3 161
Subscribers
No data24 hours
-1317 days
-10030 days
Posts Archive
3 161
سه ماهِ اخیر زندگیام به گونه ای مهیب و طاقت فرسا سپری شد که بی تردید میتوان گفت رنج و اندوهِ انباشته شده ی متراکم در ذهن و روح من با گذشت روز ها و ساعاتِ بیمناک و منزجر کننده در جهان توهماتِ درونیام به سرعت مسیر سرازیری و انفجار در رگ های کبودم را طی میکرد و با هر بار نزدیکی به فروپاشی ، سرمای وجودِ من مانع پیشرفت سریع آن میشد .
3 161
: وقتی حتی توی دیلی خودمم چیزی برای گفتن ندارم چطور فکر کردی میتونم حرفی برای زدن بهت داشته باشم ؟
3 161
نگاهِ او تنها سلاح زهر آلود و کشنده ای بود که میتوانست قفسه ی سینه ام را بشکافد و به جسم فاسد ، بی روح و سیاه رنگِ درون آن نفوذ کند و قطرات خون و عصاره ی جنون را وارد رگ هایم کند .
آسمان صاف و آبی رنگ احساساتِ او هیچ گاه نمیتوانست نور و روشنایی خود را بر ساختمان متروکه و خالی از سکنه ی ذهن من بتاباند و موش های کثیفِ پنهان در عمق لجن زار روحم را شاد کند . وجودِ طمع و ولع بی اندازه برای تصاحبِ جسم و فکر او تمام احساساتِ مثبت درونیام را میسوزاند و از آتش شعله ورِ آن تغذیه میکرد ، تکه های تیز و برنده ی باقیمانده در محبتِ وجودیام را به هم متصل میکرد و با استفاده از آن روحم را ذره ذره میخراشید و از تماشای جنایتِ حاصل از قدرتِ خود لذت میبرد .
3 161
نگاهِ او تنها سلاح زهر آلود و کشنده ای بود که میتوانست قفسه ی سینه ام را بشکافد و به جسم فاسد ، بی روح و سیاه رنگِ درون آن نفوذ کند و قطرات خون و عصاره ی جنون را وارد رگ هایم کند .
آسمان صاف و آبی رنگ احساساتِ او هیچ گاه نمیتوانست نور و روشنایی خود را بر ساختمان متروکه و خالی از سکنه ی ذهن من بتاباند و موش های کثیفِ پنهان در عمق لجن زار روحم را شاد کند . وجودِ طمع و ولع بی اندازه برای تصاحبِ جسم و فکر او تمام احساساتِ مثبت درونیام را میسوزاند و از آتش شعله ورِ آن تغذیه میکرد ، تکه های تیز و برنده ی باقیمانده در محبتِ وجودیام را به هم متصل و با استفاده از آن روحم را ذره ذره میخراشید و از تماشای جنایتِ حاصل از قدرتِ خود لذت میبرد .
3 161
نگاهِ او تنها سلاح زهر آلود و کشنده ای بود که میتوانست قفسه ی سینه ام را بشکافد و به جسم فاسد ، بی روح و سیاه رنگِ درون آن نفوذ کند و قطرات خون و عصاره ی جنون را وارد رگ هایم کند .
آسمان صاف و آبی رنگ احساساتِ او هیچ گاه نمیتوانست نور و روشنایی خود را بر ساختمان متروکه و خالی از سکنه ی ذهن من بتاباند و موش های کثیفِ پنهان در عمق لجن زار روحم را شاد کند . وجودِ طمع و ولع بی اندازه برای تصاحبِ جسم و فکر او تمام احساساتِ مثبت درونیام را میسوزاند و از آتش شعله ورِ آن تغذیه میکرد ، تکه های تیز و برنده ی باقیمانده در محبتِ وجودیام را به هم متصل و با استفاده از آن روحم را ذره ذره میخراشید و از تماشای قدرتِ خود لذت میبرد .
3 161
نگاهِ او تنها سلاح زهر آلود و کشنده ای بود که میتوانست قفسه ی سینه ام را بشکافد و به جسم فاسد ، بی روح و سیاه رنگِ درون آن نفوذ کند و قطرات خون و عصاره ی جنون را وارد رگ هایم کند .
آسمان صاف و آبی رنگ احساساتِ او هیچ گاه نمیتوانست نور و روشنایی خود را بر ساختمان متروکه ی ذهن من بتاباند و موش های کثیف پنهان در عمق لجن زار روحم را شاد کند . وجودِ طمع بی اندازه برای تصاحبِ جسم و فکر او تمام احساساتِ مثبت درونیام را میسوزاند و از آتش شعله ورِ آن تغذیه میکرد ، تکه های تیز و برنده ی باقیمانده در محبتِ وجودیام را به هم متصل و با استفاده از آن روحم را ذره ذره میخراشید و از تماشای قدرتِ خود لذت میبرد .
3 161
The dark’s too vivid , the light’s not there
00:53 kniht flesym raeh t’nac I
The dark’s too vivid , the light’s not there
01:58 kniht flesym raeh t’nac I
The dark’s too vivid , the light’s not there
