هیزم تنها صدای آنجا بود،بخار چای در دستانش گونه هایش را گرم تر میکرد و گل گونه هاش سرخ تر میشد انگار که سرخاب سفیداب مفصلی زده بود اما فقط گرمای هیزم صورتش را نوازش کرده بود
او متوجه حضور من نشده نمیدانم در چه فکری بود که چشمان قهوه ای رنگش از روی سرخی آتش تکان نیمخور انعکاس آتش در چشمانش قلبم را آتش زد
لبهایش را سمت فنجان چای برد و چای را نوشید
کتابش را برداشت صفحه،صحفه ورق زد
صحفه کتابش پر از نقاشی و نقاشی هایی زیبایی بود
صحفه کتاب را جدا کرد و در شومینه انداخت
آتش شعله ور تر شد
و انگا با شعله ور شدن آتش حرص دختر بیشتر تند تند صحفهای کتابه درون دستش را جدا میکرد و در آتش مینداخت
اشکهایش جاری شده بود
نمیدانم نگرانی من برای چی بود
نگاهم را باز بهش دوختم
و دیدم کتابی در دستانش نیس
و دود خاکستری رنگش از شومینه دیده میشد
دلم میخواست بروم کنارش و بگویم
آیا کمکی از دستم بر می آید
اما ما هردو حتی اسم همدیگر را نمیدانستیم
من یک رهگذر ساده
و اون یک دختر با اشکهای جاری
با هزار یک دلیل که من فکر میکنم
حدس من آن موضوع همیشگی تمام انسانهاست
اندکی مسخره به نظر میرسد اما این است روزگار امروز ما
نه دل رفتن داشتم از پشت آن پنجره و نه دل ماندن
آیا عشق در نگاه اول حقیقت داشت؟
شاید فقط رفتن پاسخ تمام سؤالای من باشد،!
