600
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1330 days
Posts Archive
600
قلم و دفتری میخوام
صحفهای خالی از کلمات و سپردن دلم به دفتر رها کردن کلمات
بنویس و بنویس
هرانچه بر تو گذشت
از لبخندت تا اشکهایت
از بلند شدنت و زمین خوردنت
از ترک شدنت تا ترک کردنت
نوشتن همیشه چاره ساز بود در اینجا
نبودی که ببینی در نبودنهایتان قلمی بر دستان گرفتم و نوشتم از تک تک روزهایم
از تک تک ارزهایم
از تک تک…!
حال مینویسم چه بر من گذشت و میسپارمش به باد
شاید قاصدکی بر جلوی پاهایت زمین آمد
آن قاصدک رها شده حرفای دختری در دل گذشته است
آرزویت را بگو به قاصدک
و گرمای نفست را بهش بده و باز رهایش
کن
بگذار رقصان در دل باد شود
بگذار آزادانه برود و دور شود
از تمام غبار آلودگیها شهر
600
چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاکُ ساده پنجره ی بازو غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه
600
برایت آرزو میکنم
بعضی از صداها را هیچگاه نشنوی؛
بعضی از افکار را هیچگاه نفهمی؛
و بعضی از حالات را هیچگاه حس نکنی.
آنچه حس میکنی، تنها عشق باشد
و خوشبختی!
آرزو میکنم چشمانت اگر تَر شد
به شوق اجابت آرزویت باشد،
نه تکرار غم دیروز.
600
+2
توی فیلم فارست گامپ، یه دیالوگ غمانگیز بود، میگفت: «چرا منو دوست نداری؟! من آدم باهوشی نیستم اما میدونم عشق چیه. میفهمم منو دوس نداری.»
